فاقد ارزش خوانش

داشتم توضیح می‌دادم که هرروز احتیاج دارم چندین بار نوشیدنی گرم بخورم برای ادامه زندگی، ازبس سرما بندبند رخنه کرده به جانم و ازبس یخ زده‌ام، باید روزی چندبار پتوپیچ لم بدهم کنار شوفاژ و چای و قهوه بخورم، گذشته از این، قهوه همیشه هورمون‌هایم را مدیریت کرده تا بیش از این در خودم فرو نروم و غمگین نباشم. و بعد شروع کردم به توضیحِ اینکه از آزمایش خون قبلی تا بعدی، به خاطر این چای خوردن‌های افراطی وضع کم‌خونی‌ام چقدر بدتر شده، و قهوه خوردنِ مداوم خوابم را بیش از این به هم می‌ریزد و آب بدنم را به‌کلی ازبین می‌برد. و راهِ حل می‌خواستم، درواقع انتظار داشتم یک نوع نوشیدنی گرم، به‌جز شیر که دوستش ندارم، از آستینش در بیاورد یا کشف کند که من خودم را به آن ببندم. راستش من همیشه از مادرم انتظار معجزه داشتم دوست عزیز. مادرم در ذهنِ من آنقدر قدرتمند است که می‌تواند هرچیزِ نابودشده‌ای را تصحیح کند، و هر موقعیت بدی را به‌سرعت بهبود ببخشد، در کودکی‌هایم، بسیار سعی کرد خوی عاصی‌ام را با انواع بازی‌ها آرام کند، بین خستگی‌های مفرط و اوقاتی که اوج می‌گیرم و هیچ حضیضی را به هم‌پوشانی اوجم یارای برخاستن نیست، تعادل برقرار کند، اما نتوانست. راستش دوست عزیز، من با خودم شرط کردم اگر بار یک زندگی روی دوشم بود، هیچ‌وقت بدحال و خسته نشوم، گمانم زندگی ما از وقتی اینگونه فروریخت که مادرم شبیه قبلش نبود. بگذریم.. شروع کرد به شرحِ خواص اِن‌نوع دم‌نوش و جای همه‌ش را توی کابینت‌ها توضیح داد، در دم یک قوری تازه درآورد و گفت اگر آن دیگری نَشُسته بود می‌توانی از این استفاده کنی. گفتم سخت است. مثل چایی، فرایند دم کردنش طولانی‌ست با این تفاوت که مثل چایی همیشه آماده نیست. گفت آدمی که برای خودش یک دم‌نوش درست نکند، می‌خواهد چه کار دیگری بکند پس؟ توی دلم گفتم، همین که می‌بینی، هیچ..


دوست عزیز، من می‌گویم وقتی آدمی احتمال می‌دهد که خسته نشود، اصلا نباید بازی کند. اما، انسان یک رندی درونی دارد، که حتی وقتی احتمال شکست بارها به احتمال پیروزی می‌چربد، وسوسه میدان به جانش می‌اندازد. هی رقص شمشیر پیش چشمش می‌آورد و میدان را چون دختری شهرآشوب در نظرش می‌زیبد. زیر گوشت زمزمه می‌کند، که به میدان آمدن، حتی اگر ببازی، بهتر است از ساکت نشستن. لاأقل قهرمانِ بازنده‌ای بوده‌ای روبروی قهرمانِ برنده، و نه یک تماشاگر بی‌نام، نه یک انسانِ مُرده در صفحات تاریخ. اما دوست خوبم، من از میدان برگشته‌ام از میدانی که می‌دانستم جز شکست هیچ عایدی برایم ندارد، و می‌گویم شکست بسیار جان‌فرساست، و آدمی را، نه که بگیرد در دستِ چلاندن و تبخیر و دوباره ساختن، نه، آدمی را از کمر دوتا می‌کند. لاأقل شکستی که من را شکست، اینگونه بود.


دوست عزیز، از من خواسته‌اند بفهمم واقعا چگونه‌ام. ضعیف یا قوی، و خواسته‌اند از سخت‌ترین راه به جواب برسم. خب، من هیچ‌وقت عادت نداشتم جزوه بخوانم. من همیشه باید منبع را کامل می‌خواندم. توی تست‌هایم اگر سخت‌ترین‌ها را جواب نمی‌دادم، انگار هیچ‌کدام را حل نکرده‌بودم، و همیشه چیز سخت‌تری می‌خواستم، می‌خواستم از سخت‌ترین راه به نتیجه برسم، این از آن خستگی در ترکیب با یک بچه نسبتاً باهوشِ عاصی، که همه‌چیز را آسان می‌خواست و آسان انجام می‌داد و مو لای درز کارش نمی‌رفت، متفاوت است، من کاری را که دوست داشتم، از سخت‌ترین راه‌ها انجام می‌دادم. می‌خواستم برایش توضیح بدهم، بگویم من همیشه همه‌چیز را سخت خواسته‌ام، راه حل‌های پیچیده مرا به وجد آورده‌اند، و هیچ‌گاه نتوانستم به فرمول‌های بدون اثبات، به راه‌های ازپیش حل‌شده، به راه‌های ازپیش رفته‌شده، اکتفا کنم. اما دوست خوبم، جالب است بدانی که هیچ شاهد مثالی برایش در زندگی اکنونم نیافتم که بگویم به این دلیل و به این دلیل، من آدمِ راه‌های سختم. من مالِ راه‌های سختم..


دوست عزیز، غمگین‌ترین حالاتِ این روزهایم، برای این است که پیوسته از خودم پُر و خالی می‌شوم. تا خودِ قبلی را بشناسم، یکی دیگر شده‌ام. مدام با یک آدمِ جدید چای می‌خورم، درس می‌خوانم، بیرون می‌روم و از رفتارهای خودم در مواجهه با شرایطی که پیش از این هم با آن روبرو بوده‌ام شگفت‌زده می‌شوم.


دوست خوبم، گمانم قدرتمندترینِ آدم‌ها آن‌ها هستند که خودشان با خودشان به یگانگی رسیده‌اند. می‌دانند چه می‌خواهند، و وقتی راهی را می‌روند، یک نفر، یک شیطانِ کوچکِ خفته، از لالویِ قفسه‌های پوسیده مغزشان بیرون نمی‌زند و چیزی زیر گوششان زمزمه نمی‌کند. آدم‌هایی که می‌دانند از این دنیا چه می‌خواهند، آدم‌هایی که می‌دانند از آن دیگردنیا چه می‌خواهند، آدم‌هایی که به عمیق‌ترین لایه‌های درونی خودشان آگاهند و می‌توانند بفهمند اگر خودخواسته شیطنتی کردند، انگیزه‌های پنهانش چه بوده و از کدام آموخته در کدام روزِ سخت، نشأت گرفته. تازه فهمیده‌ام اینکه شناختنِ خود، همه‌چیز است، چه معنایی دارد. گاهی یک گزاره را مدام تکرار می‌کنیم بی‌انکه بفهمیم چرا، و واقعا معنایش را بدانیم. من فهمیده‌ام این را که چرا، کار را تمام کرد آنکه خودش را شناخت. ازبس ندانستم چرا می‌روم و نمی‌روم، چرا می‌خواهم و نمی‌خواهم، چرا می‌بخشم و نمی‌بخشم، درست زمانی که نیروی جابه‌جا کردنِ کوه در من بود، من داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم سرِ رفتن و نرفتن.. پس نجات را در این یافتم که بدانم چه می‌خواهم. و تو که مثل این متجددین انرژی مثبت احمق گمان نمی‌کنی انسان را می‌شود با آن جملات و قوانین مدیریت کرد؟


دوست عزیزم، آدمی توانِ جابه‌جا کردنِ کوه‌ها را دارد. آدمی عظیم است، آدمی از هرچیز در این دنیا عظیم‌تر است و حتی آنقدر عظیم است که این عظمت او را از پا نمی‌نشاند؛ و این‌ها همه وقتی محقق می‌شوند، که آدمی با تمام ابعاد وجودش، یکی باشد، با خودش یگانه باشد و خودش را به صداقت به کرسی قضاوت بنشاند و خودش را به صداقت قضاوت کند.


دوست عزیزم، آرزوی من برای دنیا روزی‌ست که بتوانم در چرایی غمگین بودنم، شرح بدهم چه تناقضاتی روز و شب در من جریان دارد؛ و باورم کنند.. گرچه، اصلا نمی‌دانم چه‌فایده اینکه باورم کنند!


پ.ن: از ظن خویش هرکس، از ما فسانه‌ها گفت/ چون نای بی‌زبانیم، ما را تو می‌شناسی..

پ.ن دو: Here's to the mess we make..




+ نوشته شده در شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۹:۱۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان