فاقد ارزش خوانش

شنیدن


بالأخره خودم رفتم پیش پزشک، و همان نسخه‌های قدیمی را گرفتم البته، اما گرفتم. شاید این دلشوره دیوانه‌کننده واقعا دلیل ملکوتی ندارد، و شاید با یکسری فرایند شیمایی حالم بهتر شود، گرچه تجربه ثابت کرده برای منی که به دارو باور ندارم، تأثیری نمی‌کند. جالب است، هنوز باورشان نمی‌شود، حتی وقتی پزشک تایید کرده، می‌خواهند چیزی به عنوان دارو، برای استرس نخورم! هرآنچه مربوط به اعصاب باشد، دروغ است. پزشک جلوی چشم خودشان -از خفیف هم شروع کرد و پرانول داد- نوار مغز و این‌ها را چک کرد و نشانه‌ها را پرسید و گفت، خب، میگرن است. میگرن است دیگر، خیلی‌ها در تمام دنیا میگرن دارند، چیز عجیبی نیست. اما این‌ها مقاومت کردند. چرا؟ چون این یک بیماری عصبی‌ست. دلیل عصبی دارد. «تو عصبی نیستی»، «باید خودت خودتو درمان کنی»، «خودت از پس خودت بر میای»، «اینا همه‌ش چیزای تجاریه». بله، توجه بفرمایید دوستِ عزیز، آن زمان‌هایی که شما تقریبا از شدت سردرد به حالِ مرگ افتاده‌اید، باید خودتان از طریق انرژی‌های درونی(!) خودتان را درمان کنید، باید بر سردرد غلبه کنید، بر بار استرسی که خودشان روی دوشتان گذاشته‌اند غلبه کنید، خودتان تنها، تنها، در شب‌هایی که نمی‌توانید بخوابید و شما که علاوه بر افسردگی فصلی افسردگی شبانه‌روزی هم دارید و تا خورشید روبرمی‌گرداند بیچاره می‌شوید، باید بر تمام بدبختی‌هایی که باعث بخش بزرگی‌ش، خودشان هستند، تنها غلبه کنید.

راستش دوست عزیز، الان که این نامه را برایت می‌نویسم نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم. شما تصور کن دلت خوش است دوتا مادرپدر تحصیل‌کرده دانشگاه‌رفته داری، اما آن‌ها مطلقاً بویی از منطق نبرده‌اند. ژست دانای کل می‌گیرند و در حالی که شما مثل کلاف نخ در خودتان فرو رفته‌اید و بعد از کلی اظهار گرسنگی، اندازه گنجشک غذا خورده‌اید، شما را نصیحت می‌کنند که باید خودت بر مشکلات زندگی‌ات غلبه کنی. یک جمله کلیدی هم پدرم دارد دوست عزیز، «وقتی میری سر جلسه آزمون، باید احساس کنی رفتی پیکنیک! من خودم همینجوری بودم!»، و بله، باورت نمی‌شود برعکس اغلب نصیحت‌کنندگان که فقط حرف مفت می‌زنند، خودش واقعا اینگونه بود. مثلا من یادم نمی‌رود برای آزمون ارشد -که بگذار برایت بگویم؛ نفر شصت و ششم شد از بین دوهزار نفر- کلا دوهفته درس خواند و من باز یادم نمی‌رود که همان دوهفته، بعضی شب‌ها باز مأموریت بود، و باقی شب‌ها ده یازده می‌آمد خانه. خب ببین دوست عزیز، کاملا منطقی‌ست کسی که زیر آتش‌باران گلوله بوده، قطعا با آزمون تحصیلات عالی که تأثیری در زندگی‌ش ندارد، نباید استرس بگیرد. اما خب، ببینید، منطقاً -یعنی منطقنِ پدر بزرگوار- اینطوری‌ست که من می‌توانم پس تو هم باید بتوانی. با یک نسبت خونی. همین. جنابعالی باید ژن بی‌استرسی را از من به ارث برده باشی. حق استرس داشتن نداری، و اگر استرس داشتی، البته که من به عنوان یک پدر فهیم منکر استرست نمی‌شوم، اما خب، تو انسانِ به‌دردنخور ضعیف النفسی هستی که برای همچه‌چیزِ بی‌اهمیتی استرس داری. بگذریم از اینکه همین چیز بی‌اهمیت، امروز مهم‌ترین مسئله مربوط به من است، حتی مهم‌تر از اینکه من از نظر جسمی و روحی در حال تکه‌تکه شدن هستم، اما باید این تکه‌تکه شدن را تا بعد از کنکور به تعویق بیندازم، چون اگر نتیجه این موضوع بی‌اهمیت، باب میل پدر بزرگوار نباشد، یک‌بار دیگر مضافاً تکه‌تکه می‌شوم. الحمدلله طبخ‌شدنی نیستم و از این لحاظ در امانم. می‌توانیم خدا را شکر کنیم که در قبیله آدم‌خوارها زندگی نمی‌کنیم. بفرما؛ این هم کشف جنبه مثبتِ موضوع. نیمه پر لیوان.


ببین دوست عزیز، فی‌الواقع من توانایی تشخیص این را که در من چه می‌گذرد، از این پدرومادر توانا به ارث برده‌ام. آنچه دارد من را به چیز می‌دهد، پرفکشنیسم فاجعه‌باری‌ست که باز آن را هم پدرم به من قالب کرده. ازآن‌جا که خودش در همه‌کار به‌تمام بوده و انگشت به هر کاری زده، تا انتها به منتها حد عالی انجامش داده، فلذا نتیجه می‌شود این «عالی بودن» باید از ایشان به من رسیده باشد، قطعا، حتی اگر من با ژن ایشان از بیابان‌های آفریقا سردرمی‌آوردم و همانجا از سوءتغذیه جان می‌دادم، و خاکسترم در هوا پخش می‌شد و توی چشم و چال کسی می‌رفت، او هم قطعا همان کسی خواهد بود که قرار است آفریقا را از فلاکت و بدبختی نجات بدهد. حالا کاری نداریم از لحاظ پزشکی چگونه ممکن است، باید ممکن باشد، آقای چگنی دستور می‌دهند پس ژنِ مذکور چاره‌ای ندارد، می‌دانی، ندارد. گذشته از اینکه، من موقعیت‌های متوسط رو به بالایی را، به خاطر عالی نبودن، و میل به عالی بودنی که در خودم نهادینه کرده‌اند، از دست داده‌ام، اما فی‌الحال، حتی در موقعیت متوسطی هم نیستم، در موقعیت زیر متوسطی هم نیستم، درواقع در نگاه ایشان من یک بچه زیر صفر بی‌معنایم که فقط اکسیژن هوا را تلف می‌کنم، ایشان ترجیح می‌داد به جای من اسبی چیزی داشت، تازه من در حق خودم لطف کردم و از گاو و الاغ نام نبردم، وگرنه از ایشان بعید نیست. حالا اینکه این‌ها دقیقا به چه کار ایشان می‌آیند را نمی‌دانم، من لاأقل پیش از این یکسری موفقیت‌ها داشته‌ام، که بشود با آن‌ها سینه ستبر کرد به هر حال، اما خب.



بله دوست عزیز؛ دیگربدبختی بزرگی که به‌واسطه پدرم در آن گرفتار آمده‌ام، میل به خوددرمانی‌ست. آنقدر کله‌شقم که هیچ کمکی را نمی‌توانم بپذیرم، و حتی اگر کسی به‌زور به من کمک کند هم، همه آنچه می‌گوید و انجام می‌دهد را، از پیش می‌دانم و انجام داده‌ام. کلا احساس می‌کنم همه راه‌ها را امتحان کرده‌ام، من ته راهم دوست عزیز، راجع به این موضوع، ته راهم.



فی‌المجموع اگر بخواهم یک کلمه برای توصیف اوضاع به کار ببرم، آن «شت» است. جز آن هیچ کلمه دیگری حق مطلب را ادا نمی‌کند، -خودت هم می‌دانی- و من به این بی‌ادبی‌ها مجبورم. اوضاع به هم پیچیده دوست عزیز، کنترل همه چیز از دستم خارج شده، و می‌دانی، این موضوع بسیار کوچک‌تر از آن است که به خاطرش برای عرش کبریایی مزاحمت ایجاد کنم. مخصوصا این‌که این امراض شب‌ها در من اوج می‌گیرند و شب هم که طبعاً اهل بیت عرش کبریایی خوابند. از آن گذشته، کسر شأن این دوستتان است که برود به‌خاطر این چیزها، گلگی کند و لابد آن فرشته‌ها هم ابرو بالا بیندازند و به حضرت لایوصف ما بگویند که بفرما، این هم آدمت.



دوست گرامی، من ریاضیات را بسیار دوست دارم. از فلسفه و جامعه‌شناسی و شعر، بارها بیشتر. اما نباید با مقدرات جنگید، بیا بپذیریم من ذاتاً شاعرم. حالا خُرده‌استعدادی هم در ریاضیات دارم، اما نه آنقدر که عالی‌طلبی‌های من را برآورده کند. تو خودت شاهد بودی، چه شب‌ها که من با چه شدتی برای نابغه نبودن گریسته‌ام، و چقدر حاضر بوده‌ام همه چیزهایی که ندارم را، بدهم تا نابغه باشم. دوست عزیز، باهوش بودن برای من کافی نیست، من روزهای زیادی تا مرز نابودی خودم، فقط برای اینکه احساس کرده‌ام حقیر و ناچیزم، رفته‌ام. این فقط راجع به خودم نیست، خودت هم می‌بینی، چه رفتار تبعیض‌آمیز احمقانه‌ای با آدم‌های نابغه و باهوش و خنگ دارم. دوست عزیز، نبوغ اصلا چیست؟ چه شب‌های زیادی در این عمر کم به آن اندیشیده‌ام، محض اینکه نشانه‌هایی از آن را در خودم بیابم، و خودم را قانع کنم شایسته نفس کشیدنم. ضمنا، می‌دانی وقتی می‌گویم نبوغ، این عبارت بالذات برای من هم‌ارز نبوغ در ریاضیات است. آنکه ریاضیات نفهمد انگار هیچ نفهمیده، آنکه خودخواسته از ریاضیات دست شسته انگار از حظ بزرگی دست شسته که خداوند برای رهایی بشر از رنج انسان‌بودگی در جهان جا داده. من در شعر اینچنین لذتی نمی‌یابم، در تدقیق در جزئیات بدنِ انسان که همان علم پزشکی‌ست، یا در سر و کله زدن با فرمول‌های شیمی و ترکیبات.




بله، این است آن تناقضی که من را پاره کرده. در واقع جای ازهم‌گسیختگی بین دو کتفم هست اگر نگاه کنی. اینکه خداوند مؤمن را -فرض بگیریم که من مؤمنم یا لاأقل می‌خواهم که باشم- در جای خودش قرار می‌دهد، حالا به عنوان یک مهره کوچک یا یک مهره خیلی بزرگ، اگر من راست می‌گویم که «من» موضوعیت خودش را برایم از دست داده، پس نبوغی که ندارم را به اصرار برای چه می‌خواهم؟ اگر بناست در سیستم خداوند نقشی ایفا کنم و به راه شکوه ببخشم، کافی‌ست ظرف خودم را پر کنم، این‌که بزرگ‌ترین کارهای راهِ او را «من» باید انجام دهد، از کدام انگیزه برمی‌خیزد؟ در سیستمی که هرکس به‌اندازه خودش مفید است، و هرکس به‌اندازه خودش مهم، و هدف، به مقصد رسیدن است، اینکه نبوغ برای من باشد، یا همراهانم، چه اهمیتی دارد، وقتی نهایتا این نبوغ برای همه ثمربخش است و ما را به مقصد می‌رساند؟ می‌خواهم برایت بگویم اینکه آدمی ادعا کند «من» را رها کرده و به راه آمده و در راه خودش را یافته، ادعایی‌ست بسی بزرگ. اینکه شهوت طرح «من» را روبروی جهان نداشته باشی، به گمانم از اعلادرجات خودسازی‌ست. این است که اول‌بار من را به خمینی پیوند زد. می‌دانی دوست گرامی، تا دست و پا می‌زنی که چیزی باشی و اسمی داشته باشی و تاریخی به نامت باشد، اگر مشمول «فی طغیانهم یعمهون» نباشی، به هیچ‌جا نمی‌رسی. آن‌جا که همه‌چیز را رها کنی، و واقعا «من» را در برابر عظمت «او» از یاد برده باشی و در عینِ حرکت، تنها به رفتن بیندیشی و نه آنکه این رفتن تو را به نامِ فتح کدام قله خواهد رساند، ناگهان بالای قله‌ای. امکان سقوط هست، اما بالای قله رفتن هم کار هرکسی نیست. وقتی «من» را فراموش کنی، قاعده‌ها ناگهان هیچ می‌شوند، معادلات به‌هم می‌ریزند و جهان مبهوت مهره‌چینی‌های «او» می‌ماند. ناگهان خمینی متولد می‌شود و جهانی را در هم می‌پیچد و بعد هم آنگونه رفتار می‌کند که انگارنه‌انگار. خمینی «اسیر» و «امیر» ندارد، در همه‌حالتی تنها عبد است و بس. نه به پشت کردنِ جهان پرِ سبکّ غمی به قلبش افزوده می‌شود، نه اصلا «بخت» برایش معنایی دارد. هیچ و همه در چشم‌هایش یکسانند. رفتن و آمدن هم. پاییز و بهار هم.


نتیجتاً اوضاع امروز من برای «من» است دوست عزیز. یک «من» پرفکشنیست که از فقدان نبوغ می‌گرید، تو انگار کن هم‌ارزِ دخترکی برای فقدانِ عروسکی.


دوست گرامی؛ خمینیست بودن ابعاد عظیمی دارد. جدای از اینکه باید بتوانی کوه جابه‌جا کنی، و جدای از خوابِ ناراحتِ شب‌ها، برای انسان و برای بشر، ابعاد شخصی هم دارد که از آن دیگران، به زعم من مهم‌ترند. فی‌المثل اینکه کوه جابه‌جا کنی و انگارنه‌انگار. راه زیادی باید رفت تا بشود گفت من در دایره خمینی‌ام. این «نحن ابناء الخمینی» هم، اصطلاحی‌ست یادگار از آن روزهایی که تازه‌تازه از راهِ قبلِ زندگی برگشته بودیم و بوی خمینی خیلی قوی‌تر از حالا زیر مشاممان می‌زد؛ وسطِ مستی «من» را فراموش کرده بودیم. ببین دوست عزیز، در دایره خمینی بودن، زندگی‌ات را تغییر می‌دهد. گاهی آنقدر سخت می‌کند وضعیت را که ترجیح می‌دهی کنار بکشی. ازیرا که در هیچ تعریفی تعریف نمی‌شوی. جهان و آدمیانش تو را برنمی‌تابند. تو در کتاب‌هایشان نوشته نشده‌ای، تو را نخوانده‌اند، تو را نمی‌فهمند، می‌کوشند تو را با خط‌‌کش علوم خودشان اندازه بگیرند، نمی‌توانند پس از تو بیزار می‌شوند. در جهان نفی هرگونه ملکوت، و در جهانی که علم را در تقابل با وحی می‌بیند، و در جهانی که روبروی چشم آدمیان، انسان را تحریف می‌کند، تو انسانِ غیرعادی ناشناخته‌ای هستی که باید بمیری. البته نمی‌میری؛ اما له می‌شوی.


راستش دوست عزیز؛ من نمی‌دانم سالِ بعد کجا باشم. می‌شناسی‌ام، در آن واحد می‌توانم در تمام آنچه می‌دانسته‌ام و گمان می‌کرده‌ام حقیقت مطلقند تجدید نظر کنم. شاید سالِ بعد، خمینی برای من تنها یک رهبر سیاسی باشد هم‌وزن فیدل کاسترو. شاید بعدها جهان‌بینی‌ام تغییر کند، شاید ترجیح بدهم یک ریاضی‌دان میان‌رده باشم، ز غوغای جهان فارغ، در یکی از دانشگاه‌های نسبتا خوب دنیا، و در علم محض خودم غرق شوم و هرگز سرم را از کتاب‌هایم بیرون نیاورم که ببینم دنیا را چه کسی برد، چه کسی خورد، استخوان‌های چه کسی آن وسط شکست.. اما الان، اینگونه نیست. من از الان با تو صحبت می‌کنم. از من نخواه راه چهل‌ساله را رفته‌باشم. بگذار در همین حال، با همین لشکر شکست‌خورده از حقیرترینِ اتفاقات، و با همین «من» بزرگ، این جمله را به رغم ناخوشایندِ دیگران زیر لب تکرار کنم. «نحن ابناء الخمینی!». نیمه‌شبانه، نیمه‌شبانه رنج‌آوری از میانِ همه این شب‌های رنج‌آور، به او که هنوز دوستش داریم برسان، داریم دست و پا می‌زنیم از «خودمان» برای راهش صرف نظر کنیم..



شب‌بخیر، دوستِ عزیز.



راستی، راستی، مسئله اصلا این نیست که تو می‌توانی روز جشن عروسی‌ت، موهای از ته زده‌ات را اکستنشن کنی؛ مسئله این است که باید او را با موی بلند ببوسی. می‌دانی؟ تابه‌حال به این مسئله دقت نکرده بودم. که باید با موی بلند او را بوسید و اصلا بوسیدن با موی بلند می‌تواند اتفاق بیفتد. که روی شانه‌هایت ریخته باشد و جلوی چشم‌هایت آمده باشد و بعد هم که ببوسی‌ش.



شب‌بخیر و خواب‌های خوب ببینی.





+ نوشته شده در يكشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۴۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
مهدی
۱۶ بهمن ۹۶ , ۱۲:۴۵
فاقد ارزش خوانش‌ها رو من دوبار دوبار می‌خونم.

پاسخ :

خلی چیزی هستی. :دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان