پراکنده

1.

بعضی صفات هستند که اگر در کسی ببینم تا جایی که می‌توانم از او دور می‌شوم، دور شدن آنگونه که شکل گریختن به خود می‌گیرد. این مدت که بعضی به گمان تمام شدنِ کنکورم، با خانواده‌ام درخواست‌هایی مطرح می‌کردند، اگرچه من مستقیما آن‌ها را نمی‌شنیدم که رد کنم یا بپذیرم، اما حتی به ذهنم خطور نمی‌کرد کنار چنین فردی و چنین خانواده‌ای باشم.

از «من»های بزرگ متنفرم. آدم‌هایی که «من»های بزرگ دارند، هیچ ندارند. آن که «من» بزرگ دارد نمی‌تواند خداوند را بپذیرد، علی در آن که «من» بزرگ دارد جایی ندارد، «من» اگر میدان بیابد، حتی پاک‌ترینِ کلمات را به ابتذالِ شهره کردنِ «من» می‌کشاند، حتی شهادت را به شهوت میل می‌دهد، و همه چیز را در خدمت «من» می‌خواهد، همه را در خدمت «من» می‌خواهد، و هرآن قدمی که برمی‌دارد برای ابرازِ «من» در چشم آدم‌هاست.

«تواضع» اساساً از پذیرشِ «من» می‌آید، «من» باید چیزی باشد که تواضع کند، باید خودت را به عنوانِ یک «من» بزرگ بپذیری که تواضع کنی. فلذا تواضع به دو قسم است، تصنعی و غیرتصنعی؛ و آنکه تصنعی‌ست، برتری خودش را بر دیگری پذیرفته و آگاهانه تواضع می‌کند، من هیچ‌گاه، هیچ‌گاه، حتی روبه‌روی انسانِ اینچنینی برای کمترین صحبت‌ها نمی‌نشینم که حتی گمانی بر این برود که احتمال دارد پذیرفته شود.


گور پدرِ هرآنکس که ادای بچه‌های بالا را درمی‌آورد. گور پدر هرآنکس که هنوز پی نبرده هیچ است، هرآنچه باشد هیچ است. هرآنچه باشد.








2.

این روزها وقتی مشغول غذا خوردن هستم، برای تلطیف اکراهِ ناخوداگاه روح و فیزیکم به فعل «خوردن»، یا چیزی می‌خوانم یا چیزی می‌نویسم. مثل حالا. این غذا خوردن برای من در بعضی روزها پناهگاه تخلیه روحی بود، وقتی دلشوره بر من غلبه می‌کرد دیوانه‌وار می‌خوردم، یا اصلا هیچ‌چیز نمی‌خوردم. اما حالا این کم خوردن، ریشه در نوعی اکراهِ روانی دارد، که فیزیکم را هم درگیر کرده. از دیدنِ ریختِ غذا تهوع می‌گیرم. تهوع واقعی! احساس خسران در من پا می‌گیرد و رشد می‌کند و ناگهان خودم را می‌یابم که چندین دقیقه است تکه‌های مرغ توی بشقاب را بازی گرفته‌ام و انگار نجس باشند، لب‌گزیده و چروک به پیشانی انداخته، نگاهشان می‌کنم.


مسئله این است که من زنم. اگر بگویم «مگر ما نهایتا چقدر زنده‌ایم که بخشی از آن را توی آشپزخانه، یا به تزیین غذا، یا به بلع و دفع بگذارنیم» به عنوان حرفِ یک زن برای شانه خالی کردن از آنچه در عرف به عنوان وظیفه شناخته می‌شود برداشت می‌کنند، نه به عنوان انسانی که واقعا هر قاشق غذا را به سختی می‌بلعد، و باری هزاربار از خودش می‌پرسد، اگر خورش پروار قرمه‌سبزی نصف حالا گوشت داشت، کسی آن‌طرف‌تر، نه‌چندان دور، گرسنه نمی‌خوابید. یا اصلا از همه این‌ها گذشته، اندیشیدن به سیری که لقمه‌ها طی می‌کنند انسان را می‌خراشد، و نهایتا جز افزودنِ کثافت، از آن غذاهای مفصل چه می‌ماند؟ چرا باید با نگریستن به این غذاها روح خودم را به غریزه بسپارم؟ چرا باید هر ظهر و شب، به ناتوانی جسمم شهادت بدهم و تغذیه‌اش کنم؟ چرا باید از عنصری معنوی، مثل زمان، بیش از اندازه به این جسم خوار تخصیص دهم؟ چرا باید غذاهای مفصل و تزیین‌شده بخورم که جسمم گمان ببرد حقّ کم‌آوردن و فرمان دادن دارد، و عنانش در دست خودش است؟


اسم و چندوچون یکسری غذای نسبتا ساده، که تا حدود زیادی مواد لازم را برای نریختنِ مو و نشکستن استخوان و سوراخ نشدن معده و رفع معقولانه گرسنگی دارند، جمع‌آوری می‌کنم. واقعا آن کسی که می‌خواهد همراهِ من باشد، باید به صورتِ نظری درباره چرایی خوردنِ این غذاها کاملا جدی بیندیشد.








3.

تازگی، روح و جسمم به شدت به هم متصلند. جسمم را تا حدود زیادی می‌توانم دنبال روحم بکشانم. گرچه از نظر طبعی گمانم دچار غلبه سودا شده باشم، و وضعیت جسمم زیر فشار دلشوره‌ها اصلا خوب نیست، و حتی اگر شدت حمله‌های میگرنی تشدید نشده باشد، به تعدادش افزوده شده، اما باز تا حدود زیادی دنبال خودم می‌کشانمش. گاهی این محدودیت‌ها آنقدر به چشمم نادیده و ناوجود می‌آیند که احساس می‌کنم باید بال بگشایم و از خیابان رد شوم، گاهی واقعا، واقعا احساس می‌کنم با گشودنِ بال‌ها، باد مرا حمایل می‌کند و بی‌شک به آسمان می‌روم.

از یکسو این غلبه روح، باعث شده وقتی به شدت هیجان‌زده یا غمگینم، تهوع را در غایت خودش تجربه کنم؛ واکنش جسمی آنی به وضعیت روحی؛ دوست‌نداشتنی.







4.

این روزها «دیالکتیک روشنگری» از هورکهایمر و آدورنو را می‌خوانم، یکی دیگر از کتاب‌های مهم مکتب فرانکفورت. (این می‌رود در دسته «انسان تک‌ساحتی» هربرت مارکوزه، که آسدمرتضا می‌گوید برای پز دادن زیر بغلشان می‌زده‌اند). تا اینجا از یک نوع دیکتاتوری مؤکد در علم صحبت می‌کند؛ قبل‌تر همیشه به این فکر می‌کردم اما از منظر یک انسانِ دینی که گمان می‌برد علم امکان هر نقد درونی را از بین برده و اینگونه‌ست که هم خودش رو به اضمحلال می‌رود، هم مردمی که به آن حاکم است را به آن سمت می‌برد، چراکه تجارب متافیزیکی را به خودش راه نمی‌دهد.

گاهی به این می‌اندیشم که بشر در هول پیش‌روندگی، چه چیزی را گم کرد؟ و اینکه راه‌ها سریع‌تر از قبل طی می‌شوند، کارها سرعت بخشیده شده‌اند، و مسئله‌ها حل شده‌اند، پس چرا زمان برای انسان روی دور کند نرفته؟ زمانی که در راهِ شهری به شهری نمی‌گذرانیم کجاست؟ یا وقتی که باید صرف جستجوی یک لغت در لغتنامه، یک عبارت در خروار کتاب‌ها، یا یک مضمون در کتابخانه‌ای بزرگ می‎کردیم و حالا با یک سرچ ساده به‌دست می‌آوریم، چه شده؟

چگونه می‌توانیم علم را، و پیشرفتِ ناشی از آن علم را نقد کنیم، آنگونه که جبهه برنیانگیزد؟ ما مخالف پیشرفت بشریم؟ ما نمی‌خواهیم آدم به ماه بفرستیم؟ ما خواهانِ فتح کهکشان‌ها نیستیم؟ واقعا نیستیم؟ چطور می‌توان جریانی درونی از خودم علم در علم جاری کرد، که آن را از ابزاری در دستِ حاکمانِ جهان، برای مسخِ کارگرانشان، بیرون بکشد و در خدمتِ بشر حقیقی قرار بدهد؟ بشر حقیقی چیست؟ بشر حقیقی جسمی غالب و روحی محذوف است؟ چرا روح رسمیت ندارد؟ چرا پوچی‌هایی که در خلوتی گرم، بعدِ دوش گرفتن با پول و هماغوشی انسان را در خود مچاله می‌کند هیچ‌گاه به علم راه ندارد؟


من راجع به چیستی علم صحبت نمی‌کنم. من راجع به این صحبت می‌کنم که اصلا چرا تعریف چیستی علم، این است که امروز هست؟



بشر حقیقی واقعا چیست؟


با موجِ مردمی که از روی عجز به دین یا متافیزیک رو می‌آورند، و موج مردمی که بر اثر تنفر از مذهب نخ‌نما شده کلیسایی (مسیحی یا مسلمان، فرق نمی‌کند. مذهب کلیسایی نمونه مسلمان هم دارد، مذهب حوزه‌علمیه‌‌قمی!) از دین دور می‌شوند چه باید کرد؟ دین چگونه می‌تواند به عنوان یک جریان مطرح شود، یک جریان علمی، که مسیر پیشرفت علم را بر اساس چه‌بودگی بشر تعیین کند؟



این‌ها سؤالات ساده و بسیار پیش پا افتاده‌ای‌ست، و من برای پرسیدن این‌ها، نمی‌خواهم بدانم که پاسکال و هگل و نیچه و ویتگنشتاین درباره دین چه گفته‌اند، و فلسفه دینی آن‌ها چه بوده، من دارم می‌پرسم چرا اینگونه که می‌گویم نیست؟ که البته جواب مشخصی دارد، و می‌پرسم چرا اینگونه نمی‌شود؟



درحالی که مسائلی اینچنین مهم در سطح جهانی مطرح است، آقایان درخودکپیده حوزه‌های علمیه تنها حکومت شیعی جهان دقیقا کجایند؟ دقیقا چه می‌کنند؟











5.

من مردهایی را دیده‌ام که به زمزمه شعری زیر گوششان، تصرف می‌شوند. اگر اصول معشوقگی غیرتصنعی در تو نهادینه شده باشد، می‌توانی برای همیشه یک عاشقِ برافروخته داشته‌باشی که منتظر است چیزی از دهان تو خروج کند و او انگار که غایتش برآوردنِ خواسته‌های تو باشد، خودش را به آب و آتش بزند که تو تحسینش کنی. این مردها همیشه در کنار تو خواهند ماند، تو ابدیت آن‌ها هستی، «فسخ عزیمت جاودانه‌»شان هستی، برایشان کفایتی، حتی بیشتری، خیلی بیشتر.

اما بعضی مردها صرفا همراهانی هستند که تا جایی، برای راهی که در آن با هم مشترکید، با شما می‌آیند. از روی دوش گرفتنتان مضایقه نمی‌کنند، اما از رفتن هم بازنمی‌ایستند. شما برای آن‌ها صرفا یک همراهید که با راه معنا پیدا می‌کنید؛ جایی که کم بیاورید، آن‌ها شما را می‌گذارند و به راه خودشان ادامه می‌دهند. هرگز آنچه وقتی پای درس مادرهایتان می‌نشینید و یاد می‌گیرید و زنانگی‌اش نام می‌نهند، در قلب آن‌ها راهی ندارد، شاید اول‌آخردلیلِ تنها نبودنشان، استتار است، کمتر به چشم آمدن است. که ما زندگی عادی هم داریم. اما این‌ها رفتنی‌اند. شما هیچ‌گاه نمی‌توانید کنار او ژست‌های عاشقانه بگیرید و شیر کنید، هیچ‌گاه تمامِ او نخواهید بود، هیچ شعر عاشقانه‌ای برای تعریف رابطه بین شما صدق نخواهد کرد، آن رابطه، عشقِ بین یک زن و مرد نیست، همانگونه که معامله بین یک زن و مرد نیست. آن مردها روزی شما را می‌گذارند و می‌روند. چیزی دوردست‎تر از شما دارند که حتی در اوج لذت بردن از شما، آن را فراموش نمی‌کنند، حتی در بکرترین لحظاتی که با هم تجربه می‌کنید، آنچه موضوعیت دارد، لحظه است و نه شما.

سناریو اینگونه‌ست: لحظه‌ای را به همراهی کسی تجربه می‌کنی؛ بعضی‌ها لحظه را به خاطر می‌سپرند، بعضی همراه را، و این مردهای دسته دوم لحظه‌ها را.


مردی که به من قانع شود، انسانِ حقیری‌ست. ترجیح می‌دهم یک روز میانه راهی بیابانی ترک شوم، تا اینکه یک عمر خدای حقیر کسی باشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۴۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
مهشید
۱۱ بهمن ۹۶ , ۱۹:۵۹
قبل این که اسمشونو شیعه بذاریم،باید ببینم اصلا اونقدی که ادعا دارن شیعه هستن یا نه:))

پاسخ :

نه دقیقا ارتباطش به اینه که ضریب هوشی ندارن. دارن اشتباه میزنن. :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان