خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

یادداشت‌هایی برای تذکر به خود؛ فاطمه.چ

دریچه

زخم‌هایی که خوب نمی‌شوند

دوشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ب.ظ

یادش بخیر! سال اول، یک دبیر فیزیک برای تست داشتیم که نمره امتحان‌ها را می‌زد روی برد. یک بار، که من ناراحت و عصبانی می‌رفتم خانه و نمره‌ها را روی در راهرو زده بود و بی دیدن می‌خواستم بروم، بچه‌ها جای نمره‌های خودشان، نمره من را نگاه می‌کردند و با چشم‌ها و دهان‌های باز، به هم می‌گفتند فلانی هفده شده! اواخر سال اول بچه‌های صدویک و صدودو، که از من فقط همان حرف‌ها را از زبان معلم و معاون و همکلاسی‌هام شنیده بودند، لب گاز می‌گرفتند و می‌آمدند می‌پرسیدند که نمی‌خواهم بروم تجربی؟ بعد که می‌خندیدم و می‌گفتم «اصلا» یک نفس راحت می‌کشیدند و می‌رفتند. یک بار که توی اتوبوس داشتیم می‌رفتیم اردوی داخل‌شهری (تنها دفعه‌ای بود که داخل شهر اردو می‌رفتیم و من می‌توانستم بروم) چندتا از بجه‌ها آمدند و واقعا داشتند التماس می‌کردند که تو را به عزیزت نیا تجربی! آدم اذیت‌کنی نبودم، حال و حوصله هم نداشتم! می‌خندیدم، می‌گفتم نمی‌آم.


تابستان سال دوم بود، قبل انتخاب رشته، و اصلا اواخر سال اول، چقدر بحث کرده بودیم و کار من کشیده بود به اعتصاب غذا و دعوا و گریه و داد و بیداد. از هنر عقب کشیدم به حوزه، از حوزه عقب کشیدم به انسانی، هق‌هق‌هایم را یادم هست، یادم هست با دست لرزان، وسط یک حمله میگرنی، می‌نشستم روی زمین و با تمام توان تقریبا جیغ می‌کشیدم که «من خنگم!» و مدام تکرار می‌کردم. از انسانی عقب کشیدم به ریاضی.



روز ثبت نام پدرم از مدرسه زنگ زد و گفت نوشتمت تجربی. باز پشت تلفن گریه و دعوا و جیغ‌های عصبی. سرآخر با وساطت مدیر نشستم ریاضی.



هیچ‌وقت یادم نمی‌رود با چه غصه‌ای نشستم ریاضی.



من بچه‌زرنگی بودم که اولویت یکی‌مانده به آخرش را قبول شد!



چقدر دلهره دارم و این روزها که ناگهانی نور پنهان می‌شود احساس می‌کنم باز دارم می‌افتم توی چاله یک افسردگی دیگر. آدم‌ها من را دوست دارند چون با «نمی‌شود» میانه‌ای ندارم. در ناامیدترین و گریان‌ترین لحظاتشان آنچنان از ته قلب می‌گویم «می‌شود» که باور می‌کنند. و واقعا می‌شود! سال پیش‎دانشگاهی را که مرور می‌کنم، افسرده‌ترین و درخودفرورفته‌ترین آدم دنیا را می‌بینم که به هیچ شدنی از ته قلب اعتقاد نداشت.


باورم شده بود که من هیچی نیستم. نمی‌دانم چرا اصلا! نمی‌دانم چطور شد که به این باور رسیدم. اما رسیدم و این را تا سر کنکور با خودم بردم. گریه‌ای شدیدتر از گریه‌های شب کنکورم به یاد نمی‌آورم. آنقدر گریه کردم که گرچه آثار گریه به لحظه‌ای از صورت من پاک می‌شود، پف چشم‌هایم تا فرداش هم ماند. تا خود صبح گریه کردم. تا خود صبح آرزوی مرگ کردم. تمام اسفند و فروردین و اردیبهشت و خرداد و تیر را که نگاه می‌کنم، شاید مجموعاً سی ساعت هم درس نخواندم. عید، می‌رفتم نمازخانه مدرسه، ژاکتم را می‌انداختم روم، و چادر نماز می‌گذاشتم زیر سرم، و وقتی شجریان توی گوشم می‌خواند «ابر می‌بارد و من..» و وقتی دیفرانسیل پیشرفته خیلی سبز جلوم باز بود، به خواب‌های عمیق یک ربعه می‌رفتم و وقتی بیدار می‌شدم احساس می‌کردم یک قرن خوابیده‌ام. مدیرمان مخصوصا نتایج آزمون‌هایم را کنترل می‌کرد. مدیرم و بخشی از معلم‌های سال‌های قبلم، تقریبا مطمئن بودند به زیر صد. استاد دیفرانسیلم واقع‌بین‌تر بود و می‌گفت حداقل دوروبر پانصد ششصد را می‌آوری. حتی تا یک ماه مانده به کنکور، با عجز و حال بد می‌رفتم پیش مدیرمان و او باز با نگرانی در آغوشم می‌گرفت و می‌گفت: «برای تو کاری نداره! تو پُری! یک ماهه هم می‌تونی!» و «می‌تونی»ش با آنکه به همه می‌گفت فرسخ‌ها فرق داشت.


تا آن روزهای آخر که برای امتحان شیمی که افتاده بودم رفتم مدرسه و چندتا از بچه‌ها به اشتباه آمده بودند کلاس ادبیات، باز باورشان نمی‌شد حالم آنقدر بد است که قید همه چیز را زده‌ام. گاهی رد می‌شدم از کنارشان و می‌شنیدم بعضی‌هاشان به هم می‌گفتند:«همین فلانی که اینهمه گریه زاری میکنه آخر رتبه‌ش به هزارم نمیرسه! تازه اگه به صد برسه.»


همین بود. سال پیش‌دانشگاهی آنقدر بدحال بودم که هیچ برام اهمیت نداشت چندتا آدم آنجا نشسته‌اند، گریه‌ام می‌آمد و هرجا بود می‌نشستم زار می‌زدم. هیچکس هم نمی‌توانست آرامم کند. با این حال تا روز آخر کنکور هم امید داشتم به زیر هزار. دور و بر چارصد پانصد. اسمش را شاید نشود گذاشت «امید». یک حسی بود ناشی از چیزهایی که آدمی وقتی به خودش نگاه می‌کند می‌گوید «امکان نداره من اینطوری بشم». اما شد. من از خیلی‌ها که می‌شناسم و آرزوشان بود جای من باشند و حتی به راه رفتن و خندیدن و برخوردها و سیب خوردن و زیر باران ماندنم به رشک نگاه می‌کردند هم بدتر شدم. خیلی بدتر.



قلبم مدام فشرده می‌شود. جمع می‌شود در خودش و به سختی انبساط می‌یابد. داستان برایم کنکور نبود، داستان برایم فروریختن چیزی بود که از خودم می‌شناختم. برمیگردم به روزهای افتضاح تابستان پارسال. به نمره‌های کلاس‌های المپیاد که کم‌کم می‌آمدند و من که فکر می‌کردم قطعا طلا می‌شوم، به برنز هم شک کرده بودم. اولین گریه علنی‌م روبروی یک مشت غریبه برمیگردد به مصاحبه. داشتم سؤال استاد رحیمی را جواب می‌دادم، که گریه‌ام گرفت. حتی اینکه یک خانم فیلمبردار با آن دوربین روی سه‌پایه نشسته بود روبه‌روم و داشت از گریه‌ کردنم فیلم برمیداشت، نتوانست مانع اشک‌هام شود. بعد فرو رفتم در یک بهت وحشتناک، که مهر، سر کلاس تحلیلی شکست.



زخم‌های پارسال هیچوقت ترمیم پیدا نمی‌کنند. تعجب آدم‌ها وقتی می‌پرسیدند و می‌گفتم:«دوهزار»، تعجبی که زود سعی می‌کردند جمعش کنند، لب گزیدن آدم‌هایی که می‌شناختندم، «اشکال نداره»ها، «بازم خوبه»ها، این‌ها همه «من» بودم که روبروی خودم فرومی‌ریخت. می‌دانستم برای خبطی که کرده‌ام خدا جوری جواب می‌دهد که خیلی سختم باشد. می‌دانستم برای آن سرکشی‌ها و پوزخندها، برای آن حال نزار شب قدر خدا جوابم را می‌دهد. می‌دانستم خدا «من» را می‌شکند اگر خودم زودتر نشکنمش. می‌دانستم و نشکستم. می‌دانستم و بت ساختم.


وقتی سنت‌های خدا را بدانید، آن‌ها را نشانتان می‌دهد.

سنت‌های خدا را ندانید. همینطوری الکی بپرستیدش. نماز روزه داشته باشید و تمام. از این دین‌های الکی. خدا به آن‌ها که یک چیزهایی فهمیده‌اند خیلی سخت می‌گیرد. به کسانی مثل من که یک چیزهایی فهمیده‌اند و هنوز بین خودشان و خدا معلقند، بیشتر.


هیچکس نمی‌فهمد وقتی بی هیچ راهنمایی، در بیابان بی‌برگ‌وبر این روزها، خودت را تا جایی از باور برسانی و بخواهی با آن باور باقی را بسازی، از دست دادنش چقدر سخت است. از دست دادن چیزی که مدت‌ها روی دوش خودت تنها گرفته‌ای و کشیده‌ای. توی طوفان و قحطی و باران‌های شدید دریایی، رهاش نکرده‌ای. گاهی فکر می‌کنم اگر سرطان می‌گرفتم برایم راحت‌تر بود تا حالا..



حالم خیلی بد است. هنوز هم بد است. من دچار یک حالت روحی شده‌ام که هیچ‌چیز و هیچ‌کس جز خودم نمی‌تواند کمکم کند. بهترین روانشناس‌ها حرف‌های تکراری می‌زنند، حرف‌هایی که یک عمر است از آن‌ها گذشته‌ای! دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌ها با رفتار و حرفشان فقط یک هیجان لحظه‌ای می‌دهند که فرداش می‌خوابد، و تو خودت همچنان در زیرین‌ترین لایه روحی و در متفاوت‌ترین شکل افسردگی از اینکه نمی‌توانی تکه‌های خودت را از خودت بکنی و دور بریزی، رنج می‌بری.




کاش حالم بهتر می‌شد. خسته شدم. خسته شدم. واقعا خسته شدم.

  • ۹۶/۰۶/۱۳
  • ماهان (ف.چ)

نظرات (۱)

سال کنکورم سال بدی بود ..گمان می کردم بد است 18 سالگی ام شده بود گریه کردن تو مسیر خانه تا کتابخانه ...فقط درس خوندم شب ها گریه کردم ..زمان ما گوشی و تلگرام هزار کوفت نبود ...حتی شجریان هم نبود ..فقط رادیو بود شب ها ...رتبه ام دو رقمی شد ..جنگ اصفهان و تهران با خانوده ام بود ...اخرش نشد ..ماندم شهرم ...6 سال گذشته ..از اون روزها که فکر می کردم بد است ..می دانی کنکور می تونه خوشبخت کنه اما تضمین کننده نیست ...اصلا غصه رقم ها را نخور ..درد یک چیز دیگر است ..زندگی این قدر سخت می شود ..گاهی که ادم دلش می خواهد برگرد 18 سالگی . هزار بار کنکور دهد و لی این درد را تو قفسه سینه نداشته باشد ...
خدا را شاکر باش ...بلند شو ..خودت را بساز ..من می فهم ناراحتی اما می فهمم دردت رتبه کنکور نیست ..باور است ..باوری که خودت باید به خودت کمک کنی ...
زندگی پر روز های خوب و بد است ...خوبیش اینه که وسط گریه هامون وسط شادی ها مون بغل خدا هست ..برو تو بغل خدا ..و خوب شو ...لطفا .
التماس دعا :)
پاسخ:
آه، من همه اون دردهارو هم دارم.. 


تو برام دعا کن.. :) خیلی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی