به بهانه قدس و حزب الله؛ جولیا پطرسِ مقاومت

این روزها که باز حرف قدس بالا گرفته، زیر لب تمام آزادگان جهان شعرهای مقاومتِ نزار و محمود درویش است و ذکر مداومشان «القدس لنا». انگار خونِ فراموش‌شده‌ای در رگ‌هایمان منجمد شده‌باشد و باز با گلوله‌ای بیرون‌زده باشد، عزتِ فرومانده‌ای -ارث پدرانمان- در جانمان خوابیده باشد و با نگاه تحقیرآمیزِ دشمنی بیدار شده‌باشد؛ قدس زبان مشترک تمامِ آزادگان جهان است، که تپش‌های قلبشان شعری‌ست برای آزادی.

دیدم ترانه «أحبائی» جولیا پطرس دست‌به‌دست می‌شود؛ گرچه ترانه محبوب من از جولیا «مقاوم» است و بعد از آن حتی «نحن الثورة والغضب»؛ اما انکارشدنی نیست کلمات «أحبائی» زمزمه بیدار خون‌های خوابیده‌ست..

جولیا پطرس خواننده مسیحی‌مذهب لبنانی‌ست، هنوز مثل «أمل» حجاب نکرده و اگر نظر خشکِ مذهبان عصر حجری را بپرسی، صدایش قطعا غناست.

من نمی‌خواهم کسی را تطهیر کنم، یا مجیز کسی را بگویم، یا خودمان را بزنم و دیگری را بزرگ جلوه دهم؛ فقط وقتی اینهمه وسعتِ دایره در یک حرکت انقلابی می‌بینم حسادت می‌کنم و وادار می‌شوم باز و باز به خاکستر انقلابی نگاه کنم که ظرفیت جا دادنِ روحِ برانگیخته‌ام را در خودش داشت.
با هر قطره اشکی که با «نحن الثورة والغضب» ریختم، آنجا که می‌گفت «والسیف القاطع نحنا»، و شمشیرهای ازنیام‌برنکشیده گلویم، حلقم را می‌خراشید و باز به یاد فریادهای خشکیده و مسکوت لب می‌گزیدم و دست‌هایم را مشت می‌کردم که جان از بدنم فرار نکند، نگاهی به خودمان می‌انداختم که حتی خودمان هم در دایره تنگ احکام و حدودی که ساخته‌ایم جا نمی‌گیریم. انقلابی جایی از زندگی مرا مسحور کرد که حتی حالا در روزهای اوج ناامیدی‌ام وقتی که از خدا هم گله دارم، می‌دانم که حقیقتی بزرگ است برای نجات انسان از رنج‌های مدرن، از سکر و حیوانیتی که انسانِ این قرن به آن محکوم است، و باز نگاه می‌کنم که از این انقلاب چهل‌ساله جز خاکستری برایم نمانده که تنها می‌شود بر آن گریست.
سیدحسن نصرالله، با آن لباس و آن نشان سیادت، با آن قامت و آن استواری کلام؛ چرا باید خواننده زنِ مسیحی‌مذهبی که حتی حجاب نگرفته، از آنچه او می‌گوید بخواند؟ چرا هزارها نفر در کنسرت‌هایش واژه‌های آزادگی آوازهایش را با هم فریاد می‌زنند؟ وجه مشترک جنبش مقاومت اسلامی با این دبیر کل شیعه، و این‌ها، که حتی مسلمان هم نیستند چیست؟

این روزها مدام زیر لب تکرار می‌کنم، «ألحق سلاحی و أقاوم، أنا فوق جراحی سأقاوم» و باز گریه‌ام می‌گیرد که چرا کسی برای انقلابی که من را در بر گرفته نمی‌خواند «من مجروحم و می‌جنگم»؟ من مجروحم و می‌جنگم؛ بچه هجده‌ساله نافهمی «در گوشه دورافتاده‌ای از دنیا» که مجروحِ نادانی چهل‌ساله این نامردمان است، که چیزی در دست و بالش نمانده از نفس آن حرکت بزرگ، که با جهت‌دهی‌های حکومتی تحریف نشده‌باشد، که راست باشد، که باورش کنیم و برایش بمیریم و خون‌های خشکیده رگ‌هایمان را پشت قدم‌هایش بریزیم.

از هنرهای مضحک حکومتی خسته‌ام. وقتی جولیا پطرس برای مقاومتِ حزب الله آواز می‌خواند، وقتی ناتالی کاردون برای چگوارا آن کلمات ساکت‌نمانده را فریاد می‌زند، وقتی شعرهای عاشقانه نزار برای آزادگی فلسطین به حماسی‌ترین شکل خود می‌رسد، چرا من در مقابل باید شعر «آخر بازی» شاملو را داشته‌باشم، که از هیچ نسبتِ نحسی در روا داشتن به آزاده‌ترین مردِ این تاریخ مرده فروگذار نکرده؟

جمهوری اسلامی در تمام این سال‌ها سعی کرده هنرمندهای همسوی خودش را «بسازد» و از همان‌ها حمایت کند؛ بی‌آنکه بداند انقلاب وسعتی به اندازه فطرتِ رو به کمالِ آدمی دارد، و ندای انقلابی‌گری اگر حقیقی باشد احتیاجی به اجبارهای حکومتی و هنرمندسازی‌های تقلبی ندارد؛ کافی‌ست خُرده‌زمزمه‌ای از انقلابی حقیقی روی زبان نارسای طفلی تازه‌به‌دنیاآمده بیفتد و بعد خواهیددید که مردمان تشنه راستی، چگونه فوج فوج از گورهایشان در کاباره‌ها برمی‌خیزند و برای انقلاب نوسال مشت گره می‌کنند. شاعر ساختنی نیست، آواز ازدل‌برآمده با تکنیک‌های تنظیمی درست نمی‌شود، در این دنیا فقط آدم‌های معدودی کارگردان به دنیا می‌آیند؛ پس نمی‌شود با رفتار انحصاری حکومتی هنرمند متعهد «واقعی» تربیت کرد که مخاطبش نداند و نفهمد، هنرش تکرار طوطی‌وار آموخته‌هایی‌ست که با سرنگ به خونش ریخته‌اند.

انقلابی که من را از آن ناکجا به این شب‌بیداری‌های ناآرام کشانده، انقلابی که بناست از دختربچه لوسی با لاک قرمز چریک بسازد، انقلاب به‌خون‌نشسته‌ای که در پیچ حساسی از تاریخ بی‌صدا مانده؛ این نیست. انقلابی که می‌شود برایش زندگی کرد، برایش مُرد، برایش ساخت و برایش ویران شد، انقلابی که می‌شود در اوج خستگی برایش خواند «و لأخر نبض عروقی سأقاوم»، این انقلاب نمی‌تواند در پی تحریف و در مغز فرو کردن باشد؛ خمینی رهبرِ بهره‌کشی از آدم‌ها با شست‌وشوی مغزی نبود، -من این را به علم می‌گویم!-، خمینی نیامده‌بود آرمانی را به ما بخوراند تا برای اهداف او پارو بزنیم.. خمینی صدای انسان بود! پس چرا انقلاب من آوازی ندارد؟

نمی‌خواهم بگویم این روشنفکرها بودند که در راه دموکراسی حکومت پیشین را سرنگون کردند و به‌ناگهان ما از راه رسیدیم و انقلابشان را از دستشان بیرون کشیدیم؛ می‌خواهم بگویم آزادگی، انسانیت، شرف، آن چیزی‌ست که ما برایش جنگیدیم و این‌ها مفاهیمی نیستند که در فضای خفقان‌آوری که ساخته‌ایم جا بگیرند. این‌ها مخصوص ما نیستند، برای ما نیستند، پیش از آنکه ما حتی به دنیا پا بگذاریم انسان برای آزادی می‌جنگیده تابه‌امروز؛ پس چرا فقط ما آزادی‌خواهیم؟ فقط ما خوبیم؟ چرا جز ما کسی حق سرودن از «انقلاب» ندارد؟ خمینی چه کم از فیدل کاسترو داشت؟ چرا این خمینی وسیع را آنچنان تحریف کردیم که خواننده‌ای با نسق متفاوت، نتواند فقط برای آزادی از او بخواند؟ برای او که معنای آزادی نسل من بود؟ (نظرات امام راجع به موسیقی را می‌دانم.)..


از هنر حکومتی خسته‌ام. کاش آزاده‌ای بود درد این روزهایمان را در گوش جهان فریاد می‌زد؛ من این روزهای قدسم؛ خسته، مجروح، متشنج، با جنگجویانی که روی تنِ من، روی میدان‌تنِ من، مشغول پیکارند.. شبانه‌روز مشغول پیکارند..
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶ ساعت ۰۴:۱۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
هیچِ هیچ‌زاده
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان