این مطالب با این برچسب ثبت شده‌اند
‎۲۵ دی ۹۷

متعفن؛ یک

یکبار رفته بودم دفتر استادم سؤالی بپرسم. درواقع سؤال پرسیده بودم و گفته بود بیا دفترم. یکی از بچه‌ها که استادمشاورش همین استاد مذکور بود آمده بود و استاد مدام ازش می‌پرسید این چه وضع نمره‌ست؟ آن میانه هم گمان عاشقی به پسر بُرد. پرسید عاشق شدی؟ من داشتم روی تخته اتاقش سؤال را از راهی که خودم پیشنهاد داده بودم و به مذاق او خوش نیامده بود پیش می‌بُردم. می‌خواستم بگویم مگه می‌ذارید آدم عاشق بشه؟

ما حتی شده دوهفته هم را ندیده‌ایم. بعد که دیده‌ایم راه کوتاهی تا مترو با هم قدم زده‌ایم. دانشکده‌هامان صدمتر هم فاصله ندارد. جلوی پله‌های ریاضی-CS را بگیری قدم صدم می‌رسی به CE. لجاجت من و اوقات‌تلخی‌هایم هم بوده، اما شده. من یک جور، مهدی هم چندبرابر من، تمرین و پروژه و امتحان. تمرین و پروژه و امتحان. تمرین و پروژه و امتحان. به‌ش می‌گویم دیروز حس می‌کردم کنار غریبه راه می‌روم. دم گیت مترو نیش زدم که دوساعت بعد امتحانم منتظر تمام‌شدن امتحانت ماندم برای همین یک ربع؟ بیچاره مهدی چندتا حرف اول چندتا جمله را گفت و هی فرو خورد. من اشک توی چشم‌هایم بود از این وضع زندگی اما فروخوردم. بعد رفتم توی واگن از ضعف نشستم روی زمین و دندان به هم فشردم که گریه نکنم.


بعضی چیزها آنقدر حقیقت دارند که گریزی از شر تکرارشان نیست؛ مثل این حقیقت که ما تا وقتی نبودیم، نبودیم. حالا که هستیم دوتا فضای خالی زننده‌ایم کنار هم. مثل اینکه با امروز پنج روز است محمد حال من را نپرسیده، قریب به یک سال است من فرزانه را ندیده‌ام، حساب ماه‌هایی که اینهمه با فاطمه غریبه شده‌ایم ندارم و حالا هم اصلا به جهنم که ما مدت‌هاست یک آغوش آدمیزادی نداشته‌ایم. نه؟



پ.ن: وسط هر سطری که می‌نویسم دست گره می‌کنم از شدت تعفن. شبیه هرزه زیبایی که ابن سیرین را حتی به بستر می‌کشد، کلمات را برای زشت‌ترین چیزها وصله می‌کنم. تا قبل از آن که بگویی ادعای پاکی‌ات هست، وقتی که گفتی دنیا باخبر می‌شود مغزت بُزروی چه اندیشه‌هایی‌ست. و این. همچنان. ابدی.

۰ زمزمه