‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

فاقد ارزش خوانش

پنجشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ق.ظ
اوضاع فقط بد و سخت است؛ شرحی ندارم. همه‌چیز را گفته‌ام! این روزها گوشه‌گیرم، از هم‌صحبتی‌ها می‌ترسم، می‌خواهم همه را از اطرافم بیرون کنم، تنهای تنها باشم.
دوستم می‌گفت برای پدرم اصلا مهم نیست کجا قبول شوم و چه رشته‌ای. پارسال خیلی‌ها این را می‌گفتند. تقریبا همه. حتی بعضی‌ها هم که خانواده‌هاشان این مسئله را پراهمیت قلمداد می‌کردند، بعد از کنکور کوتاه آمدند و شروع کردند به دلداری دادن به بچه‌ها. فکر کنم فقط من هنوز درگیرم با خانواده‌ام سرِ این موضوع احمقانه، و فقط من گاه و بیگاه سرِ این موضوع حرف می‌شنوم و حرف‌های بدی هم می‌شنوم. قبل‌تر از آن دست آدم‌هایی بودم که تا کوچک‌ترین حرفی از کسی می‌شنیدم به‌شدت به‌هم می‌ریختم و تا چندمدت چیزی ته دلم آزارم می‌داد؛ زمان برد و انرژی، که بتوانم در برابر حمایت آدم‌ها بی‌تفاوت باشم همانقدر که در برابر ترک شدن؛ نسبت به طعنه‌ها، نگاه‌ها، جمله‌ها و لحن‌ها که من گوشه‌گوشه‌اش را می‌فهمیدم؛ زمان برد اما شد.

حساب خانواده جداست. خانواده یعنی کسانی که «معامله»ای با آن‌ها نداری، و از تفاوت‌های مهم‌شان با باقی آدم‌ها این است که پای اشتباهاتت می‌ایستند و کمکت می‌کنند اوضاع را به روال عادی برگردانی. اما وضعیتی که من در آن گرفتار شده‌ام چیزی‌ست پس از اتفاقی که برای «من» یک شکست مهلک به حساب می‌آید، و یاداوری مداوم آن و شنیدن همیشگی آن از زبان نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ام.

گاهی احساس می‌کنم من به دنیا آمده‌ام تا در «دختر پدر»م باشم؛ موجودی که بشود به آن افتخار کرد، موجود رقت‌انگیزی که در اوج چارچوب‌های موفقیتیِ آدم‌هاست، که پدرم سینه ستبر کند و پیش دوستانش از چالش‌های تربیتی دختری اینچنینی بگوید. و حالا، پشت اولین قدمِ همه آن موفقیت‌ها مانده.


همه سال‌های عمرم یک طرف، همه زجرهایی که از ابتدای کودکی تحمل کرده‌م قبل از آنکه بفهمم دنیا چیست و من کجام یک طرف، و این چندماهِ بعد از نتایج کنکور یک طرف.

به وضوح، احساس می‌کنم شده‌ام محل تخلیه سرخوردگی پدر و مادرم، از رتبه کنکور دخترشان؛ من! گمانم نمی‌خواهند بفهمند کسی که بیشترین ضربه را از این ماجرا خورده، دختربچه ظریف و شکننده‌ای‌ست که پیش از این یکسره زیر گوشش زمزمه زیر صد می‌خواندند و حتی آخرین ماه‌ها کسی باورش نمی‌شد حالش واقعا خوب نیست و واقعا درسی نمی‌خواند که بخواهد کمکش کند؛ قهرمانِ ساختگی فیلم‌های مدیر و معاون، دختر «نابغه» جناب امیر، همان که شبِ هر امتحانی در خودش له شد و هیچکدام از قهرمان‌سازها نفهمیدند.

امشب مامان آمد توی اتاقم، باز چندتا حرف و طعنه زد و رفت. دردناک‌تر آنکه برادر کوچک‌تر آدم الگو بگیرد و او هم شروع کند. یک بچه که هنوز پشت لبش هم سبز نشده، برای من آدم شود و هی برود و بیاید و با خنده، انگار که از وضع من خوشحال باشد، بگوید هیچی هیچ‌جا قبول نمی‌شوی.

شاید اگر سرطان داشتم از دردِ شکستنِ اینگونه‌ام روزی هزار بار جلوی چشم خودم، و این شکستِ درونی و این از دست دادنِ تمام اعتماد به نفسم راحت‌تر بود. شاید اگر باعث نمی‌شدم آن‌ها که دوستشان دارم اینگونه ناامیدانه از من رو برگردانند، هر بلای دیگری را می‌توانستم تحمل کنم، کما اینکه کرده‌ام پیش از این، و حالا هم مدام ترکش‌هاش را تحمل می‌کنم هرچندوقت یکبار، اما به این اندازه درد نمی‌کشم.

من هنوز بعد از اینهمه مدت از آن شکست کمر راست نکرده‌ام. آن‌ها که باید، هیچ دست کمکی سمتم دراز نکردند که باز برگردم به میدان. به جای آن‌ها آدم‌هایی که در پذیرفتنِ کمکشان بار منت است و من منت‌ناپذیر، خواستند کمک کنند و اصلا نمی‌توانستند هم. و حالا من در میدانم دوباره. تمام توانم صرف کوبیدن به در و دیوار این قفس می‌شود و خفقان یک زندانی را دارم، و تنها خودم، تنهای تنها خودم، باید این مسئله مضحک را حل کنم.

در دبیرستان هم همیشه همینطور بودم؛ سخت‌ترین مسئله‌ها را حل می‌کردم و همیشه در راحت‌ترین‌ها وامی‌دادم.




+ یه مشهدم ما رو نبردند..





۹۶/۱۱/۰۵
ماهان (ف.چ)

زمزمه‌ها (۲)

کنکور بال و پرمونو شکست...
انتقامتو بگیر ازش.گور بابای حرف مردم.
پاسخ:
فعلا که اون داره انتقام میگیره. :))
آره حق با توئه به گمونم.نمیدونم انتقام چیو اما...
پاسخ:
هعی..

زمزمه کن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">