خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۷ مطلب با موضوع «ن.» ثبت شده است

آخ؛ کاش مرگ می‌آمد مرا می‌برد.

  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۵
  • ماهان (ف.چ)

آدمی آنچنان در نهانی‌های تاریکِ خودش گم است، که از خودش هم در شگفت است! هوسِ دوره را کرده‌ام؛ وسط باران‌های در گاه، که نمی‌آید. سر کلاسِ دیف و تحلیلی، هوسِ همان دوره مضحک مزخرف را!


شگفتا فاطمه!

شگفتا فاطمه!

شگفتا فاطمه!


حال که اوضاعِ دلِ ما جز بر تو بر همه پوشیده‌ست، خودت راهی‌م کن. می‌ترسم این بساط اخیر هم، ...


عجیب نیست انسانی که آفریده‌ای؟! فتبارک الله...


+ به بزرگی‌ش قسم، از تنها ماندن با خودم می‌ترسم! نه از این ترس‌های شعری و شعاری؛ واقعا از تنها ماندن با خودم - مادی یا معنوی - تازگی‌هاست که وحشت می‌کنم...

  • ۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۵۶
  • ماهان (ف.چ)

و امشب آن شب موعودِ ندای «ارجعی»ست، که هر امشبی که تمام شده، سالی به انتظارش نشسته‌ام.

  • ۲۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۲
  • ماهان (ف.چ)

یک دفتر دارم که روش عکس «استیو جابز» است. همان عکس مشهوری که یک دست را از انگشت، متفکرانه زیر چانه زده و مستقیم نگاه می‌کند توی چشم‌هات. بالاش نوشته «Thanks for all the magic» و کنارش نوشته «Forever in our hearts». 

راستش آن وقتی که این دفتر را خریدم، هنوز همانی بودم که نگاه می‌کردم توی آینه و از چشم‌هایم توقع معجزه داشتم. یک نیروی رام‌کننده در من بود که قادرم می‌کرد آن لحظات آخری که همه شکست را پذیرفته‌اند، گرد از شانه بتکانم و بقیه را هم بلند کنم. می‌توانستم یک شکست را تبدیل به پیروزی کنم. روز و شب کار می‌کردم و می‌نوشتم و مدام پخشِ مسابقات مختلف بودم. تبریک‌ها عین کسر شأنم بود از بس که بیشتر می‌خواستم و این رتبه و آن مقام را شایسته تبریک نه. کم می‌خوابیدم. مدام یا می‌خواندم یا می‌نوشتم یا یادداشت برمی‌داشتم که بنویسم. مدام. مدام. مدام. آن روزها جابز آن کسی بود که به قول روزنامه‌ها «آسمان رؤیاهایش هیچگاه ابری نشد». یک دنیا آرزو داشتم. یک هدف برایم معین بود و به سمتش می‌رفتم. جابز آدم ایده‌آل رؤیابافی بود که من دوستش داشتم. باری هزاربار ایستاده بود جلوی آینه و گفته بود ته خط اینجا نیست. و آنجا ته خط نبود. جابز رؤیاپردازی بود که رؤیا هدیه کرده بود. رؤیا را منتشر کرده بود و از انتشار رؤیاهایی پول در می‌آورد که درست لحظه‌های آخر شکست، از ته خط متولد شده بودند. و جابز آدم ایده‌آل من بود. آدمی که در تمام دنیا رؤیاهایش را دست می‌گرفتند و در یک کشور دور، رؤیاهایی که او ساخته بود بهترین جایزه بچه‌ها بود. من شب‌های درازی را به رؤیا گذرانده بودم. به توانستن. توانا کردن. نقش اول قصه‌هایم آن دانش‌آموز محرومی بود که من دبیر ریاضیش بودم و بارورش می‌کردم. من در سرم خودم را می‌شکوفاندم. آدم‌ها را می‌شکوفاندم. سبز می‌شدم. سبز می‌کردم. و شب‌های زیادی را اینگونه گذراندم. 

چند روز پیش توی مدرسه دبیر جبرم را دیدم. با نافذیت گمشده چشم‌هایم نگاه کردم توی چشم‌هاش. ازش خواستم دعایم کند. گفتم من کار زیاد دارم. رؤیا زیاد دارم. به خنده گفت «لابد نوبل ادبیات می‌خوای بگیری». ناخوداگاه گفتم «خیلی بزرگ‌تر! خیلی بزرگ‌تر!» بعد ناگهان به خودم آمدم. خودم را در شب‌های رؤیابافی یاد آوردم و دیدم آرزوهای آن روزها پیش آرزوهای حالا هیچ در هیچند. رؤیاهایی که آنچنان در ناخوداگاهم مؤکد شده‌اند که حتی بی ذره‌ای تأمل می‌دانم و می‌گویم که از نوبل ادبیات هم بزرگ‌ترند! از گشتن دست به دست رؤیاهایم، توی دست‌ها. از داستانی که زبان مشترک جهان بشود. از سیب گاز زده جابز یا از رؤیاسازی‌های والت دیزنی. از تمام این‌ها بزرگ‌ترند! امروز آن دختربچه رؤیاباف هنوز شب‌ها بیدار است؛ با رؤیاهایی متفاوت، که گاهی از شورشان تپش قلب می‌گیرد. 

روزهای بدحالی من را نزدیکانم به تمامی به یاد دارند. شب امتحان شیمی که از پنج فصل دو فصل هم نخوانده بودم و دو فصلی که سه نمره هم نداشت. روزی که فاطمه هنوز به یاد دارد، خم شده بودم روی روشویی مدرسه و از عمق جانم سرفه بالا می‌آمد و بعد نشستم پایین روشویی و زار زدم. شبی که بلای تازه ناآشنایی سرم آمد و تمام خانه مهمان خوابیده بود و باز من بودم و آینه روشویی و تن از هم گسیخته و شبی از شب‌های فروردین که هیچ هم خنک نبود و سرد بود. شب‌های زیادی که خودم را باختم. اما رؤیاهام همچنان بودند؛ به قوت باقی...


این روزها نه آرزوهایم را روی دیوارها می‌نویسم، نه از منِ توی آیینه توقع معجزه دارم. نه «من» آن کسی هستم که مسئله‌های لاینحل ریاضی را پاسخ می‌دهد، نه «جونیور» «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» هستم که به تنهایی یک شکست را به برد می‌رساند. نه تافته جدا بافته دبیرستانم که به حق با باقی فرق می‌کرد، نه حتی خودم هستم! جسارت این روزهای این دختربچه کوچک که از کودکی محو آسمان بود و سربه‌هوا و حالا هم هست، جسارتِ رؤیاهای بزرگ‌تر از نوبل ادبیات و‌ فتح دنیا را از «او» دارم. حالا که جنگ هست و درد هست و بی‌خانمانی هست و مرگ هست و فقر، حالا که شاید در هفده سال زندگی این دختربچه، جهان آبستن بزرگ‌ترین آشوب‌ها بوده‌، کسی هست که رؤیاهایم را از حدود آزاد می‌کند. کسی هست که هست و بودنش را خودش نشان داد؛ نه اینکه باشد تا من به او تکیه کنم. هست و همه‌اش هست است و هست. همین‌جاست. می‌تواند و توانا می‌کند. قصدهای بزرگ را در دست دختربچه‌های نحیف جا می‌دهد و راه‌های بلند را در مقابل پاهای خسته می‌گذارد. رنج‌های سنگین را به قلب‌های‌ کوچک امانت می‌دهد و تکلیف لایطاق آسمان‌ها را به دوش کسی وامی‌گذارد و نام می‌نهدش «انسان». بعد خودش - کافی‌ست آنچه هستی را از یاد نبری - بلند می‌کندش و پیاده‌ش می‌کند بعدِ رؤیای نوبل ادبیات. بعد سیب گازخورده جابز. بعد فتح دنیا. می‌بینی؟ من با این خدا چاره‌ای جز این رؤیاهای جهانی ندارم... 

  • ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۱
  • ماهان (ف.چ)

+ یه گل سرخ دارم، تکثیرناشدنی...

- واقعا؟! کجا؟!

+ فاطمتی...

  • ۲ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۱
  • ماهان (ف.چ)

.

دیشب نشستم با یه عزیز حرف زدم. گریه کردم؛ هیچی نگفت. گفتم دارم قالب تهی می‌کنم؛ بازم هیچی نگفت. گفتم خسته شدم به خدا. قسم خدا خوردم برا اثبات خستگی‌م؛ باز هیچی نگفت. هی نگام کرد. نگام کرد. نگام کرد.


گفتمش تو که می‌دونی من کوتا بیا نیستم! حالام که اینجایی حکما خودت اینو فهمیدی که اینجایی. که چون با کوتا بیاها رابطه‌ای نداری. لوطیا همینن. با کوتا بیاها خوب نیستن. نه که رو برگردونن و سلام علیک نکنن؛ نه. اما ته دلشون صاف نیستن با کوتا بیاها. وقتی هم که ته دل صاف نباشه... حکما اون سلام علیکم از دست میره. که چون تهش دل صافه که تعیین تکلیف میکنه. خلاصه که من هرچی هم باشم کوتا بیا نیستم... خودتم میدونی. صورت خیسمم نذار پایِ این حرفا. که نمیکشم. که مردش نیستم. اتفاقا هستم. خودتم میدونی هستم. که چون اگر نبودم الان سرِ این سیاهیایی که پاچیده رو همه وجودم مثه باقی میذاشتم میرفتم.


باز هیچی نگفت. میتونست کاری کنه واسه حال خرابم ها؛ یعنی اصلا فقط اون میتونست شاید. ولی نکرد.


گفتمش اینم نشد یه جور دیگه داد میزنم. بازم نگفت. فقط نگام کرد. منم نگاش کردم. نگاش کردم. نگاش کردم. گفتم بابا لوطی...


دستمو آوردم جلو، گفتم میدونم زیاد زدم زیر قولم؛ زیر قولای مردونه‌تر از این زدم؛ اما اون موقع اصلا لاف بود قولم. بیا ایندفه بهت قول راست بدم. قول فرای جوگیری.


بعد به خودم گفتم، های! اینو به کسی بگو که تو رو نشناسه... دِ پررو! خودتم میدونی که تا ته جونتو از خودت بهتر بلده! خودتم میدونی که هوایی هستی. رو هوایی. هوایی اصلا. خودِ هوایی. کی شده تف کنی این هوا رو بیرون؟! برو... ادا نیا واسه این. لااقل واسه این!


گفتمش بیا ایندفه بهت قول راست بدم. رو هوا نیستم. حکما خودت بهتر از من میدونی... تا ته جونمو.


دستمو آوردم جلو... گفتمش بهت قول فریاد میدم. قول اینکه یه جوری راهو برم که سلام علیکمون درست حسابی باشه. حکما یعنی دلت با من صاف باشه... دلمون با هم صاف باشه... که یعنی کوتا بیا نباشم.


گفتمش بهت قول فریاد میدم. تا حنجره دارم. تا دست دارم. تا تن دارم. تا صدا دارم. تا نفس دارم. تا رگ دارم. حتی شاید بعد اینکه رگامو از هم پاشوندن هم فریاد بزنم. اصلا اونقدی فریاد میزنم که محشورم کنن با فریاد. فریادم هزار و یک دنیا داره... که یعنی تو فریادِ من. که یعنی اون. که یعنی هزار و یکی کلمه و لفظ و عشق و... هزار و یکی عشق. که یعنی نجات فریادم. که یعنی رسول. که یعنی دمِ رسول. عشقِ رسول. عشقِ رسول که گذاشتنش تو حنجره من. گفتمش انقدی فریاد میزنم که محشورم کنن با فریادم. حالا نه اینکه فرقی بکنه بهشت و جهنمش ها... منتهی‌ش ته کاردرستی همین فریاده. میشه باهاش مادر دار شد وسط اون محشر. پدر دار شد. حالا نه اینکه محشرش مهم باشه ها... منتهی‌ش مادرش که مهمه! پدرش که مهمه! آدم یتیم هیچی نداره. یتیمی مهمه. آدم نباید یتیم بمونه... آدم یتیم یعنی آدم تنها. آدم تنها یعنی آدم بی عشق. آدم بی عشقم که میدونی... نگم بهتره...


گفتمش پس این قولِ من به تو. خودتم که صاحب دستی! صاحب سبکی. اصلا انقدر فریاد زدی که حالا هیچی هم نگی از تو چشمات فوج فوج فریاد میریزه بیرون...


دستمو آوردم جلو. گفتمش قول. قول.


بعد حس کردم باد سنگین شد رویِ دستم. مشت کردم بادو. ایندفه بود. گفتمش قول. قولِ قولِ قول. هیچی نگفت. دستمو فشار داد که یعنی باشه. منم قول. منم ضامن قولت. که یعنی ته جونمو از خودم بهتر بلده. که یعنی رو هوا نیستی. خنده‌م اومد. خنده‌ش اومد. بعد دستشو کشید از دستم بیرون و از پنجره رفت...

  • ۰۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۹
  • ماهان (ف.چ)

.

آن دفعه آخر را یادت هست؟ کی بود؟

با قدم‌های تندِ من نصفِ ساعت شد تا رسیدم. سرد هم بود. تنها هم بودم. گریه هم داشتم. بسته به حالِ من اگر بود، قیود عرفِ حاکم را تف می‌کردم تویِ جو و می‌نشستم کنار جدول، زار زار گریه می‌کردم. گریه داشتم. گریه‌هایِ کاری داشتم. از آن‌هایی که اگر راه به جلو باز نمی‌کرد می‌چرخید تویِ خون و سرِ آخر یقه قلب بی پدر را می‌گرفت و از پا در می‌آوردش. گریه‌هایم شبیه شمشیر بود. شبیه تیزیِ تیغ، برق عداوت که می‌تواند شب را روشن کند، و برق عشق که می‌تواند شب را روشن کند. گریه‌هایم شمشیر دوستی بود یا دشمنی؟ که شمشیر گاهی برایِ عشق غلاف است و گاهی برایِ عشق... و خنجر گاهی برایِ...


آمده بودم حرف‌های نگفتنی بزنم.


کلمه چیست که تمام نمی‌شود؟ که من هنوز بعدِ اینهمه گفتن، انگار هیچ نگفته‌ام؟ گمانم، کلمات هم برایِ تولد باید منتظر لقاء باشند...

  • ۲۰ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۴
  • ماهان (ف.چ)