فاقد ارزش خوانش


شنیدن همراه خواندن



1.

نگاهی به وضع جامعه و دانشگاه می‌اندازم، به شکافی که با سرعت کیلومتر بر ثانیه به وسعتش افزوده می‌شود، رفاقت‌های به هم خورده سرِ سیاست را مرور می‌کنم، به کسانی فکر می‌کنم که در یک واحد مشترک مثل یک کلاس و دانشگاه و رشته و مدرسه و اداره هستند، و از هم متنفرند، و این تنفر از حد اختلاف سلیقه گذشته. عده‌ای فکر می‌کنند حکومت فعلی وطن‌شان را غصب کرده و به زور احکامی را اعمال می‌کند که آن‌ها هیچ اعتقادی به آن ندارند، عده دیگری که طرفدار حکومتند مدام سعی در مظلوم‌نمایی وجهه خودشان دارند، و من اطمینان دارم این میان هیچکس به فکر قربانی اصلی نیست؛ آزادی‌خواهی، انقلابی‌گری، و وحی؛ اصلی‌ترین قربانیان این مدیریت ناقص‌الخلقه..

هر سال نُه دی، تذبذبی سخت دلم را تسخیر می‌کند؛ من که سبز نبوده‌ام، و هیچگاه میرحسین را آنگونه که بعض دوستانِ عزیزم دوست می‌دارند دوست نداشته‌ام، هیچگاه نتوانستم مشی هاشمی را بپذیرم، و هرگز اعتقاد نداشتم که میرحسین بی‌اشتباه بود؛ و در عین حال، می‌بینم که احمدی‌نژاد هرگز تخصص‌گرا نبود، می‌بینم که برای طرح دولتش به عنوان دولتِ پیشرو از طریق تبلیغات چه تفکراتی در جامعه نهادینه کرد که حالا به عنوان ارزش عمومی مشتبه شده‌اند، و تازگی‌ها این زمزمه کنار گوشم است که نکند تمام این‌ها یک دوگانه احمدی‌نژاد-هاشمی بوده، و دعوا بر سر «قدرت»..

پوسترها را می‌بینم، سخنران‌های مراسم نُه دی را، همایش‌ها را، و باز بسامد الفاظ رکیکی که دو طرف به هم روا می‌دارند؛ فتنه‌گر و خائن و بیشرف؛ عرزشی و امل و دیکتاتور.

نُه دی اقدامی ضربتی بود از طرف رهبری دانا برای جلوگیری از نابودی کشور، از طریق اقدامی مردم‌گرایانه، در برشی از تاریخ که تفکر راست در ذهن عوام غلبه داشت. اما امروز هشت سال از آن روزها گذشته.

فقدان جامعه‌شناسی کاردان در صدر، که به اریکه‌نشینان بفهماند، با سرعت تغییر در یک کشور روبه‌توسعه، آن هم با وجود اینهمه مفاهیمِ بومی که زمینه‌ساز بروز دوگانگی هستند، و روش حکومت اشتباهِ چهل‌ساله که بر پایه زور و اجبار و حکومتی کردنِ تمام ارکان آزادی‌خواهی‌ست و باعثِ گرایش روزافزون قشر جوان به سمت هر مکتب دیگری به جز اسلام شده، نُهِ دی باید به سمتِ دیگری می‌رفت؛ نه این پوسترها، نه این الفاظ، نه این فحش‌ها، نه این گزارش‌ها..

جمهوری اسلامی خواهان تلقین عقیده‌ای واحد برای ایجاد یگانگی اجباری در جامعه است؛ حال‌آنکه اوضاع امروز جمهوری اسلامی، حتی معتقدانِ به امام و انقلاب را رفته‌رفته ناامید می‌کند، چه رسد به اقناعِ مخالفان برای پذیرفتنِ اصول امام. امروز باید یگانگی را در مدارا جستجو کرد، در کنار هم آمدن برای پیشبرد نقاط مشترک، در کنار هم بودن فارغ از عقیده. تا مدلِ موفقی از حکومت انقلابی-اسلامی نداشته باشیم، با پوستر و گزارش فرمایشی رسانه ملّی و همایش و مراسم، تنها اتفاقی که می‌افتد، تقویت شکافی‌ست بین دو سمت جامعه، که تمهیدات دشمنان همیشگی آن را پر خواهد کرد..



2.

آیا اگر شعارهای آزادی بیان در جمهوری اسلامی حقیقت داشت، امروز نباید لاأقل شاهد مناظره‌ای با حضور طرفین دعوا در رسانه ملّی می‌بودیم؟ علّت بایکوت احمدی‌نژاد در رسانه ملّی چیست؟ مگر او از سدّ شورای نگهبان این مملکت عبور نکرده؟ مگر شما به او اجازه ندادید هشت سال بر این کشور حکمرانی کند؟ مگر شعار دموکراسی نمی‌دهید؟ مگر او دو دوره متوالی منتخب این مردم نبوده؟ با انکار احمدی‌نژاد نابود می‌شود؟ با بیان نکردنِ اظهارات احمدی‌نژاد، اتهامات و شایعات -در بسیاری موارد درست- درباره خاندان لاریجانی از بین می‌رود؟ این چارچوب احمقانه خفقان‌آور که بر کشور و رسانه رسمی کشور حاکم است، تصمیم کدام بیشعوری‌ست؟ آن نافهمی که اجازه شفافیت و روبرویی دو مسئول قبلی و فعلی به طور رسمی را نمی‌دهد، تا به حال از پشت میزش میانِ جامعه آمده؟ از شریعتی پایین‌تر را دیده؟ حرفِ مردم را می‌داند؟ مشاوران احمقی که دوره‌اش کرده‌اند به او می‌گویند مردم درباره حکومت چه فکر می‌کنند، یا گزارش‌های متملقانه از مدیریت فراست‌آمیز او دوره‌اش کرده؟ یا شاید او هم دوستی قدیمی با قدرت دارد، یا مقامش را از سفارشِ کسی دارد که با این مواجهه موقعیتش به خطر می‌افتد؟


آقایان! آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟






3.

بچّه‌ها را می‌بینم و دلم از جاش کنده می‌شود؛ اینکه تا چه حد دچار استضعاف فکری‌اند، اینکه زیر دستان چه کسانی پرورش می‌یابند، چه معلّم‌های نادانی مسئولیت بارور کردنشان را به عهده دارند، اینکه نمی‌دانند چه چیزی ببینند، چه چیزی بخوانند، چه چیزی گوش بدهند، کجا بروند؛ و هیچکس نیست که راهنمایی‌شان کند، که راه انسان بودن را نشانشان بدهد، که تخم این دغدغه را در ذهن‌هایشان بپاشد که بیندیشند انسان کیست و چیست و برای چه به این دنیا آمده، که نشانشان بدهد جز مسائل حقیرانه‌ای که مشغولش هستند چیزهای مهم‌تری در این جهان هست که اگر حالا نفهمند دیگر هیچگاه میلی به فهمیدنش نخواهند داشت، کلماتی در این دنیا وجود دارد که اگر حالا نخواهند بخوانند، چشم‌هایشان هیچوقتِ دیگری درخشش ابدی آن‌ها را نخواهند دید، هدایتی به قلب خطور می‌کند که اگر چارده‌سالگی بگذرد دیگر آن را درنمی‌یابی، صداهایی کنار گوش زمزمه می‌شود که اگر در پانزده‌سالگی نشنوی هیچگاه نخواهی شنید، و کسی باید دست‌هایشان را بگیرد.. کسی که اگر در شانزده‌سالگی لمس دست‌هایشان را از دست بدهد، دیگر هرگز راضی به گرفتن دست‌هایش نخواهند شد.. و آن کس، نیست.. نیست.. نیست...






4.

به من گفت «بلندنظر شاهبازِ سدره‌نشین». دوست داشتم بنشینم برایش شرح بدهم کاین بلندنظر شاهباز سدره‌نشین، تا چه حد غمگین و ناامید و خسته‌ست، و اصلاً خودش هم نمی‌داند چرا ادامه می‌دهد.. فقط یک روز، جایی، وقتی که حالش از همیشه خوب‌تر بوده، و هوا ابری و بارانی، با خودش گفته می‌دانم خسته می‌شوی، می‌دانم روزهایی می‌رسد که می‌خواهی جهان و مایحتوی‌ش را به آتش بکشی، می‌دانم سال‌هایی از راه می‌آیند که در چشم نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ات، انسانِ رقت‌انگیزی می‌آیی که به چیزهای ناشدنی چنگ زده و از کمترین‌ها بازمانده، می‌دانم روزهایی می‌آیند که همه از تو متنفر خواهند بود؛ آن روزها باید به یاد داشته‌باشی که راه حل فقط ادامه دادن است و ادامه دادن و باز هم ادامه دادن.. ادامه دادن برای راهی شدن به سمت ابدیتی که در شعاع تابش عقلت شناسایی می‌شود؛ در شعاعِ تابش یک عقل سرخ..






5.

پرسید زنش را می‌شناسم یا نه. گفتم نه. گفت بهتر؛ اینجوری بعضی وقت‌ها برای چند لحظه می‌توانی فکر کنی با یک احمق زشت ازدواج کرده و خوشحال باشی. خنده‌م آمد. فکر کردم من هیچگاه از اینکه او با یک احمق زشت ازدواج کرده باشد خوشحال نمی‌شوم؛ از اینکه من را ترک کرده هم ناراحت نیستم؛ و شاید اصلا نیامده بود که بخواهد ترک کند.. شاید تمامش یک خواب بوده، صحنه‌سازی‌های یک ذهن ذاتاً عاشق! آرایه‌بندی یک ذاتاً شاعر.. گفتم نمی‌شناسمش. اما می‌دانم با یکی از همان دخترهایی ازدواج کرده که من هیچ ازشان خوشم نمی‌آید. گفتم او از مدل من خوشش نمی‌آمد. من زیادی لاقید بودم. گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی مدلِ خودم. نه مدلِ تعریف‌شده او و همفکرانش از یک آدم درست.. گفت پس بهتر شد. نشد؟ بعدها به مشکل می‌خوردید.


گفتم چرا. شد. بهتر شد. و بعد چند ماه با حقیقت مواجه شدم.


جملات ابهام‌آمیز سازنده بندبند زندگی من هستند؛ «من شبیه خودم هستم». هنوز راهی دراز مانده تا «مثل» خودم باشم. تا خودم را بیابم، آنگونه که در پرتو ذهن آفریننده زیباترینم و در اوج اعتدال و کمال؛ اما «شبیه» خودم هستم. لاأقل هنوز هیچکس نتوانسته چارچوبی را به من قالب کند؛ هنوز، چاقو که می‌زنی، خونِ بی شکلی از رگ‌هایم شره می‌کند شبیه آنچه باید باشم؛ خون بی شکلی در رگ‌هایم جریان دارد، فقط شبیه خودم. خودِ خودِ خودم.







6.

شاید یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای زندگی هر انسانی، می‌تواند توانایی تمییز اداهای شاعرانه، یا تَفَلسُف‌های گمراه‌کنند عقل، از واقعیت و حقیقت باشد. اگر واقعاً حقیقتی وجود داشته‌باشد.







7.

فرزانه مدام، هروقت می‌بیندم، تأکید می‌کند که هرچه زودتر باید بگردم و استاد اخلاق برای خودم پیدا کنم. منم هم هربار، دقیقاً هربار، برایش توضیح می‌دهم مدت‌هاست نتوانسته‌ام حرف‌های کسی را باور کنم، چون مواضع را نمی‌پذیرم، چون احساس می‌کنم کسی به من تسلّط یافته که از این سلطه لذت می‌برد، چون مدت‌هاست جواب سؤال‌هایم را از هرکس خواسته‌ام مسکوت و مبهوت مانده و تازه این حالت ایده‌آل بوده؛ بیشتر سعی کرده‌اند با ذهن ساده بی‌پیچیدگی‌شان خم‌های ذهن من را هم نابود کنند، فقط برای خدشه نشدن به اعتبار پوشالی‌شان.. گفتم اگر دین تو همان دین من است، من با وجود تمام کثافات روحم، هنوز از صفایی‌حائری رزق می‌گیرم. گاهی با ذهنی شلوغ و با پرسشی که کم مانده دیوانه‌ام کند، سراغش می‌روم، ویسی را اتفاقی پلی می‌کنم، و گرچه قبلاً آن را گوش داده‌ام، ناگهان جمله‌ای که پیش از آن به سادگی از کنارش گذشته بودم جوابم را می‌دهد.. گفتم اگر حرفم را باور کنی، اگر فکر نکنی دارم از کسی بت می‌سازم، راستش را بخواهی، بعدِ او دیگر ناخوداگاه همه را پس می‌زنم..


دلم برایش تنگ شده. چقدر احتیاج دارم به بودنش. به شنیدن حرف‌هایش درباره دقیقاً همین روزها، دقیقاً همین من، دقیقاً همین جغرافیا، دقیقاً همین اوضاع.. کاش بود. کاش بود. کاش بود. کاش خدا سال‌های عمر مرا می‌گرفت و اجازه می‌داد باز چند کلمه از او بشنوم. کلمات جدید؛ کلماتی در مختصاتِ اوجِ وحدتِ عقلِ حقیقی، با شعائر حقیقی.


کاش گریه‌هایم را در فراقش می‌دید.







8.

آلبوم جدیدِ علیرضا عصار..







9.

نویسنده وبلاگ منقش؛ من نگرانت هستم. لطفا اگر اینجا را می‌خوانی دایرکت توییترت را چک کن.





10.

«ایمیل به من» آن گوشه‌ست. شاید وسط ورود به ایمیل فراموش‌شده‌تان فهمیدید حرفی ندارید، یا «به من چه که دهن به دهن این جوجه احمق بذارم»، یا «بذار تو جهل خودش بمیره»، یا «ولش کن، مهم نیست»، به ذهنتان آمد و پشیمان شدید. فرصت تأملی‌ست قدردانستنی.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ دی ۱۳۹۶ ساعت ۱۴:۱۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان