برای این روزها

1.

دخترعمه ۹ساله‌ام داشت برای پدرم تعریف می‌کرد که از تعطیلی وسط هفته مدرسه‌ها، وقتی همه کارهایش را انجام داده و مشق‌هایش را نوشته و وسایلش را آماده کرده، چقدر ناراحت می‌شود. با تعجب پرسیدم «یعنی مدرسه رو دوست داری؟»، به‌شدت طبق آداب -حلال‌زاده به دایی‌ش می‌رود- گفت «بله» و صدای تحسین‌های پی‌درپی پدرم را بلند کرد. ناخوداگاه، آنچنان شیطانی و با لحنِ رمیده، به بچه معصومِ باادب(!) گفتم «دمت گرم»، که خودم پشیمان شدم. پدرم سری به تأسف تکان داد -غالبِ واکنشش نسبت به تقریبا تمام کارهای من- و من از جا بلند شدم و صحنه را ترک کردم. مدرسه جهنم بود، زندان بود، و من فقط توانستم با ذکاوت، فشار آن را برای خودم کمتر کنم. تاکتیک اینگونه بود که اول سال، بچه درسخوانی بودم که اطلاعاتِ خارج از مدرسه‌ام همه را شگفت‌زده می‌کرد، دفترهایم خط‌کشی‌شده و خوش‌خط بود و تکالیفم را تا قطره آخر انجام می‌دادم؛ اعتمادها که جلب می‌شد، لاقیدترین و نامرتب‌ترین بچه مدرسه بودم، که حتی سرِ کلاس هم، فقط ادای سؤال و جزوه نوشتن را درمی‌آوردم.

هیچ جزوه‌ای از سال‌های آخر تحصیلم دردست نیست؛ جز یکسری جملاتِ درهم، که نیمی‌ش از وسط جمله دیگری شروع شده، جزوه مغناطیس فیزیک، ناگهان به مشتق دیفرانسیل پیچیده و باب‌های عربی توی دفتر دوخط انگلیسی‌ست؛ پیداست آن زمان‌ها دبیری، استادی، رد می‌شده‌ست از کنار میزم..





2.

پدرم همیشه می‌گوید با اینکه بچه خلفی نیستم، هیچ‌وقت از من چیزی به دل نگرفته. هربار به من می‌گوید ناخلف، غروری که از خودش به ارث برده‌ام، پوزخندی به لبم می‌نشاند، و انگار که برایم مسئله‌ای نیست کسی مثل او چه چیزی راجع به من فکر می‌کند، شانه بالا می‌اندازم و حتی از سر میزِ غذا، بشقابم را برمی‌دارم و می‌خزم به اتاقم. اما بعد آنقدر در خودم می‌گریم که یک جان از جان‌هایم کاسته می‌شود.

بچه خلف از نظر او، یک بچه رامِ منفعل احمق است، و من هیچ‌وقت رام نبوده‌م جز در برابر کسی که قصدی برای رام کردنم نداشته. هیچ‌گاه نتوانستم لذت رام شدنم را به کسی که خودش را برای به‌سلطه‌درآوردنم به در و دیوار می‌کوبد، بچشانم، هیچ‌گاه راضی نشدم از لبخندهای مسخره‌گرم در برابر آن‌که در موضع قدرت بود، دست بشویم، هیچ‌گاه از لذتِ نابود کردنِ توهم دانایی نادان‌ها، هرچند بزرگ‌تر و در جایگاه مهم‌تر، چشم‌پوشی نکردم، نتوانستم چشم‌پوشی کنم.

پدرم، مصداقِ به‌حق پدرِ کتاب‌های فروید است. نماد سنت، سنتی قدرتمند که او پایه نهاده، و رفته‌رفته، بر اثرِ تبعیت‌های پی‌درپی از سمتِ خانواده و اقوام، به هیئت حقیقت درآمده، آنگونه که انگار خود، حقیقت است، شاید شبیه کاری که جامعه با پیشفرض‌های ذهنی یک کودک پاک می‌کند، آنگونه که گوسفندوار، از رفتن به مدرسه‌ای که در آن تحقیر می‌شود، راضی باشد و در مرحله بعد، حتی خوشحال.

من هیچ‌گاه به حقیقت‌های دروغ‌آمیزِ خانوادگی، اجتماعی و حکومتی گردن نگذاشتم. من آن کودک متمرد بودم که شورشی‌گری‌ام در لایه‌ای از انزوا و حالتِ متفکر همیشگی‌م استحاله شده بود. شکایتی نمی‌کردم، برای جابه‌جایی زنگ‌ها نظری نمی‌دادم، از آزارها گله‌ای نداشتم، فقط چون می‌دانستم بی‌تأثیر است، یا آنقدر در خودم فرو رفته بودم که اصلا نمی‌فهمیدم چه اتفاقی رخ می‌دهد، و آن‌ها گمان می‌کردند رامم. ...

من هیچ‌گاه بچه خلف پدرم نبودم، نخواهم بود.

آن روز به‌شوخی به یکی از رفقا می‌گفتم اگر افتادم اوین، بیاید نجاتم بدهد. توی دلم مرور کردم، برای پدرم، یک دختر مُرده از یک دختر شورش‌گر هزاربار بهتر است.

این است که می‌گویم من تنهام. تنهای تنهای تنها؛ در نسلِ ما، این‌بار دخترها هم ناخلف می‌شوند، بی‌آنکه جای چاقو روی پیشانی‌شان باشد و بی‌آنکه سر کوچه ناموس مردم را دید زده باشند. و بدتر آنکه رام‌ناشدگی برادر کوچک‌تر را، که بنا بوده فرزندِ دلخواهِ پدرومادر بعد سال‌ها سختی باشد، به پای تو بنویسند. آن‌وقت است که جز خودت دیگر مطلقا هیچکس را نداری. هیچکس. و بناست همه اتفاقات بد را پای تو بنویسند..





3.

بی‌قرارم. به معنای واقعی بی‌قرار. و چقدر عجیب که مامان این را فهمیده، شنیدم پشت تلفن لابد به یکی از خاله‌هایم می‌گفت «نه، خوب نیست، مدام بی‌قراره». بی‌قرار..

این روزهایم را به خاطر می‌سپارم برای تفسیر بی‌قراری.




پ.ن: من آن طبیب زمین‌گیر زار و بیمارم/ که هرچه زخم به خود می‌زنم، نمی‌میرم..

پ.ن دو: من آسمانِ پر از ابرهای دلگیرم/ اگر تو دلخوری از من، من از خودم، سیــــرم..

پ.ن سه: من از خودم سیــــرم..

پ.ن چهار: من، از خودم، سیـــ..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۳۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان