‌فاقد ارزش خوانش

‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

نامه اول_فاقد ارزش خوانش

يكشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۸:۵۴ ب.ظ

حالا که این را می‌نویسم هنوز نمی‌دانم کیستی، اما دلم خواست برایت بنویسم. نه که تو خیلی مهم باشی، یا ما قرار باشد جزء تاپ‌تن زوج‌های خوشبخت دنیا باشیم، یا من خیلی مهم باشم و بنا باشد این کلمات پس‌فردا به‌عنوانِ کلماتِ بیرون‌جسته از نوزده‌سالگی من در کتب ادبیات بچه‌مدرسه‌ای‌ها چاپ شود و زیر لغاتِ نه‌چندان غریبه‌اش خط بکشند و برای کنکور بخوانند و در توضیحات درس درباره تو بنویسند که این نامه به تو بوده، و پسردبیرستانی‌ها که تازه صدایشان از حد فاصلِ صدای بوقلمون و انسان فقط کمی فاصله گرفته، آرزو کنند خدا دوست‌دختری نصیبشان کند که مثل الانِ من، برای آن‌موقعِ آن‌ها نامه بنویسد. نه؛ فقط آدمی گاهی یکسری حرف‌ها دارد که چمبره می‌زند توی گلوش، و آنقدر می‌ماند که بلع را سخت می‌کند؛ به‌جز بلع، گفتن و گرییدن را هم سخت می‌کند که در قاموس ما قطعا اوّلی اولی‌ست؛ و آن چیزها فقط هنگامی گلوی آدمی را ترک می‌گویند، که کلمه شوند و گفته شوند به نزدیک‌ترین فردِ انسان.

می‌خواهم دقیقا این را بدانی که چه جایگاه والایی در زندگی‌ام داری. جنابعالی، همینطور ندیده‌نشناخته، جایگاهتان محفوظ است و بی‌آنکه در زندگی من وجود خارجی داشته باشی، نزدیک‌ترین آدمِ زندگی‌ام هستی. شاید امروز نباشی، شاید هیچوقت نباشی، اما به‌هرحال تا ابد، تا وقتی که خاک‌ها را مشت‌مشت می‌پاشند رویِ تنِ بی‌جانِ آدم، جایگاه شوهر، یک جایگاه پیش‌فرضِ تصرف‌ناشدنی‌ست و هیچکس جز خودش جای خالی‌اش را پُر نمی‌کند، جایش همیشه خالی‌ست، لاأقل برای ما آدم‌معمولی‌ها که پیامبری‌چیزی نیستیم، یا گردنمان آنقدر دراز نیست که بتوانیم سر روی سینه خودمان بگذاریم و بگرییم، جایش همیشه خالی‌ست.

می‌خواهم خاطرنشان کنم، از آنجا که شاید تو در این مختصات زمانی اصلا مرا نشناسی، باید بدانی که من در این برهه از زندگی ابداً یک دختر زردِ شوهری نبوده‌ام. شاید باورت نشود اما من اتفاقا خیلی هم انسانِ به‎دورازابتذال و فاخری هستم، کم حرف می‌زنم، و تازه اگر حرفی هم می‌زنم بیشتر درباره سیاست و مناسباتِ پیچیده بشری و فی‌المجموع موضوعات سخت و پیچیده است. باز هم خاطرنشان می‌کنم که در روزگار امروز ما، صحبت کردنِ درباره این چیزها منتهای فاخر بودن را می‌رساند. ایضاً باید بدانی من بیشتر کافه‌های تهران را گشته‌ام و تفریحاتم جزء تفریحاتِ روشنفکرانه امروز ایران محسوب می‌شود: گز کردنِ خیابان انقلاب؛ که بیشترین چگالی روشنفکر ایرانی هر روز در آن مشاهده می‌شود. امیدوارم روشن شده باشد که من اصلا از آن دخترهای زرد شوهری نیستم، و اگر الآن برایت نامه می‌نویسم، به هیچ وجه به این دلیل نیست.

راستش در این بند می‌خواهم خطابم را به تو شروع کنم، اما نمی‌دانم دقیقا باید به چه اسمی بخوانمت، که دخترلوس‌های سرزمینمان به ابتذال نکشیده باشندش. (حتما تابه‌حال متوجه شده‌ای تاچه‌اندازه از ابتذال بیزارم). بخشی از نام‌ها را، دخترچادری‌های سرزمینمان زرد کرده‌اند؛ به‌عنوان مثال، حضرتِ یار، حضرتِ همسر، کلا هرچیزی به اضافه «حضرت». دماغ‌عملی‌ها هم واژه‌های مخصوص خودشان را دارند، آقایی، مستر، یار، و دیگرواژه‌ها که همسرت به‌دلیل دوری از این اقشار زیاد با آن‌ها آشنا نیست، همین‌ها را هم در کپشن اینستگرم دیده، و امیدوارم در این لحظه که این را می‌خوانی اگر کنارت نشسته‌ام یک نگاهِ پرغرور به صورت من که احتمالا در صفحات یک کتاب فرورفته بیندازی، و به من افتخار کنی. بگذریم؛ چه چیزی می‌توانم خطابت کنم؟


هم‌سفر شاید بهترین گزینه باشد؛ چراکه آدمی به‌رغم ریشه‌دوانی در خانه و شهر و محله، در تمام عمر پیوسته در سفر است، البته، اگر هنوز خوی حیوانی او را تسخیر نکرده باشد. اینجانب از هرگونه رفتار حیوانی برائت می‌جویم؛ و امید دارم که آن روزها هم در این مورد مثل حالایم مانده باشم؛ بنابراین تو را همسفر نام می‌نهم، به این آرزو که کائنات یک همسفر نصیبم کنند، که از مسیرِ پُر پیچ و خم آدمی آگاه باشد و بشود با او از دردِ دور ماندن از اصل گفت.

هم‌سفر عزیزم؛ بهتر است بدانی دلیل نگارش این نامه، (علاوه بر اینکه آن چیزهای چمبره‌زده در گلوست) خیلی چیزها نیست؛ مثلا درست است من بسیار بغلی هستم، و درست است در حال حاضر دست‌هایم به دلیلی که نمی‌دانم می‌لرزند و چانه‌ام در مرزهای بغض و گریه جست‌وخیز می‌کند و اگر شانه‌ای بود که می‌شد سرم را روی آن بگذارم، یا سینه‌ای که سرم را در آن فرو ببرم و بگریم، شاید حالم خیلی بهتر می‌شد، اما این نوشته ابدا برای این‌ها نیست. من شاید حتی اگر بودی هیچ‌گاه سرم را برای گریه روی شانه‌ات نمی‌گذاشتم یا وقتی خانه بودی گریه نمی‌کردم؛ شاید هیچ‌وقت گریه من را نبینی، چون با اظهار تأسف برای اعصابی که در آینده از کفت خواهد رفت، باید بگویم هم‌سفرت آدمی‌ست بسیار لجباز و بسیار غد، که در تمام دنیا آدم‌های کمی گریه‌اش را دیده‌اند، و چون من می‌خواهم همیشه در چشم تو زنی قوی جلوه کنم، شاید هیچ‌گاه در برابرت اشک نریزم. پس حتی یک لحظه از ذهنت نگذرد، که این نگاشته‌ها، دلایل زرد اینچنینی دارد.


هم‌سفر عزیز؛ تازگی‌ها دریافته‌ام شب‌هایی چیزهایی از قلبم بیرون می‌ریزد که درواقع برای توست و نه برای هیچکسِ دیگر. یا روزهایی هست که دستانم بسیار ظریف‌تر به نظر می‌رسند و اندازه دست‌های یک نوزاد تازه‌به‌دنیاآمده لطیف می‌شوند، آنقدر لطیف که با آن تنها می‌شود روحِ ناآرامِ مردی پُرنوسان را نوازش کرد و به ریش‌های زمخت تو دست کشید، و اصلا هرچه جُز این، بر لطافتِ آن دست‌ها حرام است. یا روزهایی هست که به‌رغمِ اینهمه نازیبایی، آنقدر زیبا می‌شوم که خودم با تمام این نافهمیدگی درمی‌یابم بدونِ تو زیبایی‌ام دارد به جوب می‌ریزد، درحالی که می‌توانست نوازشگر چشم‌های تو باشد! همسفر عزیزم، نخواه بگویم از حرفِ چشم‌هایی که بعضِ روزها می‌شود در شدتِ توفیدنِ موج‌های عمیقِ سیاهشان غرق شد و افتخارِ غرقگی در این دریا تنها توراست، و نخواه بگویم از شهودِ راهِ بی‌پایانِ روبه‌رو، که گفتن از وحشتِ بی‌اندازه‌اش فقط با تو ممکن است، و نخواه بگویم بوسه‌هایم بعضِ روزها تاچه‌اندازه حیات‌بخش می‌شود تا بتوانیم راهمان را پیش بگیریم. عزیزم، من هیچ‌گاه در تملکت نخواهم کوشید، هیچ‌گاه اسبابِ زندگی‌ام را سرِ راهِ رفتنِ تو نخواهم انداخت، هیچ‌گاه اجازه نخواهم داد تمنایی از «داشتن»ت برای ابد به چشم‌هایم راه بیابند، و جای تو این روزها چقدر کنار من خالی‌ست وقتی باید رجزهای مسیرمان را در زمزمه‌های عاشقانه بریزم و زیر گوشت بخوانم، و این روزها این رجزها جز برای تو برای هرکسِ دیگر چقدر نخواندنی‌ست! من هیچ‌گاه در تملکت نخواهم کوشید، حال‌آنکه می‌دانم به ندانستنِ رازهای زنانگی و به نداشتنِ لبخندهای دل‌فریب محکوم می‌شوم، اما من و تو چیزی پیشِ رو داریم، که فرصتِ خواندنِ شعرهایِ عاشقانه‌ی فارغ از راه را، برای همیشه از ما می‌ربایند، و تو می‌توانی مطمئن باشی در چشم‌های من هیچ‌وقت چیزی نخواهی دید که رخوت به جانت بیندازد، که خطرناک‌ترینِ چیزها، این روزهای زودگذر و مهم، می‌دانی عزیزم که رخوت است.


هم‌سفرِ عزیزم؛ آوازهای عاشقانه‌ای هست که نباید بخوانم، و گریه‌هایی هست که نباید بکنم، و دردهایی هست که در برابرشان نباید خم به ابرو بیاورم، و حرف‌هایی هست که نباید بگویم، و لبخندهایی هست که نباید بزنم، و این شب‌های سختِ درداندود که می‌گذرند، جای تو کنارِ من برای همه این نگفتن‌ها و نخواندن‌ها بسیار خالی‌ست؛ جای تو برای تماشای اراده‌ام وقتی از داشتنت، داشتنِ تویی که قطعا خواستنی هستی، چشم می‌پوشم، خالی‌ست. جای تو برای تماشای این روزهایم که باید ببینی به چه سختی، به چه مشقت، به چه رنجی از جا برمی‌خیزم و کشان‌کشان خودم را روی دوشِ خودم می‌برم خالی‌ست.


جای خیسی گریه‌هایی که نکرده‌ام، که هرگز نمی‌کنم، روی پیراهنت خالی‌ست.




۹۶/۱۱/۲۹
ماهان (ف.چ)