خانم

سال آخر به شکل فاحشی تغییر عقیده داده بودم و به همه بچه‌ها می‌گفتم فردای کنکور باید بیایند عروسی‌م. بچه‌ها مرا تا آن‌روزها، آن‌گونه ندیده بودند، من و فاطمه تنها مسکوت‌های بحث‌هایشان درباره شوهر بودیم، گاهی حتی وقتی بحث به جاهای باریک می‌رسید -و معمولا هم شقایق و مریم بودند که بحث را از ابعاد طنز به آن‌جا می‌رساندند- من و فاطمه زود جمع را ترک می‌کردیم. اما آن روزها فرق داشت و من به‌شدت فقدان یار و همراهِ همیشگی‌ام را حس می‌کردم، شب‌ها بلااستثنا وقتی از تست‌های شیمی به خواب پناه می‌بردم آغوشش را به‌روی خودم گشوده می‌یافتم و دستش را لای موهای کوتاهم می‌دیدم که طره‌های شیطنت‌آمیزم را می‌داد پشت لاله‌ گوشم و من سرم را فرو می‌بردم در بغلش و تا صبح می‌گریستم. آنقدر من از ازدواج صحبت کردم آن سالِ آخر، که طبا صحبت نمی‌کرد. همه کلاس را از پیش دعوت کرده بودم و از بین بچه‌ها مادرخانم پسرهایم را حتی برگزیده بودم. این‌ها شوخی‌های مسخره دبیرستانی نبود، من قصد داشتم فردای کنکور ازدواج کنم، شکی در آن نبود. بگذریم از اینکه تا صحبت ازدواج من می‌‌شد، پدرم به سمت کلتش هجوم می‌برد تا گوینده‌ای را که لغات «ازدواج» و «فاطمه» را کنار هم به‌کار برده بود از روی زمین محو کند و فقط با پادرمیانی مادرم بود که هنوز مرتکب قتل نشده بود، اما من به هر نحوی بود می‌خواستم ازدواج کنم، آن هم فردای کنکور.

فردای کنکور را خوابیدم، پس‌فردای کنکور را هم، و تمام روزهای بعدش را تا نتایج، انقلاب را گز کردم و خبر ازدواج کسی که دوستش داشتم را گرفتم و گریستم و بعد نتایج هم باز گریستم و گریستم و گریستم تا امروز که در نقطه اوج گریه‌، فاطمه یک عکس برایم فرستاد. ازآنجا که چندوقتی‌ست دلم پر می‌کشد برای پیتزا، اول فقط پیتزایش را دیدم. بعد از فاطمه پرسیدم «وات ایز دیس» و تازه بعد یک دقیقه خیره شدن به عکس دونفره، به‌علاوه پیتزاها، راضیه را پیدا کردم. ابروهای رنگ‌شده و چشم‌هایی که این‌بار پف‌کرده‌ی شبِ امتحان نبود و خیلی ظریف، پشتشان یک خط باریک مشکی کشیده بودند، یک روسری صورتی که به پوست سبزه و چشم‌های عسلی‌ش می‌آمد، و یک لبخند ملیح. پوستش به‌طرز معجزه‌آسایی صاف شده بود و راضیه نبود اصلا. پسری هم با لبخند روبه‌رویش نشسته بود، خیره به دوربین سلفی راضیه. 

خیلی خودم را کنترل کردم که جیغ نکشم. اشک‌هایم خشک شد، یادم رفت بغلِ چک‌نویس‌های دیفرانسیلم جا باز کرده‌ام و خوابیده‌ام روی زمین یخ، و یادم رفت دست‌هایم مشت شده بود و پاهایم جمع شده بود توی شکمم که راحت‌تر گریستنم را بیرون بریزم.

من قول داده بودم اولین کسی باشم که ازدواج می‌کند. که زن رؤیایی هیجان‌زده مردی می‌شود که بچه‌ها می‌گفتند خوشبخت‌ترین است و فاطمه می‌گفت احمق‌ترین. اما حالا ما در جمع دبیرستانی‌مان دختر ریزنقش سبزه‌رویی داریم که در اصل یک خانم شوهردار است. و دیگر تست‌های فیزیکش را از کتابش جدا نکرده و دیگر با خط خوبش روی تخته چیزی نمی‌نویسد و دیگر با من از استرس‌هایش حرف نمی‌زند و دیگر آن فرم طوسی را نمی‌پوشد و دستش حلقه است و تنها نیست.

و من که امشب باز حین انجام دادن کاری، خیلی‌خیلی ناگهانی نشانه‌ای از معشوق مسبوق فی‌الحال زن‌دارم دیدم و قلبم مچاله شد از هجوم اینهمه غرور شکسته، و ازدواج نکرده‌ام و معلوم نیست ازدواج کنم اصلا، و اتفاقی که هیچکس باورش نمی‌شد برایم افتاد و پشت کنکور ماندم و امشب حالم داشت می‌رفت که بیش از هر وقت دیگری خراب شود، که عکس راضیه نگذاشت.


می‌دانی عزیزم، دنیا با همه بزرگی‌ش روزی هزارتا چرخ می‌خورد؛ شعرت را بخوان، چایت را بنوش، تست‌های دیفرانسیلت را بزن؛ و فکر فردا را نکن..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۳۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
bent jobail
۲۰ بهمن ۹۶ , ۰۰:۲۰
فاطمه.. توی جمع دبیرستانی‌مون هیچ کس اونطوری نشد که فکرش رو میکردیم :)


+ میدونی که شوخی میکردم با شوهر خواهرم دیگه؟! :)))

پاسخ :

آرررررررره، شوخی می‌کردییییی. کی بود می‌گفت «شاید بی‌اعصاب دوست دارن»؟ :)))))))))))))))))))
bent jobail
۲۰ بهمن ۹۶ , ۰۰:۲۸
:)))))))) حتی اونم شوخیه :) اصن بیشتر حرفای این مدت من شوخیه. همون طور که  حتی زنده بودنم یک شوخی بزرگ با بشریته..

پاسخ :

مسئله رو فلسفی نکن دیگه. زر نزن. ئه. :|||||


من عاشق توئم بابا، شوهر چیه.
bent jobail
۲۰ بهمن ۹۶ , ۰۰:۴۰
چند شب پیش تو جوابم چی نوشته بودی؟! همون. :))))))
با توجه به زیر نظر بودن اینجا معذورم :)

پاسخ :

یا حضرت عباس، آدرس وبلاگمو دادی به بابات یا همون بچه‌های قدیمی CIA تحت نظرمون دارن؟! لازمه ذکر کنم که اولی خطرناک‌تره؟ =))))))))))
bent jobail
۲۰ بهمن ۹۶ , ۰۰:۴۶
😂😂😂😂😂
نه نه هیچ وقت نمیذارم اونقدر در معرض خط قرار بگیری  :))))

پاسخ :

خداروشکر، حواست به هیستوری بروزر باشه. :))))))))
فاطمه
۲۰ بهمن ۹۶ , ۱۸:۳۱
بهتر بابا. وگرنه حالا به جای این تحلیلا و کتاب خوندنا داشتی تشت شیر و گل رز آماده میکردی!

پاسخ :

چندوقت پیش که رفیقم اون کلیپ رو فرستاد برام، قریب بود بالا بیارم. عح.
هیچ
۲۰ بهمن ۹۶ , ۲۰:۱۲
بنویس که نوشته هات دوس داشتنین و نمیدونم چی بگم جز این
شاید غم و دیوانگى و بی اعصابیات منو یاد خودم انداخته فقط
دوس داشتم غیرمجازى میدیدمت 

پاسخ :

خداوکیلی برای اولین کامنت «بی‌اعصاب» گفتن زود نبود؟ :)))))))))
بیا ببین، همین بغلم. =)))
مهشید
۲۰ بهمن ۹۶ , ۲۲:۳۹
آخ رفیق... :))
فکر کنم مثبت ترین نکته ای که گفتی برای دوستت نپوشیدن فرم نکبته :))))
البته خب ازدواج نکات مثبت دیگه ایم داره...مثلا این که نمیذاره شیرای تو یخچالت تاریخشون بگذره :|
بیا منم ببر انقلاب،بعدم یه پیتزا بخوریم که به هردوش بدجوری محتاجم -.- قول میدم بعدش خودم برات آستین بالا بزنم :دی (شوخیه به دل نگیری :) )
اما بی شوخی دارم میپوسم کم کم...شاید یه کم دیگه بگذره حتی ریشه بدم تو خونه اونوقت دیگه تکون دادنم سخت میشه حسابی :|

پاسخ :

من جمعه‌های بعد آزمون میرم بیرون. هماهنگ کنیم ببینمت، کاملا جدی.
مهشید
۲۴ بهمن ۹۶ , ۲۳:۳۳
آخ اگه میتونستم بیام چقدر عالی میشد...
ایشالا بعد آزادیم میبینمت حتما:))))(

پاسخ :

نگو تو هم کنکوری هستی که خودمو شرحه‌شرحه میکنم :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان