خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

..ننمایی وطنم..

دوشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ق.ظ

1.

جان من را خدا از سرم خارج می‌کند. نیمی از سرم آنقدر تیر می‌کشد که جانم این درد را دوام نمی‌آورد و رها می‌شود.




2.

به فحش‌های من ایراد نگیرید. بقیه ایراد گرفتند راه به جایی نبردند؛ می‌بینید که.




3.

خدا حتماً باید نابغه بوده‌باشد؛ وگرنه چطور می‌توانست سیب‌زمینی را بیافریند؟ به n روش مختلف طبخ می‌کنیم و می‌خوریم و مثل چی کیف می‌کنیم. درست است؛ من همان دختر بی‌کلاس خانواده باکلاسم که غذاهای محبوبم فلافل کثیف انقلاب است و آش رشته و سیب‌زمینی آب‌پز کوبیده.





4.

چرا من یادم رفته موهای بلند درخشان زیبا داشتن چگونه بوده؟ یا چگونه موهایم را از روی صورتم تاب می‌دادم که کنار برود؟ یا چگونه می‌بافتمشان؟ این در کنار تمام مرگ‌هایی که بر اثر وبا در یمن جریان دارد، یک موضوع تراژیک واقعی‌ست. آن موهای تا گودی کمر چطور جای خالی ندارند، مثل پایی که از زانو قطع شده باشد؟ آنقدر این بنی‌بشر مثلاً روشنفکر این مفاهیم را به ابتذال کشیده‌اند، که منزجرم از پرسیدنش؛ اما به راستی اگر فراموش کردن دلبری‌هایی که با موهای بلندت داشته‌ای، نشان از باختنِ پتانسیل معشوقگی ندارد، پس نشانه چیست؟





5.

به طرز غم‌انگیزی شاهد ازدیاد آدم‌های خنگم. یکسری مسائل از سمت همین آدم‌های خنگ به جامعه تزریق شده، که تا بیایی حرفی بزنی، آن‌ها را به رخت می‌کشند و مغلطه‌وار فضای نقد سالم را به دعوای دوجانبه بی‌ثمر بدل می‌کنند. «خودت خوبی»، «خودت کجای دنیارو گرفتی؟»، «خودبزرگ‌بین!»، «می‌خواد شوآف کنه!»، و از این دست جملات.

خب، همه ما می‌دانیم که نهایتاً ما یکسری آدم معمولی هستیم. اینکه یک نفر رتبه کنکور باشد و یک نفر نه، یک نفر مدال جهانی المپیاد داشته باشد و دیگری نه، نهایتاً تا ارزش‌افزوده‌ای نداشته باشیم، معمولی هستیم و رتبه کنکور و مدال المپیاد به درد سر قبرمان می‌خورد. راجع به کتاب و این‌ها، یکی کمتر خوانده، یکی بیشتر. همیشه فرصت هست تا با تندخوانی، خرواری کتاب را خرخوان کنی و یکسری جملات سنگینش را که کسی نمی‌فهمد برای اتخاذ ژست روشنفکری حفظ شوی. پس این‌ها که نشان برتری نمی‌تواند باشد.

لذا هیچ ابایی ندارم از شنیدن جملات این متوهمین عزیز؛ هیچ جا. و می‌گویم که اکثر قریب به اتفاق مردمی که اطرافم می‌بینم خنگند، خنگ زندگی می‌کنند، و بی‌آنکه حتی کمبودی مبنی بر ندانستن راه زندگی حس کنند، خنگ می‌میرند.




6.

چندصدروز حرف قلمبه شده توی گلوم؛ نه گوشش را دارم، نه واژه‌اش را؛ کاش کسی بود از چشم‌هامان می‌خواند..




  • ۹۶/۰۸/۰۱
  • ماهان (ف.چ)