خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲ مطلب با موضوع «همینجوری خودمونی» ثبت شده است

قبل از همه چیز، بابت این پست عذرخواهی می‌کنم.


امروز توی توییتر، ریتوییت یکی از فالویینگ‌هامو دیدم، با هشتگ #فرهنگ_سازی و با این مضمون که اگر یک خانم در فلان و بهمان شرایط قرار داره حق ندارید برای رابطه جنسی بهش اصرار کنید. و یک پوستر هم ضمیمه توییتش بود که از روی اون حدس زدم ماجرا داخلی نیست.

Its not sex رو سرچ کردم و توییت‌هارو دیدم که تا جایی که خوندم حداکثر متعلق به پنج شیش روز پیش بودن. کاربرا که بیشتر هم خانم بودن، نوشته بودن که اگر کسی توانایی پذیرش یا رد رابطه رو نداره (در حالت مستی و این حرفاست) یا غمگینه یا به هر دلیلی نمی‌خواد رابطه داشته باشه، این یه رابطه جنسی نیست، بلکه Rape یا تجاوزه، و از آقایون خواسته بودن که به این موضوع توجه کنن!



چند روز پیش دوستی بهم گفت که اینا بحثشون سر اینه که نمی‌خوایم به ما لطف بشه. نمی‌خوایم به بهونه اینکه ازمون محافظت بشه محدود(!) بشیم. گفتم اینجا دیگه دلایل الاحکام برای اینا فایده نداره. اینا نیاز دارن به بیان ادله تاریخی.


ما هم قراره جزء تاریخ بشیم. خیلی وقت پیش شنیدم که تمام سرچ‌ها و پست‌ها و توییت‌ها و لایک‌های ملل مختلف رو بعدها به عنوان تاریخِ باقی مونده از اون برهه از زمان جمع آوری می‌کنن. ...


دوست دارم به بعضی از هم کلاسی‌هام بگم، این چیزیه که داری به طرفش می‌ری. آزادی‌ت تا جایی پیش می‌ره که مجبوری به مردا بگی این یه رابطه جنسی نیست؛ یه تجاوزه. شاید مجبور شی هشتگ بسازی؛ اونقدر باهاش توییت کنی که ترند بشه. شاید مجبور شی هزار هزار تا مقاله بنویسی و بگی این حق زن نیست. شما دارید به ما ظلم می‌کنید! سمینار تشکیل بدی. تجمع خیابونی مدیریت کنی. بیای تو خیابون و لابد یه نماد درست کنی و ببندی به دستت یا تی شرتش رو بپوشی و فریاد بزنی؛ اما آخرش موقعی که مستی هیچکس اینارو یادش نمیاد. توی اون پارتی شبونه که میری هیچ مردی به همه فریادایی که زدی حتی یه لحظه هم فکر نمی کنه. تو همینقدر راحت بازیچه شدی. همینقدر راحت وسیله استمتاع شدی. وسیله رفیق؛ وسیله. تو همینقدر راحت با دستا و شعارا و شعرا و حرفا و کتابای خودت، از شعور و انسانیت استعفا دادی، و حالا باید از مردا خواهش کنی وقتی مستی یا حوصله نداری کاری‌ت نداشته باشن. از همین حالا شروع کن به #فرهنگ_سازی. شاید سال‌ها بعد هشتگت‌هات بر غریزه‌ طبیعی آدما پیروز شد.



+ بازم عذرخواهی می‌کنم؛ و دوباره.

  • ۳ نظر
  • ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۶
  • ماهان (ف.چ)
تکلیفشان کاش لااقل با خودشان مشخص بود!
مورد داشته‌ایم طرف ساعتِ چهار با حال زار و کمرِ شکسته و چهره از جنگ برگشته‌ها، از بند رها می‌شده، ساعتِ پنج می‌رسیده خانه، و طفلک انگار وقتِ نشسته نهار خوردن هم نداشته! می‌ایستاده پایِ میز و یکی دو لقمه می‌چپانده تویِ دهانش، بعد هم نزول اجلال می‌فرموده در اتاق، و تا پنجِ صبحِ روزِ بعد رؤیت نمی‌شده. گذشته از اینکه ساعتِ پنج تازه داشته نهار می‌خورده!

طرف دوجین امتحان هم داشته که از پنجِ بعد از ظهر تا پنجِ صبح وقت دارد برایِ خواندنشان.

با دوجین دبیر و استادی که دست به تحقیرشان عالی‌ست و موردِ موردِ نظر که تحقیر چندی از همکلاسی‌ها را به چشم دیده، ...



آموزش و پرورشِ بی فاز!

حالا آمده برایِ ما طرح کلاسِ موضوعی ریخته و تز داده که باید پروژه(!) عملی اجرا کنیم و کنفرانس(!) تخصصی ارائه کنیم و حتی توقع کشف و اختراع هم دارند از ما!!



شخصا در زندگی‌ام جایی برای تفکر نمانده.

یا درس می‌خوانم (کمتر)، یا فکر می‌کنم به اینکه امتحان دارم، یا از دلشوره امتحان بیخواب و بیحوصله و رنگ پریده‌ام.

این طفلکی که افتاده زیر دستتان و مدام می‌ترسانیدش از سکونی که در دانشگاه‌های ... جریان دارد، و آن بیچاره هم که بد می‌ترسد از مرداب، که صبح‌ها رد ناخن افتاده روی کف دستش، که خوابِ درست برایش نمانده،
این طفلکی،
دارد بهترین سال‌های عمرش را سر کلاس‌هایی و با درس‌هایی هدر می‌دهد، که ابدا به هیچ دردی نمی‌خورند.

وقتی یک سازمان با اینهمه نیرو، انقدر برایِ حالِ سنِ من نگران نیست که کتاب‌های نا به هنجار و مبتذل(!)ـش را تغییر بدهد، وقتی بعد فراغ از یک امتحان باید به بعدی فکر کنی، وقتی از پنج سالِ پیش ترسیده‌ای از دانشگاه‌های اَخ،
نمی‌توانی فکر کنی.

یا لااقل من نمی‌توانم.

فقط یک سال و اندی دیگر مانده که...

و من می‌دانم؛ دانشگاه‌ هم خبری نیست...



+ حالا غیرِ جیفه‌های دنیا که تا گردن مرا در لجن فرو برده،

داستانی هست که می‌گوید:

طرف را داشتند می‌بردند که مشرف شود به دیدار امام حاضر. انگار چند قالب صابون داشته همراهش. وسطِ راهِ خیمه حضرت، مجبور می‌شوند از یک تالابی چیزی بگذرند. یک لحظه طرف فکر می‌کند به اینکه نکند صابون ها فنا بشوند؟
خلاصه می‌گذرد و می‌رسند...
ملازم می‌رود خدمت حضرت، اجازه می‌خواهد.
.
..
...

«بگویید برود به صابون‌هاش فکر کند. صابونی‌ست»...

...

فکر امام حاضر را که ابدا به مخیله‌ام هم راه نمی‌دهم که رؤیایِ بی سرانجامی‌ست برایِ پرده بر چشم‌ها.
منتهی‌ش،
وسطِ همین نمازهای زورکی‌ام،
می‌ترسم ندا بیاید:
بگویید برود. طرف «درسی‌»ست...
  • ماهان (ف.چ)