خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

عرفت الله بفسخ العزائم..

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ق.ظ

امشب چقدر بدحالم و هرچه سعی می‌کنم کمی آرام بگیرم نمی‌شود. اصلاً این چند روز بیشتر از همیشه آشوبم. نمی‌دانم باید به چه کسی بگویم، اصلاً نمی‌دانم چی باید بگویم.. نشستم به خواندن آرشیو سال 94. آذر و دی. بلاگ برای همین وقت‌ها خوب است؛ آدم بازی دنیا را می‌بیند، مرور می‌کند آن روزها چه بوده و در ذهنش چه می‌گذشته، خنده‌اش می‌گیرد..

حالا «او»ی عاشقانه‌های آن روزهایم زن دارد! من جزء چهل نفر نهایی المپیاد بودم، برای اینکه «هر» دانشگاهی نروم یک سال مانده‌ام پشت کنکور، نتوانستم تغییر رشته بدهم، دیگر دانش‌آموز نیستم، فردا امتحان حسابان ندارم و دیگر لازم نیست آن فرم بدریخت را خوابالوده و خسته بپوشم و وقتی هوا تاریک است بروم، وقتی هوا تاریک است برگردم! روشنفکرتر از دو سال پیشم، اداهای استیوجابزی را ریخته‌ام دور، دلم خیلی خیلی زیاد هم برای کربلا تنگ نشده، خیلی وقت است به خدا نامه‌ای شبیه نامه‌های آن روزها ننوشته‌ام، خاله سارا شش ماهه باردار است، هنوز اندازه همان روزها سردرگمم، بلکه بیشتر سردرگمم، هنوز شب‌ها از فکر خوابم نمی‌برد، آن روزها هم نمی‌برد، آن روزها محبت او را گناه می‌دانستم، آن روزها از شنیدن صداش می‌ترسیدم، از دیدنش می‌ترسیدم، احساس گناه می‌کردم.. آره؛ زندگی‌ام هزارتا چرخ خورده تا به اینجا رسیده.. هزارتا چرخ، از شانزده‌سالگی تا هجده‌سالگی؛ برای دختربچه‌های این سنی، هزارتا چرخ زیاد نیست؟



|1|2|3|4|5|6|7|8|9|

  • ۹۶/۰۸/۰۲
  • ماهان (ف.چ)