برای‌ آن‌ها که دوستم داشتند وقتی دوستم نداشتم_حدیث نفس

به من می‌گفت شلوغ و هیجان‌زده و برانگیخته و روشنی. یک نوع شلوغی مخصوص خودت، به‌دور از لودگی، یک نوع فوران بعد مدت‌ها سکوت. زمانی که بس‌بسیار در خودت اندیشیده‌ای، خودت را از فضا-زمان بیرون کشیده‌ای، چیزی از «خودت» نگفته‌ای، و در سکونِ بی‌سکونی، آنگونه رفتار کرده‌ای که نه کسی گمان به شادی‌ات ببرد، نه به غمت. بعد ناگهان کشف جدیدی در اعماق انسان‌بودگی‌ت اتفاق می‌افتد و هرجا باشی و کنار هرکس، فریادش می‌زنی چون در لحظات اول کشف شوق آن داری دنیا را از آنچه فهمیده‌ای باخبر کنی. و بخت یار کسی‌ست که این دست از فوران‌هایت را در لحظه وقوع درمی‌یابد، قبلِ آنکه از گفتنشان پشیمان شوی.

من زندگی را زیادی صادقانه گرفته‌ام. انگیزه پنهانی ندارم، و آنگونه رفتار می‌کنم که گمان می‌برم غلطی در آن جا ندارد. لحظاتم را شریک شده‌ام با همه بی‌آنکه حتی لحظه‌ای، در حد یک خطورِ ناگهانی، از ذهنم بگذرد با این رفتار اندیشه‌ای ضدّ خودم به ذهن آدمِ روبرویم متبادر می‌شود. در تمام لحظات زندگی‌ام، در عشقم، در تنفرم، در هیجانم، در سکون و دلتنگی و استغنا و احتیاجم صادق بوده‌ام. باکی نداشته‌ام از اینکه کسی قلبم را گِل خشک‌ناشده‌ای بداند که هرکس رد شد می‌تواند دستمالی‌ش کند، به‌سبب آنچه خودش از من دیده، یا دیگری دلم را سنگِ سختِ بی‌نفوذی ببیند که با هیچ محبتی به راه نمی‌آید. من در آنِ خودم زیسته‌ام، آنِ خودم را دریافته‌ام، با ذره‌ذره پیچیدگیِ بعیدی که از کمترکسی دیده‌ام، من تمام فوران‌هایم را تنها یا در کنار کسی ضبط کرده‌ام و به خاطر سپرده‌ام، آنگونه که با جزئیات در دیگری تشخیصشان بدهم. تظاهر در من جا ندارد؛ و این دلیلی‌ست برای خلوتیِ عمیق دورم، در عین شلوغ بودن. اطرافم خندقی جان‌دار است، آدم‌ها بیرونِ آن خندق به من می‌خندند، برای تنهایی‌ام دست تکان می‌دهند، رد می‌شوند، می‌روند و می‌آیند؛ تنها عده کمی، آن هم بی‌آنکه به چشم‌داشتِ علتی برای زدن به دلِ خندق بنشینند، از آن گذشتند، و خواستند کنارم باشند، و من از آن‌ها با جانم قدردانم، چراکه هرکس هرقدر اظهار استغنا کند از تحسین و نفی آدم‌ها، جایی در زندگی هست که نمی‌توانی قدم از قدم برداری برای خودت که چون آگاه شده‌ای از لجن‌مال درونت، و باید قدم برداری برای آن‌ها که خداوند بخشی از راهِ زندگی آن‌ها را از شانه‌های تو خواسته که بگذرد. من با جانم قدردانم از آن‌ها که جرئت کردند، نزدیکم آمدند، سکوت‌های چندماهه‌ام را دوام آوردند همانگونه که یکسرصحبت‌هایِ چندساعته‌ام را، همانگونه که گریه‌های مداوم سالانه‌ام را و خنده‌های بی‌دلیل گاه و بیگاهم را، آن‌ها که کنار اشتباهاتم، اشتباهاتِ غیرعادی احمقانه‌ام که در دنیا فقط از دستِ من برمی‌آمد ماندند، آن‌ها که در رقت‌انگیزترین حالاتم دوستم داشتند، آن‌ها که باورم کردند در روزهایی که منفعلانه، غمگین و بی‌فروغ گوشه‌ای افتاده بودم به سکوتِ مرگ، آن‌ها که قدمی از من ندیدند و تنها حرف چشم‌هایم را باور کردند، آن‌ها که نزدیکم آمدند و ترکش‌های جان‌فرسای نامعمولی بودنم را خریدند، جلو آمدند، دست به یاری‌ام دراز کردند وقتی که هیچ کمکی نمی‌پذیرفتم، دست به یاری‌ام به زمین سودند وقتی که از آدم‌ها متنفر بودم، جلو آمدند و کنارم بودند کنار تمام تصمیمات احمقانه‌ام.

من شاید یک دختربچه معمولی باشم که زیاد چند شهود را جدی گرفته، یا شاید آینده خیلی‌ها در دستان لرزانِ بی‌قوتم باشد، من شاید یک ضعیفِ خسته باشم که در آخر وقتِ مرگش تمام راهِ رفته را می‌بیند و می‌بیند که هــیــچ بوده، یا شاید آن توانای رسیده باشم که حالا هنوز کال است و وقت می‌خواهد تا رسیدنش؛ این‌ها حدیثِ نفس است، سخنی برای آشتی با خودم، آمدن از روبروی خودم از مقابلِ خودم، به کنار خودم، به کنار همه‌آن‌ها که من را به‌رغمِ روحِ سراسرسیاهم خواستند شاید چون بی‌رمق‌انگیزه‌ی غالبی، آن انتهای روحم دیدند که گمان بردند شاید روزی سر بر بیاورد، شاید روزی همه را روشنی بدهد، شاید روزی شکوفه کند. این‌ها حدیث نفس است، اما نه حدیثِ نفسی برای آرام کردنِ خودم، که من از هرآنچه نقش تسکین‌دهنده داشته باشد بیزارم، من در پی درمانم و درمان جز با فهمِ درد رخ نمی‌دهد، این‌ها حدیث نفس است، حدیث نفسِ خسته‌ای که به جنگ فرایش خوانده‌اند، به میدان خواسته‌اندش، در میدان پسندیده‌اندش، و من دختری هستم در ابتدای میدانِ خودم، که شاید میدانِ جهان باشد، شاید اما میدانِ کوچکی اندازه ظرف خودم برای رویارویی با نبردهای کوچک زندگی خودم، چراغِ روشنِ اتاقِ من شاید، همان چراغی‌ست که بعدها نورش روایتِ تاریخ خواهد شد، و شاید من همان نقطه گم‌شده لحظه‌ای هستم که بشریت در آن زیسته‌ست، فریادِ کوچک من شاید فریادی‌ست که انسان را به خود می‌آورد همانقدر که شاید فریادِ نطفه‌نابسته‌ای‌ست زیر فرسخ‌ها آب! من هنوز نمی‌دانم چه هستم، شاید همین امروز، همین لحظه بعد، مُردم و هزاران‌هزار آرزو را با خودم به خاک سپردم، نمی‌دانم، حالا نمی‌دانم، اما من، اینجای زندگی، اینجای امروز، اینجای این سال‌های پرعظمت، در برابر سال‌های پیشِ رویِ قحطی‌زده، در برابر دشت‌های خالی از آب فارس و بحرانِ بی‌آبی و مرگ قنات‌ها و مرگِ پرنده‌ها و مرگِ هرآن‌چه پرنده‌ست و مرگِ هرآنچه آزاد است، در طلوع خودم هستم، طلوعی که شاید بزرگ باشد برای روشنی دادن به جهان، شاید کوچک اندازه عمرِ کوتاه خودم؛ اما من هرچه باشم، به جان قدردانم از هرآنکسی که من را به‌رغم دیری و دوری خواست.. من را خواست وقتی خودم خودم را نمی‌خواستم، من را دوست داشت وقتی خودم خودم را دوست نداشتم، و به من عشق ورزید شاید چون شکوفه کوچکی از روزنه کوچکی در انتهای روح کوچکم دیده بود که می‌توانست دنیایی را زیرِ درختِ بالنده فردایش، آرامش دهد.

برای آن‌ها که دوستم داشتند وقتی دوستم نداشتم؛ به همه‌آن‌ها که آنچنان خیره دست‌های من، خیره برخاستنم بودند، تو گویی سرنوشت جهانی در گرو برخاستنم باشد. به همه‌آن‌ها که آنچنان از عمرِ من انتظارِ بالیدنِ قهرمانی را می‌کشند، پنداری تمام جهان، تمام بشر، از ابتدا تا امروز، چیزی بیشتر از یک لحظه بوده؛ حال آنکه لحظه‌ای بوده یا کمتر از لحظه‌ای..

پ.ن: کنارم بمون و بهم تکیه کن.. :)




+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۴۴ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
فاطمه
۲۷ بهمن ۹۶ , ۱۷:۱۵
سلام. یه کامنت بی ربط به متن. 
چرا توییتر نیستید؟! اصلا من برای خوندن توییت هات توییتر نصب کردم (الکی :) ) 
چقدر فضای جذاب در عین حال تهوع آوری داره! 

پاسخ :

تو کدوم فاطمه‌ای؟ :))

«نیستید»؟ کی جمع شدم؟! :))))


دی اکتیو کردم. دوسه هفته‌ای هست.
فاطمه
۲۷ بهمن ۹۶ , ۱۸:۲۳
من اون فاطمه ای ام که بنظرم حق استفاده از مفرد رو ندارم ولی گاهی احساس راحتی میکنم و مفرد به کار میبرم :) 
اها که اینطور! 

پاسخ :

حالا راجع به من این حقو به خودت بده لطفا. :)))))

فاطمه
۲۸ بهمن ۹۶ , ۲۱:۰۸
دست شما هم درد نکنه. پس با اجازه تون. 
یه سوالی داشتم ازت، دوست داشتی تایید کن جواب بده، 
رویه جمهوری اسلامی در مقابل اسراییل (سقطت) رو چطور میدانی؟!  نظرت یعنی؟! 
این مسابقه ندادنا و کلا همه چی؟ ؟

پاسخ :

گفتم اتفاقا یه جایی، قایم‌موشک بازی! اصلا دولت اصلاحات یعنی تسامح در آرمان‌های انقلاب با یکسری توجیه. 
مسابقه ندادن خوبه، یعنی ما به رسمیت نمی‌شناسیم. اما قایم‌موشک بازی نه. مثلا سر همون قضیه اخیر، اینکه طرف ببازه که به اسرائیل نخوره، این یعنی فرار، هیچ معنایی هم نداره. باید ببره و بازی نکنه‌. علنا بگه من بازی نمی‌کنم! باید اگر موضعی داریم داد بزنیم، متأسفانه نمی‌کنیم اینکارو. یعنی برخورد دیپلماتیک نداریم. وگرنه در این مورد که اسرائیل یک هویت جعلیه شکی نیست. اگر وقت داشتی «پاکسازی قومی فلسطین» رو بخون، من خودم هنوز کامل نخوندمش. ایلان پاپه نوشته‌ش، اتفاقا خودشم اسرائیلیه!
فاطمه
۳۰ بهمن ۹۶ , ۰۹:۱۲
مرسی ان شالله که میخونمش. من فکر میکنم ملت ما دچار یه دگر هویتی شدن. علت سوالم این بود که یکم بهم ریخته بودم از دیدن این دوستداران اسراییل تو توییتر :/ واقعا بعضیا چشونه؟!  
یه چیزی.که چند وقت هم خیلی ناراحتم کرده بود چیزی بود که ویکی پدیا (لعنت الله علیه)  درمورد محمود درویش نوشته بود بعدا دیدم اصلا نوشته های ویکی ارزش فکر هم نداره. ولی خیلی دلم میخواد درمورد تفکر درویش بدونم. 

پاسخ :

خب البته اونا هم دلایل خودشونو دارن.. ولی در نهایت زر می‌زنن. :))

حالا فارغ از این، باید واقعا صحبت‌هاشونو شنید و من تابه‌حال آدم منطقی ندیدم بینشون که حرفاشو گوش کنم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان