درمن‌تنیده

اول؛


پنجشنبه فاطمه سرِ راهِ خانه مادربزرگش که چهارتا کوچه پایین‌تر از ماست، آمد ببیندم. رها و هما و خاله هم اینجا بودند. بابا رفته بود سفر. مامان هما را خوابانده بود و حالا می‌خواست ببرد خاله را توی پاساژها بچرخاند برای خریدتراپی افسردگی بعد از زایمان؛ گفت هرچندوقت یک بار به هما سر بزنید، و رفتند. شاید یک ساعتی گذشت که هما بیدار شد، اول فقط بیدار شد. اما کمی بعدتر شروع کرد به گریه. بغلش گرفتم اما آرام نشد. فاطمه بغلش گرفت، آرام شد. شاید بیست دقیقه، نیم ساعت گذشت، دوباره زد زیر گریه. جیغ می‌کشید و قلب من هم که با گریه بچه کوچک تا مرز پارگی می‌رود، زنگ زدم به مامان. توی پارکینگ بود. آمد، آرامش کرد. ساعت هشت این‌ها بود که فاطمه رفت. خاله هنوز نیامده بود. مامان هما را گذاشت بغلِ من که شام درست کند.

تا می‌گذاشتمش زمین، یا بغلش می‌کردم و می‌نشستم روی مبل باز گریه می‌کرد. فقط باید سرِ پا بغلش می‌کردم. حجمِ تنش که به بدنم می‌خورد نفسم از شدت خوشی بند می‌آمد، اما خودم هم چندوقتی هست که در حفظ تعادلم به مشکل خورده‌ام و دست‌هایم می‌لرزد، با این حال، باز گرفته بودمش بغلم. برعکس بچگی رها، هما وقتی می‌بوسیمش گریه نمی‌کند. ضمن اینکه گمانم من را می‌شناسد، شاید توهم است اما خودم می‌پندارم مرا شکلِ خاصی نگاه می‌کند. گاهی حتی با من بازی‌ش می‌گیرد و موقع شیر خوردن که کنارش می‌نشینم یک میک از سینه خاله می‌زند و با خنده سمت من نگاه می‌کند که یعنی ببین! دفعه آخر این کار را شاید سی بار تکرار کرد. می‌بوسیدمش و زیر گلویش را بو می‌کشیدم و نوک بینی‌ام را به کفِ دست‌های فرالطیفش می‌مالیدم. یک ساعتی گذشت و علی از اتاقش آمد که یوسف پیامبر ببیند. زمانی که پخش می‌شد سنی نداشت، و با وجود غدبازی فراوانش هرشب تکرار می‌کرد که چقدر سریال محشری‌ست. (در حد فهمِ یک بچه چهارده‌ساله از اصول فیلمسازی هم، واقعاً محشر توصیف مناسبی‌ست). آن شب قسمتی بود که لاوی پیراهنِ یوسف را برای یعقوب می‌برد. همچنان هما بغلم بود اما باز نق می‌زد، وقتی می‌بردمش جلوی تی‌وی با دقت تماشا می‌کرد. رسید آنجا که یعقوب از جا بلند شد و گفت «من بوی پیراهن یوسف را می‌شنوم اگر دیوانه‌ام نمی‌خوانید». ناگهان اشک‌هایم جاری شد. کسی نمی‌دید، رها و علی کنار هم لم داده بودند روی راحتی‌ها و من نزدیکِ تی‌وی بودم، همابه‌بغل. ناخوداگاه شروع کردم به زمزمه «إنی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون» و اشک‌هایم همچنان می‌ریخت. نگاه می‌کردم به همای توی بغلم، و می‌گفتم شاید شمایید آن نسلی که بناست او را ببینید، اما «إنی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون». زمزمه‌هایم تندتر شد و اشک‌هایم هم. توجه هما جلب شده بود به صداهای زیر گوشش؛ گمانم آن کلمات را می‌فهمید. ناگهان انگار از ناآگاهی آگاهانه‌ای به آگاهی غریبانه‌ای در سطح رسیده باشم، یادم افتاد تقریباً بیست سال از هما بزرگ‌ترم. بیست سال! آخرین بار که آیه را زمزمه کردم در باز شد و خاله آمد و هما را برد که شیر بدهد. من مانده بودم و قلب منقلبی که هنوز داشت آیه را زیر لب، و ناباورانه با خودش می‌گفت. ناباورانه در اوج باور!


پارسال، سال پیش‌دانشگاهی، می‌خواستم به یکی از بچه‌ها بگویم تا چه آیات شاعرانه‌ای در قرآن کشف کرده‌ام؛ پرعاطفه‌ترینش همین آیه بود. سر تکان داد و انگار تمام هیجانِ ناخواسته‌ام موقعِ وصفِ عاطفه آیه، عبث باشد، «چه جالب»ی گفت و رفت ناهار بخورد. من اما همان وقت هم گریه‌ام گرفت. «یافتن» بوی یوسف. یافتنی که پس از «جستجو» رخ می‌دهد حتی اگر پایت گیرِ پیری و جهلِ قوم و قبیله‌ات باشد؛ حتی اگر ریشه بیهوده‌ای از سرِ ناچاری در عمق زمینی دوانده باشی که به آن محکومی؛ یافتن پس از جستجو رخ می‌دهد، و جستجو چیست؟ جستجو وقتی‌ست که سرگشته و نفس‌نفس‌زنان دنبالِ چیزی می‌گردی که گمان می‌کنی اگر نباشد نفسِ بعدی‌ت بالاآمدنی نیست. تپشِ بعدی قلبت از بین می‌رود. در اوووج سرگشتگی، در کمال تحیر، در نهایتِ ناامیدی، اما می‌گردی چون وجودت بسته به آن است و تا هنوز جستجو می‌کنی یعنی امیدی مانده.

و «دیوانه پنداشته‌شدن». انگار همه عاقلانِ دنیا محکومند به «دیوانه پنداشته‌شدن». انگار کن کشتی ساختنِ نوح را در بیابان. انگار کن از خدایی نادیده حرف زدن، میانِ سنگ‌پرستان. انگار کن ردّ کمکِ جبرائیل را، روی منجنیق، در راهِ آتش نمرود. انگار کن دست بردن به درِ خیبر، به قصد از جا کندنش را. انگار کن بخشودنِ انارهای سخت‌به‌دست‌آمده دلخواهِ همسرِ تاحالاهیچ‌نخواسته‌ی نجیبت به سائل را. انگار کن عدل علی را. عدل علی را. عدل علی را.

شعر از این بیشتر؟ تو دریایی را زیرِ نبضِ خسته این بیابان می‌بینی که نفس می‌کشد! گلستانی پسِ این آتش می‌بینی. ویرانه‌ای پشتِ این قلعه ستبر ایستاده. لبخندِ سائلی پشت دانه‌های سرخ انارهاست. خدایی اینجاست، خدای نادیده‌ای ابدی! و پسِ پرده این روزهای جهان، پشتِ استغراق در مدرنیته، وسطِ شکستنِ استخوان‌هایمان در چرخ‌دنده‌های انقلاب صنعتی، پشتِ نقاشی نقاب‌گونه صورت‌ها، اضمحلالِ موسیقی‌ها و هیجانِ در هم پیچیدنِ بدن‌ها و رقصِ تندِ رقاصه مشهورِ کاباره‌ها و بلک فرایدی و اوهامِ آدم‌هایی که هزاردور دور خودشان چرخیده‌اند و با حال نزار و چشمِ تار نشسته‌اند به نظریه بافتن؛ من زیر گوشِ کودکِ سه‌ماهه‌ای زمزمه می‌کردم که من بوی یوسف را می‌شنوم! بزرگ می‌شوی و فراموش می‌کنی روزی این‌ها را شنیده‌ای -من می‌دانم که شنیده‌ای- و چیزهایی می‌بینی که در شب‌هایی از زندگی‌ات گمان می‌بری این کلمات عینِ دیوانگی‌ست! شعرهای مردی‌ست دیوانه که خواسته با بال‌هایی خیالی بن‌بست را پشت سر بگذارد، خیال می‌کنی زیباست! اما فقط برای شعر.. آن روزها خدا شاهد است روزی زیر گوشت زمزمه کردم «إنی لأجد ریح یوسف لولا أن تفندون» و تو خندیدی هما! باور کردی. باور کردی چون راست بود. زیر این کویر دریاست، پس آن آتش گلستان است؛ داستانِ آن مرد را گفته‌ام برایت، که نخلستانی روی دوش حمل می‌کرد؟ در هر دانه انار، انارستانی‌ست و پشت هر انارستان کودکِ جنگ‌دیده‌ای آوارها را از یاد می‌برد. خدا شاهد است که تو باور کردی، خدا آن روزها یادت خواهد آورد؛ پشت این آتش، گلستانی‌ست..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۶:۰۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان