خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

قسم به شاخه‌های جدامانده

دوشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ

به نسرین گفتم بیا تهران، نقشه‌ریزی در عمارت کسبه پولدار زنبیل‌آباد و نشریه به‌ لطفِ خودت پر و پیمان دانشگاه را رها کن، یکمی صورت خودت را ببین تو آینه که مثل یک تکه بربری بیات زده‌اندش پشت جوش‌هات، ملاحظه دلتنگی‌ات را بکن، فکر کردی شکست کمی خوردی؟ بیا تهران یک شب اینجا بمان از چیزهایی بگو که فقط برای من گفته‌ای، شاید این دلتنگی رو کم کرد، رفت. به درک که درِ خانه را کنده و حالا که می‌رود فرش فقیرانه کف خانه را هم می‌برد؛ اما می‌رود. می‌رود. البته این‌ها را نگفتم؛ گفت «همون روزا تموم شد ها، فاطمه!»؛ من فقط گفتم بیا تهران. به عزادار چیزی مگر می‌شود گفت؟ من خودم صدایم می‌لرزد. با عزادار، با عاشق، با تیماردار، با عزیزازدست‌داده که نباید حرف زد! ناگهانی حواست نیست، آجرسیمان دلت هم نامرغوب؛ آوار می‌شود روی غده‌های اشکی؛ حالا بیا و درستش کن..

قرار است عمارت حاجی سوهانی‌های زنبیل‌آبادنشین چند روزی بدون معمار بماند و نشریه دانشگاه را چندروزی آن پسره -که سه‌چارماه پیش زنگ زده بود به نسرین حساب‌کشی عکس‌های پروژه را می‌کرد- اداره کند و بیاید تهران یک شب اینجا بماند، پرتقال بخورد، گریه کند.

خانه‌شان تا خانه حاج‌بابا ده‌تا خانه فاصله دارد. یک درخت زیتون داشتند توی حیاطشان، تقریباً هم قدوقواره همین درخت انجیر ما؛ البته حالا که درخت انجیر ما بعد قطع دست و پایش جوانه زده و درخت آن‌ها بعدِ قطع، هنوز به روی خودش نیاورده زنده‌ست یا مرده، دیگر هم قدوقواره نیستند. حرف‌های نگفتنی دارد، من می‌دانم حرف‌هایش نگفتنی‌ست، یک شاخه از آن درخت زیتون با عطر همیشگی نسرین الان اینجاست، یک شاخه از همان درختی که جز او و من، کسی چیزی از حرف‌های نسرین نمی‌داند. حالا که پاییز آمده زده به برگ و بار درخت‌ها، به جاش پرتقال‌ها روزبه‌روز بیشتر بوشان در می‌آید. شیرین می‌شوند. قرار است بیاید پرتقال پَر کنیم، بخوریم، گریه کنیم؛ نه که نسرین من را دوست نداشته باشد، نه که من آدم چیزفهمی نباشم، نه که مثل این ازراه‌رسیده‌های نابلد جز اداهای تصنعی چیزی برای گفتن نداشته باشم؛ نه؛ من را دوست دارد، من بیشتر از هرکسی در این دنیا از واژه‌ها و شعرها حرف می‌فهمم؛ اما این ناگفته‌ها را جز من و درخت زیتون و این «شاخه جدامانده» درخت زیتون، کسی دیگر باید می‌دانست؛ تعارف که نداریم، بناست بنشینم حرف‌های او را گوش کنم و نگاهش را به جان بخرم وقتی لحظه‌ای هزاربار از ذهنش می‌گذرد که ای کاش «او» جای من بود.. می‌نشینم روبه‌رویش که آرزوی حضورِِ کسی به حضورِ من بچربد! می‌نشینم که جای صورتم صورتش را بگذارد.. مانعی نیست! من هم حتّی نه، فقط همان درخت مقطوع بی‌برگ‌وبار می‌داند؛ با عزیزازدست‌داده بیش از این‌ها باید تا کرد..

  • ۹۶/۰۸/۲۹
  • ماهان (ف.چ)