خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

قهرمان

پنجشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۱۲ ق.ظ

1.

امروز شبیه آن زن‌هایی شده بودم که هیچ‌وقت دوستشان نداشتم. سرم را از کتاب‌ها و فیلم‌ها و خبرها آوردم بیرون، از جمله‌ها و واژه‌ها و عقل و فلسفه. نیچه را یه‌پابالا کنار سطل آشغال نگه‌ داشتم و حرف پورنامداریان را سر «هماهنگی موسیقی و عاطفی» قطع کردم؛ هایزنبرگ را اوایل جزء به کل و تولتز را اواسط جزء از کل؛ استاد صفایی داشت با همان صدای به جنون‌کشنده از خسر می‌گفت که من رفتم توی آشپزخانه.


کلیشه‌ها آنقدر در عمق جان ما خانه کرده‌اند که حتی درقالب‌نگنجیده‌ای مثل من هم، اگر چند سال متداوم آشپزی نکند، زنانگی را از یاد می‌برد. انگار برای اینکه فراموش نکنیم چه هستیم، هرچندوقت‌یکبار، باید حواس‌جمع شکلات‌هایی شویم که به روش بن‌ ماری آب می‌شوند، و هماهنگی بین پختن کیک و آماده‌شده سس شکلات، چون سس شکلات را لفت بدهی و روی کیک نپوشانی سرد و سفت می‌شود و بی‌فایده. بعد باید آرام کیک را برگردانی روی یک بشقاب، از عرض برش بزنی، روی دو نیمه‌اش شکلات بزنی، نیمه‌ها را روی هم بگذاری، و تمام روش را باز شکلاتی کنی. ظرف‌های کیک را بشویی، پیازها را رنده کنی روی گوشت چرخ‌کرده، نمک و فلفل و پودر سیر؛ قارچ‌ها را خورد کنی، کاهوها را بشویی، گوشت‌ها را دایره‌های بزرگ کمی قطور کنی، یک‌شکل، حواست باشد مغزپخت شود، سرخ شود، زیاد روغن به خودش نگیرد، و مدام دست‌هایت را که بوی پیاز و گوشت می‌دهند بو کنی که یعنی تو یک زنی. و اشک‌هات از کنار چشم‌هات جاری شوند، بریزند به لاله گوش بی‌گوشواره‌ات، راه باز کنند به گردن بی‌سینه‌ریزت، دست بکشی به موهای ازته‌زده‌ات، و باز گریه کنی. دست بکشی به پشت موهات که آرایشگر شب عقد صبا با اتو مو سوزاند و گریه کنی. گریه کردن بخشی از زنانگی‌ست! و تو همچنان زنی حنی اگر زبان غرغرت را بریده باشند. ساکت، آرام، با چشم‌های قرمزِ دلتنگ، گریان، که حرف‌ها مشت شده‌اند می‌زنند پس سینه‌ات، اشک شده‌اند ریخته‌اند پشت چشمت. 


برمی‌گردی به اتاقت، کوبریک با جک نیکلسون بحث می‌کند که وقتی در سالن هتل پشت ماشین تایپ نشسته پایش را تکان بدهد یا نه، شفیعی‌کدکنی دارد به کزازی سرِ سره‌نویسی خرده می‌گیرد، دکتر برویر نشسته کنار نیچه، نیچه باز سردرد میگرنی دارد و حرف نمی‌زند، و یالوم از روی آن صحنه زنده برای کتابش یادداشت برمی‌دارد. حرفی نمانده برای زدن. پلک می‌زنی و همه می‌روند. می‌مانی تنها و حرفی نداری بزنی. خواب داری و دستت از دیشب راحتت نگذاشته، چشم‌هات از هجوم اشک‌های نیامده می‌سوزند؛ دلتنگی.


زنی؟








2.

من اگر اینهمه داغ نبودم، اگر کف دست‌هام مدام خیس نبود، اگر کسی رغبت می‌کرد بی‌آنکه زود از تن داغم کنار بکشد کمی طولانی در آغوش بگیردم، شاید الان خیلی آرام‌تر بودم.. 








3.

دلم تنگ صدات شده. این صداهای ضبط شده که بچه‌ها وسطش جیغ می‌کشند دیگر برای من کافی نیست. بین اینهمه راه، چیزی را نشانم دادی که بشود به آن چنگ زد، و آنقدر محکم نشانم دادی که منِ سرکشِ لجباز رام دلایلت شدم. عجیب نیست بعد اینهمه سال کسی را داری که رانده از زمین و زمان، رانده از صاحب زمین و زمان، رانده از همه‌چیز و همه‌جا، تو را کم میاورد که بنشینی برایش فقه و اصول بگویی؟ بین اینهمه فلسفه، بین اینهمه مکتب، با این آدم ازبندگریخته‌ای که احکام کتاب خدا برافروخته‌اش می‌کند، تاریخ داغش می‌کند، و از همه روبرگردانده؟ 

آن‌ها که برچسب‌ِ رادیکالی به پیشانی‌ام زده‌اند، نمی‌دانند دلتنگی برای همچو تو عالمی، خود علم است، خود نور است، که بنشینم پیش روت، از چشم‌های آلوده‌ام بگویم، از دل بی‌ثمرم، و تو از آن روضه‌هایی بخوانی که حسین را به سطح قهرمان‌های افسانه‌ای نمی‌کشاند، و من گریه کنم از اینهمه حیرت، از اینهمه راه و بی‌راهی که روی پرده جهان مدرن، چنان به هم آمیخته‌اند که چشم‌های کم‌سویم را توان تمییزشان نیست..

تا صبح می‌توانم از فراقت بگریم! تا صبح! که فردا چرا تو نیستی و یک گوشه این شهر چرا منبری نیست که تو روی آن نشسته باشی، که فردا عرفه‌ست، یک گوشه این شهر لعنت‌شده چرا مجلسی نیست که حسین حقیقی را از زبانت بشنویم، که فردا عرفه‌ست، من متحیرم! و جز تو که فهم واژه‌ها را در من بارور کردی چه کسی می‌فهمد عمق این تحیر تا کجاست؟ چه کسی می‌فهمد دختربچه هجده‌ساله نازک‌دلی، در این جهان متضاد چه می‌کشد؟ کسی چه می‌فهمد هرشب زیر دستش پوستِ به‌استخوان‌رسیده بچه‌ها می‌جنبد، و مدام پژواک آن پرچم سیاه را می‌بیند بالای سر بچه‌های معصومی که جانی‌های آینده‌اند، کسی جز تو چه می‌فهمد از شدت این سردرگمی وقتی افتاده‌ای درون سیاهی، تا آنجا که می‌روی جزئی از سیاهی شوی؟ 

تا صبح می‌توانم بر نبودنت بگریم.. ای نادیده! ای ناشنیده.. 







4.

تفاوت من با آن‌ها که در میدانِ مبارزه‌اند، همین شور خوابیده است، همین عدمی که جای خون سرخِ شورِ تپنده در رگ‌هام ریخته و حتی جریان ندارد.. تفاوت من با آن‌ها همین دوتا بالی‌ست که من باور کردم نیستند و آن‌ها باور نکردند.

اگر بخواهم با خودم روراست باشم، من آن جرئتمند شجاع نبودم که خودم را در دل واقعه انداختم و بی راه بازگشت، تا ته‌ش را رفتم حتی اگر مرگ بود؛ من آن ترسوی درخودکپیده‌ام که همیشه به فکر پل‌های پشت سرم بودم. شماها همگی آن ترسوهای درخودکپیده‌اید که به خفت در بستر میمیرید. مثل من. مثل ما. مثل همه.






5.

البته که این توهم نیست. من دانای کلم.

  • ۹۶/۰۶/۰۹
  • ماهان (ف.چ)