در یاب

روزی که می‌آید آن صدای درخشان
دل‌خوشی بودنِ من است، هماره
شب که میاید، من و طنین صدایت
تا به دگر روز، تا صدای دوباره


اینک، آه ای صدای مخملی دوست!
من همه تو هستم و تو من به تمامی
زندگی من صداست، زندگی من
در تو خلاصه‌ست، ای صدای گرامی!


گرچه صدایت مرا عزیزترین است،
از همه حتی ز جان، ولی سخن این نیست
حرف من این است، کای تمام من، از تو
سهم من این نیست از تو، سهم من این نیست


سهم من از تو، تویی -تمام تو- آری
وین عطشم از نگاه تب‌زده پیداست
تشنه تو سیری‌اش به جرعه نباشد
سیری این تشنه با تو، با خود دریاست..


همت من جز تو را پسند نیارد
دل به تو بخشیدم و دلی دگرم نیست
یا به تو باید رسید یا به تباهی
دانم و دانی، دو راه بیشترم نیست


هستی‌ام آن زورق شکسته خسته‌ست
زنده به بوی کناره‌ای که تو باشی
سینه‌ام آن آسمان خالی سرد است
چشم‌به‌راه ستاره‌ای که تو باشی


روز و شبم در مدار بسته تردید
روز همه مست و شب همیشه سیه‌مست
دستت اگر دستم از میانه نگیرد
رفته‌ام از دست، پاک رفته‌ام از دست!


زندگی‌ام ذره ذره روی به تحلیل
این من و این ساکن مکنده مرداب
پیش‌تر از آن که کار بگذرد از کار،
همتی ای دوست! دوستت را دریاب!


#حسین_منزوی

+ نوشته شده در شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۷:۳۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

رجز

بشنو اکنون که زیر زخم تبر

این درخت جوان

              چه می‌گوید:

هر نهالی که برکنند،

                      به جاش

جنگلی سرکشیده می‌روید


های جلاد سروهای جوان!

ای رفیق همیشه تیشه!

باش تا برکَنیم‌ات از ریشه!


#حسین_منزوی

#الدفاع_حتی_الموت

+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۰:۲۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

خواهد بود .

تو خواهی آمد و آواز با تو خواهد بود

پرنده و پر و پرواز با تو خواهد بود

تو خواهی آمد و چونان که پیش ازین بوده‌ست

کلید قفل فلق، باز با تو خواهد بود

تو ساقیا نه، اگر لب به بوسه باز کنی

شراب خُلّر شیراز با تو خواهد بود

خلاصه کرده به هر غمزه‌ای هزار غزل

هنر به شیوه ایجاز، با تو خواهد بود

طلوع کن که چنان آفتابگردان‌ها

مرا دو چشم نظرباز با تو خواهد بود..

«میان عاشق و معشوق فرق بسیارست»

نیاز با من اگر، ناز، با تو خواهد بود

چه جای من؟ که برای فریب یوسف نیز

نگاه وسوسه‌پرداز، با تو خواهد بود

در آرزوست دلم راز اسم اعظم را

تو خواهی آمد و آن راز، با تو خواهد بود

برای دادن عمر دوباره‌ای به دلم

تو خواهی آمد و اعجاز با تو خواهد بود..



یادباد، سلطان غزل، #حسین_منزوی را..

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۲۰:۰۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

با فاصله‌ای امن که آسیب نبینی

بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش...


#تقی_سیدی



+ شعر آبکی..

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵ ساعت ۲۰:۴۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

مرو؛

که با تو هرچه هست می‌رود...


|#هوشنگ_ابتهاج

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۰۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

تمام حجم قفس را شناختیم... بس است...

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم...


#قیصر

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۵۴ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

شهر خالی‌ست ز عشاق، بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند...



#حافظ

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۸:۴۴ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

۱

نایی نیست

تا شبان بی انتهای بشر را

-آنگاه که در هجای آخرینِ این قرن بی امان

به اجبار شیرین انتظار «او»

سرِ قصه‌گوی آسمان را به دامن خود می‌نشاند

و می‌گرید-

به صدا دراوریم...


گو بیا، 

رسول این قرن غریب را

مگر در انحنای زمان

آنجا که تاریخ از سراشیبی جهان به قلب‌های داغدار ما هبوط می‌کند

و لال می‌شویم

به آغوشمان بگیرد...


مگر

واژه‌های بی‌صدایان را

آغوش به آغوش

از آغوشِ هم بشنویم

تا خودمان اگر مردیم

واژه‌هامان نمیرد..


مگر 

آخرینمان زنده بماند


مگر

آخرین بازمانده این حرف‌های آغوشی

برساندش

که او‌ را چقدر در انتظاریم..


مگر

با چشم‌های آخرینمان

- آخرین بازمانده این حرف‌های آغوشی -

او را به چشم...



مگر

یارانمان که در گهواره‌ها

با چشم‌های ما او را...


گو بیا؛

ایستاده‌ایم به انتظار هماغوشی

مگر

چشم‌هامان

به او برسد...


مگر

غریب‌واژه‌های این قرون تنهایی

از چشم‌هامان

به او برسد...


گو‌ بیا؛

که ما

ترینِ برخاستگانیم

به هماغوشی...

+ نوشته شده در يكشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۴:۲۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

یا دست ثارالله یا پای عبیدالله

این بوسه دشوارست و تو

امروز مختاری...



#محمدرضا_طهماسبی

+ نوشته شده در جمعه ۲۹ مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...

ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...


#فاضل_نظری

#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 


+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۵ ساعت ۰۳:۰۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان