خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۶ مطلب با موضوع «رفیق.» ثبت شده است

همیشه گفته‌اند رفاقتِ دو نفر یک‌دنده به جایی نمی‌رسد. رفاقت دو نفر مغرور هم. رفاقت دو نفر مثل من و تو که روی دور لج برویم، از هیچ چیز کوتاه نمی‌آییم؛ به خودت نمی‌گویم که چون همیشه از حرف زدن با عزیزازدست‌داده‌ها ترسیده‌ام؛ همیشه کلمات آمده‌اند نوک زبانم و، نشده‌اند که جاری شوند برای دل‌داری دادن به عزاداری، یا همدردی با کسی که روزگارِ این روزهاش، بنا گذاشته بر مچاله کردنش. به خودت نمی‌گویم، اما اینجا برایت می‌نویسم، چون مثل تو عزادارم. چون حالمان را می‌فهمم. چون ما تنهاییم، در مصیب‌زده‌ترین جایِ جهانِ بی او، و با خود پتیاره‌مان تنها مانده‌ایم؛ پس حالمان را می‌فهمم. اینجا برایت می‌نویسم که این روزها تمام می‌شوند فاطمه. این روزها باید تمام شوند و این روزها که عصر احتمال است، این روزها که هر لحظه از جنگ با شک برمیگردیم، اما لااقل این را ایمان داریم، که او می‌آید. می‌آید. می‌آید. حالا ریزه‌های دلت را از زمین جمع کن و بندازشان دنباله‌ی دانه‌های تسبیحی، و روزی هزارهزار و صد بار، اندازه دانه‌های تسبیح و تکه‌های دلت، زیر لب بگو که «می‌آید». باز اگر این بغضی که می‌دانی و می‌دانم گلویت را گرفت و «می‌آید»ها به سر رسیده‌ بودند، رفاقت کن و تکه‌های دل من را هم بنداز دنباله‌ی تکه‌های دلت توی نخ تسبیحی، روزی هزارهزارهزارهزار و‌ صد بار زیر لب بگو:


«می‌آید».



+ قسم به چشم‌های مضطربت؛ این هم قسم بزرگم...


+ من به چشم‌های بی‌قرار تو

قول می‌دهم

ریشه‌های ما به آب

شاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد؛


ما دوباره سبز می‌شویم...

| #قیصر..

  • ۲۰ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۴
  • ماهان (ف.چ)

۱. به فاطمه می‌گم: کاش حداقل پولدار بودیم، روزی دوتا هایپ می‌خوردیم، خوابمون نمی‌برد. 


۲. دارم یاد می‌گیرم با خودم کنار آمدن را!


۳. فکر می‌کنم جسم در عالم حقیقت، حقی بر محدود کردن روح ندارد. بر همین اساس است که می‌گویم وقتی یک حرکت روحی و درونی شکل می‌گیرد، جسم است که باید بی هیچ چون و چرایی از روح تبعیت کند؛ جسم نمی‌تواند تعیین تکلیف کند که در طول راه برای رفع خستگی من بخواب. بنابراین نمی‌تواند برای جلب توجه آسیبی از بی خواب و خوراکی به خود بپذیرد. پس روح می‌تواند این حق را به خودش بدهد که برای باور عمیقی، بی وقفه کار کند. قوانین حاکمِ فیزیکی را، مانیفست درونی آدم‌ها تغییر می‌دهد. پس نسخه‌های روزی شش ساعت خواب را هم. 


۴. با خود کنار آمدن، علی‌الظاهر و در علم(!) روانشناسی امروز، مهارت بزرگی‌ست. به ما می‌گویند باید با آنچه که هستید کنار بیایید. خودتان را با ویژگی‌های خودتان بپذیرید. اگر حتی خطایی مرتکب شدید، آن خطا ارزش ماندن و محاسبه و سرزنش خود را ندارد. ... این رویه لااقل برای من اول ابتذال است.


۵. بعضا پیران طریقت هم که معتقد به حکمت عملی هستند!



۶. من تفسیر دیگری دارم! با همان قانون عمل و عکس‌العمل خودتان، که سرش قسم می‌خورید و به اعتمادش در و دیوار اتاقتان را پر از نمودهای مختلف آرزوهایتان کرده‌اید. و آن اینکه سرتان را بزنید به دیوار، درد می‌گیرد! باور ندارید امتحان کنید. 



۷. قهر او هم از مهرش می‌آید؛ اما قهر را دارد. جهنم را دارد. و باور کنید وزن آیات قرآن یکی‌ست. کتاب خدا را تحریف نکنید. به هیچ بهانه‌ای. 



۸. فاتقوا النار التی وقودها الناس...



۹ . قل یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ...



۱۰. روحی قلبی لدیک، صلی‌الله علیک، یا اباعبدالله...



۱۱. مگه یادم میره آقا؟ که از مادر چه شب‌هایی/ حسین جانم، حسین جانم، شنیدم جای لالایی... | #حامد_زمانی - #رفیقم_حسین



۱۲. من همین خدا را دوست دارم. خدای مقتدر بزرگی که در نگاه رحیمش، آنکه می‌داند با آنکه نمی‌داند برابر نیست. خدای مقتدری که دنیایش جنگل نیست. قانون دارد و قوانینش لازم‌الاجراست. 



۱۳. باید خودکشی کنم که تنم را بنده روح کنم. وقت برای خوابیدن و موج‌سواری بر تحولات ناشی از بالا‌پایین شدن هورمون‌ها را ندارم. دیر کنیم رزق را تقسیم کرده‌اند و تمام شده...



۱۴. دارم از لابلای کنکور برای خودم شیوه‌نامه خودسازی در می‌آورم. 



۱۵. 

دوسِت داشتمو

دارمو

خواهم داشت... | #همان




۱۶. فکر می‌کنم اگر پسر بودم لحظه‌ای برای رفتن تردید نمی‌کردم. بعد یقه می‌گیرم از خودم که تفاوت از رؤیا تا عمل بسیار است... حالا که نیستی و باید رؤیای چپیه عراقی ببافی، یا حداکثر توی خانه سرش کنی...



۱۷. من چیزی از بعدش نمی‌دانم فاطمه. فقط می‌دانم داستان ما به اینجا ختم نمی‌شود. ما ادامه داریم. مثل جهاد. مثل جهادِ عماد. مثل عماد. مثل سیدحسن. مثل کربلا و عاشورا و مارون‌الرأس و ضاحیه. همین کافی‌ست برای من و تو که مدام دلشوره به سر رسیدن داریم. همین که حتی اگر بمیریم، خونمان از گهواره‌های کودکی دیگر خواهد جوشید. 


  • ۲۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۵
  • ماهان (ف.چ)
بهتر است با این بخوانی.



تو هم مثل من خسته بودی. من و تو همان‌هایی بودیم که پشت نیمکت‌ها جا نمی‌گرفتیم، اما تو جرئت داشتی. من ده سال از ترسِ آبرو، از ترسِ تحقیر، مشق‌هایم را کم و بیش نوشته بودم و لباس فرمم را با خط اتو، اتو کشیده بودم و تا جایی که بلد بوده‌ام آرام نشسته‌ام سر کلاس. حالا بماند آن‌هایی که تا می‌شده دو دره کرده‌ام به بهانه شیطنت‌های مختلف که اسمش را می‌گذاشتیم فعالیت فرهنگی! هی سرِ کلاس خودم را می‌زدم که بچه! ساکت! تو از همه بیشتر شاهد آن لحظه‌هایی بوده‌ای که از فرطِ فشارِ زندانی شدن پشت آن نیمکت‌ها، خودم خودم را بغل‌ کرده‌ام، سرم را فرو برده‌ام و تا جایی که زورِ دست‌هام می‌رسیده خودم را سفت در آغوش گرفته‌ام. بعدها تو را بغل می‌کردم. دست‌هام را که آنقدرها هم جان ندارد - خودت هم می‌دانی - مشت می‌کردم و می‌کوبیدم به بازویت. حالم بد بود فاطمه! مثل حال تو که بد بود. اما تو هیچ وقت دست‌هات را مشت نکردی که بکوبی به بازویم. تو بیشتر در آغوش گرفتی.

بعد دیگر مشق‌هایمان را با هم نمی‌نوشتیم. سرِ کلاس گوش به هیچ کس نمی‌دادیم و یادگاری‌اش جزوه نداشته درس ضریب چهارِ منی‌ست که تا قبلِ تو جزوه‌هایم را با چهار رنگ خودکار می‌نوشتم.

فاطمه؛ ما هیچ جا، جا نمی‌شدیم. حتی بین بچه‌های خودمان... که حکما آن اواخر تنها می‌نشستیم وسط حیاط و ناهار می‌خوردیم. خیره می‌شدیم توی چشم‌های هم که آفتاب از نگاهِ کسی که روبروی خورشید نشسته بود، منعکس شود تویِ نگاه دیگری.

تو هم بندِ منی. هم پیله‌ای من. همراه و همسفرِ منی در راه خطرناکِ خطرآفرینِ سختی که اگر در آن قدم گذاشتی، خبط و خطایی که به هیچ جایِ دیگران بر نمی‌خورد تو را از عرشِ طی طریق، با سر به زمین سرد می‌کوبد، به حکمِ ارتفاع. و ما - من و تو - این خطر را پذیرفتیم و تا امروز، من دردِ آن زمین خوردن را به خاطرِ همان داستانی که می‌دانی چشیده‌ام...

رفیق! تو همان کسی بودی که قول و قرارهای نگفته را از چشم‌های من می‌خواندی و من همان کسی بودم که قول و قرارهای نگفته را از چشم‌های تو می‌خواندم. قول و قرارهایِ نگفته‌ای که تا وقتی دوتامان هستیم، نگفته می‌ماند.

قاعده‌اش این است حالا که فردا به دنیا آمده‌ای، جدای ماهِ مبارک، یک خرسِ بزرگ بخرم برای کسی که رفیق صمیمی‌ست، که صورتی باشد؛ بعد با نامه فدایت شوم، آماده نگه دارم که بعدِ رمضان برویم کافه‌ای، جایی، تولدت را با فلان چیز گلاسه مبارک کنیم. اما خب، قصه اینطوری می‌شود که دو تا دختر پیدا می‌شوند که از خرسِ بزرگ صورتی و قربان چشم و ابرو رفتن خوششان نمی‌آید.

فردا که تو وارد هفده سالگی می‌شوی، چهار ماه و بیست روز از هفده سالگی من گذشته است. پس حکما اینجایی که دوتایی ایستاده‌ایم، تو چهار ماه و بیست روز از من پیش‌تری. آخرش یک جایی این چهار ماه و بیست روز را جبران می‌کنم رفیق...

جالبش اینجاست که شبِ تولدت، دلِ من حسابی گرفته و دلِ تو هم حسابی گرفته. دوتامان اگرچه سرهایمان را بالا آورده‌ایم و می‌خندیم؛ اما می‌دانیم که بعدِ این شب‌های قشنگ جنگ‌های بزرگ برپاست. این جایِ مهم زندگی‌مان سردرگم شده‌ایم، مثل همه زندگیمان که شبیه باقی نبود. حالا هم انگار نمی‌خواهیم بپذیریم کلاس‌های تست را. راه را نمی‌دانیم چون راهِ خلافِ عرف را راه می‌دانیم و حالا بلد نیستیم چطور باید بایستیم و حرفمان را بزنیم و زیر بار زور نرویم. هر روز هم - القصه - کسی پیدایش می‌شود که این سردرگمی را یادمان بیاورد...

رفیق...
رفیق...
رفیق...

دلِ تو هم مثل دلِ من حسابی از این دنیا پر است. من معتقدم آخرش ما بی بال پرواز می‌کنیم، همانطور که بی بال پشت آن میزها جا نگرفتیم. امشب شبی‌ست که پا به دنیا می‌گذاری؛ برایِ هفده سالگیت خوشحال نیستم؛ برای تمام لحظه‌های خوب و بدی که با هم و بی هم داشته‌ایم؛ بین تمام غم‌های دلم خوشحالم برای اینکه آمدی تا در دریدن پیله‌های دنیا، رفیق راهِ هم باشیم... دنیا در ذهنِ ما جایی نیست برایِ خوشی‌های بی اصالت؛ دنیا جایی‌ست که ما قرار است از خودمان به خودمان، از خودمان به خدا، از خدا به خلق و بعد برای همیشه تا خدا سفر کنیم...

رفیق...
رفیق...
رفیق..

یک اینبار هم محضِ طبیعی شدنِ ماجرا، قربانِ چشم‌های قشنگت! قربانِ شانه‌هات. قربانِ آغوشِ بزرگت. فدای اسمت... این هم مناسباتمان با باقی آدم‌ها! اما نه رویِ حساب مناسبات آن‌ها؛ که چون رفیق باید قربانِ رفیقش برود...


فاطمه...
کاش اینجا نمانیم.. تو از چشم‌های من خواندی اینجا ماندن چه زجر عظیمی‌ست برایِ پاهایم که ساخته شده‌اند، بروند...

حالا که آمده‌ای،
ملالی نیست جز این دردهایِ معمولی برایِ چشم‌به‌آسمان‌دوختگانِ روی زمین! که من و تو به آن‌ها خو داریم... که درد اصلا ملال نیست برایِ ما! جزء لاینفک زندگی ماست که با هر دم به دنیا می‌آید و با هر بازدم، به دنیا می‌آید...

حالا که آمده‌ای،
مثلِ من خسته‌ای؛ می‌دانم. اما برای پریدن، چاره‌ای نیست جز به دوش کشیدنِ زجرِ عظیم تنهایی، در جایی که آدم‌هاش عشقی به پرواز ندارند...

حالا که آمده‌ای،
رفیق؛ منتظرِ رفتنت هستم... که این عاشقانه‌ترین شکلِ رفاقت بود...

حالا که آمده‌ای،
بیا نگاه کن به چشم‌هام. بگو سهمِ ما سقوط نیست... من حرف‌های تو را خلافِ تمام حرف‌ها، باور می‌کنم...

حالا که آمده‌ای،
بیا مرا در بغل بگیر؛ شانه‌هایم را تکان بده؛ دستم را بگیر و در فصلِ مشترکِ آسمان و زمین، آنجا که ارزش را جز با زمان می‌سنجند، به تماشای آسمان ببر...

حالا که آمده‌ای،
بنشین کنارم... آوازهای نخوانده ما را کدام دهانی جز دهانِ من و تو، باید برای جهان ترجمان باشد؟!

حالا که آمده‌ای،
بیا قول بدهیم در حضورِ گنجشگ و ماه و آسمان، در حضور او، که هرکس رفت دیگری را هم ببرد...

حالا که آمده‌ای،
رفیق؛ منتظر رفتنت هستم... که رفیق از جانِ رفیقش با خبر است... که می‌دانم چقدر بی قراری... و این، عاشقانه‌ترین شکل رفاقت بود...

حالا که آمده‌ای،
بیا زیرِ بالِ شکسته هم را بگیریم، مگر به زورِ رفاقت این راهِ سخت به آسمان ختم شود...

حالا که آمده‌ای،
بیا برایِ رفتنِ هم دعا کنیم... ما کجایمان شبیه آدم‌ها بود که دعاهایمان باشد؟

حالا که آمده‌ای،
نمان؛
برو؛
ما باااااید زنده بمانیم رفیق...


حالا که آمده‌ای،
اگر زودتر از تو رفتم، جزوه‌های نداشته حسابانم پیشِ تو یادگاری؛ جهان را خبر کن، نشان به این نشانِ عشق، که ما هیچ جا جا نمی‌شدیم...

حالا که آمده‌ای رفیق،
بیا به من بگو
که سهم ما
سقوط نیست...


حالا که آمده‌ای،
رخوتِ چایِ بعدازظهر، کنارِ بوسه و آغوشِ محبوب، چشم‌هایت را گرفتارِ رطوبتِ شوقِ وصل نکند؟! ببین! بیرون طوفانِ طوفان است... پنجره‌های بسته خانه‌های آرام، همیشه دروغگو بوده‌اند...

حالا که آمده‌ای،
دعا می‌کنم زووووود بروی.
دعا کن چهار ماه و بیست روز زودتر بروم.
ما کجایمان شبیه باقی بود که دعاهایمان باشد؟


حالا که آمده‌ای،
ملالی نیست جز درد... نه؛ ملالی نیست... درد که اصلا، همزادِ لحظه‌های شکفتنِ ما بود... درد که اصلا تمام زندگی ما بود! درد که اصلا عشقِ ما بود!
ما کجایمان شبیه باقی بود که دردهایمان باشد؟


حالا که آمده‌ای رفیق؛
پیدایت کرده‌ام که آن لحظه که با درد پیله‌هایمان را می‌گشاییم یک جهان را به تماشای پروانگی‌مان بکشانم...

حالا که آمده‌ای،
دعا می‌کنم زود بروی.
دعا کن چهار ماه و بیست روز زودتر بروم.


حالا که آمده‌ای،
پروانگیت پیشاپیش مبارک... که برای رفتن، اول باید آمد...

  • ۲ نظر
  • ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۲۰:۰۰
  • ماهان (ف.چ)

بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید...


#صائب..


+ آخرش رفیق؛ بیا آخر قصه. حل نشدنی‌ترین نامعادله جهان چشمای توئه، بزرگ‌تر از چشمای من. که تو می‌بینی‌م و من نمی‌بینمت. ته‌ش که چی. حالا هی نامعادله خفن حل کنم... ته‌ش چی که یه بارم چشام چشاتو...؟! آره رفیق. قضیه اینه. ما بچه مچه کلاس و صف و درس نیستیم. قبلا هم گفته بودمت. ما رو باید یه لنگه پا وایسوند که از پا درد مرگ بگیریم. ما رو باید روزی هزار دور دورِ ناکجا آباد دووند که خودمونم بالا بیاریم. به جهنم نامعادله دستای پر و خالی. به حضیض اسفل السافلین نامعادله جمع و تنهایی. فقر و‌ ثروت. سیاه و سفید. ارباب و خدمتکار. نامعادله چشمای توئه. که می‌بینه و دیده نمی‌شه...


+ عزیزٌ علیَّ... بماند چی. 

+ ... به اسمت قسم، به اسمم قسم، تو قلبم حرم داری...

  • ۱ نظر
  • ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۴۰
  • ماهان (ف.چ)

میفرماد:

الرفیق،

ثم الطریق.


یعنی اول و آخر رفاقت. خودتم حکما تو این چلّه ملّه‌ها چل روز پشت سر هم میخونی انی سلم لمن سالمکم... فرزانه همیشه سر رفیق بازی می‌گه انی سلم لمن سالمکم! نیت می‌کنه، رفیق بازی می‌کنه! میاد می‌ریم کافه فلانی، به نیت سلم لمن سالمکم! حالا کافه هه اصلا صدای جنیفر لوپزشو تا ته ببره بالا. 

می‌گمش: تو نیت رفاقتت من نیستم! 

یه جوری می‌خنده که انگاری می‌گه: مرده شورتو ببرن! چی داری تو؟! نمیفهمی دیگه. ته ته‌ش رفاقت سرِ انی سلم لمن سالمکمه که میمونه. باقی شده یه روز قبل مرگت فاتحه‌شون خونده‌س.

تو دلم می‌دونم راست می‌گه‌ها. اما باز دلم صاف نمی‌شه.

آقا، از من می‌شنوی، رفاقت. سر رفاقت، ته رفاقت. نه از این رفیقای آبکی تا جای خوشی و تولد و کادو و لوس بازی. نچ. رفیق درست حسابی. رفیق لوطی. رفیق جنگ. آها.‌‌.. گفتمش اون کلام طلا رو! رفیق جنگ... رفیق باس رفیق جنگ باشه... رفیق سلم لمن سالمکم. که خنجر بذارن رو شاهرگش، باز بگه انی سلم لمن سالمکم... تو که خودت قدّ ثمن بخسم نمی‌ارزی! مگه به خاطر انی سلم لمن سالمکم...

رفیق باس رفیق راه باشه. رفیق جنگ. پس حکما تا جنگ نشده تو زندگیت رفیقم نداری. تا قبل جنگ رفیقم، چی؟! نداری. 

اینه رفیق. خودت که هیچی نمی‌ارزی. مگه یکی مثه فرزانه پیدا شه، به نیت سلم لمن سالمکم بشه رفیقت. اونوقت یهو می‌بینی وسط رقص نور و آهنگ جنیفر لوپز تو نمی‌دونم کدوم بارِ کجایِ آمریکای گور به گور شده، یه سیلی میخوره تو گوشت و مستی رو از سرت می‌پرونه و تو رو می‌کشونه با خودش می‌بره. طرف تا حالا تهِ خلاف سنگینش آهنگ امام زمان حامد زمانی بوده؛ واس خاطر انی سلم لمن سالمکم اومده تا اونجا، تویِ خاک بر سرو برداره ببره‌.

آره رفیق. اول رفیق، بعد راه. بعد هر خراب شده دیگه‌ای.

  • ۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۶
  • ماهان (ف.چ)

تو خودت خوب می‌دانی نباید چشمه نشانم بدهی. من با چشمِ باز وقایع بعد را می‌بینم. لازم نیست حتی چشم بگذارم رویِ هم که بفهمم دفعه بعد کجا هستی. دفعه بعد کجا هستم. دفعه بعد نسبت به هم کجا هستیم... می‌بینم که هزار سالِ نوری دورتریم از هم...

وقتی هنوز آنقدر گریه نگرده‌ای، وقتی هنوز تمام آرایه‌هات را رو نکرده‌ای، قسم‌هات را نداده‌ای، حرف‌هات را نزده‌ای، هنوز دنبالِ عطری، نشانی، دامنی ندویده‌ای، وقتی جا مانده‌ای اما می‌دانی هنوز آخرین سلاحت را تویِ مشتت داری... هنوز جا برای رفتن داری... هنوز اشک برایِ گریه داری... هنوز «شب» داری... هنوز ناله‌های بلندتری داری... هنوز چیزی داری که دفعه بعدی باشد... که راه نرفته‌ای باشد... که کارِ نکرده‌ای باشد... که بتوانی لااقل سرِ خودت را ببری زیر برف که بارِ بعدی جایِ یک ابر، یک آسمان می‌بارم... که بارِ بعدی کوچکتر می‌شوم و التماس می‌کنم... که بارِ بعدی، نماز را با تربت کربلا... که بارِ بعدیِ سجده... که بارِ بعدیِ...


فکر می‌کردم به بعضی خاک‌ها راحت تر می‌شود برگشت... منتظر بودم که جایی بروم... که کسی سراغم بیاید... که صدایی بشنوم...


آنجا که شب بود و یک آسمان ستاره بالایِ سرم می‌چرخید، - که اصلا همه چیز از شب می‌آید - آنجا که شکستم و مدام نهیب می‌زدم به تنم که شکسته‌تر بشود، که فریاد می‌زدم سرِ جانم که بالا بیاید، آنجا که فکر کردم باید بمیرم، باید بشنوم، باید ببینم... آنجا که ناله‌های چند ساله‌ام از زیر بارِ سنگین آلام جهان، صدرِ متالم را به سدرة المنتهی رساند، آنجا فهمیدم که حتما این آخرین راه است، که بود؛ پس یقیناً باید از همین جا دیگر شروع بشود... ببین مرا رفیق؟ من فکر می‌کردم ایستاده‌ام در بینهایتی بکر که از این بالاتر نمی‌رود بال‌های من... من فکر می‌کردم رسیده‌ام به قله خودم...! لااقل به قله خودم! به قله پستِ خودم که دیگر رسیده بودم؟! نرسیده بودم؟! لااقل می‌توانستم بگویم که زورم برایِ دیدنت همین بود... لااقل می‌توانستم بگویم نشد که بمیرم اما خواستم! لااقل... لااااااا اقل... لااقل به نفس مطمئنه خودم رسیده‌ام که! حالا وقتِ بازگشت است...


بعضی‌ها، دشتند.

پستی و بلندی ندارند.

حتی رمل هم نیستند که محضِ تسلایِ خاطر، باد از تلاش‌های بی‌ثمرشان برایِ پرواز، یکی دو تا تپه روی هم بیندازد...

دشتند که خاکش چفت شده به سنگ‌ها زمین. تکان از تکان نمی‌خورند... طفلکی‌ها، حتی به قله خودشان هم نمی‌رسند! طفلکی‌ها قله ندارند... از هر طرف که بروند همان راه است! یک راه بیشتر ندارند که آن هم به هیچ جا نمی‌رسد...


چه می‌شوی وقتی بدانی در تمام مدت دست و پا زدنت، فقط داشتی یک راه را برایِ بارِ هزارم می‌رفتی؟


اشک بیشتری ندارم. سجده زورکی طولانی تری هم. حالی هم. واحه‌ای هم. قله‌ای هم. تپه‌ای هم. هیچ. دشتم... راه به یک قدم بالاتر از خاکم نمییییی‌برمممممم...


دشتم... خاک بی حاصلم امید جوانه‌ای را بارور نیست... چشمه‌های اعجازت را به من نشان نده... از اینجا هیچ بیدی قرار نیست سر به آسمان بگذارد... شرمنده‌ام نکن... به من نیا باران...


دشتم... راهی ندارم جز خودم... قله‌ای ندارم... پروازی ندارم... فقط... هدیه وسعتم آسمانِ بزرگی‌ست که می‌شود در آن پرواز تمام پرنده‌ها را، از هر کجای جهان که باشند، - از هر کجای جهان - ، تا آخرین نقطه قبلِ بینهایت دید... هر پرنده‌ای، در هر کجایِ هر آسمانی که باشد...


دشتم... زیرِ وسعتِ تمامِ آسمان، منم...


دشتم...

فقط می‌توانم با چشم‌های باز هم ببینمت... که دفعه بعد کجا هستی... که دفعه بعد همین‌جایم... که دفعه بعد نسبت به هم کجاییم... می‌توانم ببینمت...

...آخرین نقطه قبلِ بینهایتی حالا...!

...آخـریـ...

...آ...

...دیگر نشد که ببینمت...!



  • ۰۳ آذر ۹۴ ، ۲۳:۴۶
  • ماهان (ف.چ)