خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

تک‌تک واژه‌های این نوشته معنادارند

جمعه, ۱۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ق.ظ

خدایی را که بشود درباره‌اش گفت «ساخته ذهن آدمی‌ست برای مواقع بحران، که به او پناه ببریم» نمی‌خواهم. ترجیح می‌دهم تا گلو در شوربختی دست‌وپا بزنم و با چنین علّت ناپخته‌ای خدا را نپرستم. حاضرم از زجر بمیرم، مصلوب شوم، سلاخی شوم، یاخته‌های بدنم از شدّت ناآرامی از هم بپاشند، امواج متلاشی‌ام کنند اما فقط به خاطر شب‌های تاریک مضطرب خدا را نپرستم.

بله؛ «تقدس با عقل در تضاد است». آنجا که پای عقل به میان بیاید تقدس دامنش را جمع می‌کند. متعصبان باور نمی‌کنند اما به محض اینکه برای چیزی دلیلی بکاوی یعنی تقدس تو را راضی نکرده. یعنی به چیزی بیشتر از یک هوای قدسی برای تنفس احتیاج داری که تو را حالی‌به‌حالی کند و شبیه گشت یک روزه‌ای در جنگلی سبز پس از تجربه یک تهرانِ آلوده، دوباره آن انسانِ زمین‌خورده مغلوب را، شکسته‌بسته سرِ پا کند و باز میان مهلکه بفرستد. یعنی به‌سانِ انسانِ زمین‌خورده مغلوب دنبال چنگ کشیدن به چیزی برای نجات خودت از رنج‌های کوچک بزرگ‌پنداشته‌شده نمی‌گردی، یعنی حقیرانه به دریوزگی رهایی از رنجی کوچک، دست دراز نمی‌کنی. یعنی روی پای خودت ایستاده‌ای به طلب زخم‌های حقیر، تا کائنات بچرخند و زخم‌ها با طبیعت درمان شوند و شمشیرها یکی‌یکی از تأثیر بر تنت باز بمانند. یعنی انسانی حقیر که به جبران حقارتش در فروتنانه‌ترین شکل ممکن عصیان می‌کند و سر به آسمان می‌ساید که آن خدای بزرگ را حقیرانه نپرستد. به راستی دست یازیدن به خدایی برای آرامش یافتن از انسان بویی برده؟

سخت است قید تقدسی را که می‌شود شب‌های گریانِ ترسیده به آن پناه آورد بزنی و با عقل بنشینی. عقلی که مدام از تو سؤال می‌پرسد، مدام -دقیقاً برای آنچه که هست- زیر لگدِ شبهه‌هایت می‌اندازد، درست در همان شبی که دنیا روی سرت آوار شده و می‌خواهی به خدا چنگ بزنی و آرام بگیری و بخوابی. عقلی که راه فراری از آن نیست، که مغلطه‌ها و سفسطه‌ها را به‌درستی شناخته و فریب نمی‎خورد، عقلی که خواست دل را مطلقاً نادیده می‌انگارد، عقلی که برای گام بعدی‌ت هم دلیل می‌خواهد، برای چرخش سرت دلیل می‌خواهد، برای هر نگاهت دلیل می‌خواهد..

امر مقدّس دنبال دلیل نیست. چیزی را دخیل می‎بندی و حل می‌کند و مقدس می‌شود و معتقدش می‌شوی. رازونیاز می‌کنی و آرام می‌شوی و مقدس می‌شود و معتقدش می‌شوی. برای زمین گذاشتنِ بار اراده و اختیار تقدس‌بخشی می‌کنی و برای فرار معتقدش می‌شوی. این پرستش حقیرانه‌ای‌ست! برای رفع رنج کوچکی که او خود به سوی تو روانه کرده دخیل می‌بندی و از زیر بار دردهایی که انسان به تحمّلشان شاکله انسان می‌گیرد به سمت آن مقدّس نورانی فرار می‌کنی و در وصف آرامش آغوشش شعر می‌سرایی و گمان می‌بری اشک‌هایی که بعدشان سبک می‌شوی و برافروختگی شادمانه‌ات یعنی حقیقت، یعنی نهایت، غایت، ابد. گمان می‌بری چون کلمات به شاعرانه‌ترین شکل ممکن در توصیف تقدس خودساخته‌ات ردیف می‌شوند، این یعنی حقیقت. گمان می‌بری همه آنچه انسان برایش آفریده‌شده پناه‌بردنِ سلسله‌وار از رنج‌های سلسله‌وار به نور عظیم مقدّسی‌ست که هیچ‌چیز زیر سؤالش نمی‌برد. در سایه تقدّس‌بخشی‌ست که کمال و سلوک ابدی معنای خودشان را ازدست می‌دهند. انسان موجود بیچاره‌ای‌ست که پس از محنت بسیار از زمین فانی به نهرهای شیروعسل پناه می‌برد، به باغ‌ها و میوه‌ها؛ انسانی خسته‌تر از آنکه باز یارای قدکشیدن داشته‌باشد. انسانی با جاودانگی بی‌ثمری رهاشده در باغ‌های سبز! انسانی با توهم یک جاودانگی پایان‌پذیر، جاودانگی تکراری، ملال‌انگیز.

انسان گستره وسیع بی‌نهایت بی‌شکلی‌ست، که اگر بناست در پهنای جهان گسترانیده شود، نباید از پیش پذیرفته باشد که ناچار است حقیرانه به چیزی مقدّس چنگ بزند تا عذاب پایان بگیرد و روزهای خوب بیایند. رستگاری ابدی چیزی جز این است که برای ما از آن قصه شب گفته‌اند. شبیه آن است که به جای حرکت در زمان، منتظر باشیم روزها تمام شوند تا به بهشت موعود برسیم. شبیه آن است که پذیرفته‌باشیم آمده‌ایم در جزای بهشتی رنجی را تحمّل کنیم و بعد در آغوش حوریان پایان بگیریم.



انسانی که من هستم این نیست. انسانی که من هستم این نیست. انسانی که من هستم این نیست. ترجیح می‌دهم تن به لگدهای عقل بسپارم، زیر بار شکنجه‌هایش لحظه‌ای هزاربار بمیرم، شبی هزاربار آن غایت ابدی را - خدا را- گم کنم و پیدا کنم، در صدم‌‌ثانیه‌های گم‌ کردنش تا دوباره یافتنش متلاشی شوم، اما در او ادامه داشته‌باشم. اما از جاودانگی ملال‌آور مقدّس‌مآبانِ ترسیده برهم. اما باز قد بکشم. پس از هر مرگ بمیرم و باز بمیرم و باز متولّد شوم. گم کنم و پیدا کنم و باز گم کنم و پیدا کنم و بار آخری که یافتمش بدانم به توهم خودساخته‌ای چنگ نمی‌زنم، بدانم آنچه را خودم خواسته‌ام برای فرار از زیر بار این رنج‌های اینجاییِ حقیرانه نساخته‌ام، بدانم این حقیقت است، تا ابد ادامه دارد، آنچنانکه من تا ابد در او ادامه دارم، آنچنان که انسانِ بی‌نهایتی مثل من از ابد می‌طلبد، و به هیکل فروتن‌ترین عصیانگر عاقل دنیا برای ابد به او بپیوندم. برای ابد با او باشم. و برای ابد در او کلمه‌ای شوم که در گوش پیامبری دیگر از انسان‌هایی دیگر زمزمه می‌کند و، انسانی دیگر باز از آن متولّد می‌شود.






  • ۹۶/۰۹/۱۰
  • ماهان (ف.چ)