‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۳ مطلب با موضوع «پیدا کن پرتقال فروش را» ثبت شده است


توجه: هرکدام از این شماره‌ها، جای پرداختن بسیار دارد که به علت ضیق وقت و بی‌حوصلگی، برای ناگفته باقی نماندن خشک و خالی نوشته می‌شوند.



1. من پای منبر خیلی‌ها نشسته‌ام. ته افتخارم(!) هم نشستنِ پایِ منبرهای حاجاقا میرباقری بود. اما چیزی که خوب فهمیدم این است که لحظه‌ای که انسانِ تازه‌وارد* در شرایط گناه قرار می‌گیرد، نه مثل فیلم‌ها صدایی در ذهنش منعکس می‌شود و از آن کار منصرف، نه جمله کتابی از جلوی چشم‌هایش عبور می‌کند و قید گناه را می‌زند. همه چیز بستگی دارد به اینکه انسان در آن لحظه چه تصمیمی بگیرد؛ و انسانِ بی او تنهاست، تنهاست، تنهاست...



2. لطفا جایی که مجردها هم حضور دارند، تجارب زندگی ناموفق خودتان را بازگو نکنید. از روش‌های خر کردن شوهر و مهمانی رفتن نگویید. از راهکارهای سوزاندن دل مادر شوهرتان نگویید. از اینکه مردها فلانند و بهمانند نگویید. شما دارید «زندگی بدی داشتن را» اجبار می‌کنید. شما دارید می‌گویید «راهی برای خوب زندگی کردن نیست». شما تلقین می‌کنید «هرچقدر هم عاشقانه شروع کنید به این روزهای آشغال محکومید». شما از زندگی افتضاحتان پیش کسانی می‌گویید که شروعِ زندگی‌تان را شاهد بوده‌اند؛ و چقدر عاشقانه بوده.


3. امروز برای اولین بار به دیوارهای این مدرسه جدید نگاه کردم، و برای اولین در طول این یازده سال و اندی، تنفر بی حد و حصرم از مدرسه فروکش کرد و شروع کردم به دوست داشتن مدرسه! امروز... امروز... امروز... امروز کوتاه آمدم از حس تنفر به زندانِ پشت نیمکت‌ها و کوتاه آمدم از حس تنفر به یوزپلنگی که وقتی دیوارهای مدرسه را می‌دید درون من شروع می‌کرد به دویدن که دویدنش را به رخ بکشد و کوتاه آمدم از حس تنفر به لحظه‌هایی که مجبور بودم حرف‌ها را بشنوم و حرفی نزنم و سؤالی نپرسم و محدود شوم به کارِ آن لحظه و ذهنم را مجبور کنم از فکر کردن به جهان بایستد و کوتاه آمدم از حس تنفر به مدرسه. به جایش شروع کردم به دوست داشتنش برای تمام روزهایی که مرا در خودش پذیرفت و تمام تا ساعت چهارهایی که وسط زمستان دمِ تاریکی هوا بود و کلاس داشتیم و تمام آن راه تنهایی پیاده‌ای که تا اتوبوس شلوغ می‌رفتم و... و فکر کردم ابدا نمی‌شود یکی از این همکلاسی‌ها را توی دانشگاه پیدا کرد.. حالا رفیقی مثل فاطمه که بماند...

4. دقیق به یاد ندارم، بلاگ اولم که اسمش هم «یک لنگه کفش بود» دقیقا از سال هشتاد و هشت شروع شد، یا هشتاد و نه، یا شاید هشتاد و هفت. فقط می‌دانم دلم برای تمام رفیق‌هایی که در «دنیای متفاوت من» و «خیابان ارغوان هفتم» بلاگفایی داشتم تنگ شده. رفقایی که اینجا نتوانستم شبیه‌شان را زیاد پیدا کنم. رفقایی که مرهم درد بودند، دعاگو بودند، می‌خندیدند، می‌خنداندند، و بعضی‌هاشان واقعی شدند. اینکه بهترین رفیق‌های واقعی من از مجازستان آمده‌اند حکایت از چه چیزی می‌تواند داشته باشد؟ شاید از اینکه آدم‌ها آنقدری که نشان می‌دهند خوب نیستند... به هر حال، فرزانه، نرگس، ملیکا، زرگل، زهرا... برای بودنتان از خدا متشکرم :)


5. امسال سال خطرناکی‌ست! اما انگار کنار این همه درس خواندن قرار است معلم هم باشم!


6. راست اینکه، نه کنکور عادلانه است نه این المپیادهای علمی. این «فرصت برابر» هم که می‌گویند دستپخت بدمزه خودشان است. حقیقت این است که وقتی کسی تا گردن در مشکلات مالی و عاطفی خانواگیش فرو رفته، نمی‌تواند به فکر المپیاد بیفتد. بچه‌های مناطق پایین‌تر اصلا نمی‌دانند المپیاد چیست! و بچه‌های مناطق بالا به زور پول و استاد خوب و کمی نبوغ تمام صندلی‌ها را... (برای من مثال انگشت‌شمار از آن یارو که توی روستا بود و یک شد و فلان نیاورید! دارم راجع به عموم حرف می‌زنم نه استثنا).


7. من برای سفارش کردن به دیدن فیلم‌های خارجی می‌ترسم. برای همین یک دو جین فیلم مانده توی گلویم که به هیچکس نگفته‌ام ببیند.


8. پیتزا.


9. من هیچی نیستم. اما یک ویژگی بزرگ دارم و آن اینکه معنای جاری در واژه‌ها را خوب می‌فهمم. «عارفانه»های اکثر فلاسفه، باعث نمی‌شوند چیزی در من بجوشد...


10. فکر کنم هنوز به آن صلاحیت نرسیده‌ام که از عشق بنویسم. یا شاید دنبال تجربه‌های دیگری غیر از عشقبازی در سینماها و کافه‌های روشنفکری هستم.


11. فرهنگی که خودی نباشد، با قاطی کردنِ کمی فرهنگ خودی بین مولکول‌هایش، خودی نمی‌شود.


12. ای محرم، یه ساله چشم به راهتم...


13. سیدناالقائد...


14. و اگر رکنی به نام ولایت فقیه در این کشور نبود، چه بسا که تا به حال قطعا و حتما هزار بار از اینجا رفته بودم...


15. ادبیات تا کجا؟


16. من معتقدم به میزانی به اسم حق، و تنها می‌توانم در مقابل بعضی مواضع سکوت کنم. نه اینکه قبول کنم خوبی هم جز حق وجود دارد و مغلطه و با واژه فریب دادن نیست.


17. زمانی هم بود که از طعنه و تمسخر روشنفکرها دلگیر می‌شدم؛ حالا با تمام وجود از «خودمان» دلگیرم... آهای! شمایی که منید! من شمایم... چه بلایی سرتان آمد؟


18. می‌دانستید «تظاهر» موج دارد؟


19. روشنفکر بودن بهترین چیزی‌ست که انسان می‌تواند در طول زندگیش بشود. اما نه آنکه مفعول تفکراتی باشد که ناقصند و توسط کسانی وارد شده‌اند که «تعصب» را، آنطور که کسی نفهمد لابه‌لای رج‌های این پارچه بافته‌اند...


20. نصر من الله و فتح قریب...



21. روزانه چه قدر از زمانتان پای اینستاگرام و تلگرام از بین می‌رود؟ روزانه چقدر مطالب زرد می‌خوانید؟ چقدر پیام‌های زرد فوروارد می‌کنید؟ روزانه چقدر زرد می‌شوید؟ :خیلی...



22. من برای جهان از رؤیای آمدن تو می‌گویم...



23. من برای ثانیه ثانیه این زندگی برنامه دارم...



24. دلم برای استاد صفایی، چه بسیاااار که تنگ است...



25. و عنصری به نام حسن عباسی! که چقدر خوب که هست!



26. دلم، برایت، ...



27. شب به خیر...
۶ زمزمه ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۱۵
ماهان (ف.چ)

1.

خب من هم موسیقی دوست دارم. اما ببین، جهان کارهای مهم‌تری دارد که موسیقیدان‌ها نمی‌توانند آن‌ها را انجام بدهند. حقیقتی‌ست که موسیقی ایجاد فضا می‌کند. شما را بالا می‌برد. عرق ملی در شما ترشح می‌کند حتی! آن لحظه شما حتی می‌توانید از «آدم» به «سرباز» تغییر ماهیت بدهید. برای همین است که اشکی که با موسیقی می‌ریزی ارزشی ندارد. عشقی که با موسیقی اوج بگیرد ارزشی ندارد. تا این حد بگویم که حتی همان غریزه‌ای که با موسیقی اوج بگیرد...!

پس از روی کلمات باید موسیقی را برداشت. از روی حس و حال لحظه‌های من یکی لااقل، باید موسیقی را برداشت. از روی صحنه‌های زندگی من باید موسیقی را برداشت. موسیقی خر می‌کند. این را از من بشنوید که در دوران تاریک زندگیم، موسیقی را «تجربه» کرده‌ام.



2.

به من چیزی نگو. فقط این را از من داشته باش که گاهی آگاهی فقط مانعِ آن می‌شود که کسی از گناهش لذت ببرد. وگرنه تا آخر عمرش آن گناه را...


3.

از توی چشم آدم‌ها بخوان. اگر نمی‌خواهند بشنوند نگو.


4.

اگر نمی‌خواهند بشنوند نگو؟


5.

ما هنوز به عمق بدبختی خودمان پی نبرده‌ایم. ولله من که این دنیای پیچ در پیچ را بی «او» بلد نیستم.

ما خر شده‌ایم که جلویمان را می‌بینیم.


6.

گریه‌ای که با موسیقی اوج بگیرد...


7.

این است که اگر در دلت روضه‌خوانی نباشد، روضه هیئت حکم غنا دارد. در این مسئله بقا بر من کن. راست می‌گویم.


8.

روضه اصلی را تویِ دل آدم می‌گیرند...


9.

از سالِ پیش، که هر صبح تویِ هوای گس مهر، با استرس امتحان حسابانی که نخوانده بودم، حرف‌های این و آن را با آن ماسماسک توی گوشم می‌گذاشتم، تازه فهمیدم ما چرا برای حسین گریه می‌کنیم.


ما از فقدان حسین می‌ترسیم. ما هر شب عاشورا از وحشت فقدان آزادگی به خودمان می‌لرزیم. بهت برمان می‌دارد و من این بهت را با تمام وجود تجربه کرده‌ام. حالا هر گندی هم توی زندگیم بزنم، نمی‌توانم باور کنم آن ناباوری از دست دادن حسین که آن شب بر من غالب شد و آن گریه از شدت ترسی که بند نمی‌آمد، بی روضه، دروغ باشد. پس حسین حقیقت دارد. من حسین را تجربه کرده‌ام. شاید تمام ما در لحظاتی از زندگیمان حسین را تجربه کرده باشیم.



10.


من دیگر باورم شده، از دستِ هر آدمی هر کاری بر می‌آید. وگرنه من که «آن لحظات» قرآن هم روبرویم بود! همان قرآنی که به سر گرفته بودم. همان قرآنی که روی صفحه‌هایش رد اشک‌هایم افتاده. همان قرآنی که روی بعضی صفحاتش، رد اشک‌هایم خیلی افتاده!



11.

اشک بعضی‌ها دمِ...



12.

من گله دارم. اما راستش این بود که یک جایی در زندگیم فهمیدم برای من با این ادعاها، برای کسی که ادعا می‌کند می‌خواهد جای سیدمرتضی نفس بکشد، این گله‌ها معنا ندارد. آدم‌ها مهربان بودند یا نبودند، آدم‌ها فهمیدند یا نفهمیدند، آدم‌ها فحش دادند یا ندادند، اتاق پنجره داشت یا نداشت، پول اگر داشتی یا نداشتی، خسته بودی یا نبودی، موسیقی بود یا روضه، روضه بود یا نوای نی دل، قهرمان داستان بود یا داستانِ قهرمان، قهرمان بود یا نبود، راه بود یا نبود، مرکب بود یا نبود، حتی، حتی، حتی و حتی‌تر، ...



13.


پس با این حساب، قم و تهرانش فرقی نمی‌کند. شاید باورت نشود اما، حتی ایران و آمریکایش هم! پس دیدی هیچ فرقی نمی‌کند توی خیابان «داف» راه برود یا «چادری بی روسری رنگی»؟ این‌ها همه به آن شرط که اول بچه مرتضی باشی، که بعد به واسطه فرزند حسین...



14.

و حسین واقعا که بود؟



15.

راستش را بخواهید، من نه حرف «ژاله آموزگار» را قبول دارم، نه دکتر امامی، نه میرصادقی، نه زندی، نه عظیمی، نه کمالی، نه فیروزیان، نه رحیمی، نه حتی آیدنلو که هفته بعد می‌خواهد بیاید. من حتی پورنامداریان را که خیلی قبول دارم هم قبول ندارم!


ادبیات جز در زندگی شخصی انسان امروز، کدام درد را دوا می‌کند قبل از اینکه ما فلسفه و اقتصاد و روانشناسی و تکنولوژی بومی داشته باشیم؟

این را که گفتم، نزدیک بودم به بلعیده شدن.



16.

یک نوع مغلطه خاصی موج می‌زند در حرف آن‌هایی که می‌خواهند با موسیقی به خدا برسند، یا با بعضی فیلم‌ها مردم را هدایت کنند.



17.

آزادی چیست؟



18.

پس دیدی فرقی نمی‌کند برای بچه‌ مرتضی، که وقتی او می‌رسد صدای حرف‌های خصوصی‌شان را پایین بیاورند و قرار بیرون رفتن مختلطشان را بگذارند؟



19.

پس دیدی برای بچه مرتضی فرقی نمی‌کند، خیابانِ پر از بچه حزب اللهی‌های واقعی، یا دماغ‌عملی‌های منورالفکر؟



20.

پس دیدی برای بچه مرتضی فرقی نمی‌کند، تئاتر در انتظار گودو یا آن تئاتر درخوری که هنوز ساخته نشده؟


21.

پس دیدی خانه با یا بی پنجره، پرنده با یا بی بال، مقصد با یا بی راه...

دیدی فرقی نمی‌کند؟


22.

و فرمود:

الرفیق، ثم الطریق.



23.

و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی...


یک مرد.



24.

حتی، حتی، حتی و حتی‌تر،

رفیق راه بود یا نبود...



25.

که شمشیر زدن‌های علی برای بهشت بود و دادن آن انارها به سائل برای بهشت و حمل نخلستان‌ها روی دوش، برای بهشت و لابد عدالتش هم برای بهشت؟!


این چیزی‌ست که ما هرگز نتوانستیم باور کنیم...



26.

حتی، حتی، حتی و حتی‌تر،

بهشت یا جهنم...



27.

با این چشم‌های پرکینه‌ای که دارید، اگر جهان مال شما بود، بی شک ما را از دم تیغ می‌گذراندید...



28.

اگر جهان مالِ ما بود اما...












آخِر.


نُرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض...



آخِر و یک.


و نجعلهم ائمه...



آخِر و دو.


و نجعلهم الوارثین...




آخِر و سه.


پس دیدی ایران و آمریکایش فرقی نمی‌کند؟


۲ زمزمه ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۱
ماهان (ف.چ)

1.

دارد دومین سالِ بی تو بودن می‌آید. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. باورت می‌شود؟ آن دنیا «باور» هم داری؟ دست چی؟ دست‌هات برایِ کی‌اند؟ دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. باورت می‌شود چند بار تویِ این دو تا سیصد و شصت و پنج روز از تهِ دل خندیده‌ام؟ بهار هم شد. دو تا هم شد. باورت می‌شود بی تو بهار هم بشود؟ فعلا که شده. بادهایِ محترم بهاری کم مانده من را بکَنند و با خودشان ببرند دور. البته نه آنقدر دور که تو هستی. شاید هم بردند نزدیک. نه آنقدر نزدیک که تو هستی. همه چیز بستگی به شاهِ بادها دارد. بالاخره من را که از زمین کنده‌اند. چه فرقی می‌کند کجا بگذارند... هوم؟ برایِ من که فرقی نمی‌کند. خودت که می‌دانی، اگر می‌شد باده از باد پر می‌کردم و تا ابدالدهر می‌نشستم به نوشیدن. تهِ عیش من است. حالا... گذشته از اینها... می‌شود از خدا خواهش کنی که به باد بگوید، من را در دورنزدیکی که تو هستی، زمین بگذارد؟



2.

بگویی نخند نمی‌خندم. راستش صحبتِ خنده داری هم نیست‌ها. من مرضِ خندیدن دارم. آن شبِ منحوسِ امتحان فیزیک، وقتی دو فصلِ پانزده نمره‌ای آخر را نخوانده بودم، خنده‌م می‌آمد. فرداش هم وقتی برگه را گذاشتند جلوم و بلد نبودم، باز خنده‌م می‌آمد. وقتی تو رفتی هم اول خنده‌م آمد. شاید هم نه. شاید هم گریه کردم! یادم نیست. می‌بینی؟ یادم رفته وقتی فهمیدم دیگر نیستی چه کردم. از بس که آدم‍‌های رفته زود فراموش می‌شوند. از بس که آدم‌هایِ مُرده زود می‌روند. از بس که من خو گرفته‌ام به جنگ. از بس که من کام گرفته‌ام از بلا، هی بلا پشتِ بلا، نهایت یکی دو روز منگ جام بلا بوده‌ام. بعد بیدار شده‌ام باز. از بس که من بلد بوده‌ام زود بیدار شوم. از بس که من شب‌ها دیر خوابیده‌ام. از بس که من مرضِ گریه داشته‌ام! مرض خنده داشته‌ام.



3.

شیر آمد،

یعنی باید رفت.

و ما رفتیم.

اگر خط هم می‌آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می‌آمد

ما آن را شیر می‌دیدیم و به راه می‌افتادیم.


#چه‌گوارا


روایتی که انگار هم‌الان، از دلِ میخانه‌هایِ آمریکایِ لاتین بیرون آمده. فاقدِ معنویتِ میخانه‌هایِ حافظی(!)، اما حاوی مفهومی آشنا. رفتن. عشقِ به رفتن. رفتن. رفتن. هرچند رفتنی که قرار باشد، تو را از ثروتِ خانوادگی‌ات بیرون بکشد و پرت کند وسط کارگری. هرچند رفتنی که قرار باشد تو را از جایِ آرامتری که بودی، بیندازد در معرکه چشم‌هایِ آدم‌ها. هرچند اگر قرار باشد از یک آدم عادی تبدیل شوی به منفور یا محبوب.



4.

: میگم... یادته اولین کلمه‌ای که گفتم چی بود؟

:: آره! من داشتم از درِ اتاق می‌رفتم بیرون که گفتی :«اَبت»...



5.

چرا شوروی خواست از چه‌گوارا قدیس بسازد؟



6.

آیا فیدل کاسترو کمونیست بود؟



7.

یک سؤال:

آیا بعضی‌ها احساس نمی‌کنند مفعولِ تفکرات بالایی‌ها، و ابزار تحقق رؤیاهایِ دیگران شده‌اند؟



8.

می‌شنوی که بهار پا تند کرده برایِ آمدن؟ باید یک بار با هم برویم دبستانِ من. که اطرافش را انبوهِ درخت‌هایِ کاج احاطه کرده‌اند. و آن سکویی را که من روش می‌نشستم نشانت می‌دهم. سکویِ خوشبختی بود. آن گوشه دنج و خلوت حیاط، که آفتابش هر لحظه از هر جهت به هزار ترفند خودش را به صورتِ من می‌رساند. نیمی از بازی‌هایِ کودکی تمامِ بچه‌هایِ کلاس‌هایی که من هر سال در آن‌ها درس می‌خواندم، بر می‌گشت به مسخره کردنِ علایق من، و من که اصلا نمی‌فهمیدم مسخره کردن چیست، می‌دویدم دنبالشان و آن‌ها با خنده‌های بلند فرار می‌کردند.



9.

نسلِ نگه داشتنِ فلوراید، پنج دقیقه تویِ دهان، روزهایِ شنبه.



10.

من آزادی شما را نمی‌فهمم. لطفا یک نفر بیاید به من بفهماند.



11.

لطفا با جهان‌بینی‌های نداشته انقدر مرا اذیت نکنید. هژده سالتان شده. لطفا بروید بیرون از خانه، و به اولین نفری که از لباس پوشیدنش خوشتان آمده بگویید به شما یک جهان‌بینی بدهد.



12.

آیا در بعضی از دانشگاه‌ها، از نزدیک شاهد شستشویِ مغزی بوده‌اید؟

جسارتا، با آب شرب، یا آب جو، یا آبجو؟!



13.

شما را قسم می‌دهم به خدا، که این جامه موریانه‌خورده را یک لحظه کنار بگذارید، به کمی بعد از این تن، نه به حتی آن جهان، به همین جا، به عشق فکر کنید.



14.

از تمام شدن هیچ سالی انقدر خوشحال نبوده‌ام. خوشحالی یأس‌آورِ آرامِ سردِ خوابیده، بر وزن بخشِ آلکیلِ هیدروکربنی ناقطبی چربی دوستِ آبگریز.



15.

خدایا...

من از صدا کردنت ناامید شده‌ام.



دوست داری یک روز این را بشنوی از من؟!




16.

اصلا، من غلط بکنم حرفی بزنم. خودت از سر تا ته را می‌دانی.




17.

فوقِ فوقش، همین فرش‌ها را می‌اندازیم زیر پایمان.

رویِ همین تخت می‌خوابیم.

رویِ همین مبل‌هایِ خیلی قدیمی می‌نشینیم.

اتفاقی نیفتاده که.



18.

به من سلام کن.



19.

آیا پرستوها به نامهربانی ما پی برده‌اند؟

آیا پرستوها این بهار بازخواهند گشت؟


لطفا در حضور نفر سوم، تویِ گوش هم پچ پچ نکنید.



20.

به یک عدد ماه رمضان نیازمندیم. با حالِ سحرِ قبلِ سالِ نود و چهار.



21.

شب بخیر.



22.

ساعت سه و چهل و هفت دقیقه PM.

۰ زمزمه ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۷
ماهان (ف.چ)