فاقد ارزش خوانش

از دلشوره و اضطراب نفسم بالا نمی‌آید. چه رویدادِ مهمی درپیش دارم؟ هیچ. چه آزمونِ سرنوشت‌سازی؟ هیچ. در چه موقعیتِ بحرانی تازه‌ای که قبلا نبوده‌ام قرار گرفته‌ام؟ هیچ. صرفاً نشسته‌ام پای کتاب، و نفسم بالا نمی‌آید. غذا نمی‌توانم بخورم. احساس می‌کنم همه‌ش را معده‌م پس می‌زند. دست‌هام از همیشه بیشتر عرق کرده‌اند، الآن است که اشکم در بیاید. این مدت گریان‌ترین آدم تاریخ بوده‌ام. استرس از تمام حرکاتم می‌پاشد، خسته‌ام، هرچه می‌خوابم باز هم خسته‌ام، بر خلاف همیشه که دویدن و بسکتبال دلشوره‌ام را می‌خواباند، دویدن حتی دلشوره‌ام را بیشتر هم می‌کند، یک‌جور افتادن روی دورِ تند جهان را می‌چشاند، که فکر می‌کنی از خودت عقب مانده‌ای.

در مواقع دلهره‌آور اولین واکنش بدنم تهوع‌ست. همین حالا که نشسته‌ام این را می‌نویسم چهار بار تا مرز استفراغ رفتم. احساس می‌کنم الآن است که رگ‌هایم از هم بپاشند و روحم از تنم برود.

نمی‌دانم چرا این حد از استرس را تجربه می‌کنم. نمی‌دانم این دو سال سرم چه آمده، نمی‌دانم چرا من که بیخیالِ عالم بودم حالا اینطور سرکنده‌ام و انگار کسی گلویم را به قصد خفگی فشار بدهد، دست و پا می‌زنم.

داستان این است که دورم پر است از آدم‌هایی که کارهایی می‌کنند که من برایشان آفریده نشده‌ام، اما می‌خواهم به‌زور هم که شده با آن‌ها باشم، جزء آن‌ها باشم، اما من برای زیاد درس خواندن آفریده نشده‌ام، من شاید همین حالا مسئله سختی را حل کنم اما اگر همان مسئله را استاد بدهد ابدا بتوانم حتی صورت سؤال را بخوانم، اصلا هرآنچه در چارچوب این وضع احمقانه است مغزم را قفل می‌کند، سلول‌های خاکستری‌ام را می‌سوزاند، و تلاش تمام دوستانم برای از بین بردن این وضعیت، یا کمرنگ کردنش یا به حاشیه بردنش عبث است و تنها باعث می‌شود بارِ شرمندگی از تلاش‌های آن‌ها هم روی دوشم سنگینی کند.




خدایا، دارم متلاشی می‌شوم. بس کن، به اندازه کافی ضعفم را جلوی چشم‌هایم آوردی، چرا نمی‌توانم به خودم مسلط باشم؟ از درون در حال تجزیه‌ام، تو که می‌بینی چرا به حال من رحم نمی‌کنی؟ چرا آرامم نمی‌کنی؟ چرا این‌بار لطف نمی‌کنی آرامم کنی؟ می‌دانم برای آرام شدن باید بسیاری از حب و بغض‌ها و شهوات را از بین ببرم، اما یک اینبار، فقط همین یک دفعه چرا حالم را بهتر نمی‌کنی؟ مگر اینهمه اضطرار کافی نیست؟ مگر این حال بدِ شبانه‌روزیِ چندساله برای به‌رخ کشیدنِ ضعفم کافی نیست؟ مگر من هزار بار اعتراف نکردم این را که ضعیف و ناتوانم؟



تو عادلی، تو حرف‌هایی که راجع به من می‌زدند دیدی، تو حرف‌هایی که یک عمر خانواده‌ام توی گوشم خواندند شنیدی، تو رفتارها را دیدی، همه چیز را دیدی، و تو به آنچه آفریده‌ای آگاه‌تری، و تو می‌دانی هرکدام از آن حرف‌ها و زمزمه‌ها چه چیزها در من برانگیخت و با من چه کرد و علتِ چه واکنش‌هایی شد! خدایا! من در حقیرانه‌ترین اوضاع عمرم در حال مچاله شدنم. دارم می‌میرم، له می‌شوم، از بین می‌روم، می‌سوزم! تو شاهدی! از شدت این حقارت از پا افتاده‌ام، از اینهمه سرعتِ دنیا درحالی که به هیچکدامِ اتفاقات مسلط نیستم، حتی به خودم مسلط نیستم، درحالی که نمی‌توانم عشق و تنفر و رفتار دیگران را مدیریت کنم و حتی نمی‌توانم واکنش‌های خودم به آن‌ها را مدیریت کنم! خدایا! اینهمه ناتوانی در تسلط بر خودم و رفتارم و احساسات و عواطف و عقل و هورمون‌هام دارد در کوچک‌ترین اتفاق زندگیم رخ می‌نمایاند و من را پیش چشم‌های خودم حقیرتر از همیشه نشان می‌دهد. خدایا تمامش کن. خسته شدم. خسته خسته خسته خسته خسته خسته خسته. رگ‌های پیشانی‌م آنچنان ورم کرده‌اند که گمانم اگر بخوابم دیگر بیدار نمی‌شوم.


دوستت ندارم خدایا. رسمش نبود حقارتم را در چنین اتفاق کوچکی به رخم بکشی. دوستت ندارم. قهرم. ... قهر.





+ نوشته شده در يكشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۲۸ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان