خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۸ مطلب با موضوع «سیدمون؛ یه جورایی بابامون...» ثبت شده است

گفتم بگذار یکی‌دو روز بگذرد، ادای این جماعت که با اسم و عکست تمام شد، آنوقت حرف بزنیم. 


اینستاگرام این یکی‌دو روز پرِ عکس‌های تو بود. همه سعی می‌کردند هرجوری که شده خودشان را بچسبانند به تو. نه که من اهلِ برچسب زدن به کسی باشم، اما سیدمرتضا، تو خودت بگو چه کسی در تمام این شهرِ بزرگ، عمیق‌ترین خوشحالی‌هایش را جای کافه‌ها و رستوران‌ها و مهمانی‌ها، پیشِ تو آورد؟ چه کسی وقتِ گناه از چهره‌ات شرم کرد، لذت گناه برای چه کسی با به خاطر آوردن لبخندت زهر مار شد؟ چه کسی با تو قصه‌ها پرداخت و مدام خواست تو را از تحریف صداسیما و آدم‌ها بیرون بکشد - گرچه در آن حد نبود -. حالا هم نیامده‌ام بگویم من خوبم و من تو را فهمیدم! نه. اصلا مگر می‌شود تو را فهمید؟ اغراق نمی‌کنم. سیر پروانگی تو را مگر می‌شود فهمید؟



سیدمرتضا! نمی‌خواستم حرف بزنم. که چون برای بارِ هزارم عهدمان را شکستم. اصلا می‌دانی؟ خجالت می‌کشم. 



سیدمرتضا! از هیچ‌کدامِ هیچ‌کدامِ هیچ‌کدامِ این آدم‌ها، برای من رفیق در نمی‌آید. تو خودت رفیق من باش. رفیق من باش که بدانی چقدر سستم و باز پایِ کارم باشی. باز از روی زمین بلندم کنی. بار پادرمیانی کنی پیشِ خدا که ببخشدم. 



مرتضا! من خیلی بیچاره‌ام! نمی‌توانم بروم پیِ کارم و کیف دنیا را ببرم. نمی‌توانم بروم پی مهمانی و تئاتر. من از تئاتر برگشته‌ام، از کافه‌ها برگشته‌ام، از ژست‌های روشنفکری سینمایی برگشته‌ام! نمی‌توانم بروم پی عشق و حال! نگرانم.. آه! نگرانم.. من به غایت نگرانِ تمام جهانم! نگرانِ «هنر برای هنر»، نگران «سینما برای سینما»، نگران سکس‌های افراطی، نگرانِ مرگ در حماقت، نگران حاکمیت غریزه، نگرانِ انسان، نگران آن حیوان‌های شادی را در مستی یافته، که حقشان این بود انسان باشند.. نگرانم و نمی‌توانم دست بیندازم گردن عشقم، بیفتیم به گردش توی کتابفروشی‌های انقلاب. نمی‌توانم آن خنده‌های بلند سال‌های پیش را به یاد بیاورم، نمی‌توانم با این عکس‌ها، این کلمات، این خوشگذرانی‌ها و‌ دورهمی‌ها رنج انسان را فراموش کنم. نمی‌توانم برگردم به دنیا! .. و نمی‌توانم برای دنیا کاری کنم.. صبح‌ها تا ده می‌خوابم، همیشه خسته‌ام، تمام شیمی‌م هنوز مانده، نمی‌توانم درس بخوانم، نمی‌توانم بجنگم، نمی‌توانم ازدواج کنم، نمی‌توانم فریاد بکشم، نمی‌توانم دانشگاه را بیخیال بشوم، نمی‌توانم دانشگاه بد بروم، نمی‌توانم دانشگاه خوب قبول شوم، نمی‌توانم درس بخوانم.. آه.. آه.. آه... نمی‌توانم درس بخوانم.. نمی‌توانم این ریاضی لعنتی نادوست‌داشتنی را رها کنم، نمی‌توانم بنویسم، نمی‌توانم شعر بگویم، نمی‌توانم بخوانم.. زندگی‌ام را یک کنکور حقیر از پا در آورده! وای سیدمرتضا، توی این شبِ تنهایی که گریه و اختناق قرین هم شده‌اند و سرم از شدت فشار گریه مثل یک گوی پوستی‌ست که چند پارچ خون توش ریخته باشند و شروع کرده باشند با همان، به بازی! شوت، سانتر، پاس. همین حالاست که رگ‌های سرم پاره‌پاره شوند و تمام آن رؤیاها بپاچد به در و دیوار و برای همیشه تمام شود..


سیدمرتضا! اینهمه تنهایی و دست‌بستگی چرا؟ بیش از این توان ندارم. بیش از این نای امید بستن و ناامید شدن ندارم. من که همیشه دلتنگِ علی هستم، من که با تمام یاخته‌های تنم می‌خواهمش، من که «منتظرش» هستم، اینگونه ناامیدم.. چرا نمی‌توانم کاری بکنم؟



سیدمرتضا! تو می‌فهمی. تو که از همه خسته بوده‌ای. تو که تمام عالم از تو خسته بوده‌اند.. 


فقط می‌خواهم بفهمی. فقط می‌خواهم بدانی. وگرنه برای بهتر شدن حالم، دیگر به هیچکس، به هیچکس، به هیچکس امیدی ندارم.. برای یک دست‌بسته فلج، که نمی‌تواند برخیزد و جهانِ روزهای خوب را، به زمان بکشاند اما پر از رؤیاست، برای کسی که عاشق اوست و هیچ‌‌وقت به او نمی‌رسد، برای همچو منی، هیچ نمی‌ماند. دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! روز حساب هم حتی، همه هیچ..



سیدمرتضا! بدان! دارم از درد می‌میرم! دارم از درد می‌میرم.. بدان. بدان و پس‌فردا، به تمام این‌ها که به نام تو می‌شناسندم، از این شب‌ها بگو، یا نقاشی کن گونه‌هایم را، وقتی که خواب بودند و غرق گریه بود...


  • ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۲
  • ماهان (ف.چ)
دخیلک یا آسدمرتضا! دیگه خوددانی. همه هم با خبرن از سَر و سِر من و تو. روبروی عکست چارتا کتاب میذارم که دیگه نبینمت؛ ناز هم نیست‌ها! خودم میدونم ذاتی نازم خریدار نداره. فقط فعلا، تا حالم خوب نشه چشام به روت نیفته بهتره... اما خب، حضرت عباسی دلت میاد اینجوری رهام کنی، بری؟ ... نه، دلت میاد؟!


  • ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۷
  • ماهان (ف.چ)

تو می‌دانی وقتی از کهکشانِ جاریِ در رگ‌هام حرف می‌زنم، چه می‌گویم. تو می‌دانی من کیستم و چیستم و چرا؟! تو در وصولِ «عند ربهم یرزقون» تا آن‌جا رفتی که چرایی‌ام را بدانی. من هنوز نمی‌دانم. هنوز هرلحظه سر به سویی برمی‌گردانم و آشفته‌حالانه، چیزی پیدا نمی‌کنم. و این سرنوشت چشم‌هایی‌ست که وقوع «واقعه» را، هنوز از قلب باور ندارند. 


نمی‌دانم چرا نمی‌یابمت. به راستی تو یافتنی هستی؟ تو حد داری؟ تو را بعدِ فناء فی‌الله می‌شود حصار کشید؟ نه.

اگر اهلی بود و جمعی که بفهمند زبان الکنم را، اگر حتی یک نفر بود که می‌شد با او از چیزهایی که می‌دانی گفت، اگر حتی یک هم‌راه بود که این انفعالِ روی زمین ریخته را، من را، تا جایی از راه روی دوش بکشد، دلم اندازه حالا نمی‌شکست. من و تو بیشتر از هرچیز در تنهایی‌مان مشترکیم. کسی هم نبود مثل من که کسی برایم نیست، که از چشم‌هایمان بخواند. اینهمه ناگفته را تا کجا با خودم بکشم؟ 


درد این انفعال را تو نمی‌فهمی. درد این انفعال را هیچکس در این دنیا نمی‌فهمد، که چون هیچکس مثل من با این هیجانِ از سد گریخته، اینگونه که من از پای نشسته‌ام از پای ننشسته. درد این نشستن را تو نمی‌فهمی. هیچکس نمی‌فهمد. من می‌فهمم و این شبِ تاریکِ همچنان‌ در خسر، و شاید این هق‌هق فروخورده که به اشک‌های ساکت منتهی می‌شوند. «من در هجده سالگی از تو یاد گرفتم چگونه بالشم را خیس کنم». 


چشم‌هام می‌سوزند سیدمرتضا. مثل صورتم که می‌سوخت. از امن خبری بیاور، اطمینانی، عهدی، .. هیچ اصلا! هیچ.. تنها خبری بیاور..


نمی‌دانم با خودم چه کنم. نمی‌دانم این بار کدام راه را بروم که پیش از این نرفته باشم. نمی‌دانم انتهای این شور به فعل نرسیده، کجای راه رگ‌هایم را می‌پاشاند. نمی‌دانم.

فقط می‌دانم اینجایم؛ ترسیده، «پتوبه‌خودپیچیده»، مسکوت، ممهور، تنها، تنها، تنها سیدمرتضا، تنها... 

خسته از خواستن و نتوانستن. خسته از خواستن و خواسته‌نشدن. خسته از پشت پای او دویدن و نرسیدن. خسته از اینهمه زمین خوردن. خسته از بارها در پیله مردن... 


این شور اگر به این بال‌ها می‌رسید، شک نکن پرنده خوبی بودم.. نرسید، نشستم، نگفتم، مردم.. 

زیر بال و پرم را، پادرمیانی کن که بگیرند.. باورت بشود راست می‌گویم؛ بینهایت خسته ‌ام.. این آوازهای نخوانده اگر رستخیز نشوند، می‌کشندم به قعر جهنم. آنجا که عشق خدا نیست، علی نیست، رسول نیست، کوثر نیست، تو نیستی... راحت رهایم نکن در پنجه‌های این درد وحشی. تو می‌توانی که مرا از این نشستن برخیزانی. تو حرف چشم‌های مرا می‌فهمی! تو حال من را می‌دانی... باورت بشود راست می‌گویم؛ اندازه هق‌هق‌های بی‌ملاحظه خسته‌ام... راحت رهایم نکن به این برنخاستن. من را بخواه لطفا! من را بخواه! من را به آن‌ها بخواهان! حق من نیست نتوانم قدم از قدم بردارم! تو می‌دانی چه سماعی درون من برپاست! آنقدر که می‌توانم بی‌سر هم بدوم.. 


خسته‌ام از بیراهه. راه کجاست؟ تلاشی بندبند وجودم چرا راه به جایی نمی‌برد؟ من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟ اندکی به «واقعه» بیشتر نمانده... من چرا هنوز اینجایم؟! آه که با اینهمه راه نرفته، چقدر خسته‌ام..

کمکم‌ کن به برخاستن! به نمردن. به نَنشستن. بخواه که بخواهندم. خاطرت خواستنی‌ست.. صدایت شنیده می‌شود.. یک این بار برای پروانه در پیله مچاله‌ای، کمک بخواه...

می‌خواهم تا ته این راه را یک‌نفس بدوم. که چون من خسته‌تر از هرکسی‌ام در این عالم، از ماندن.. می‌خواهم تا ته این راه را یک‌نفس پرواز کنم. که چون من آشفته‌تر از هرکسی‌ام در این عالم، از پر باز نکردن.. می‌خواهم چشم باز کنم ببینم این درد به جاهای خوب رسیده! می‌خواهم بار بعد چشم‌هایم در چهره مادرت باز شود! می‌خواهم تا ته این راه را یک‌نفس بدوم.. بیش از حد مانده‌ام. مادرم نگران شده... 

بعد اینهمه خواستن و نتوانستن، تو بخواه این بار واقعا بلند شوم.. تو بخواه.. تو خاطرت خواستنی‌ست.. صدایت شنیدنی‌ست... تو بخواه این بار تا انتهای راه بدوم..

  • ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۴
  • ماهان (ف.چ)

انگار در تو فرو‌ رفته‌ام. در تو حل شده‌ام. در تو عدم شده‌ام و من را چه کار با کسی که فکر می‌کند تو به قدر کافی برای حلال بودن بزرگ نیستی. آنقدر در تو گم شده‌ام که وقتی گلویم به کلمات مرتعش می‌شوند و صدای تو از حلقم بیرون نمی‌آید، با خودم به بحران می‌خورم. از خودم عصبانی می‌شوم. از خودم می‌گریزم و نمی‌شود..


با تمام آنچه این دو سال، من را از عرش با همان پس‌گردنی سخت پایین انداخت، هنوز از من دور نیستی؛ دست‌نیافتنی نیستی. دستم را دراز کردم و در آن تاریکی وحشت‌افزا دستم را گرفتی. من پیِ هیچ دست دراز کرده بودم عزیز! اما تو...


آه سیدمرتضای این قرنِ تنهایی! مگر تو باز برایم بنویسی امام چه بود و پیغمبر یعنی چه! مگر تو باز برایم بگویی چیزی نمانده این تمدن از درون ریشه‌کن شود، «و لو کره المشرکون»! من حرف‌های تو را باور می‌کنم... مگر تو باز برایِ منی که اینجای مأیوس زندگی ایستاده، بگویی سرنوشت محتوم نظام نهیلیسمی چیست! بگویی، که وقتی پایه‌های پوشالی این تبختر لرزید، وقتی کرم‌ها از سیب سیاه بیرون ریختند، وقتی با آخرین بمب خودساخته، این تمدن انسان‌فروشِ حیوان‌ساز نابود شد، همگان را تعجب بردارد و من را، که از تو آیه آیه وحی خدا شنیده‌ام، آرامش اطمینان. بین این خودباختگان که هنوز، برای اثبات روشنفکری، «راسل» زیر بغل می‌زنند و برایم از معنای «ابر قدرت» می‌گویند، تو بیا رسول واقعی این آشفتگی باش، بگو که دروغ است، بگو که این توهم حق نیست که با ماست، بیا بگو که حق هست و تو حق را دیدی! من که می‌دانم حق هست... بیا این جماعت بفهمان من آدم له شدن بین چرخ‌دنده‌های انقلاب صنعتی نیستم.. بیا بگویشان ابایی ندارم تف بیندازم توی صورت آن تفکر پوچ و تمدنشان را بین مشت‌هایم مچاله کنم.. بیا بگو این حرف‌ها اوج‌گیری متوهمی نیست که از سر ضعف فریاد می‌کشد. بیا بگو که من راست می‌گویم... بیا بگو ابرقدرت یعنی ما! بیا بگو که حتی جهان چقدر کوچک‌تر از آن است برای مسخر اراده ما شدن.. تو تنها می‌فهمی که این حرف‌ها فقط شور نیست! تو تنها می‌فهمی که سنگ‌های با اراده، به بمب‌های ترسو غالبند. تو تنها می‌فهمی در من چه جهاااانی‌ست، آه سیدمرتضا، در من چه جهانی‌ست.. بیا باز، این بار در سوره برای من بنویس. برای دختر خسران‌زده‌ای در آستانه هجده سالگی، که این شب‌ها باید خوابت را ببیند.. بیا باز، این بار برای من بنویس. من به تو می‌گویم چشم. تو به شعرهای شاملو بگو «معر». نامردم اگر دم بزنم. فقط بیا و برایم بنویس آنجای زمان که چرخش کائنات در عاشورا توقف کرد، حسین در گوش سدرة المنتهای صدر تو چه نجوا کرد؟ سیدمرتضا! بیا تکرارش کن زیر گوش بیدارترین رؤیاهایم، مگر بتوانم از خودم بگریزم.. مگر بتوانم تا نهایت این جهان پوچ بی او را، یک‌شبه بدوم و صبح فردا به کربلا برسم. آنجا که تو منتظرم ایستاده‌ای. جهان منتظرم ایستاده. هم‌آنجا که موسم اثبات عهد است و همین هفت‍اسمان کوچک، باید نظاره‌گر مشت‌های ما باشد که بشر را چگونه آزاد می‌کنند. سیدمرتضا! جز تو چه کسی می‌فهمد که من راست می‌گویم؟ که این‌ها عقده‌گشایی از سر ضعف نیست! «معر» نیست. «قصه» نیست.. های سیدمرتضی، بیا می به حلق تشنه‌ام بریز.. کم مانده از خفگی فریادهای بی‌ثمر بمیرم..


یا لااقل بیا با هم فریاد بزنیم.. حتی با همان گلودرد روزهای آخرت..



+ ...


  • ۲۳ دی ۹۵ ، ۰۱:۴۳
  • ماهان (ف.چ)
می‌خواستم این را با ضمیر سوم شخص بنویسم، راجع به تو، برای خودم. برای آدم‌ها. اما ناگهان که دستم به این دکمه‌ها رفت، «تو» نقشِ این جملات شدی و دستِ من نبود. پس سلام.


قطعا مرا به حق می‌شناسی. از خودم بهتر، چرا که برخلاف آنچه تحریف‌کنندگان سعی در تلقینِ آن دارند، تو شهیدی. پس می‌دانی که در جمع آن‌ها که باید، نمی‌پذیرندم و من - به تبع آن می‌دانی - اهل انکار واقعیت، برای اثبات عقیده نیستم. حق خودش چرایی بودنش را توضیح می‌دهد اگر چشم‌هایمان را باز کنیم.

تو از لحظه به دنیا آمدنت، تا لحظه‌ای که گفتی :«زمستان شکست*» و رفتی، برای من یکپارچه بوده‌ای. چه کسی از آن‌ها که به اصطلاح در جبهه من هستند، تو را اینگونه دوست دارند؟ تو از همان «کامران آوینی» بودنت در دانشکده هنرهای زیبا، تا همین مرتضای آوینیِ قطعه بیست و نهِ بهشت زهرا که مزارش تازه سایه هم ندارد و سنگ کنار مزارش روزهای تابستان ار فرط داغی جای خوبی برای نشستن نیست، برای من یکپارچه بوده‌ای. از کامرانِ فروغ‌خوان، تا مرتضای شیفه روح‌الله.

مشکل ما از ابتدا آن بوده که برای اثبات خودمان از زندگی آن‌هایی که به سمتِ حرف‌های ما تغییر کرده‌اند نوشته‌ایم و افسانه‌ها پرداخته‌ایم و داستانِ شب گفته‌ایم. وقایع را در آن چارچوبی کشانده‌ایم که خواسته‌ایم، و همین است که اینگونه ما را دور انداخته‌اند که البته باکی نیست از دور بودن، باک از وظایف روی دوش مانده است که کم‌کم - اگر انصاف بدهیم - دارد نفس می‌بُرد.

تو برای من یکپارچه بوده‌ای. من تغییر تو را در جمله نمی‌گنجانم که بگویند مرتضایی که ساخته‌ام با مرتضای واقعی فرق می‌کند. من سیر تغییر تو را در درون خودم روزی هزار بار دنبال می‌کنم و به جایی می‌رسم که هستی. که باید باشی. که اگر سعی در به جمله کشاندنِ پروانگی تو باشد، آنگاه می‌شود لحظه به لحظه پروانه شدنت را روی یک فیلم عکاسی ثبت کرد و کنارِ معکوس فیلم گذاشت، آنجا که کسی از پروانگی به پیله بازبرمی‌گردد. و این هردو، فیلم‌هایی هستند که می‌شود آن‌ها را تماشا کرد. ما، خودمانیم که خودمان را در میزانِ قیاس‌های نابرابر قرار می‌دهیم. آنجا که آدم‌ها به دنبال تماشای یک داستانند، چه فرقی می‌کند، تبدیل پیله به پروانه، یا تبدیل پروانه به پیله. اصلا از کجا، چه کسی منکر این حقیقت است که حتی مفهوم پیله و پروانه در نظر آدم‌ها نسبی‌‌ست؟

تو از یک جایی به دنیای ما آمدی، و وقتی زندگیت را با سنجه حق می‌سنجیم، تو به حق، پروانه‌ای. راستی سید، دقت کرده بودی به پروانه؟ پروا، نِه. یعنی کسی که او را پروایی از هیچ چیز نیست. یعنی کسی که پروا را به گوشه‌ای نهاده و می‌رود. و تو رفتی، و یک جا رفتنت به بی نهایت پیوست. وآنجا، لازم نیست به قطع فکه بوده باشد. بلکه فکه هم‌آنجا بود که این رفتن، به چشم‌های ما آمد.

تو برای من همین هستی که هستی. از همان ابتدا تا فکه. از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاهِ تهران تا فکه. برای همین است که پیله گشودنِ تو، مثل به پیله بازگشتنِ دیگران نیست، که چون من پروانگی تو را با حق سنجیده‌ام، پس برای کسی که با حق غریبه است، نمی‌شود تو را شرح داد. که چون من پروانگی تو را با حق سنجیده‌ام و درک این پروانگی برای زندگی من کافی‌ست...

سیدمرتضی!  آدمی به طولِ چشم فروبستنی در می‌یابد که بیش از همه چیز محتاج شانه‌ایست و محتاج آغوشی، و نه آن احتیاج که ارضایی برای آن باشد. احتیاجی عمیق، احتیاجی برای همیشه، به وسعت زمان. چشم فروبستم و دانستم این دردهای به خون نشسته، جز به آغوشی درمان نمی‌پذیرند.

سیدمرتضی! این مسیر طولانی‌ست و ضمیر کذاییِ «من»، از ادامه آن ناتوان. من برای کسانی که از «پروا» می‌ترسند و به لانه‌های حقیر امنشان راضیند، از کجا و از کدام گوشه وسیعِ آنچه می‌دانی بگویم؟ من در این روزهای غریبِ سختِ طاقت‌فرسا، ...
می‌دانی؟ من هنوز نیاموخته‌ام بی فکر به آنکه چه خواهد شد فریاد بزنم. من هنوز در قید معادلات گیر افتاده‌ام. من هنوز نمی‌توانم بپذیرم پس از پاره شدن حنجره‌ام، حتی یک نفر هم به سویم سر برنگرداند. سیدمرتضی! این روزهایِ سخت، «آنچه باید بشوم» را گم کرده‌ام، و هرچقدررر سیر پروانگیت را تماشا می‌کنم روزنه‌ای به روزهایم باز نمی‌شود. تکه گم شده این فیلم کجاست؟ ما، راهِ رسیدن به کربلایی که همینجاست را گم کرده‌ایم، و چه کسی جز تو این جمله را می‌فهمد؟


سیدمرتضی! تو را به آن علی که «لا یدرکه الأبصار» قسم، از سختی این روزهایمان باز و باز بگو، و گرچه می‌دانند، تو در مقامِ واسطه، باز و باز بگو...


* بخشی از شعر «مرگ نازلی» از احمد شاملو. نازلی جایگزینی‌ست برای «وارطان»، هم‌بند(؟) شاملو، در روزگار خفقان.
  • ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۷
  • ماهان (ف.چ)

می‌گه: اگه قرار عمری که آدما توش عاشقن رو حساب کنیم، چار پنج سال بیشتر نیست...

می‌گه: چه بد! نمی‌شه بیشتر باشه؟!

می‌گه: نه!


می‌گم: چرا. می‌شه. یهو آدم از پونزده شونزده سالگی عاشق می‌شه، تااااا... تا نداره. مثه بهشت که تا نداره. مثه جهنم که تا نداره. مثه خدا که تا نداره. مثه ابد. برا همینه که عاشقا نمی‌میرن...


می‌گه: می‌شه مثال زمینی بزنین؟!


می‌گم: مصن من و آسدمرتضی... البت آسدمرتضی اینجا نیست! اگه بود که منو پیدا نمی‌کردین تو حالت عادی...


سکوت می‌کنه.


زهرا پی ام می‌ده: برات نماز خوندم. فکه. خسته بودم. اما یادم اومدی، نتونستم بگذرم. یعنی تو یادم نیومدیا... اول سید مرتضی یادم اومد... پشت بندش تو یادم اومدی... نتونستم بگذرم...


فرزانه پی ام می‌ده: سال تحویل به جات به سد مرتضی درد و دل کردم... به جات باش حرف زدم...


می‌بینی آسدمرتضی؟! اسم تو که میاد یاد من می‌افتن! اون یارو بیچاره، لابد فکر کرده من دوست پسر دارم. دوست پسر سید هم تازه...! طفلی نمی‌دونه اولین باری که از نزدیک دیدمت، لااقل بیست سال بود که اون زیر خوابیده بودی... چشات سید... چشات... چشات از توی عکسم آدمو دیوونه می‌کنه... چقدر زنده‌ای تو... چقدر از همه زنده‌ها زنده‌تری... منو باش که وقتی بعد اون حال و هوا و رسیدن به نفس «یا ایتها النفس المطمئنه» و واسطه کردن تو و باز عهد شکستن، خواستم قیدتو بزنم... صدات سید... صدات... زهرا خودش ندونست اینکه از اسم تو به اسم من رسید، اون نمازی که به نیتم تو فکه خوند، خودش ندونست چه با من کرد... تو اما می‌دونی... چی می‌خوای بهم بگی آسد مرتضی؟ چیکار می‌خوای باهام بکنی؟! بازی اینبار چه شکلیه؟! باز می‌خوای ماه رمضونی با دهن روزه از اون سر شهر بکوبم بیام مزارت، خشک و خالی برم؟! آهاااااای... چیکارم داری آخه... آرومم چرا نمی‌ذاری... خوش دارم فکر کنم می‌خوای منو بکشونی سمتت... من بلند شدم. بینی و بینک؛ به نیت توئم بلند شدم... خودِ خودِ تو... گفتم قربة الی آسد مرتضی و الله اکبر... حکما خودش نمازه این اقامه. این قیام. نمازم که در جریانی... نمیشه شکست... اما تو بگو؛ چیکارم داری آسد مرتضی؟ دوست دارم فکر کنم... آره... آره... دوست دارم فکر کنم دوسم داری که آرومم نمیذاری... دوست دارم فکر کنم عهدی رو که شکستم نشکستی... دوست دارم فکر کنم یه خبرایی هست... آره... آره آسد مرتضی... دوست دارم فکر کنم یه خبرایی هست... زمینیِ زمینی. زیر همین زمینی دیگه. پس حکما عشقتم زمینیه. کاری به آسمون ندارم من. اهلش نیستم. رنگ و بوشم بلد نیستم. سواد چرخیدن تو باغ و بستاناشم ندارم. اما تو رو بلدم. تو رو حس می‌کنم. پس حکما تو رویِ زمینی که هستی... اینم عشق زمینی. الان بیست و دو ساله که نیستی. یعنی بیست روز دیگه میشه بیست و دو سال. یارو بیچاره فکر کرد من دوست پسر دارم... چند سال قبل اومدنم رفتی؟! هفتاد و دو... هفتاد و هفت... شیش سال. بیخیال... قرار بعدیمون کجا؟!


+ هنوز خیلی مونده تا دنیا، امثال آوینی رو بشناسه... | زنگ هنر - حامد زمانی

  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۸
  • ماهان (ف.چ)
1.
من اصلا حرفی نداشتم بزنم. یکی - دو ماه هم بود حتی نرفته بودم بنشینم کنارش، مثل عزیز از دست داده‌ها مچاله شوم بالای سرش و زار زار گریه کنم و گله که صدایِ گریه‌ام بلند بشود مثل مردها. مردها... مردها! مردها؟! خودش خواست با من حرف بزند. حالا به من می‌خواهی بگو متوهم، متهجر، هر چی. می‌توانی فکر کنی بیکارم که بنشینم از اتفاقی که خواهی نخواهی پیش می‌آمده داستان ببافم و نشانه‌هایی که اصلا نشانه نیستند و صرفا جبری هستند که باید بشوند را وصل می‌کنم به هم که اشک خودم را در بیاورم. حق داری. اما او خواست با من حرف بزند. من هم دلگیر بودم ها. یک زمانی آنقدر پاپیچش شده بودم و جواب نداده بود، انقدر پی‌اش رفته بودم و خودش را با اکراه کنار کشیده بود انگار که نجسم. که هستم هم اما به او چه دخلی داشت؟! وقتی می‌خواستم بروم پی‌اش تا سه روز قبل و بعدش حرمت نگه می‌داشتم اندازه وسعم. پس تا حدودی که دستم می‌رسیده پاک بوده‌ام. پس به او چه دخلی داشته نجاستم؟! دلگیر بودم. پس حکما حرفی هم بین ما نمانده بود. حالا هم که حالی نمانده برایِ گریه و من از بساطِ روضه فراری‌ام حرفی نمانده. او خواست با من حرف بزند؛ فقط همین. من هم نمی‌دانم چطور شد... گیرِ دلم را به هر زحمتی بود تا حدودی باز کردم، که فقط بتوانم مثلِ آدم‌های کمی دلگیر بنشینم رو به رویش و فرصت بدهم ناز بکشد. یک شورِ کوچکی هم بود؛ یک جشن کوچکی هم بود در لایه‌های هزارم به بعدِ دلم، که قرار است ناز بکشد، بقیه گیر را وا کند، دوباره بشویم مثل قبل. عاشق و معشوق. شمع و پروانه. که باز برایش گله بکنم، که باز برایش حرمت نگه دارم، که باز برایش بخندم، که باز برایش از دنیا دل بکنم، که باز برایش پر وا کنم، که باز برایش بمیرم... با خودم حق کوچکی هم می‌دادم به او. انصافا سر تر بود دیگر. محبوب او بود! حق داشت حرف نزند... اصلا بیخیاااااااالِ این دلگیری‌های مفت و این نازها و اداها! می‌خواست حرف بزند با من!!!! این بیچاره‌دل خودش هم می‌دانست که حق هم با خودش باشد، آنقدر جان می‌دهد پایِ آهنگِ صدایِ او، که سرِ آخر یک بهانه پدر و مادر دار که انگار راست باشد، جور می‌کند که باز بی شال و کلاه و بی سر و پا زودتر از موعد برود سرِ قرار. من رفته بودم آن یک ذره گیرِ دلم را باز کند... خدا لعنت کند این دل را... اصلا همان وقتی که داشتم بی کفش و بی هیچ می‌رفتم پی‌اش گره را باز شده می‌دیدم از بس خودم را به او باخته بودم... من داشتم می‌رفتم نازم را بکشد... بغلم کند... خدا لعنت کند این دلِ لامذهب را... زدم زیرِ دلگیری... نازت را چند بخرم؟! نرسیده به پیچِ بازار مفت می‌فروشند! برو حاجی... برو... ما را سیاه نکن...! من داشتم می‌رفتم نه برایِ اینکه نازم را بکشد... نه که بغلم کند... دلم تنگ شده بود... همین...



2.

«خوبی»؟
«آره».

مجبورم. می‌فهمی؟ تو حرف دل فهم نیستی که بگویمت چه حالی‌ام. اگر بودی نمی‌پرسیدی. یک خیره به پنجره که هر دقیقه دست می‌کشد به چشم‌هاش و دست‌هاش می‌لرزند و پاهاش نمی‌آیند و مدام دنبال این است که سر ببرد به محل برخورد دو تا دیوار و زار بزند، چه حالی می‎‌تواند داشته باشد؟! هان؟!


3.

من خودم با سر رفتم دنبال حجتی که نمی‌خواست بر من تمام شود. می‌خواست مهلت بدهد چندی به من... شاید هم می‌خواست لااقل این دو روز را خوش بگذرانم... من خودم با سر رفتم دنبال حجت که بر من تمام شود. که بعد، بیش از پیش به سرگردانی‌ام ادامه بدهم...


4.

ننشین اینجا برایِ من روضه بخوان. اصلِ این حرف روضه نیست. تهِ این گریه‌های آبکی می‌رسد به قهقهه. باور نمی‌کنی بیا چند لحظه‌ای با ما باش. پس نه خودت را خسته کن، نه من را. حالِ روضه ندارم. حال دعا ندارم که به حال تحبس الدعایی ما، دعا کردن آب در هاون کوبیدن است. پشت این گریه‌ها حالِ خوشی نیست. تحریک احساسات است. تو هم نناز به خودت که نفسِ گرمی داری. این مردم داستان بافتن از مصیبت را خوب بلدند. اما فقط همین را. در حد همان چند دقیقه گریه و شیون و گاها خود زنی و ناله!!!! اما عروسی‌شان را ساعتِ بعدِ گریه نگیرند، از فردا دیرتر نمی‌گیرند. پس نه خودت را خسته کن، نه من را. نه باور کن گریه‌های اینها را. نه برای لحظه‌ای مرتکب شو این اشتباه را که تا به حال کسی با این گریه‌ها به راهی رفته باشد، به جایی رسیده باشد، کسی را دیده باشد... نکن!


5.

قهرمان قصه تا جایی قهرمان است که نیرو در بدن دارد و توان در بازو. کشته‌ها قهرمان نمی‌شوند. این چیزی‌ست که نه تو می‌فهمی نه پا منبری‌هات. می‌خواهید از صرفِ مردنِ یک نفر، از استخوان های یک نفر، از چشم به راهی مادرها قهرمان در بیاورید. نمی‌شود. نمی‌شود. نمی‌شود.


6.

تقصیر تو هم نیست ها! مردم بدشان هم نمی‌آید به اسم کسی روضه بخوانی که به دردهای خودشان گریه کنند. باور نمی‌کنی امتحان کن. یک شب به اسم مجلس روضه، مجلس عشق بگذار. از جوانه‌هایی بگو که بعدِ بریده شدنِ سرها هنوز در اعماق ذهن‌هایشان سبز مانده‌اند. از زمزمه‌های شبانه‌ بگو. یک شب به اسم مجلس روضه، مجلس عشق بگذار. از زمانی بگو که دل عاقل بشود، عقل دیوانه؛ بعد برسند به مرز جنون، بزنند هم را بکشند که از کلِ کلِ کلِ هستی آدم یک او بماند و او.

لازم نیست قسم بخورم، خودت می‌بینی که فردا کسی نمی‌آید.
گریه کردن و انداختن صدا در سینه و ناله زدن، آسانتر است از تحمل دلهره‌ای که بعدِ این حرف‌ها لهو و لعب دنیا را سخت می‌کند به آدم... خدا را خوش می‌آید با بندگان خدا این کارها را بکنی؟!!!



7.

رفته بودم چون دلم تنگ بود...
همین.
کربلا همین بغل بود.
رفته بودم با او حرف بزنم؛ بلکه از دلم در بیاورد، بار ببندیم، برویم همین کربلایِ بغل...
دلم آرام که نمی‌گرفت!
گفته بود بیا حرف بزنیم؛ رفتم. هی منتظر شدم... هی منتظر شدم... هی سر کج کردم... نشستم... پا شدم... لب گزیدم... گریه کردم... خندیدم... خودم را به آن راه زدم... هر چه ادا بلد بود این تن، در آوردم... دلم داشت خودش را می‌کشت که یعنی: صداش...
خودم را زدم به نشنیدن. گفتم اینبار دیگر او باید بگوید. اصلا دلم هم گرفته. بگوید هم جواب نمی‌دهم. هی منتظر شدم... هی منتظر شدم... هی نگاه کردم تویِ چشم‌هاش که نگاه نمی‌کرد توی چشم‌هام. هی منتظر شدم... هی نفسِ عمیق کشیدم... هی دست‌هام لرزید... دیدها. نگفت. دست دراز کردم دستش را بگیرم، پس کشید. به حرف آمدم. با همه اضطرابی که آدم از اول تجربه کرده بود گفتم: چیزی نمی‌گویی؟ نگفت. من مانده بودم مبهوت. مردِ روزهای سخت، باید هم نرم نشود با اضطرار صدایِ من. باید هم... و ناگهان از خودم رفتم از قامتِ مردانگی‌اش... تمام شد... بعدِ بیداری نبود...


8.

تو به من بگو متوهم. داستان سرا. خودش به من گفت! خودِ خودِ خودش... گفت بیا با هم حرف بزنیم. من هم دلگیر بودم‌ها. اما نفهمیدم چه شد که رفتـَ...
هان!
دلم تنگ شده بود...


9.

من از تمامتان بریدم همان وقتی که بالایِ آن تپه با حالِ نزار زمین خورده بودم و هیچ کدامتان زیر بغلم را نگرفت که بلندم کند...


10.

من هم دوست داشتم احوالِ خوشِ زندگیم موقعِ خنده باشد.
شما نگذاشتید.
خوشی و ناخوشی‌م یکی شد به برکت وجودتان...
هااااای با وفاها...
از شما هم دیدم...


11.

من دیگر ابدا بر نمی‌گردم... حتی اگر به بالِ تمام کبوترهای دنیا نامه ببندی که می‌خواهی با من حرف بزنی...


12.

می‌گویند ندانستن عذر موجهی‌ست...
رفتم که بفهمم که همان عذر را هم کفِ دستِ خالی‌ام نداشته باشم...


13.

باشد سید مرتضی...
باشد...
رها کردی که رها کنمت...
دیگر نمی‌خواهی رفیق باشیم.
حق هم داری.
دارم دو دستی حق را به تو می‌دهم تااااااااا ابد...
بیا این لحظه‌های آخر بخندیم...
گرچه دلِ من هنووووز تنگِ صدایت است، تو که حرف نزدی با معرفت...
اما باید این لحظه‌های آخر بخندیم...
بخندیم که دنیا خاطره آخرمان را با خنده به ذهن بسپارد. دو روز دیگر برچسب متهجر می‌زنند به‌مان. اصولِ کار بلدهایِ روح اینها می‌گوید گریه خوب نیست! پس بیا بخندیم هرچند هنوز چیزی نگفته‌ای... هرچند دلم صدایت را می‌خواهد... اما بیا یک اینبار به زمزمه‌های تو فکر کنیم و بخندیم... با صدایت بال در بیاوریم و بخندیم... به کربلا فکر کنیم و بخندیم... به جاماندگی من، به اینکه می‌خواهم بروم پیِ زندگیم و یادِ تو هم نیفتم، به این خاک‌ها، به شکوفه‌هایی قرار است تا ابد در ذهنم بپژمرند تا تهِ باغ، به پاییز، به این همیشه نرسیدن‌ها، همیشه نبودن‌ها، به بی‌صاحبی من، به رویِ دست ماندن من، به تمام اینها بخندیم... بیا بخندیم و از هم خداحافظی کنیم... نخواستی رفیقت باشم رفیق... بیا برایِ آخرین بار همبال شویم، تا آخرین اوجی که از بالاش این تپه کوتاه معلوم باشد برویم، بعد تو برو تا او و من در نهایتی که یک داستان می‌تواند خوب تمام شود، با سرررر بخورم زمین و از هم بپاشم...
نخواستی همسفر باشیم... رفیق باشیم... باشد رفیق... بیا بخندیم و خداحافظی کنیم...


14.

من همیشه وقتِ خداحافظی بدحال بوده‌ام.
دارم از تو و مقصدت، از خاک و خونت، از عشقت، خداحافظی می‌کنم...
دارم می‌روم «فی طغیانهم یعمهون» بشوم...
خداحافظ رفیق...
فقط،
این هم بماند بینِ خودمان،
که به دادِ بدحالی دلم
نرسیدی ها...


15.

یادم
تو را
فراموووو...ش...
  • ۲۶ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۰
  • ماهان (ف.چ)

لابد الان آ سِد مرتضی می گوید:

قرارمان نبود از این حرف ها بزنی ها...

 

من هم می گویم، بنده غلط بکنم قرار و مدار بگذارم با شما وسط سیر الی الله تان...

قرار ها از مدار خارجند... قرار ها هم از مدار ها... هم ما با شما قراری نداشتیم، هم بی شما قرار نداشتیم... ماندیم وسط میدان، بجنگیم؟! برقصیم؟! چه کنیم آخر...؟!

  • ۰۹ تیر ۹۴ ، ۱۶:۰۴
  • ماهان (ف.چ)