خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۹ مطلب با موضوع «واگویه‌های شبانه» ثبت شده است

دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست عزیزم. اینکه به تو تفاوت‌های کوچک را بفهمانم. تفاوت عشق‌ورزیدن و خودراباختن، تفاوت مهربانی و ساده‌لوحی، تعصب و پاپس‌نکشیدن از عقیده، تعصب و آرمان، مبارزه و جنگ‌طلبی، درقالب‌نگنجیدن و افسارگسیختگی، آنارشیست‌بودن و دین‌گریزی، شوخ‌بودن و لوده‌بودن، چشم‌پوشی و احمق‌‌بودن، باادب بودن و ترسو بودن، باادب بودن و ملاحظه‌گربودن، معقول‌بودن و ترسوبودن، دیوانه‌بودن و مجنون‌بودن، رفتار ناشی از قلب مطمئن و بی‌کنش بودن، باهوش‌بودن و خرخوان‌بودن، به‌دل‌حادثه‌رفتن و بیشعوربودن؛ یاد دادن تناقضاتی مثل سراسر این جمله: با تمام عقل خویش در عمق حادثه افتادن؛ انسانی، خود را با تمام عقل خویش در عمق واقعه انداختن.. تفاوت قناعت و اشعری‌گری، تفاوت انسان متوکل و منفعل، تفاوت مرگ با گلوله دشمن و شهادت، خیلی چیزها عزیزم؛ خیلی چیزها.

نمی‌دانم، شاید اگر نگذارم کلیشه‌های جهان مدرن ذهنت را تصرف کنند، آموختن هیچ‌کدام از مفاهیم استحاله‌شده آدم‌ها را نیاز نداشته باشی. در جهان خالصی که به امن و حرکت رسیده، هیچ مغلطه‌ای وجود ندارد، همه مردم جهان به یک زبان حرف می‌زنند، سفسطه‌ها مرده‌اند و سفسطه‌گرها با بطلمیوس به خاک سپرده شده‌اند، آنجا که کلیساها کلمه مذهب را به لجن نکشیده بودند و خراب‌شده‌ای مثل آن هرزه‌دانشگاه لعنتی، نام امام صادق را با خود نمی‌کشید. راهبه‌ها هنوز با کشیش‌ها نخوابیده بودند و فانتزی ذهنی سلطنت‌کنندگان حوزه قم اینهمه از واقعیت جامعه دور نبود.

عزیزم؛ شب و روز فکر می‌کنم این اشتیاق زیر پوستم را، و این جهان مرسومِ ذهنم را، چطور، با کدام گواش و مدادرنگی برایت نقاشی کنم!


فرزانه می‌گوید مادر بودن راحت است. بچه‌ات چیزی می‌شود دقیقاً مثل آن‌که هستی. اما تو شبیه چه کسی می‌شوی؟ شبیه این هیچِ هیچ‌زاده؟ باور نمی‌کنم شب‌های من را ارث ببری. جانم برود نمی‌گذارم شب‌های پرکلنجارم را ارث ببری. به بهای نداشتنت حتی نمی‌گذارم.. تو نمی‌دانی من چه چیزهایی را می‌دانم، تو نمی‌دانی جای این دانستن تا چه حد دردناک و تازه‌ست. نمی‌دانم بگذارم در جهان امنت بمانی یا دردآشنات کنم.. می‌بینی؟ مادر بودن پر از سختی انتخاب‌های اینچنینی‌ست!


عزیزم! خیلی وقت است این یادداشت ناتمام مانده. خیلی یادداشت‌های دیگر هم. دستم این روزها به‌ نوشتن نمی‌رود، همانقدر که زبانم به گفتن. گفتن، نه که زبان بچرخانی و اصوات واژه‌ای را به لحنت بیامیزی و در هوا نقش کنی؛ گفتن، گفتن آنگونه که درونت را برای حرفِ دل‌فهمی بگشاید، آنگونه که دردآشنایی از پیش باشد و تو، مضطرب و ترسیده، در آن برش فضا-زمان که به خودت می‌آیی و می‌فهمی مضطربی، مثل بالا آمدن از زیر آب و فرو دادن بی‌نظم و دیوانه‌وار هوا، فرار کنی سمت او. سمت دردآشنایی که مدام و در هر لحظه به ذهنت خطور می‌کند. اصلاً نمی‌رود که خطور کند. آن انتهای ذهنت وقتی دستی زیر آب فشارت می‌دهد، و وقتی نفست بالا نمی‌آید، می‌دانی به محض فرو دادن اولین جرعه هوا، به سمت او فرار می‌کنی..



امشب شبی بود برایم به غایت غمگین، و هیچ دردآشنایی نبود که سمتش فرار کنم. صدای جیرجیرک‌ها می‌آید عزیزم. پنجره باز است و ستاره‌ها را نمی‌بینم. مادر بودن انتخاب‌های سخت اینچنینی دارد؛ بگذارم در بی‌دردی خودت شب‌ها در نرم‌ترین رختخواب ممکن آرام بگیری، یا آشنات کنم با عدمی که در آن معلقم؟ جای خواندن با گنجشک‌های دم صبح، مادرت با جیرجیرک‌های نیمه‌شب هم‌صدا بود..

  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۵
  • ماهان (ف.چ)
چیزی درون من هست به اسم وسواس ثبت، که از وقتی به یاد دارم با من بوده. گاهی که بر اثر جنون آنی وسایلم را می‌ریزم، دفترهایی پیدا می‌کنم، بعضا متعلق به هشت‌-نه سالگی، که کوچک‌ترین -کوچک‌ترین- چیزها را در آن نوشته‌ام.
دو سال پیش هم به خاطر همین وسواس ثبت به توییتر پیوستم. نه که اکثر بلاگرهایی که ارزش خواندن داشتند، ناگهانی بلاگ را به مقصد آنجا ترک کرده بودند؛ نه. من وسواس ثبت داشتم، دستم به قلم نمی‌رفت، و بلاگ در نظرم مقدس‌تر از آن بود که به روزمره‌نویسی‌ها آلوده شود.

در نظر من، سنی که فهم از آن آغاز می‌شود خیلی مهم است. شما اگر از ده سالگی شروع کنی به فهمیدن خیلی چیزها، در نهایت می‌رسی به بیست و شش سالگی؛ آنجا در فرایند فهم تنها نیستی، اما عمق فهم تو از جهان، با کسی که از هجده سالگی تا بیست و شش سالگی کم‌کم بعضی اتفاقات را دریافته، خیلی متفاوت است.


من «تبعا» بچه تنهایی بودم. مخصوصا در بازه هشت تا شانزده سالگی. دورم پر بود از آدم‌ها، توی مدرسه، توی این انجمن، توی آن کتابخانه؛ اما این «دور هم بودن» نبود. یک جور فضای مرید و مرادی، که اوایل دوستش داشتم - فکر می‌کنم هر بچه هشت ساله‌ای از آن همه توجه خوشش بیاید - اما کمی که گذشت، احساس تنهایی کردم. و احساس تنهایی من را کشاند به آنجا که جمع را هیج بپندارم، از بودنشان خوشحال نباشم و از نبودنشان ناراحت.

شانزده سالگی آنجا بود که من شروع کردم به ایجاد روابط عمیق با کسانی که گاهی خیلی بزرگ‌تر از من بودند، و حالا هم هستند و بیش باد بودنشان. بودن‌هایی که هرکدام جزئی از فهم من را، اذکار زیر لب من را، تجربه من را، نگاه من را، جهان‌بینی من را ساختند. اما تا آن‌ها را پیدا کنم مرهم چه بود؟

من بی‌توقف می‌نوشتم.

من درک دقیقی از بسیاری کلمات دارم که کمتر آدمی در جهان ممکن است آن را داشته باشد. (چیز افتخارآمیزی نیست؛ ناگهانی رخ می‌دهد). و «دیوانه‌وار» آن کلمه مناسبی است که باید «نوشتن» من را وصف کند.


خب؛ من وقتی زیادتر از زیاد می‌نوشتم، یعنی یک اتفاق ناگهانی اول نفسم را حبس کرده در سینه‌م، بعد آن نفس با گریه و کلمه ریخته بیرون؛ مثل بچه ساده‌ای که خیلی زودهنگام بفهمد چگونه به وجود آمده.
اما وقتی نمی‌نوشتم؛ وقتی نمی‌نوشتم یعنی یک اتفاق خیلی بد. مثل مرگ کسی که تمام زندگی‌ات بوده، اصلا، تمام چیزی بوده که از زندگی داشته‌ای، تمام طلبت از دنیا، تمام خواسته‌ات از جهان.
و من این روزها مبهوتم. بیش از اندازه مبهوتم. آنقدر که حتی اشک‌های جمع شده پشت سد نازک پلک‌هام، رغبت بارش ندارند؛ یارای گریه ندارم.
منی که نمی‌نویسد، بیش از اندازه خطرناک است، بیش از اندازه مبهوت، بیش از اندازه محتاج. یک محتاج عربی با «ح» از ته حلق. غلیظ. و من این روزها نمی‌نویسم. نمی‌توانم بنویسم.
یادداشت‌های گوشی‌م پر شده از خروار موضوعاتی که سپرده‌ام تا یک روز برایشان لغت‌های بی‌تصنع کنار هم بچینم و بپرسم از تهِ ذهنم آنچه را که باید. مدت‌هاست. اما آن یک روز چرا نمی‌رسد؟ نمی‌دانم.
راجع به سیاست باید بنویسم، راجع به دولت سایه، راجع به مجلس، هولوکاست، اجلاس شایدخیالی سران یهود در شهر بال، راجع به مستندها، فیلم‌ها، موسیقی‌ها، کتاب‌ها، جهان؛ راجع به بی‌پولی، کنکور، خانواده، پدر؛ راجع به شوهر. راجع به مادری. راجع به فریادهای عاجزانه تک‌تک سلول‌های تنم، خواهش ناتوانستنی ذره‌ذره وجودم برای داشتنِ کودکی. راجع به سیر تکامل دنیا، آن تصویری که از بشر واحد ترسیم کرده‌ام، آن استدلال‌هایی که درباره چرایی «اکنونمان»، چرایی «حالای تاریخ» در ذهنم چیده‌ام، راجع به بچه‌ای که از حالا ذهنم مشغول بازه‌چینی‌ست به همراه داستان‌های مخصوص هر بازه، شعرهای پازل هر بازه، بازی‌های مکمل هر بازه برایش. راجع به آن نه ماهی که هر شب قبل خوابم، ده دقیقه طول می‌کشد، دو سال شیردادن، و پوست نازک و نرم کودکی، چسبیده به تنم، که در لحظه‌لحظه زندگی‌ش محتاج نوازش من است. درباره خدا، و چه عجیب که برمی‌گردیم به کودکی‌هامان، درباره کجا بودنش، رنگش، چرایی‌ش. درباره شعر، «شعور» که تنها خودم می‌دانم چیست، به شاملو، به مبدأ هر احساس که به آنی بر دست‌ها و پاها و گونه‌ها و چشم‌ها و قلب‌هایم غلبه می‌یابد، درباره روابط، درباره ارزش هر آدم برای اینکه بفهمیم چیست و کیست و چه دوست دارد، درباره مقیاس ارزش‌ها، درباره وحی؛ این پیچیدگی متافیزیکی که متافیزیک راجع به‌ش هیچ حرفی ندارد، این سادگی درابتدا ابلهانه؛ برای آن کسی که جهان اکنون و اینجا براش کافی‌ست. راجع به سرنوشت، راجع به بهشت‌بینی سخیفم، دقیقا آنجا که فکر می‌کنم تمام نهرهای عسل و تمام درخت‌های ثمر، به هیچِ رنج این دنیا نمی‌ارزد، راجع به ابدیت خداوند، علمی که در بهشت از علی درمی‌یابیم و قرار نیست مسئله با آن حل کنیم، قرار نیست با آن چاهی پر شود، فقری به استغنا برسد، و اصلا آنجا فقر چیست، جهل چیست، استغنا چیست! به اینکه شاید آن علم محض بهشتی، آن لحظات پرشور فهم بود که آنجا در ذهن دخترکی پشت میز آخر کلاس شکل می‌گرفت و نفسش را بند می‌آورد، اما هیچ دخلی به رتبه کنکورش نداشت. به سفر؛ از خود به خود و از خود به خلق و از خلق به خود و از خدا به خلق از خلق به خدا و از خدا به خود و از خود به خدا و از خدا تا ابد خدا. تا بی‌تای خدا.


گیجم. بی‌قرارم. خالی‌ام. منگم. «بر داربستی از چه خواهد شد، چه خواهم کرد، آونگم».

تازه‌تازه دارم می‌فهمم همه ما تنهاییم. تنهایی آن گوشه بکر منِ زیادفهمیده نبود، آن خواسته خاص نبود که من داشتم، حسی نبود که بشود با آن خودبرترپنداری کرد. همه ما تا وقتی انسانیم، حتی در اوج ابتذال آن حس تنهایی را که خاص خودم می‌پنداشتم، با اعماق مختلف درک می‌کنیم..
انسان تنهاست؛ و وقتی بداند همه آدم‌ها، همه آدم‌ها، حتی کسی که از سلام بمبئی و حامد همایون مشعوف می‌شود، آن تنهایی را حس می‌کند، لذت آن تنهایی را هم از دست خواهد داد..


و اصلا به جهنم! اینکه من گریه‌ام نمی‌آید، این که من تا چه عمقی از تنهایی را رصد کرده‌ام، اینکه من کجای زندگی‌ام هستم، اینکه من نمی‌نویسم! به جهنم! به بهشت! به آن بهشت الکن بی‌هیجان، که تنها نقطه‌اش که روی زانو زمینت می‌اندازد و مرگ را در ابد رقم می‌زند، نقطه محال چشم در چشم شدن با علی‌ست.
  • ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۶
  • ماهان (ف.چ)

1.

این روزها به قدری منزجرم از این وبلاگ، که هرآن شاید بزنم تمام آرشیو را با خاک یکسان کنم.






2.

از تمام زندگی‌‌ام منزجرم حالا که مرور می‌کنم.






3.

شماها همگی گرفتار مغلطه‌اید. من یک عمر مغز خودم را پی هر استدلالی کشانده‌ام که الان خسته‌ام از حرف زدن با تمامتان؛ جز حرف‌های ساده احساسی. مثلا اینکه دلم برات تنگ شده، «دوستت دارم»، زیباست این پیرهن تازه‌ای که پوشیدی، چارخانه سفیدسرمه‌ای می‌آید به تو..





4.

آهنگ escaping drunk علیرضا قربانی، از آلبوم فروغ؛ دیوانه می‌کند مرا. اشک می‌گیرد از من. می‌کُشدم. یک جاش می‌گوید:

از ما شکسته‌جامان، مستانه می‌گریزی..

یکی از معیارهایم برای رفاقت همیشه درک شعر بوده. شعری که از شعور آمده باشد. به زبان نمی‌آید ظرافات این بیت؛ دوست دارم مثلا بنشینم کنار فرزانه، یا فاطمه، یا حسنا، این را بخوانم و مورمور بشود تنم. اشکم جاری بشود، بمیرم. که «چند از نبرده‌کامان، مستانه می‌گریزی؟» بعد اوج رکن عاطفه شعر به مرز جنون برساندم و گیر نباشم که آه؛ عیب می‌کنند به دیوانگی‌م این‌ها که کنارشان نشسته‌ام..






5.

من از خودم متنفر می‌شوم؛ وقتی می‌بینم کسی دارد تمام پتانسیل وجودی‌ش را خرج می‌کند که نیم‌نگاهی روا کنم سمتش، و من دوستش ندارم، نمی‌خواهمش، نمی‌توانم..







6.

هیچ. خسته‌ام. منزجرم. برافروخته‌ام. بی‌هیجانم از شدت هیجان. پیداست؟






بی‌شماره:

راستی؛ طعم نفرت ازین خاکِ بی‌هیچِ بی‌صاحبِ منفور را وقتی می‌فهمی که دوستانت دانه دانه چمدان ببندند و فرار کنند. فرار کنند فقط یک جای دنیا که اینجا نباشد.





عمق این جمله را دریابید؛ انقلاب اسلامی قطعا اوجی‌ست که انسانی می‌توانست در خود بربتابد و با خود حمل کند. اما جمهوری اسلامی همین کثافتی‌ست که می‌بینید. همین برآهیختگی وحشی‌وار یک مشت عقده‌ای، که زیر پرچم دین «دنیاداری» می‌کنند.

  • ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۱
  • ماهان (ف.چ)

1.

الان بعد از قرنی رفتم اینستاگرام، و استوری میلاد دخانچی را دیدم. همان اول که نوشته بود کارگاه فلان، یک صدا در مغزم گفت اگر «شرف الدین» باشد، خودم را ذبح می‌کنم. پایین را نگاه کردم و دیدم نوشته «مدرسه علوم انسانی شرف الدین». نمی‌دانم تابه‌حال میلاد دخانچی آنجا رفته یا نه، اما حسم می‌گفت این روزها همه آن‌ها که فهمی در علوم انسانی دارند، آنجا دور هم جمعند. شرف الدین جوابی بود به مدارس مبتذل حدادعادل. جواب کوچکی که کاش بزرگ شود، پا بگیرد، شاخ و برگ بدهد، و مهم نیست که من هربار اسمش را می‌شنوم حسرت سراسر وجودم را پر کند. و آفرین به مرتضا کیا. مرد جرئتمند، که بهتر می‌بینم «من» راجع به او حرفی نزنم.






2.

می‌خواهم یک سال دیگر بمانم. این تصمیم آخر من است. در حد رفتن به قم هم نمی‌توانم از تهران دور بمانم! و این حرف را چه کسی دارد می‌زند؟ کسی که تمام این سیزده سال محبوس تهران بودن، به در و دیوار زده و مرده از شدت برخورد این شهر بیشرف. نمی‌روم قم چون باید مداوم خانه باشم. نمی‌روم قم چون با تحولات عظیمی که روزانه خانه حاج‌بابا اتفاق می‌افتد، اوضاع اصلا مناسب نیست که من بروم آنجا و شرایط روحی خودم آنقدر افتضاح هست که به خودم حق بدهم شاهد آن‌ها نباشم و نمی‌روم قم چون اجازه نمی‌دهند!

و تهران هم کامپیوتر قبول نمی‌شوم.

تجربه دیگری دارم من باب حسرتی که از نبودن در بعضی مدارس می‌خورم. سر کردن با بچه‌هایی که لذتی از فهمیدن نمی‌بردند و من، با وجودی که به اجبار نشسته بودم ریاضی، در لحظه‌هایی سرشار می‌شدم از کشف یک حقیقت. یک گزاره. از دیدن یک نمودار به وجد می‌آمدم، و انگار آن نمودار در یازده بعد پدیدار می‌شد که من ریسمان‌های متناوبش را لمس کنم، در آغوش بگیرم، بمیرم برایش حتی. و حالا که پیش‌دانشگاهی تمام شده، من باز هم حسرت دارم.

نمی‌خواهم این حسرت تکرار شود. می‌دانم که با من می‌ماند.







3.

آدری هپبورن به طرز شگفت‌انگیزی زیباست. بود.







4.

دیشب، طرف ساعت ده، مدت زیادی بود چیزی نخورده بودم. در یک سیر نیم ساعته، چارستون بدنم شروع کرد به لرزیدن، حمله میگرنی در شرف وقوع بود، حالت تهوع داشتم و انگار معده و روده و کلیه‌ و قلبم داشتند بالا می‌آمدند، و عاقبت تن دادم به خوردن مرغ منفور؛ کم‌کم بهتر شدم، و از مرگ رهیدم!

نه، برای اعتصاب غذا خیلی ضعیفم. همان دو روز اول می‌میرم..







5.

من ذائقه‌ام خراب شده حتما، که فکر می‌کنم Manchester by the sea آنقدرها هم خوب نبود. این نظر بیاتم است. روزهای اولی که دیده بودمش می‌گفتم «نمی‌توانیم انکار کنیم خوب بود، ولی بودن در لیست 250 فیلم برتر IMDb براش زیادی‌ست».






6.

می‌گفت که «واقعه بزرگی‌ست که توانسته‌ای در برابر او غرورت را نادیده بگیری». واقعه بزرگ. واقعه بزرگ افتادن از صدر عالم به زیر پای حضیض منسوخ.







7.

نمی‌دانم مشکل بعضی‌ها با شعر نو و شعر سپید چیست. البته فکر می‌کنم علت کم بودن مطالعه‌ست. مطالعه راجع به یک موضوع، مطالعه «خوب» راجع به یک موضوع، ابعاد پنهان آن را برایمان روشن می‌کند. مسئله «انسان» است.

تابه‌حال بین دو نفر در تاریخ مبهوت مانده‌اید؟ داستان آن آدمِ گمنام شاید بیشتر به چشم شما بیاید و به این فکر کنید که چرا این یکی سر زبان‌ها نیفتاده؟ جدا از حق و ناحق تاریخ، بعضی آدم‌ها هستند که جریان می‌سازند. «انسان» بزرگی هستند، دست روی چیزی می‌گذارند و آن عظمت را منعکس می‌کنند.

نیما «آدم» بزرگی بود. شاملو «آدم» وسیعی بود. پشت «زمستان» اخوان یک جهان نشسته. یک جهان که تا راه‌بلدی دستت را نگیرد و تا نیمه‌های خوان اول نبرد، برایت هولناک است، یا بی‌اهمیت یا زشت. اما «رفتن» همیشه همه چیز را عوض کرده.


مهم است وقتی دارم می‌گویم. مهم است که می‌گویم. شعر الهام است، فهم است، راه است! نیما و شاملو و اخوان راهند، ابتهاج راه است، از من بپرسی می‌گویم عبدالملکیان راه است، صالحی راه است.. صالحی تجربه است! شاعر جهان را در کلمه می‌ریزد، و این مهم است که تو بتوانی در امتداد تاریخ زندگی کنی، در امتداد تاریخ پیش‌ بروی. آدم‌های زیادی تاریخ می‌خوانند و چیزی نمی‌فهمند، آدم‌های زیادی آن وسط گیر تعصب و قوم و قبیله می‌افتند و کور می‌شوند، تاریخ‌دان‌های زیادی حتی یک کلمه از تاریخ نفهمیده‌اند، چون تاریخ و جامعه، تاریخ‌دانی و جامعه‌شناسی، معلول انسان است، معلول عواطف انسان، جهانبینی انسان، و شعر عواطف انسان است.. گاهی حتی شعر عقل انسان است..


امروز یک شعر خواندم از بروسان. غلامرضا بروسان. یک تکه دارد که توش می‌گوید:

«...

ما نیز می‌میریم

و دوران پرشکوه جوانی را دست‌نخورده

برای دیگران باقی می‌گذاریم

و این سیب سرخ همچنان بر شاخه‌ست..»..







8.

من با تمام وجود دارم دست و پا می‌زنم. خودم را می‌بینم، دست و پا زدن خودم را می‌بینم. از خودم دور می‌شوم و خودم را مثل یک مشاهده‌گر می‌بینم. ادای کتابخوانی درآوردن، ادای همه‌چیزدانی درآوردن، ادای دینداری درآوردن، هیچکدام این اندازه چندشناک نیستند، که ادای هضم‌ناشدگی درآوردن.

من هضم شده‌ام. وگرنه اینکه می‌گویند دانشگاه سنگر است حرف مفتی‌ست که برای شهوت‌هاشان بافته‌اند. عزیز ما هم از «باید»ها سخن گفته‌اند اگر دانشگاه را سنگر دانسته‌اند. دانشگاه همانند حوزه، یک لجن مدرن است، و یک مکان برای روی هم ریختن لجن‌ها. برای هم زدن کثافات.

چه کسی بهتر از من بود برای بدعت گزاردن؟ آن بچه فلان و فلانی که پدر و مادرش برای جابه‌جا کردن مرزهای دانش بزرگش کرده بودند، قید دانشگاه را زده. چه کسی می‌تواند انکار کند من می‌توانم دانشگاه را توی مشتم بگیرم؟ آن انرژی بی‌حدوحصر، اگر از حالت خوابیده در بیاید، از نیمکت آخر بی‌حوصلگی بلند شود و چشم از پنجره باز کلاس بردارد، چه کسی می‌تواند انکار کند، «می‌تواند» دانشگاه را توی مشتش بگیرد؟

و نرود دانشگاه. علم جاری‌ست! پوشاندنی نیست که تو دیگر نمی‌توانی علم را برای خودت و دوستانت نگه داری. لااقل آنچه که در همه دانشگاه‌ها می‌گویند، چیز سخت فاش‌ناشده‌ای نیست. پس چرا می‌روی دانشگاه؟ چرا در مدرنیته هضم می‌شوی؟ چرا به رتبه یک کنکور اجازه می‌دهی دستت را به لرزه بیندازد؟ چرا می‌خواهی یک سال پشت کنکور بمانی؟

تو هضم شده‌ای. هضم شده‌ای و اگر کسی توان دیدن داشته باشد، تو را می‌بیند در آن حالت مشمئزکننده که داری استفراغ نظام برده‌داری جهانی را از سروصورتت پاک می‌کنی، و می‌دانی شب در رختخوابی می‌خوابی که گرم و نرم استفراغ است.

من تن داده‌ام به این خفت که نگران کنکور باشم. من شب کنکور برای کنکور گریه کرده‌ام. من سر کنکور از دلشوره و شب‌نخوابیدن، حالم به هم خورده. من تمام سال پیش احساس می‌کردم کنکور از من می‌خورَد و به راستی می‌خورد! من تمام سال پیش اجازه دادم کنکور از گوشت تنم بخورد..







9.

همه شما، همه شما هضم شده‌اید و خبر ندارید.









10.

خدایا! برای بار هزارم.. آیاتی که از بهشت تصویر کرده‌ای، در من هیچ هیجانی برنمی‌انگیزد.. تا مبارزه هست ما هستیم.

  • ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۲۷
  • ماهان (ف.چ)

۱.

اخوان ثالث توی کتاب «بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج» یک جا که حرف از شهریار به میان می‌آید، در وصف خونگرمی شهریار و اینکه با همه می‌جوشید می‌گوید (چراغ را خاموش کرده‌ام که بخوابم؛ نقل به مضمون را بپذیرید): شهریار آن زمان داشت منظومه استالینگراد را می‌سرود و آن زمان دورش توده‌ای‌ها بودند، و وقتی آن شعرها را راجع به علی(ع) می‌گفت آدم‌های آن تیپی دورش بودند و خلاصه شهریار خیلی تحت تأثیر اطرافیانش بود.


دارم فکر می‌کنم می‌شود آن شعر را تحت تأثیر کسی گفت؟



۲.

می‌لرزم از سرما؛ اما این پنجره را اگر ببندم خفه می‌شوم.




۳.

قصه‌های مهم‌تری از تمام آنچه ما شبانه‌روز در زیست خود می‌گنجانیم وجود دارد. مثلا عکس آن دختربچه بازمانده از انفجار که می‌خندد و با خنده‌اش انگار تمام جهان را، تمامِ ما را، - تمام ما را - به سخره می‌گیرد..



۴.

دیروز صبح وقتی بیدار شدم، بی‌آنکه شبش، یا حتی روزهای پیشش افسانه نیما را خوانده باشم، افتاده بود روی زبانم که:

فسانه، فسانه، فسانه

کمند تو را من نشانه..

اصلا هست چنین چیزی توی آن شعر؟




۵.

من مثل نیمام. مثل حاتمی‌کیام. مثل حزین لاهیجی‌ام. مثل گالیله. مثل انیشتین. اما بیشتر از همه مثلِ توئم. مثلِ تمام آن‌ها که یا نگفتند، یا وقتی گفتند تنها شدند.



۶.

خوابیده‌ام زیر پنجره. یک متوازی‌الاضلاعِ کج و معوج از شب پیداست و توی آن حجم کوچک یک ستاره‌ست. یک ستاره می‌بینم!




۷.

به اسب‌ها قسم؛ آن هنگام که زمین را زیر سم می‌درند؛ که ما هیچ‌وقت آرام نمی‌گیریم.




۸.

می‌شود عاشقِ آدم‌ها شد! فقط آنجا که بینهایت بشوند..





۹.

دلم برای قم و خانه حاج‌بابا تنگ شده. برای فیضیه، برای منبر حاجاقا میرباقری. دلم برای آن شب‌هایی که حاج بابا هنوز تمامِ شعرهایش را یادش بود تنگ شده‌.




۱۰.

بسم‌ الله الرحمن الرحیم.


  • ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۹
  • ماهان (ف.چ)

من می‌گویم شب‌های جمعه را تا صبح باید منتظر بنشینیم؛ مگر از تجریش تا لویزان و انقلاب و پیروزی، باران بوزد، باد بزند، بوی تو بپیچد لای موهای باد، بفهمیم آمده‌ای.. برویم با آخرین پول‌های ته جیب فرم دبیرستانی‌مان، از گلفروشی سر کوچه، بغل‌بغل نرگس بخریم، بریزیم روی سرت. بغل‌بغل جان بریزیم زیر پایت. آن روز مقصد تمام قطارهای جهان اینجاست. آه! ببین عطرت تا چه قماشی را اینجا کشانده..‌

درست که ما دانه‌ریزِ خیلِ توییم؛ اما به تو هم می‌آید مثل پدرت از آن‌ها باشی که دست ببری به بار، آن ریز کوچکِ ناخوش‌احوال را برداری که هیچکس نگاهش‌ نمی‌کند.


نگو کفر می‌گویم. تو وجه‌اللهی و برای من کم از حق نداری! «یا جبار»! ما را که هیچکس نخواست، تو بیا جبرانِ تمام این روی دست ماندن‌ها باش.


آهای مرد.. برگرد؛ دلتنگم..

  • ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۳۸
  • ماهان (ف.چ)

من در تب سنگین خویش فریاد می‌کشیدم و

                                                      خلق را

گوش و دل اما به من نبود.


...


دیری با من سخن به درشتی گفتید؛

خود آیا به دو حرف تابِ‌تان هست؟

تابِ‌تان هست؟


#شاملو...


+ امشب از آن شب‌های درگیری‌ست و ما دیگر مثل سابق نمی‌شویم؛ که حتی وقتِ قدم زدن‌های ربع‌ساعته‌ی بین زنگ‌های دیف و گسسته و تحلیلی و شیمی، هرلحظه که می‌خندیم، هرلحظه که حرفی می‌زنیم، هرلحظه که به خندیدن پای اداهای سولماز می‌نشینیم، با بار سنگین خسر به خودمان می‌آییم و توی خودمان می‌رویم و تنهاتنها - کنار هم - خط‌کش و ساعتِ ثانیه‌شمار می‌گذاریم که ببینیم، چقدر از فتح دنیا عقب افتاده‌ایم... ما دیگر مثل سابق نمی‌شویم. می‌شویم؟


+ مگر به زحمت شکستنِ بالمان در قفس فرو کنندمان؛ که حتی آن زمان هم، چه کسی می‌داند در ذهن‌های ما چه می‌گذرد؟


ما زود می‌خوابیم،

که نیمه‌های شب را

بیدار باشیم...


+ بیدار به نماز شب، بیدار به لهوف، بیدار به کافی و بحار و المیزان، یا بیدار به سینماتیک و گراف و دینامیک، ما فرق بینهما؟ حکما این روزها با همین‌ها خوش عزایی می‌گیرم و شاید اینجا، در این مکان، راهِ به سمتِ تو این‌ست و اگر نبود، - حالا که به نیت تو می‌رویم - لااقل فرداروز شرمنده نیستیم که تقصیر و قصور از ما نبود و قوه تشخیص چشم‌هامان، همنقدر قد می‌داد...


+ شب به خیر...


  • ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۴
  • ماهان (ف.چ)

یک دفتر دارم که روش عکس «استیو جابز» است. همان عکس مشهوری که یک دست را از انگشت، متفکرانه زیر چانه زده و مستقیم نگاه می‌کند توی چشم‌هات. بالاش نوشته «Thanks for all the magic» و کنارش نوشته «Forever in our hearts». 

راستش آن وقتی که این دفتر را خریدم، هنوز همانی بودم که نگاه می‌کردم توی آینه و از چشم‌هایم توقع معجزه داشتم. یک نیروی رام‌کننده در من بود که قادرم می‌کرد آن لحظات آخری که همه شکست را پذیرفته‌اند، گرد از شانه بتکانم و بقیه را هم بلند کنم. می‌توانستم یک شکست را تبدیل به پیروزی کنم. روز و شب کار می‌کردم و می‌نوشتم و مدام پخشِ مسابقات مختلف بودم. تبریک‌ها عین کسر شأنم بود از بس که بیشتر می‌خواستم و این رتبه و آن مقام را شایسته تبریک نه. کم می‌خوابیدم. مدام یا می‌خواندم یا می‌نوشتم یا یادداشت برمی‌داشتم که بنویسم. مدام. مدام. مدام. آن روزها جابز آن کسی بود که به قول روزنامه‌ها «آسمان رؤیاهایش هیچگاه ابری نشد». یک دنیا آرزو داشتم. یک هدف برایم معین بود و به سمتش می‌رفتم. جابز آدم ایده‌آل رؤیابافی بود که من دوستش داشتم. باری هزاربار ایستاده بود جلوی آینه و گفته بود ته خط اینجا نیست. و آنجا ته خط نبود. جابز رؤیاپردازی بود که رؤیا هدیه کرده بود. رؤیا را منتشر کرده بود و از انتشار رؤیاهایی پول در می‌آورد که درست لحظه‌های آخر شکست، از ته خط متولد شده بودند. و جابز آدم ایده‌آل من بود. آدمی که در تمام دنیا رؤیاهایش را دست می‌گرفتند و در یک کشور دور، رؤیاهایی که او ساخته بود بهترین جایزه بچه‌ها بود. من شب‌های درازی را به رؤیا گذرانده بودم. به توانستن. توانا کردن. نقش اول قصه‌هایم آن دانش‌آموز محرومی بود که من دبیر ریاضیش بودم و بارورش می‌کردم. من در سرم خودم را می‌شکوفاندم. آدم‌ها را می‌شکوفاندم. سبز می‌شدم. سبز می‌کردم. و شب‌های زیادی را اینگونه گذراندم. 

چند روز پیش توی مدرسه دبیر جبرم را دیدم. با نافذیت گمشده چشم‌هایم نگاه کردم توی چشم‌هاش. ازش خواستم دعایم کند. گفتم من کار زیاد دارم. رؤیا زیاد دارم. به خنده گفت «لابد نوبل ادبیات می‌خوای بگیری». ناخوداگاه گفتم «خیلی بزرگ‌تر! خیلی بزرگ‌تر!» بعد ناگهان به خودم آمدم. خودم را در شب‌های رؤیابافی یاد آوردم و دیدم آرزوهای آن روزها پیش آرزوهای حالا هیچ در هیچند. رؤیاهایی که آنچنان در ناخوداگاهم مؤکد شده‌اند که حتی بی ذره‌ای تأمل می‌دانم و می‌گویم که از نوبل ادبیات هم بزرگ‌ترند! از گشتن دست به دست رؤیاهایم، توی دست‌ها. از داستانی که زبان مشترک جهان بشود. از سیب گاز زده جابز یا از رؤیاسازی‌های والت دیزنی. از تمام این‌ها بزرگ‌ترند! امروز آن دختربچه رؤیاباف هنوز شب‌ها بیدار است؛ با رؤیاهایی متفاوت، که گاهی از شورشان تپش قلب می‌گیرد. 

روزهای بدحالی من را نزدیکانم به تمامی به یاد دارند. شب امتحان شیمی که از پنج فصل دو فصل هم نخوانده بودم و دو فصلی که سه نمره هم نداشت. روزی که فاطمه هنوز به یاد دارد، خم شده بودم روی روشویی مدرسه و از عمق جانم سرفه بالا می‌آمد و بعد نشستم پایین روشویی و زار زدم. شبی که بلای تازه ناآشنایی سرم آمد و تمام خانه مهمان خوابیده بود و باز من بودم و آینه روشویی و تن از هم گسیخته و شبی از شب‌های فروردین که هیچ هم خنک نبود و سرد بود. شب‌های زیادی که خودم را باختم. اما رؤیاهام همچنان بودند؛ به قوت باقی...


این روزها نه آرزوهایم را روی دیوارها می‌نویسم، نه از منِ توی آیینه توقع معجزه دارم. نه «من» آن کسی هستم که مسئله‌های لاینحل ریاضی را پاسخ می‌دهد، نه «جونیور» «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» هستم که به تنهایی یک شکست را به برد می‌رساند. نه تافته جدا بافته دبیرستانم که به حق با باقی فرق می‌کرد، نه حتی خودم هستم! جسارت این روزهای این دختربچه کوچک که از کودکی محو آسمان بود و سربه‌هوا و حالا هم هست، جسارتِ رؤیاهای بزرگ‌تر از نوبل ادبیات و‌ فتح دنیا را از «او» دارم. حالا که جنگ هست و درد هست و بی‌خانمانی هست و مرگ هست و فقر، حالا که شاید در هفده سال زندگی این دختربچه، جهان آبستن بزرگ‌ترین آشوب‌ها بوده‌، کسی هست که رؤیاهایم را از حدود آزاد می‌کند. کسی هست که هست و بودنش را خودش نشان داد؛ نه اینکه باشد تا من به او تکیه کنم. هست و همه‌اش هست است و هست. همین‌جاست. می‌تواند و توانا می‌کند. قصدهای بزرگ را در دست دختربچه‌های نحیف جا می‌دهد و راه‌های بلند را در مقابل پاهای خسته می‌گذارد. رنج‌های سنگین را به قلب‌های‌ کوچک امانت می‌دهد و تکلیف لایطاق آسمان‌ها را به دوش کسی وامی‌گذارد و نام می‌نهدش «انسان». بعد خودش - کافی‌ست آنچه هستی را از یاد نبری - بلند می‌کندش و پیاده‌ش می‌کند بعدِ رؤیای نوبل ادبیات. بعد سیب گازخورده جابز. بعد فتح دنیا. می‌بینی؟ من با این خدا چاره‌ای جز این رؤیاهای جهانی ندارم... 

  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۱
  • ماهان (ف.چ)

1.

عبد آن است که اگر زدندش نرود. عبد آن است که اگر خودش هم به حکم گناه خودش را زد، شرمش آنقدر مستولی نشود بر وجودش که پاهایش نایِ رفتن و برگشتن نداشته باشد. عبد هر چه هم کرد، برمی‌گردد. عبد کبوتر جلد است. عبد آن است که برگردد.


2.

هفته پیش بعد یکی از امتحان‌هایم رفتم مدرسه و نشستم سر کلاسِ گسسته. به لطف «اسطوره، اسطوره» گفتنِ رفقا، استاد به آنی عاشق من شد. تا آخر کلاس وردِ زبانش بود که «همه شما می‌تونید فاطمه چگنی باشید».


3.

دلم به غایت تنگِ بداخلاقی‌های توست حتی. چقدر من احمقم و چقدر از این منِ احمق متنفر.



4.

حوزه تنها از یک جهت برای من خوب است، و آن این که آدم با فراغ بال بیشتری از دانشگاه می‌تواند به کارهای خودش برسد. اگرنه چه بسیار عالمان و بندگان و مخلصانی که حتی یک شب را هم در حجره‌های هیچ حوزه‌ای نگذرانده‌اند. و حسن دیگر آن که شدت برخوردها آرام‌تر است.


5.

تنفر من لحظه‌ای‌ست و دوست داشتنم عمیق. از جمله تنفرهای لحظه‌ای، تنفر از تقلیدکاران است.


6.

به عنوان یک مسلمان می‌گویم ما نباید از مواضعمان کوتاه بیاییم، اما حماقت است که قضایای بی اهمیت را خودمان آنقدر بزرگ کنیم که تشنج‌های پی در پی و عظیم جمعی را به دنبال داشته باشد.


7.

یک وقت‌هایی می‌خواهم عاجزانه از بعضی‌ها خواهش کنم که دست از فن‌پیج زدن برای این و آن بردارند و دست از کامنت «وای تو چقدر زیبایی» پای پست سلبریتی‌های بی سواد بردارند و دست از فالو کردن آدم‌های احمقی که از هیچ کاری برای جلب توجه فروگذار نمی‌کنند بردارند و نگذارند آدم‌های حقیر، با مدها و رفتارها و لباس‌ها و عقل خودشان وارد دنیای ما شوند. اما بعد پشیمان می‌شوم.


8.

آدم‌ها انقدر علاقه به جبهه گرفتن دارند که حالا من باید توضیح بدهم اگر به بعضی‌ها گفتم بی‌سواد و حقیر، نه که خودم خیلی باسواد و بزرگم. منظور چیز دیگری‌ست که طبعا انسان غیرمتعصب باید بفهمد.


9.

یک سؤالی هم دارم از این دخترهایی که عاشق حامد زمانی هستند و فلان.

الان شما تفاوتتان را با فن‌های امیر تتلو با رسم شکل نشان دهید.

ممنون و متشکر.


10.

یک وقت‌هایی هم به خودم می‌گویم باید دست از سر مردم بردارم و روی خودم تمرکز کنم.

اما نمی‌شود. نمی‌توانم.


11.

ببینید، همه شما حق دارید بین احمق‌ها زندگی نکنید. نسبت به اطرافیانتان بی تفاوت نباشید.



12.

ضمنا همه ما حق داریم احمق نباشیم.



13.

نباید بگذارم فضای مجازی من را تسخیر کند. نباید بگذارید.



14.
نگران کنکور هستم و نیستم.


15.
فراموش نمی‌شوی...


16.
کتابی هست از ملحد فرهیخته(!)، فردریش نیچه، با نام «چنین گفت زرتشت». بخوانید ببینید مردم با چه چیزهایی که ... نمی‌شوند.


17.
از پشت قرن‌ها، شعله عشق تو سرکشید.
و دو چشم من خوابش شکست. | عین صاد


18.
از پشت قرن‌هااااااااااااااااااااا...


19.
سید مرتضی که بود؟ از جهان ما چه فهمید و چگونه رفت؟ کسی نفهمید...


20.
تنها همه دیدند که به هنگام رفتنش به خون نشسته بود. خدا می‌داند از کی و از کجا، از چند سالِ قبل، او روح به خون نشسته غریبه‌اش را روی دوش می‌کشید و این روح سرخ چند سال دوام آورده که میراثش را به تن هم بنشاند...


21.
راست آنکه می‌ترسم. دعا کنید اگر صلاح است، بی لکنت و ترس بتوانم جواب بدهم.


22.
...و أنا أُداوی منهم قَرحاً أخافُ أن یکونَ علقاً...


23.
...می‌خواستم زخم درون آن‌ها را مداوا کنم، پیش از آن که غیرقابل علاج شود...


24.
تکرار:

أرید أن أُداوی بکم؛
و أنتم دائی...
کناقش الشوکه بالشوکه...



25.
و به شهادت این خطبه، ما تا قبلِ یار او شدن، تا قبل مداواگر بودن، محکومیم که خودِ درد باشیم...



26.
عبد آن است که پس از گناه هم برگردد...



27.
عبد آن است که اگر گناه کرد، اشک چشمش را نخشکانی...



28.
عبد آن است که برگردد.. نه آن که بی شرم است. به حکم آن که عبد است... به حکم آن که عبدم برمی‌گرد(م)...



29.
دعا کنید. برایم «رب اشرح لی صدری» با صیغه غایب بخوانید.



30.
دست روی سینه بگذارید به ادب، به بانوی قم سلام کنید...



31.
ضمنا دعا کنید به بهای دو ماه وقت گذاشتن حداقل برنز بگیرم.






32.
شب بخیر...
  • ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۰
  • ماهان (ف.چ)