خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

راء

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۴۵ ق.ظ

دلشوره همیشگی از شدت ابهام آینده هیچ‌گاه من را رها نمی‌کند، اما اگر بخواهم مجموعاً زندگی‌ام را از سه سال گذشته تا امروز برانداز کنم، رفتن‌ها و آمدن‌ها و ناسزا شنیدن‌ها و تشنج‌های خانوادگی و اجتماعی-شخصی‌ام چندبرابر شده، با این حال از گذشته آرام‌ترم. گاهی حتی بی‌تفاوتم. آدم‌های زیادی به زندگی‌ام آمده‌اند، بیشتر از گذشته، اما به یاد ندارم برای هیچ‌کدام ذوق‌زده شده باشم، آدم‌های زیادی از زندگی‌ام رفتند که مدت‌ها جزء مهم‌ترین‌های زندگی‌ام بودند و تکه بزرگی از روحم را با رفتنشان کندند، اما ناراحتی طولانی و عمیقی در من پا نگرفت، دیگر کمتر به احتمال اینکه ممکن است فردی از این برخورد ناراحت شود فکر می‌کنم، بی‌پرواتر از اینکه کسی را آدم حساب کنم حرف می‌زنم، محافظه‌کاری به کلی از اظهارنظرهایم رخت بربسته، ابایی ندارم کسی را با کوبیدن حرف حق توی صورتش خرد کنم وقتی بر نادرستی اصرار دارد، ابایی ندارم از اینکه ریای کسی را به رویش بیاورم، نمی‌ترسم از اینکه خوبی‌های تصنعی را بی‌جواب بگذارم، در پس زدن هدیه‌های کسانی که دوستشان ندارم لحظه‌ای مردد نمی‌شوم، پیشنهاد رابطه را از سمت هرکسی باشد نادیده می‌گیرم، نهایتا روابط میان آدم‌ها توجه‌م را جلب نمی‌کند و تنهایی را به جمع‌های ساختگی ترجیح می‌دهم.

اول فکر می‌کردم بعد از آن رفتنِ بزرگ، این رفتار نتیجه فلج شدن دستگاه عاطفی‌ام باشد. یک افلیج سرتاپا، که نمی‌تواند زبانش را در منع رفتنی یا خوشامدِ آمدنی تکان بدهد، و فقط نگاه می‌کند چطور دانه‌دانه آدم‌های مهم زندگی‌ش نفعی در ارتباط با او نمی‌بینند و تنهاش می‌گذارند. درست بود؛ من فلج شده بودم و یارای واکنشی برای آمدن‌ها و رفتن‌ها نداشتم. اما درست‌تر این بود که این زمین‌گیری خواست دل و عقل من را در پیش خودم استحاله کرده‌بود. من فلج بودم، اما زمانی ناگهان به خودم آمدم و دیدم اگر فلج نبودم هم، باز به برگرداندن کسی، مضطرب و هراسان از جا برنمی‌خاستم، و برای آمدن کسی خانه را چراغانی نمی‌کردم.

کمی بیشتر عمیق شدم و در خودم تفکر خطرناک مؤکدی یافتم که حالا پروتکل اجرایی من در برابر آدم‌ها بود. آدم‌ها نهایتاً موجودات ترحّم‌برانگیزی می‌نمایاندند، با محبت‌های تصنعی، ابراز دلتنگی‌های لحظه‌ای، و کمک‌های معامله‌گونه. کسانی که درکی از انسان ندارند، و زندگی‌شان با یک فوتِ بیرونی از هم می‌پاشد.


دیشب نقطه عطف وحشتناکی در زندگی‌ام بود. کار وحشتناکی کردم که تمام سه سال خودسازی‌ام را به باد داد. خوی حیوانی‌ام غلبه کرد و حرف‌هایی را زدم که نباید؛ و حرف‌هایی را شنیدم که نباید. رفیقِ چندین‌ساله‌ای را از دست دادم که من را از خودم بهتر می‌شناخت و به اعتراف خودش من آدم ترسناکی بودم که پستی‌بلندی رگ‌های مغز و قلبش را از برم. حرف‌های وحشتناکی زدم و حرف‌های وحشتناکی شنیدم و هر دو می‌دانستیم بی‌که بخواهیم گناهانمان را توجیه کنیم، باید آن حرف‌ها را بزنیم و نگذاریم رشته مذبذب بینمان محکم شود. چون هیچ‌کداممان آدم ماندن نبودیم. چون هیچ‌کداممان یارای تحمل یکی مثل خودش را نداشت که بداند پشت هر کوچک‌ترین کلمه دیگری چیست، چون ما دوتا ابرقدرت بودیم که راه‌مان از هم جدا بود؛ باید کسی ضعیف‌تر از هم را انتخاب می‌کردیم برای همراهی..


دیر بود برای اینکه بفهمم همه‌چیز یک بازی بزرگِ مرزبندی‌شده‌ست. جهان یک ابراحمقِ قدرتمند است که حماقتش با افساری از دیسیپلین و سنت به بند کشیده‌شده، و برتری تو بر او از راه نوعی سارکاسم به‌دست می‌آید. توانایی به مسخره‌گرفتنش آنگونه که خودش نفهمد، به طوری شدیداً استراتژیک.

هزینه زیادی پرداخته‌ام که امروز اینجا باشم. سیر زندگی‌ام آنقدر تند طی می‌شود که بعید نیست چند سال دیگر فقط یک مشت فریاد در دهانم بماند، یک مشت فریاد برای هیچ، یک مشت فریاد برای یک دنیای تمام‌شدنی، برای عاقبتی که می‌رسد و بعد از آن تو دیگر وجود نداری. یک انقلابی‌گری پوچ، یک هوی‌وهای ملحدانه، یک بی‌خدایی، که از خستگی می‌آید، از خستگی راهی طولانی که در آن حتّی ترحم‌برانگیزانِ حقیر هم سنگت می‌زنند، خستگی راهی طولانی که دوست داری تمام شود؛ نه با بهشت، نه با نهر شیر و عسل؛ با یک نقطه، با یک تمام شدن، هرچند یأس‌آمیز. نفست بگیرد و قلبت بایستد و روحت به ناگهان هیچ شود. یک پایان ناامیدانه برای انسانِ مدرنی که خسته‌ست، که باید برای ابد بخوابد، که باید ادامه نداشته‌باشد.


خدایا؛ هستی؟



  • ۹۶/۰۹/۰۷
  • ماهان (ف.چ)