هیچ در هیچم.

1.


به این فکر می‌کنم که وقتِ مرورِ خاطرات پس کِی است؟ اینهمه خاطره می‌سازیم، اینهمه خاطره می‌نویسیم، اینهمه فایل‌های روزهای شانزده سالگی‌مان را کنار می‌گذاریم، اینهمه تاریخ به تاریخ پوشه‌های پی سی را مرتب می‌کنیم که ما در هفده سالگی این آهنگ‌ها را دوست داشته‌ایم، این فیلم‌ها را دیده‌ایم، این پروژه‌ها را انجام داده‌ایم؛ پوشه المپیاد نجومِ سال دوم هنوز پر است از آن منابع انگلیسی که عزای ترجمه‌اش را گرفته بودیم، پوشه المپیاد نجوم پاک نشده تا حالا وقتی که ما هیچ‌وقت المپیاد نجوم قبول نشده‌ایم و هیچ وقت دیگری هم نمی‌خواهیم المپیاد نجوم شرکت کنیم، عکس‌های دوره المپیاد تابستان هنوز توی پوشه المپیاد مانده در حالی که ما هیچ وقت دوست نداریم آن روزهای زهرماری را مرور کنیم، شماره کسی در گوشی ما هست که هیچ وقت نمی‌توانیم به او زنگ بزنیم و صدایش را بشنویم، ما سوم دبیرستان اینساید اوت و کیک و بیگ فیش و دِ جاج و دیس مینز وار و لوسی و دِ شاینینگ دیده‌ایم، محمد رسول الله و طعم شیرین خیال و رخ دیوانه دیده‌ایم، سامی یوسف و علیرضا قربانی گوش داده‌ایم و ماست پلید گوشی‌مان اینسترومنتالِ عشقِ آمدِ حجت اشرف‌زاده و بی بی بی‌حرمِ حامد زمانی و مون‌لایت ممرایزِ فریبرز لاچینی و هیر آی ویتِ دال و آن صدای ضبط‌شده بی کیفیت جهاد است که می‌خواند «اماه انی راحل...». ما که آرشیو بلاگمان پر است، دفترهایمان پر است، رد اشک‌هایمان روی نوشته‌هایمان پیداست، ما که معلوم است با چه چیزی خندیده‌ایم، با چه چیزی گریه کرده‌ایم، با چه کسانی روزهای بدمان را تقسیم کرده‌ایم، با چه کسانی خندیده‌ایم، ما که دوربین‌هایمان تاریخ گرفته‌شدن عکس را ثبت می‌کنند، با روز و ساعت و دقیقه، ما که توییترمان پرِ گزارش‌های لحظه به لحظه است، بلاگمان شرح تفصیل حالِ روزهایمان است و در جهانمان همه چیز ثبت می‌شود، همه چیز به خاطر سپرده می‌شود، همه چیز پرونده می‌شود، آرشیو می‌شود، حتی معلوم است چه چیزی را بیشتر گوش داده‌ای، چه چیزی را بیشتر دیده‌ای، و توی یادداشت‌های گوشی‌ت نوشته‌ای اسم آن ادکلن را که از آن خانوم توی اتوبوس پرسیده‌ای، وقتی که تابستان از دانشگاه برمیگشتی و دوست داشته‌ای تف بکنی به زمین و زمان و آن عطر تو را برده به روزهای دور. به «در حجمی از بی‌انتظاری» سیمین. به روزهای خوب. به قم. به هندوانه بعدازظهری زیر درخت انجیر، بین صدای جیغ مهدی و صدای کودکانه خودت. ما، ما که محرم مشکی پوشیده‌ایم، محرم نود و پنج شبِ تاسوعا توی تب سوخته‌ایم و بین هذیان گریه کرده‌ایم، ما که اربعین زیر باران گلی شده‌ایم، ما که موسیقی سبزها را گوش داده‌ایم، اصلا خودمان زیر لب تکرار کرده‌ایم «گفتنی‌ها کم نیست»، و دانسته‌ایم گفتنی‌های ما هم کم نیست حتی اگر سبز نباشیم و از پسِ پرده اضطراب فهمیده‌ایم قهرمان‌های ما واقعی‌ترند و شاید اصلا تنها قهرمان‌های ما واقعی باشند! ما که زیر هر نوشته‌مان آن بیت را حک کرده‌ایم که «از ظن خویش هرکس از ما فسانه‌ها گفت/...» و مصرع بعد را دیدیم و چشیدیم و اندازه بی‌زبانی نای توی خودمان ریختیم و خفه شدیم و مردیم. ما؛ مایی که سرچ‌های گوگلمان ثبت می‌شود، توییت‌هایمان سند می‌شود، هشتگ‌هایمان ماندنی می‌شود، حرف‌هایمان تاریخ می‌شود. ما، ما چقدر کوچکیم! چقدر اینجامانده‌ایم! چقدر با خودمان غریبه‌ایم! چقدر تنهاییم! چقدر از تمام این خاطرات دوریم! ما، ما آدم‌های منقضی، ما آدم‌های دراینجامانده، محبوس، گیر. ما که در تاریخمان نقطه مبهمی نیست، ما که نسخه‌های کتاب‌هایمان گم نمی‌شود، کمیاب نمی‌شود، سوزانده نمی‌شود. ما که به آنی حرف‌های سیاسی‌مان را شیر می‌کنیم، نقد می‌کنیم، اظهارنظر می‌کنیم، ما آدم‌هایِ بعدِ انقلابِ صنعتی، آدم‌های بعد از استیو جابز، بعد از کامپیوتر، ما آدم‌های سفارشِ آنی غذا، آدم‌های سفارش اینترنتی ادکلن! ادکلن که توی توضیحاتش نوشته اولش بوی دارچین می‌دهد و آخرش بوی بابونه، با عطر ابتداییِ گل‌های رز دشت‌های هلند و میانیِ سینامالدهید و پایانیِ میخک. ما آدم‌های کوچکِ جامانده. ما آدم‌های دردنیامانده. ما آدم‌هایِ دردنیا به هرز مانده. ما.




2.


دوباره شروع کرده‌ام به شمارش. امروز روز هفتمِ هجده سالگی بود. از حالا شروع کرده‌ام به شمردن که آشنایی‌زدایی شود. که آن ماه‌های آخر وقتی یکی دو تا انگشت به شمارشِ ماه‌های باقی مانده باز می‌شوند، قلبم نریزد. که بدانم آن ماه‌های گذشته را شمرده‌ام. گذرانده‌ام. توی خواب و خیال، یا واقعیت. در جنگِ شرافت، یا لم‌داده روی راحتی‌های پذیرایی. گذرانده‌ام.





3.


حرف‌هایم را فراموش می‌کنم. انقدر حرف‌های مهم دارم که لال شده‌ام. انقدر کارهای مهم دارم که لمس شده‌ام. جنگ‌های زندگی موهبت‌های الهی‌اند. موهبت‌هایی که انسانِ خور و خواب را وادار می‌کنند برخیزد، اوایل لنگان لنگان، مست، با یک پیک(!) شراب در دست. کمی بعد، هوشیار، روی پا، به خود آمده، و بعد از آن، دوان دوان.

رنج‌های من کجایند؟ من این رنج‌های آبکی را نمی‌خواهم.





4.


کسی جز خدا پتانسیل انگیزه شدن را ندارد. من هم روزهایی روبروی آینه ایستاده‌ام، دست‌های ناتوانم را مشت کرده‌ام، بین گریه و تاریِ دید به آن توهمِ تویِ آیینه گفته‌ام «تو می‌توانی». و توانسته‌ام. اما این روزها تمام می‌شوند، آدمی می‌ماند و واقعیت. آدمی می‌ماند و حیات. آدمی می‌ماند تنهای تنهای تنها، وقتی که دوست دارد آن روانشناس احمق را وقتی که می‌گوید «این حرف‌ها شعار نیست» بزند. قله‌ها - فتح‌شده یا نشده -  به کناری افتاده، هدف‌ها به پوچی رسیده، آن‌جایی که انسان می‎‌فهمد توی بیزینس‌های فوق موفق جا نمی‌گیرد. آن‌جا کسی که باقی مانده، خداست. خدا. خدا.





5.


من التقاطی‌ام.






6.


امام هم تکفیر شد. آن روزها هم مثلِ حالا احمق‌هایی بودند که دین را برای گوشه محراب می‌خواستند. زمان می‌گذرد، انسان می‌ماند و حماقت‌هاش.





7.


من دلتنگِ به جدّ امامم. نه که این روزها، همیشه. هر روز. مثل هر روزی که دلتنگِ استاد صفایی‌حائری‌ام. مثلِ هر روزی که دلتنگِ سیدمرتضام.





8.


گفته بودم از ماندن بسیار خسته‌ام؟ زمانش حالاست. من آیا مردِ رفتن هستم؟






9.


گریه‌هایی کرده‌ام این روزها با آن شدت، که من که آثار گریه زود از چهره‌ام محو می‌شود، صبح با چشم‌های پف‌کرده رفته‌ام سر کلاس گسسته. گریه‌هایی کرده‌ام این روزها که بعدشان سنگینی بوده. گریه‌هایی کرده‌ام که درد داشته. که مرهم نبوده. اینجا روزهای انتهایی این تاریخِ بی‌اوست. جایی که حتی قوانین طبیعی گریه هم نقض می‌شوند.

تو بیایی آسمان به زمین می‌رسد.





10.


اگر می‌توانستم چیزی را از خودم بردارم، آن «نسیان» بود. که فراموش نکنم روزهایی را که شب توی رختخوابم خوابیده بودم و رگ‌هام درحالِ از هم پاشیدن بود. که فراموش نکنم تو را. که فراموش نکنم باطل نیستم. که فراموش نکنم تو هستی. تو می‌بینی. تو فاتحی. ناصری. آن زمانی که حتی قلبِ رسولت به هم فشرده شده، آن زمان که حتی رسولت به اضطراب افتاده، آن زمان که هیچکس باورش نمی‌شود. تو هستی حتی با قلت عددهامان. تو هستی و درست وقتی در محاسباتمان نمی‌گنجد، او می‌آید. او می‌آید و من حرف‌ها از زمان آمدنش با چمران و سیدمرتضا دارم. باید بگویم آن عشقی که در قلبم به ودیعه گذاشتند، ظهور کرد. باید بگویم بال‌هایم باز شد و باید بگویم آسمان چگونه بود. وقتی شور درون قلب‌هایمان که نسل به نسل به ما رسیده بود، توانست راه بشکافد و از میان سینه‌هامان بیرون بزند. باید بگویم؛ اینبار به جای طعم تلخِ بغض‌های فروخورده، از شوری اشک‌هایمان بگویم. شوری اشک‌، در دهان‌های باز از فریاد.






+ خوشحالم که اینجا را، آدم‌های زیادی نمی‌خوانند. که چون طعنه را باید پهلو به پهلو زد.

+ نوشته شده در جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

شاید فاقد ارزش خوانش


توجه: هرکدام از این شماره‌ها، جای پرداختن بسیار دارد که به علت ضیق وقت و بی‌حوصلگی، برای ناگفته باقی نماندن خشک و خالی نوشته می‌شوند.



1. من پای منبر خیلی‌ها نشسته‌ام. ته افتخارم(!) هم نشستنِ پایِ منبرهای حاجاقا میرباقری بود. اما چیزی که خوب فهمیدم این است که لحظه‌ای که انسانِ تازه‌وارد* در شرایط گناه قرار می‌گیرد، نه مثل فیلم‌ها صدایی در ذهنش منعکس می‌شود و از آن کار منصرف، نه جمله کتابی از جلوی چشم‌هایش عبور می‌کند و قید گناه را می‌زند. همه چیز بستگی دارد به اینکه انسان در آن لحظه چه تصمیمی بگیرد؛ و انسانِ بی او تنهاست، تنهاست، تنهاست...



2. لطفا جایی که مجردها هم حضور دارند، تجارب زندگی ناموفق خودتان را بازگو نکنید. از روش‌های خر کردن شوهر و مهمانی رفتن نگویید. از راهکارهای سوزاندن دل مادر شوهرتان نگویید. از اینکه مردها فلانند و بهمانند نگویید. شما دارید «زندگی بدی داشتن را» اجبار می‌کنید. شما دارید می‌گویید «راهی برای خوب زندگی کردن نیست». شما تلقین می‌کنید «هرچقدر هم عاشقانه شروع کنید به این روزهای آشغال محکومید». شما از زندگی افتضاحتان پیش کسانی می‌گویید که شروعِ زندگی‌تان را شاهد بوده‌اند؛ و چقدر عاشقانه بوده.


3. امروز برای اولین بار به دیوارهای این مدرسه جدید نگاه کردم، و برای اولین در طول این یازده سال و اندی، تنفر بی حد و حصرم از مدرسه فروکش کرد و شروع کردم به دوست داشتن مدرسه! امروز... امروز... امروز... امروز کوتاه آمدم از حس تنفر به زندانِ پشت نیمکت‌ها و کوتاه آمدم از حس تنفر به یوزپلنگی که وقتی دیوارهای مدرسه را می‌دید درون من شروع می‌کرد به دویدن که دویدنش را به رخ بکشد و کوتاه آمدم از حس تنفر به لحظه‌هایی که مجبور بودم حرف‌ها را بشنوم و حرفی نزنم و سؤالی نپرسم و محدود شوم به کارِ آن لحظه و ذهنم را مجبور کنم از فکر کردن به جهان بایستد و کوتاه آمدم از حس تنفر به مدرسه. به جایش شروع کردم به دوست داشتنش برای تمام روزهایی که مرا در خودش پذیرفت و تمام تا ساعت چهارهایی که وسط زمستان دمِ تاریکی هوا بود و کلاس داشتیم و تمام آن راه تنهایی پیاده‌ای که تا اتوبوس شلوغ می‌رفتم و... و فکر کردم ابدا نمی‌شود یکی از این همکلاسی‌ها را توی دانشگاه پیدا کرد.. حالا رفیقی مثل فاطمه که بماند...

4. دقیق به یاد ندارم، بلاگ اولم که اسمش هم «یک لنگه کفش بود» دقیقا از سال هشتاد و هشت شروع شد، یا هشتاد و نه، یا شاید هشتاد و هفت. فقط می‌دانم دلم برای تمام رفیق‌هایی که در «دنیای متفاوت من» و «خیابان ارغوان هفتم» بلاگفایی داشتم تنگ شده. رفقایی که اینجا نتوانستم شبیه‌شان را زیاد پیدا کنم. رفقایی که مرهم درد بودند، دعاگو بودند، می‌خندیدند، می‌خنداندند، و بعضی‌هاشان واقعی شدند. اینکه بهترین رفیق‌های واقعی من از مجازستان آمده‌اند حکایت از چه چیزی می‌تواند داشته باشد؟ شاید از اینکه آدم‌ها آنقدری که نشان می‌دهند خوب نیستند... به هر حال، فرزانه، نرگس، ملیکا، زرگل، زهرا... برای بودنتان از خدا متشکرم :)


5. امسال سال خطرناکی‌ست! اما انگار کنار این همه درس خواندن قرار است معلم هم باشم!


6. راست اینکه، نه کنکور عادلانه است نه این المپیادهای علمی. این «فرصت برابر» هم که می‌گویند دستپخت بدمزه خودشان است. حقیقت این است که وقتی کسی تا گردن در مشکلات مالی و عاطفی خانواگیش فرو رفته، نمی‌تواند به فکر المپیاد بیفتد. بچه‌های مناطق پایین‌تر اصلا نمی‌دانند المپیاد چیست! و بچه‌های مناطق بالا به زور پول و استاد خوب و کمی نبوغ تمام صندلی‌ها را... (برای من مثال انگشت‌شمار از آن یارو که توی روستا بود و یک شد و فلان نیاورید! دارم راجع به عموم حرف می‌زنم نه استثنا).


7. من برای سفارش کردن به دیدن فیلم‌های خارجی می‌ترسم. برای همین یک دو جین فیلم مانده توی گلویم که به هیچکس نگفته‌ام ببیند.


8. پیتزا.


9. من هیچی نیستم. اما یک ویژگی بزرگ دارم و آن اینکه معنای جاری در واژه‌ها را خوب می‌فهمم. «عارفانه»های اکثر فلاسفه، باعث نمی‌شوند چیزی در من بجوشد...


10. فکر کنم هنوز به آن صلاحیت نرسیده‌ام که از عشق بنویسم. یا شاید دنبال تجربه‌های دیگری غیر از عشقبازی در سینماها و کافه‌های روشنفکری هستم.


11. فرهنگی که خودی نباشد، با قاطی کردنِ کمی فرهنگ خودی بین مولکول‌هایش، خودی نمی‌شود.


12. ای محرم، یه ساله چشم به راهتم...


13. سیدناالقائد...


14. و اگر رکنی به نام ولایت فقیه در این کشور نبود، چه بسا که تا به حال قطعا و حتما هزار بار از اینجا رفته بودم...


15. ادبیات تا کجا؟


16. من معتقدم به میزانی به اسم حق، و تنها می‌توانم در مقابل بعضی مواضع سکوت کنم. نه اینکه قبول کنم خوبی هم جز حق وجود دارد و مغلطه و با واژه فریب دادن نیست.


17. زمانی هم بود که از طعنه و تمسخر روشنفکرها دلگیر می‌شدم؛ حالا با تمام وجود از «خودمان» دلگیرم... آهای! شمایی که منید! من شمایم... چه بلایی سرتان آمد؟


18. می‌دانستید «تظاهر» موج دارد؟


19. روشنفکر بودن بهترین چیزی‌ست که انسان می‌تواند در طول زندگیش بشود. اما نه آنکه مفعول تفکراتی باشد که ناقصند و توسط کسانی وارد شده‌اند که «تعصب» را، آنطور که کسی نفهمد لابه‌لای رج‌های این پارچه بافته‌اند...


20. نصر من الله و فتح قریب...



21. روزانه چه قدر از زمانتان پای اینستاگرام و تلگرام از بین می‌رود؟ روزانه چقدر مطالب زرد می‌خوانید؟ چقدر پیام‌های زرد فوروارد می‌کنید؟ روزانه چقدر زرد می‌شوید؟ :خیلی...



22. من برای جهان از رؤیای آمدن تو می‌گویم...



23. من برای ثانیه ثانیه این زندگی برنامه دارم...



24. دلم برای استاد صفایی، چه بسیاااار که تنگ است...



25. و عنصری به نام حسن عباسی! که چقدر خوب که هست!



26. دلم، برایت، ...



27. شب به خیر...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۲۱:۱۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

إقرا...

1.

خب من هم موسیقی دوست دارم. اما ببین، جهان کارهای مهم‌تری دارد که موسیقیدان‌ها نمی‌توانند آن‌ها را انجام بدهند. حقیقتی‌ست که موسیقی ایجاد فضا می‌کند. شما را بالا می‌برد. عرق ملی در شما ترشح می‌کند حتی! آن لحظه شما حتی می‌توانید از «آدم» به «سرباز» تغییر ماهیت بدهید. برای همین است که اشکی که با موسیقی می‌ریزی ارزشی ندارد. عشقی که با موسیقی اوج بگیرد ارزشی ندارد. تا این حد بگویم که حتی همان غریزه‌ای که با موسیقی اوج بگیرد...!

پس از روی کلمات باید موسیقی را برداشت. از روی حس و حال لحظه‌های من یکی لااقل، باید موسیقی را برداشت. از روی صحنه‌های زندگی من باید موسیقی را برداشت. موسیقی خر می‌کند. این را از من بشنوید که در دوران تاریک زندگیم، موسیقی را «تجربه» کرده‌ام.



2.

به من چیزی نگو. فقط این را از من داشته باش که گاهی آگاهی فقط مانعِ آن می‌شود که کسی از گناهش لذت ببرد. وگرنه تا آخر عمرش آن گناه را...


3.

از توی چشم آدم‌ها بخوان. اگر نمی‌خواهند بشنوند نگو.


4.

اگر نمی‌خواهند بشنوند نگو؟


5.

ما هنوز به عمق بدبختی خودمان پی نبرده‌ایم. ولله من که این دنیای پیچ در پیچ را بی «او» بلد نیستم.

ما خر شده‌ایم که جلویمان را می‌بینیم.


6.

گریه‌ای که با موسیقی اوج بگیرد...


7.

این است که اگر در دلت روضه‌خوانی نباشد، روضه هیئت حکم غنا دارد. در این مسئله بقا بر من کن. راست می‌گویم.


8.

روضه اصلی را تویِ دل آدم می‌گیرند...


9.

از سالِ پیش، که هر صبح تویِ هوای گس مهر، با استرس امتحان حسابانی که نخوانده بودم، حرف‌های این و آن را با آن ماسماسک توی گوشم می‌گذاشتم، تازه فهمیدم ما چرا برای حسین گریه می‌کنیم.


ما از فقدان حسین می‌ترسیم. ما هر شب عاشورا از وحشت فقدان آزادگی به خودمان می‌لرزیم. بهت برمان می‌دارد و من این بهت را با تمام وجود تجربه کرده‌ام. حالا هر گندی هم توی زندگیم بزنم، نمی‌توانم باور کنم آن ناباوری از دست دادن حسین که آن شب بر من غالب شد و آن گریه از شدت ترسی که بند نمی‌آمد، بی روضه، دروغ باشد. پس حسین حقیقت دارد. من حسین را تجربه کرده‌ام. شاید تمام ما در لحظاتی از زندگیمان حسین را تجربه کرده باشیم.



10.


من دیگر باورم شده، از دستِ هر آدمی هر کاری بر می‌آید. وگرنه من که «آن لحظات» قرآن هم روبرویم بود! همان قرآنی که به سر گرفته بودم. همان قرآنی که روی صفحه‌هایش رد اشک‌هایم افتاده. همان قرآنی که روی بعضی صفحاتش، رد اشک‌هایم خیلی افتاده!



11.

اشک بعضی‌ها دمِ...



12.

من گله دارم. اما راستش این بود که یک جایی در زندگیم فهمیدم برای من با این ادعاها، برای کسی که ادعا می‌کند می‌خواهد جای سیدمرتضی نفس بکشد، این گله‌ها معنا ندارد. آدم‌ها مهربان بودند یا نبودند، آدم‌ها فهمیدند یا نفهمیدند، آدم‌ها فحش دادند یا ندادند، اتاق پنجره داشت یا نداشت، پول اگر داشتی یا نداشتی، خسته بودی یا نبودی، موسیقی بود یا روضه، روضه بود یا نوای نی دل، قهرمان داستان بود یا داستانِ قهرمان، قهرمان بود یا نبود، راه بود یا نبود، مرکب بود یا نبود، حتی، حتی، حتی و حتی‌تر، ...



13.


پس با این حساب، قم و تهرانش فرقی نمی‌کند. شاید باورت نشود اما، حتی ایران و آمریکایش هم! پس دیدی هیچ فرقی نمی‌کند توی خیابان «داف» راه برود یا «چادری بی روسری رنگی»؟ این‌ها همه به آن شرط که اول بچه مرتضی باشی، که بعد به واسطه فرزند حسین...



14.

و حسین واقعا که بود؟



15.

راستش را بخواهید، من نه حرف «ژاله آموزگار» را قبول دارم، نه دکتر امامی، نه میرصادقی، نه زندی، نه عظیمی، نه کمالی، نه فیروزیان، نه رحیمی، نه حتی آیدنلو که هفته بعد می‌خواهد بیاید. من حتی پورنامداریان را که خیلی قبول دارم هم قبول ندارم!


ادبیات جز در زندگی شخصی انسان امروز، کدام درد را دوا می‌کند قبل از اینکه ما فلسفه و اقتصاد و روانشناسی و تکنولوژی بومی داشته باشیم؟

این را که گفتم، نزدیک بودم به بلعیده شدن.



16.

یک نوع مغلطه خاصی موج می‌زند در حرف آن‌هایی که می‌خواهند با موسیقی به خدا برسند، یا با بعضی فیلم‌ها مردم را هدایت کنند.



17.

آزادی چیست؟



18.

پس دیدی فرقی نمی‌کند برای بچه‌ مرتضی، که وقتی او می‌رسد صدای حرف‌های خصوصی‌شان را پایین بیاورند و قرار بیرون رفتن مختلطشان را بگذارند؟



19.

پس دیدی برای بچه مرتضی فرقی نمی‌کند، خیابانِ پر از بچه حزب اللهی‌های واقعی، یا دماغ‌عملی‌های منورالفکر؟



20.

پس دیدی برای بچه مرتضی فرقی نمی‌کند، تئاتر در انتظار گودو یا آن تئاتر درخوری که هنوز ساخته نشده؟


21.

پس دیدی خانه با یا بی پنجره، پرنده با یا بی بال، مقصد با یا بی راه...

دیدی فرقی نمی‌کند؟


22.

و فرمود:

الرفیق، ثم الطریق.



23.

و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی...


یک مرد.



24.

حتی، حتی، حتی و حتی‌تر،

رفیق راه بود یا نبود...



25.

که شمشیر زدن‌های علی برای بهشت بود و دادن آن انارها به سائل برای بهشت و حمل نخلستان‌ها روی دوش، برای بهشت و لابد عدالتش هم برای بهشت؟!


این چیزی‌ست که ما هرگز نتوانستیم باور کنیم...



26.

حتی، حتی، حتی و حتی‌تر،

بهشت یا جهنم...



27.

با این چشم‌های پرکینه‌ای که دارید، اگر جهان مال شما بود، بی شک ما را از دم تیغ می‌گذراندید...



28.

اگر جهان مالِ ما بود اما...












آخِر.


نُرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض...



آخِر و یک.


و نجعلهم ائمه...



آخِر و دو.


و نجعلهم الوارثین...




آخِر و سه.


پس دیدی ایران و آمریکایش فرقی نمی‌کند؟


+ نوشته شده در يكشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۱۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

پیدا کن پرتقال فروش را.

1.

دارد دومین سالِ بی تو بودن می‌آید. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. باورت می‌شود؟ آن دنیا «باور» هم داری؟ دست چی؟ دست‌هات برایِ کی‌اند؟ دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. باورت می‌شود چند بار تویِ این دو تا سیصد و شصت و پنج روز از تهِ دل خندیده‌ام؟ بهار هم شد. دو تا هم شد. باورت می‌شود بی تو بهار هم بشود؟ فعلا که شده. بادهایِ محترم بهاری کم مانده من را بکَنند و با خودشان ببرند دور. البته نه آنقدر دور که تو هستی. شاید هم بردند نزدیک. نه آنقدر نزدیک که تو هستی. همه چیز بستگی به شاهِ بادها دارد. بالاخره من را که از زمین کنده‌اند. چه فرقی می‌کند کجا بگذارند... هوم؟ برایِ من که فرقی نمی‌کند. خودت که می‌دانی، اگر می‌شد باده از باد پر می‌کردم و تا ابدالدهر می‌نشستم به نوشیدن. تهِ عیش من است. حالا... گذشته از اینها... می‌شود از خدا خواهش کنی که به باد بگوید، من را در دورنزدیکی که تو هستی، زمین بگذارد؟



2.

بگویی نخند نمی‌خندم. راستش صحبتِ خنده داری هم نیست‌ها. من مرضِ خندیدن دارم. آن شبِ منحوسِ امتحان فیزیک، وقتی دو فصلِ پانزده نمره‌ای آخر را نخوانده بودم، خنده‌م می‌آمد. فرداش هم وقتی برگه را گذاشتند جلوم و بلد نبودم، باز خنده‌م می‌آمد. وقتی تو رفتی هم اول خنده‌م آمد. شاید هم نه. شاید هم گریه کردم! یادم نیست. می‌بینی؟ یادم رفته وقتی فهمیدم دیگر نیستی چه کردم. از بس که آدم‍‌های رفته زود فراموش می‌شوند. از بس که آدم‌هایِ مُرده زود می‌روند. از بس که من خو گرفته‌ام به جنگ. از بس که من کام گرفته‌ام از بلا، هی بلا پشتِ بلا، نهایت یکی دو روز منگ جام بلا بوده‌ام. بعد بیدار شده‌ام باز. از بس که من بلد بوده‌ام زود بیدار شوم. از بس که من شب‌ها دیر خوابیده‌ام. از بس که من مرضِ گریه داشته‌ام! مرض خنده داشته‌ام.



3.

شیر آمد،

یعنی باید رفت.

و ما رفتیم.

اگر خط هم می‌آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می‌آمد

ما آن را شیر می‌دیدیم و به راه می‌افتادیم.


#چه‌گوارا


روایتی که انگار هم‌الان، از دلِ میخانه‌هایِ آمریکایِ لاتین بیرون آمده. فاقدِ معنویتِ میخانه‌هایِ حافظی(!)، اما حاوی مفهومی آشنا. رفتن. عشقِ به رفتن. رفتن. رفتن. هرچند رفتنی که قرار باشد، تو را از ثروتِ خانوادگی‌ات بیرون بکشد و پرت کند وسط کارگری. هرچند رفتنی که قرار باشد تو را از جایِ آرامتری که بودی، بیندازد در معرکه چشم‌هایِ آدم‌ها. هرچند اگر قرار باشد از یک آدم عادی تبدیل شوی به منفور یا محبوب.



4.

: میگم... یادته اولین کلمه‌ای که گفتم چی بود؟

:: آره! من داشتم از درِ اتاق می‌رفتم بیرون که گفتی :«اَبت»...



5.

چرا شوروی خواست از چه‌گوارا قدیس بسازد؟



6.

آیا فیدل کاسترو کمونیست بود؟



7.

یک سؤال:

آیا بعضی‌ها احساس نمی‌کنند مفعولِ تفکرات بالایی‌ها، و ابزار تحقق رؤیاهایِ دیگران شده‌اند؟



8.

می‌شنوی که بهار پا تند کرده برایِ آمدن؟ باید یک بار با هم برویم دبستانِ من. که اطرافش را انبوهِ درخت‌هایِ کاج احاطه کرده‌اند. و آن سکویی را که من روش می‌نشستم نشانت می‌دهم. سکویِ خوشبختی بود. آن گوشه دنج و خلوت حیاط، که آفتابش هر لحظه از هر جهت به هزار ترفند خودش را به صورتِ من می‌رساند. نیمی از بازی‌هایِ کودکی تمامِ بچه‌هایِ کلاس‌هایی که من هر سال در آن‌ها درس می‌خواندم، بر می‌گشت به مسخره کردنِ علایق من، و من که اصلا نمی‌فهمیدم مسخره کردن چیست، می‌دویدم دنبالشان و آن‌ها با خنده‌های بلند فرار می‌کردند.



9.

نسلِ نگه داشتنِ فلوراید، پنج دقیقه تویِ دهان، روزهایِ شنبه.



10.

من آزادی شما را نمی‌فهمم. لطفا یک نفر بیاید به من بفهماند.



11.

لطفا با جهان‌بینی‌های نداشته انقدر مرا اذیت نکنید. هژده سالتان شده. لطفا بروید بیرون از خانه، و به اولین نفری که از لباس پوشیدنش خوشتان آمده بگویید به شما یک جهان‌بینی بدهد.



12.

آیا در بعضی از دانشگاه‌ها، از نزدیک شاهد شستشویِ مغزی بوده‌اید؟

جسارتا، با آب شرب، یا آب جو، یا آبجو؟!



13.

شما را قسم می‌دهم به خدا، که این جامه موریانه‌خورده را یک لحظه کنار بگذارید، به کمی بعد از این تن، نه به حتی آن جهان، به همین جا، به عشق فکر کنید.



14.

از تمام شدن هیچ سالی انقدر خوشحال نبوده‌ام. خوشحالی یأس‌آورِ آرامِ سردِ خوابیده، بر وزن بخشِ آلکیلِ هیدروکربنی ناقطبی چربی دوستِ آبگریز.



15.

خدایا...

من از صدا کردنت ناامید شده‌ام.



دوست داری یک روز این را بشنوی از من؟!




16.

اصلا، من غلط بکنم حرفی بزنم. خودت از سر تا ته را می‌دانی.




17.

فوقِ فوقش، همین فرش‌ها را می‌اندازیم زیر پایمان.

رویِ همین تخت می‌خوابیم.

رویِ همین مبل‌هایِ خیلی قدیمی می‌نشینیم.

اتفاقی نیفتاده که.



18.

به من سلام کن.



19.

آیا پرستوها به نامهربانی ما پی برده‌اند؟

آیا پرستوها این بهار بازخواهند گشت؟


لطفا در حضور نفر سوم، تویِ گوش هم پچ پچ نکنید.



20.

به یک عدد ماه رمضان نیازمندیم. با حالِ سحرِ قبلِ سالِ نود و چهار.



21.

شب بخیر.



22.

ساعت سه و چهل و هفت دقیقه PM.

+ نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۴۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

کجا؟!

1.

«کجا می رین»؟

«سر پل آهنگ».

 

2.

«ماهان! ماهان»!

...

«ماهان»!

...

«ماهان جلوییا صدات می کنن».

«چیه»؟

«تو چیزی می فهمی»؟

«آره»!

«ما نمی فهمیم»...

«چون صداش آرومه».

 

3.

«تو مثه بارون بهاری... من مثه برگریزون پاییز... ریزش ما توی ما دو تا مشترکه»...

«ریزشه که توی ما دو تا مشترکه»...

 

4.

بریز. لیوان اول را. لیوان دوم را. لیوان سوم را. چهارمی را. پنجمی را.

از همان اول هم شراب مست نمی کرد که... جمال ساقی را عشق است...

چایی که تو بریزی را عشق است...

چای مجلس تو را عشق است...

 

5.

باران بریز. باران بریز توی کاسه ام. آب دریا را خم کن که سرریز شود توی دست هایم. یک دریا را جا می کنم توی دست هایم. بریز اگر باور نمی کنی... دستِ من شاهراه متصل به درونم است. مثل وقتی که دستم را می گیری و قلبم صدا می کند... مثل وقتی که دستم را رها می کنی و قلبم صدا می کند... حالا دریا را خم کن مثل خمره، دریا را مثل خُم، خَم کن که سرریز شود توی دست هایم. در شأن شما نیست پیاله چرخاندن که... دریا بریز برایم. باران بریز... بریز توی دست های متصل به درونم، که سرم برود... که قلب بی ملامت عقل بی عقل، آسوده پادشاهی کند... دریا را برایم بریز... دریا را خم کن که بریزد توی دست های متصل به درونم...

 

6.

مستی حالا حالا ها جا دارد... مستی آخر ندارد... علوم عالم آخر دارد، جهان مستی نه... باران بریز توی پیاله ام. اقیانوس های زمین را تبخیر کن و ابر کن و باران کن و باران بریز توی پیاله ام. دست هایم را چفت کرده ام کنار هم، که آب بارانت نشت نکند به بیرون. باران بریز توی پیاله دست هایم...

 

7.

بچه کویر که این چیزها حالی ش نمی شود...

برای بچه کویر همه چیز یعنی آب.

برای بچه بزرگ شده با آب شور، همه چیز یعنی آب شیرین.

برای بزرگ شده کویر، همه چیز یعنی صدای آبی که شب ها زیر تن بیدار و تکه تکه اش می آید.

که باید سرت را بگذاری روی سینه کویر، و گوش کنی.

کویر، چشمه چشمه آب زیر سر دارد... چشمه چشمه گل. کویر، جنگل زیر سر دارد... کویر، باران بالای سر دارد. آسمان بالای سر دارد. از من بپرسی، می گویم کویر، دریای متصل به آب های جهانی زیر سر دارد...

 

8.

سرد یعنی گرم نه. سرد یعنی هوایی که توش، دندان هات بخورند به هم. جمع شوی توی خودت. دو متر قدت بشود نیم متر.

سرد یعنی گرم نه. سرد یعنی چشم یخی. نگاه بی حس. سرد یعنی خشک.

سردم. خشکم.

یک پیاله باران لطفا...

 

9.

در شأن شما نیست با کوزه آب آوردن...

دریا را خم کن توی پیاله ما...

 

10.

«بخند»؟

«دیوونه».

«نه. مرگ من! بخند دیگه»!

خندید.

 

11.

دریا از دست هایتان جاری ست...

ترجیح می دهم آب را از سرچشمه دریا بنوشم...

مستم... مست که نمی فهمد در حد این حرف ها نیست...

 

12.

«چایی نمی دن سارا»؟

«برو خونه تون چایی بخور خب».

«نمی خوام».

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۳۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

دنیا من را نگاه می کند...

1.

«راستی حاج آقا داوودی رفت ها!»

«اِ؟! کجا؟!»

«نمی دونم. می گن کرمان.»

«کرمان؟!»

«آره. کرمان.»

«چرا کرمان؟»

«چون کرمان.»

«یعنی چی چون کرمان؟»

«یعنی ولم می کنی دو دیقه؟»

«چته تو چند وقته؟»

 

2.

«چرا حرفامون انقدر بی سر و ته تموم می شه؟»

«چون سر و ته خودمونم بزنن، حرفای نگفته ست که هیچکی نمی فهمه.»

 

3.

«چرا لااقل خدافظی نمی کنی موقع رفتن؟»

«چون از اولش سلامی نبوده.»

 

4.

حرف دل فهمِ...

 

5.

«می خوای گریه کنی؟»

«نه.»

«پس چرا چشمات اینجوریه؟»

«من گریه نمی کنم پیش نامحرم.»

«یعنی ما نامحرمیم دیگه؟»

«آره.»

«مرسی شیک. مرسی رک.»

 

6.

«دارم می رم. نمیای بغلم؟»

«دست نزن به من...»

رفت. داری می روی، بغل آخرت دیگر چه بود؟ مزه زهر مار و هندوانه می داد... مزه زهر مار و هندوانه زیر درخت انجیر... مزه زهر مار و هندوانه زیر درخت انجیر کنار بوته گل سرخ... مزه زهر مار و هندوانه زیر درخت انجیر و کنار بوته گل سرخ و حرمت های ریخته... پنجره های شکسته...

 

7.

رُس، وا.

خوش آوا هم که هست... خوب است برای نامِ من بودن. اسم ته ته ش، فقط باید خوش آهنگ باشد... رُس، وا...

 

8.

گل بگیرند دهن رُس، وا را... هی از تو می گوید... همه شباب اهل شهر را هوایی کرده... گل بگیرند دهن رُس، وا را...

 

9.

رُس، وا، یعنی رُسِ وا رفته. یعنی آدم ریخته. یعنی رنگِ رویِ بومِ پخش شده. یعنی نقاشی پست مدرن. نه... نه... برود بمیرد نقاشی این سبک های خارجکی... قاپیده اند این معانی را از ما... رُس، وا، مال حیاط خودمان است... از حیاط خودمان آمده... از من آمده... از آدم ریخته، از آرزوهای از هم پاشیده، یعنی رُس آدم را ریخته اند که ریخته گری کنند، هر چند ربطی نداشته باشد... رُس، وا، یعنی رُسِ آدم، حالا وا رفته. حالا ریخته.  یعنی کارگاه کوزه گری خدا از هم پاشیده.

 

10.

من را صدا می کنند رُس، وا. خوش آهنگ است. نه؟ رُس، وا به کسی می گویند که قبل وا، رُِس بوده. یعنی گِلِ محکم. یعنی خوش گِل. یعنی راهِ دستِ کوزه گر بوده. مال کوزه گری بوده. مال قوس دادن به گلوگاه سفال. مال خوش نقش شدن. اما بعد، وا رفته. شده رُس، وا. حالا خوش آوا شده.

 

11.

باید من را بگذارند توی بوق کرنا و هی بدمند... هی بدمند... هی بدمند... بَس که خوش آهنگم من... صدایش از دور و نزدیک خوش است! هر چه از دوست رسد خوش است اصلا! جوانِ بی رقص که نمی شود! بگذار همه به رقص بیایند... ماه صیام است که باشد! جز به رقص روا نیست آمدن درِ خانه صاحب خانه... تمام.

 

12.

خوش حالی است ها... موی پریشان و لب سرخ و قبای چاک چاک و... راستی! قبا هم چاک چاکش خوب است... وا رفته اش...

بیا کارمان را هم الآن بکنیم! پیش چشم جماعت منتظر که اینجا صف کشیده اند... که همینطور پج پج کنند توی گوش هم، تا به انتهای دایره حلقه زده دورمان هم برسد... به آن ها که ندیده اند...

 

13.

دو جور رُس، وا داریم. رُس، وا با بوسه و بغل و عشقبازی در ملا عام... رُس،وا، با آش سرد و دهن سوخته...

 

14.

«ولم می کنی؟»

«فقط می خوای ولت کنم؟»

«آره. فقط می خوام ولم کنی. می خوام ولت کنم. خسته م از دنیا! از خودم بیشتر از همه... خسته م! خسته م! خسته م! پرم! لبریزم! دمِ انفجارم! ولم می کنی؟»

«دوست داری چی بگم؟»

«بگی ولت نمی کنم...»

 

15.

رُس، وایی حال قشنگی ست. که ترس نداشته باشی از عشق. که شمشیر عشق را به آغوش، - به جان - غلاف کنی... که بعد اصلا بزنی زیر همه چیز و بگویی مرده شور عشق را ببرند... که بعد فردا آویخته به کلونِ در خانه اش پیدا بشوی... که بعد فردا نقلَت نُقل مجلس این و آن شود... که بعد فردا... و که بعد فردا... هی که بعد فردا...

 

16.

رُس، وا. خوب نامی ست برای من... خوش آهنگ... خوش آوا... رُس، وا...

 

17.

پس از این، ما برای خودمان، اویمان برای شما... ما به کام خودمان، اویمان به کام شما... ولمان کنید... رُس، وا مثل جذامی می ماند... بگذاریدم توی خرابه های دور شهر، ولم کنید...

 

18.

مثل پرنده ای که از قفس رها شده باشد، هوس بال وا کردنش به لب رسیده باشد، هوسش خالص شده باشد، عشق شده باشد، بعد... بخورد به در و دیوار... به سقف خانه در بسته... به سرکوفت خانه بی پنجره... به زبان درازی یک قفس بزرگتر...

 

19.

«پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند...»

«چه رها، چه بسته مرغی... که پرش بریده باشد*...»

 

* صادق سرمد

+ نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۵۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان