خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه
شنبه رفته بودم انقلاب، برای یک کار واجب، و خریدن چندتا کتاب؛ دوتاش نبود، چاپش تمام شده بود و تا یک سال دیگر هم ناشرش بنا نداشت تجدید چاپشان کند. با اینکه تقریباً می‌دانستم کتابی که کمیاب شود، اطراف دانشگاه ابداً پیدا نمی‌شود و زودتر از همه‌جا، کتاب‌فروشی‌های انقلاب تمامش می‌کنند، با کورسوی امیدی شروع کردم سر زدن به کتابفروشی‌هایی که قبلاً کتاب‌های کمیاب را در آن‌های پیدا کرده بودم. نداشتند، نداشتند، تا رسیدم به آخرین کتابفروشی که احتمال کمی می‌دادم داشته باشند.

گفتم: «سلام! ببخشید، احیاااااناً ممکن نیست کتاب فلان و بهمان رو داشته باشید؟»
چهره‌ام مضطرب بود چون کتاب‌ها را واقعاً می‌خواستم، و موقعِ ادای کلمه «احیاناً» چشم‌هایم را یحتمل جمع کرده بودم و لب پایینم را گاز می‌گرفتم.
پیرمرد آشنای دوست‌داشتنی گفت: «علیک سلام! چرا، چرا نداریم؟ داریم!» قاطع و مطمئن.
چهره‌ام در آن لحظه به شکوفاترین حالت ممکن درآمده بود و حتم دارم سرخ شده بوده‌م از هیجان و شادی. با صورتی که باز شده بود و چشم‌هایی که در گشادترین وضعیت خودش بود، گفتم: «جدددددیییی؟؟؟ میشه به‌م بدیدشون؟!»
پیرمرد رفت سمت قفسه‌ای، و من همراهش رفتم؛ پیشخوان بینمان بود. نگاهی کرد به قفسه‌ش، و بعد متوجه شد کتاب‌هایی که می‌خواستم را اشتباه گرفته.. باز قفسه‌ها را پایید و نیافت؛ گفت: «شرمنده اون ذوق و خنده‌ت شدم که دختر.. ندارمش مثل اینکه

کاش می‌شد بروم پشت پیشخوان، و استخوان‌های بیرون‌زده‌ش را بغل کنم و آنقدر در آغوشم بفشارمش تا بداند شهر چقدر از امثال او خالی‌ست؛ آدم‌های عبوسِ بی‌حالت، آدم‌های خسته متنفرازدنیای بی‌حالت؛ شهر بی‌تفاوت، شهری که خنده‌ها را، حتی خنده‌های دندان‌نما را، چهره‌ها را، خوشحالی‌ها و گریه‌های خیابانی را، زیر آرایش غلیظ چراغانی‌های بیهوده از یاد می‌برد؛ شهری که هیچگاه به خاطر نمی‌سپارد دختری بهترین و بدترین خبرهای زندگی‌ش را توی این خیابان گرفته، و در چشم آدم‌ها با شکوهمندترین اندوه ممکن به سوگ نشسته، یا با عمیق‌ترین شادی ممکن خندیده.
کاش می‌شد این خیابان‌های بی‌تفاوت را می‌نشاندم سر کلاس تو؛ پیرمرد خوش‌قلب کتابفروش، که چقدر شبیه کتابخانه بزرگت جذاب و خواستنی هستی..


  • ۹۶/۰۸/۰۸
  • ماهان (ف.چ)