‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

فاقد ارزش خوانش_حدیث نفس

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۴ ق.ظ
شنیدن

رفتم آرایشگاه، شالمو درآوردم، نشستم رو صندلی و گفتم از ته بزن. آرایشگر یکم مکث کرد، یه نگاه کرد به مامانم، پرسید از ته ته؟ گفتم آره. مامانم گفت نه، پسرونه. لبمو گزیدم که آخرشم تصمیم‌گیرنده نیستم، آرایشگر نفس راحتی کشید انگار که قراره موهای خودشو بزنه، و یه ربع بیشتر طول نکشید. تو این دو ماه یکمی بلند شده. امروز به مامان گفتم می‌خوام با ماشین بزنم موهامو. دعوام کرد. شاکی رفتم تو اتاقم. بعد فکر کردم حالا که مو دارم می‌تونم موهامو ترکیبی رنگ کنم. قرمز و صورتی و بنفش و سبز و آبی. به واکنش بابام فکر کردم و ترجیح دادم جنگ جدیدی شروع نکنم. زدنِ موهام، یا ماشین کردنِ موهام، از سر عصاب‌خوردی نبود. از سر عصبانیت از دنیا، یا جنگِ عبث با دنیا! یا حتی همه‌ش از سر بی‌حوصلگی نبود. نه. مسئله این بود که من اینجوری خودمو بیشتر می‌شناسم. اینجوری خودم‌ترم. من‌ترم. احساس بهتری به خودم دارم چون راحت‌ترم. ماهان با موهای کوتاه آدم زودیاب‌تریه. برای خودم آدم ساده‌تریه که راحت‌تر باهاش کنار میام. ماهان با موهای کوتاه، با تیشرت پسرونه و کتونی و سویشرت زودشناس‌تره. من زودتر باهاش گرم می‌گیرم و صمیمی میشم. می‌دونی؟ این جمله‌ها هیچکدوم نمیتونن به‌جای دیگری باشن. همه‌شون لازمن. همه‌شون یه مفهوم مستقل دارن که به دیگری مرتبطه اما دیگری نیست.
خب، تو وقتی می‌ترسی چیکار می‌کنی؟ شاید اول اصلا هیچکاری نکنی. به یه چیز دیگه فکر کنی، ذهنتو از چیزی که ترسوندت منحرف کنی، در مرحله بعد ناخوداگاه عادتای موقع ترست رو میشن، ناخون می‌جوی، با پات رو زمین ضرب می‌گیری، پوست لبتو می‌کنی. اینا شاید حالات مشترک ترس و اضطرابن. اما وقتی ترست خیلی شدید بشه چی؟ وقتی ترست زندگیتو مختل کنه، وقتی اونقدر بترسی که حتی ندونی چیکار داری می‌کنی و کجا داری میری، اونوقت باید چیکار کرد؟ خب، اونوقت تو نمی‌تونی با اون ترس کنار بیای. اونوقت لازمه تو شجاع‌تر از هروقت دیگه‌ای توی زندگیت باشی و بری و با عامل ترس بجنگی و یا بکشی یا کشته بشی.


تو دبیرستان معمولا سرتیم دختریه که از همه خوشگل‌تره. گاهی هم میشه، دختری که ماکس میشه. اما معمولا، یا لاأقل تو دبیرستان‌های معمولی، یا توی تیم‌های زردتر، اولی صدق می‌کنه. من خوشگل نبودم، ماکس هم نمی‌شدم معمولا چون هیچوقت درسی نمی‌خوندم، پس تبعا من سرتیم نبودم، درواقع من اصلا تیم نداشتم. من جزء همه بودم و جزء هیچکس نبودم. با همه‌جا بودم و با هیچ‌جا نبودم. کسی وقتی من غیرمنتظره می‌رفتم می‌شستم بینشون، حرفشو قطع نمی‌کرد، همونقدری که حرفی هم بهم نمی‌زد، یا غذاشو بهم تعارف نمی‌کرد. اما اینا مهم نبود. من هویت داشتم. چیزی که تقریبا همه بقیه نداشتن. من خودم یه سبک زندگی بودم.

معمولا هیچوقت از کسی نپرسیدم چقدر خوندی. چندتا تست زدی. چیکارا کردی. معمولا همه از من این سؤالو می‌پرسیدن. مهم نبود یه فصل سخت سنگین فیزیک رو امتحان داشتیم و من تا دوازده شبِ روز جمعه هیچی نخونده بودم، و طبق معمول سر کلاس هم نبودم به بهونه‌های مختلف و حتی یه دونه تمرین هم ازش حل نکرده بودم، مهم این بود که «من» تا دوازده شب روز جمعه هیچی نخونده بودم. من یه سبک زندگی بودم، کسی از من راجع به چرایی کارهام سؤال نمی‌کرد، فقط ازم تقلید می‌کرد، یا با تعجب از کنارم رد می‌شد. از شکلِ سیب گاز زدنم، از شکل خندیدنم، از شکل دیوونه‌بازی و سر کلاس خوابیدنم، از میمک صورتم؛ نمره بد روی من سایه نمی‌نداخت، وقتی نمره من بد می‌شد، ماکس کلاس هم دلش می‌خواست نمره‌ش بد بشه. وقتی من از شدت نخوابیدن دوشبانه‌روز قبلی نمی‌تونستم روی پا وایسم و مثل مستا راه می‌رفتم، مرتب‌ترین بچه کلاس دلش می‌خواست هفت‌شبانه‌روز پشت سر هم بیدار بمونه تا ادای خوابالودگی منو در بیاره. بله، من یه برند بودم، یه برند محبوب، یه سبک زندگی که به اعمال اعتبار می‌داد و نه برعکس. زنگ‌های تفریح چارزانو می‌شستم پشت نیمکت، یا وسط حیاط، و بچه‌ها میومدن راجع به انتخاب‌رشته، انتخاب مسیر زندگی، مرتب نماز نخوندن، روابط عاشقانه و خانوادگی ازم مشورت می‌خواستن. این درحالی بود که من خودم داشتم با هزارنفر و ایضا با خودم سر انتخاب رشته می‌جنگیدم، دقیقا نمی‌دونستم این زندگی سگ‌مصب بناست چه راهی جلوم بذاره، درونم هجوم پرسش‌ها از چرایی نماز خوندن یکسان بود، و تا اون روز هیچ رابطه عاشقانه‌ای نداشتم. با این حال من حرفایی بلد بودم که دیگه جز من کسی بلد نبود. و ته چشمام چیزی بود که ته چشمای خوشگل‌ترین دختر دبیرستان نبود. و پشت لحن بیتفاوتم جذابیتی بود که توی چهچهه ویتنی هوستون هم پیدا نمیشد.


خب، سبک زندگی به چی تکیه می‌کنه؟


من درواقع توی جای بدی از زندگیم، ناگهانی، بی اینکه بفهمم و بی اینکه بخوام، به شکل واقعا وحشتناکی، توانایی پذیرفتنِ هر کمکی از بیرون رو به تمامی از دست دادم. در تمام موقعیت‌ها، من خودم بودم، من برند بودم و یه عالمه آدم پشت سرم بودن، و حتی اگر نبودن هم، بازم بودن و منتظر اینکه ببینن قراره من از کدوم طرفی برم. من نه خوشگل بودم، نه قدبلند نه ورزشکار نه ماکس می‌شدم، من معمولا سر قریب به اتفاق کلاس‌ها می‌خوابیدم، مطلقا جزوه‌ای نداشتم، و بیشتر اوقات از درک اینکه چه اتفاقی در اجتماع کوچیک کلاس میفته عاجز بودم، چون یا از خواب بیدار شده بودم یا داشتم می‌خوابیدم، اما انی وی، من برند بودم. پس حتی وقتی داشتم زیر فشار خانواده‌م له میشدم، وقتی به خرواری مشکلات روحی دست و پنجه نرم میکردم، وقتی با کله افتاده بودم توی یک رابطه مریض، وقتی افسار زندگیم تماما از دستم خارج شده بود، من هنوز یه مسئله واقعی نداشتم که با کسی در میونش بذارم، چون حتی اگر زندگی من در مرز فروپاشی قرار می‌گرفت، حتی اگر مثل صفحه حوادث پدرم ما رو با کلتش می‌کشت، یا حتی اگر من از فشار درسایی که دوسشون نداشتم معتاد میشدم، بقیه هم دوست داشتن این اتفاقات براشون بیفته. گذشته از اینکه مسائل من مسئله نبودن و اتفاقات لوکس حسرت‌برانگیزی به نظر میرسیدن، تو بگو، یه سبک زندگی، باید برای حل مسائلش از کی کمک بگیره؟



خب، من با یه کوله سنگین و خرواری غم و غصه، می‌رسیدم خونه‌ای که مامانش خسته تقریبا بیست سال جنگ مداوم با ناملایمات بود، پدرش اصلا خونه نبود و اصلا تهران نبود یا شاید اصلا ایران نبود، و تازه اگر هم بود چه فایده چون قبل از این هم هیچوقت نبود که گفتگوی مشترکی شکل بگیره، و من تنها بودم. من درسته که توی خونه برند نبودم و برعکس موجود سرتاپا ایرادی بودم که قرار بود تمام استعدادهای خدادادی‌مو به زودی توی جوب بریزم و بخت‌برگشته‌ترین موجود روی زمین باشم، اما بازم تنها بودم. مسئله‌های من در مقابل مسئله‌هایی که اونا پشت سر گذاشته بودن، همچنان مسائل لوکسی به نظر میومد، پس، من می‌رفتم توی اتاقم، مچاله می‌شدم گوشه تختم، سرمو فرو می‌بردم توی ماگ چایی، و به تنهایی زندگی خودمو نابود می‌کردم.



ترس بزرگ اینجا اتفاق افتاد. زندگیم مختل شد. شبیه یه دست و پا زدن عبث. شبیه یه زجر روزانه. خب، کاری که باید می‌کردم چی بود؟ وقتی که داشتم از ترس قالب تهی می‌کردم؟ بله؛ شجاعانه‌تر از هروقت دیگه، روبه‌رو شدن با ترس.



کرکتر دیگه‌ای اینجا از من متولد شد. ماهان.




بگذریم از اینکه من توی خونواده‌م به عنوان یه زن هیچوقت به رسمیت شناخته نشدم، نیازهای من نیازهای یه انسان بود و من برای زن بودن آفریده نشده بودم، برای انسان بودن و جابه‌جاکردن مرزهای علم آفریده شده بودم، اما اینکه من لاک نمی‌زنم، آرایش نمی‌کنم، ناز ندارم، و حتی یه دونه، حتی یه دونه کیف خانومانه از ابتدای زندگیم تا به حال نداشتم یا اگر داشتم انقدر معدود بوده که الان یادم نمیاد، دلیلش این نیست. اینکه من مدام احساس می‌کنم با پوشیدن هرآنچه که خاص یک خانومه، مورد استثمار واقع شده‌م، اینکه من از کفش پاشنه‌بلند، جدای آزاردهنده بودن و ناکارامدی‌ش برای جنب و جوش‌های من، متنفرم، اینکه با دخترها بسیار کمتر از پسرها رفتامد می‌کنم، اینکه از جمع‌های دخترونه، از رقص، متنفرم، دلیلش زیر سؤال رفتنِ هویتیه که برای دفاع از خودم آفریدم.

خب، از یه جایی به بعد، مجبور شدم خودم تنها، مسائل رو حل کنم، در دنیایی که رسمیت داشتن، در دنیایی که برای حل شدن زیادی لوکس نبودن، در دنیایی که متعلق به یه برند نبودن، در دنیایی که مسائل مال یه دختربچه ساده آسون بودن که اتفاقا اصلا هم نترس نبود، و اتفاقا، مجبور نبود خودشو نترس نشون بده؛ پس، می‌دونی، ناچار شدم.




من، اینجوری، برای خودم شناس‌ترم. آسون‌ترم. به چیزی که هستم نزدیک‌ترم. من اینجوری خودمو بیشتر دوست دارم، با خودم کنار خودم احساس امنیت بیشتری می‌کنم، شجاعت بیشتری برای حل مسائلم دارم، شاید باورت نشه، اما من اینجوری حتی اتود مشکی‌مو که دست می‌گیرم، قدرت بیشتری برای جواب دادنِ مسئله‌های دیفرانسیل در خودم احساس می‌کنم. من اینجوری خودم‌ترم. بهترم. زیباترم. و از همه مهم‌تر؛ قوی‌ترم. :)

این روزا که می‌گذرن، از همیشه بیشتر به خودِ قوی‌م احتیاج دارم. این روزای مهم زودگذر سرنوشت‌ساز که می‌گذرن، از همیشه بیشتر به قدم زدن توی شهر با سویشرت و تیشرت مردونه و موی از ته زده، از همیشه بیشتر به ماهان احتیاج دارم.


۹۶/۱۲/۱۰
ماهان (ف.چ)

نظرات  (۴)

میتونم بهت بگم نه ماهه که میخوام موهامو از ته بزنم و نمیذارن،نمیشه،ولی من یه روز اینکارو میکنم.هرموقع که باشه !

پاسخ:
:))


اون «یه روزی» ایشالا که دیگه لازم نشه. :)
برای خودت یه پا «کریمو کبریت» بودیا.
پاسخ:
لعنتی، رفیقمم همینو گفت. :|
اصصصلنم ربطی نداشت. :|||
  ..
یه تیکه کوتاه از متن حس کردم این چقد منه
پاسخ:
پس اندازه یه تیکه کوتاه از متن چقد شبیه منی‌. :))