گراف

1.

توییترم را چک می‌کردم، دیدم مرتضا روحانی دایرکت داده و نظر انتقادگونه‌ام را راجع به ترجمان خواسته؛ از همه کسانی که با سرچ «ترجمان» به توییتشان برسد می‌خواهد. من هم دیروز پای توییت دوستی که نوشته بود از شماره اول تا پنجم ترجمان نزول داشته، منشن داده بودم که «تقریبا». حالا صحبتِ من اصلا تخصصی نبود! یعنی اینگونه نبود که من فرصتی داشته‌ام و رفته‌ام مقاله‌های مثلاً نیویورکر را ریزبه‌ریز خوانده‌ام و حالا به نظرم بهتر بوده که آن دیگری را به جای این یکی چاپ کنند، یا مثلا یکی از ترجمه‌ها خارج از سیر تدارکاتی ترجمان بوده؛ من صرفا هرچه جلوتر آمده‌ایم، بیشتر احساس کرده بودم که ذهن من را منتشر کرده‌اند. به سرفصل‌ها و جزئیات بیشتری پیشتر از آنکه ترجمان منتشر کند فکر کرده بودم. و یک نوع تکرر ماحصل افکار پریشان خودم آنجا می‌دیدم و همین. گفتم «چشم»، و او گفت «سپاسگزارم بزرگوار» و الان نمی‌دانم دقیقا چه انتقاد دیگرشمولی(!) می‌توانم به ترجمان داشته باشم. نتیجه می‌گیریم که مراقب منشن‌هایتان باشید.






2.

خواب دیدم من و فاطمه در مدرن‌ترین فضای جهان، بین ربات‌هایی شبیه ربات‌های انسان‌نمای بلید رانر و تکنولوژی‌های وحشت‌آفرین گیر افتاده‌ایم، خانه‌ای داشتیم و کسی هر روز ما را تا خانه می‌برد، که آن روز نبود. کابوسم ملغمه‌ای بود از ترس بی‌حد خودم از پیشرفتِ لحظگی تکنولوژی، تبدیل مذهب شیعی به مذهب کلیسایی، و جلوه‌های ویژه!

مدت‌ها بود از شدت هیجان و ترسِ یک خواب یا کابوس، ناگهانی بیدار نشده بودم. اما اینبار انقدر ترسیدم که از ترس، از خواب پریدم. جزئیات لرزه‌آوری داشت؛ ترکیبی از فضای بی‌اعتمادی به انسان‌ربات‌هایی که حتی نمی‌دانی ساخته دستِ بشرند یا ذهنِ انسان‌رباتی دارند، برنامه‌ریزی‌ها جای عاطفه را گرفته و همه آنقدر ترسیده‌اند که هیچکس وحشت صورت تو را نمی‌بیند، همه‌جا در شلوغ‌ترین حالت ممکن است و کسی هم اگر می‌خندد، خنده‌اش جیغی‌ست که شهر بازی‌های فوق‌پیشرفته خارج از وصف به او تزریق می‌کنند. گردی فضایی که در آن زندگی می‌کردیم به وضوح پیدا بود و صدای جیغ برآمده از شهربازی به گوش همه می‌رسید!

من از روبرو خودم و فاطمه را می‌دیدم. وحشت مضاعفم این بود که دستش از دستم رها شود و هم را گم کنیم. من جلوتر می‌رفتم و او را دنبال خودم می‌کشیدم. ضمیری خارج از ما داشت به منِ توی رؤیا می‌گفت که باید بترسی. بقیه صورتی داشتند که هول و ترس به وضوح از اجزایش می‌چکید اما خودشان نمی‌فهمیدند که می‌ترسند، خودشان مشغول بودند اما ضمیر منِ بیرون از من، تک‌تکِ حرکات آدم‌ها را طبق الگوواره‌ای ازپیش‌معلوم تحلیل می‌کرد و به منی که دست فاطمه را گرفته بود و می‎دوید می‌گفت تمام مراکز خریدِ پر از جمعیت در مایعی سیال از درد و رنج و وحشت غرق است، شهر بازی‌ها فقط وسائلِ برنامه‌ریزی‌شده‌ای هستند برای انسانی که آن‌ها می‌دانند، با چرخش‌های تند و سقوط‌های ناگهانی، احساس مبهمی به او القا می‌شود که نمی‌تواند درد عمیق درونش را درک کند و نمی‌تواند دنبال درمانی باشد چون ابهام سراسر خودآگاهی‌اش نسبت به درد را فراگرفته.

و تمام این‌ها در لحظه به ذهنم ریخته می‌شد و من صورت‌های درداندودی را می‌دیدم و بدن‌های فارغی را که پیوسته طبق الگوواره روبه‌رویم در حرکت بودند. یک گرافِ میلیاردیالی.

به خانه نرسیده بودیم که از خواب پریدم.






3.

سرچشمه شعرم خشک شده؛ خشک خشک خشک. مثل خودم.







+ نوشته شده در يكشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان