خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۴ مطلب با موضوع «دوره - 29 - ادبی» ثبت شده است

برنز شدم و تمام!

تمام تمام تمام.

  • ۸ نظر
  • ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۱
  • ماهان (ف.چ)
بالاخره نشستم به نوشتن. دوشنبه، نفر یکی مانده به آخر، نوبت مصاحبه من است و تمام. نشسته‌ام به دعا کردن که لااقل برنز را بگیرم. اگرنه، من می‌مانم و تابستانِ کاملا بر باد رفته و شیمی دوی نخوانده و گسسته سخت و هندسه تحلیلی تنفربرانگیز و یک معلم فیزیک که تازه باید بروم راجع به چرایی حلال بودن گوشت حیوان با او بحث کنم و وسط بحث‌ها هم با نمودار و مشتق سرعت لحظه‌ای را به دست بیاورم و داد بزنم «میشه چار! گزینه چار!».

به جرئت می‌توانم بگویم بدترین روزهای عمرم بود. حتی از روزهایی که او رفت هم بدتر. حتی از سالی که او مُرد هم بدتر. حتی از همین حالا که به این‌ همه مشکلِ ناگهانی، با هم، دچار شدیم هم بدتر. سخن از بدی آن روزها زیاد گفته‌ام. حالا گرچه فراموش نمی‌شود، بی اهمیت بود و مضحک. امید آن که سال بعد هم رتبه‌ام آنقدری که می‌خواهـ(م) خوب باشد که لازم نشود به خاطر سهمیه مدال (اگر بگیرم!) دوباره پایم به آن‌جا و کنار آن‌ها باز شود. تنفری از کسی نیست. بی تفاوتی‌ست و بی تفاوتی یعنی عدم. و من بودن در هوایی را که عدم در آن دست و پا می‌زند دوست ندارم.


من در تمام طول زندگیم از خواب فرار کرده‌ام. خواب انگار وجود من را مبتذل می‌کرد. انگار نقص بود. محدودیت بود. مثل غذا خوردن. اما این چند روز (جمله کلیشه‌ای برای نقل مکان کردن از مقدمه به اصل!) زیاد می‌خوابم. حقیقت آن که واقعا توان برخورد با واقعیت را ندارم. این قضایایی که بیرون از خودم برایمان پیش آمده اذیتم نمی‌کند. خودم خودم را اذیت می‌کنم. اذیت درست و نه خودآزاری. دمِ ورود به هجده سالگی‌م بود. توی یک صبح سردِ زمستانی شنیدم که می‌گفت «معصوم می‌فرماد... انسان هجده سالگی باید به عرفان برسه...». راست آن که نگران شدم. بند بند وجودم از هم گسیخت. با سر انگشتم حساب کردم چقدرِ دیگر تا هجده سالگی فاصله دارم و دیدم کم. کم. کم! و فرو ریختم. دیدم من هیچی نیستم. هیچ جا نیستم. با خودم تماما غریبه‌ام و به حکم این غریبگی، با «او» هم... الان دو روز مانده که هفت ماه از هجده سالگیم بگذرد. باز امروز با سر انگشت‌هام حساب کردم و وفتی رسیدم به انگشت دوم دست چپم، احساس کردم چیزی به عظمت عرش در دلم خراب شد.. که باز هیچی نیستم. هیچ جا نیستم.

ماه رمضان، وقتی با مهدی نشسته بودیم توی تاریکی زیرزمین و نور شوخی‌نابردارِ ظهرِ قم، از پنجره‌کوچک‌های مستطیلی شکل بالای سرمان، صورتمان را خط خطی می‌کرد، گفتم اگر تمام دنیا مالِ تو باشد و همه جا هم صلح و آرامش، بعد چی؟ گفت بعد هیچی. بعد خوش و خرم ادامه می‌دهیم. گفتم یعنی چیزی کم نداری؟ گفت نه. آن‌جا بود که تازه فهمیدم همه مثل من یک جای خالی بزرگ ندارند. پس نمی‌شود بر مبنای پر کردن این جایِ خالی، با آن‌ها از عشق گفت. چون اساسا آن جای خالی وجود خارجی ندارد!

این روزها کلنجارها از من انرژی یک شبانه روز دویدن را می‌گیرند. عرق از سر و رویم می‌ریزد. توی یک دقیقه، ده بار دراز می‌کشم و می‌نشینم. مغلطه آدم‌ها زجرم می‌دهد. درگیری‌های مسخره خودم و آدم‌ها وادارم می‌کند به لب گزیدن. حس می‌کنم جایی برای رفتنِ من نیست. حس می‌کنم واقعا جایی برای رفتن من نیست. بعد گریه‌ام می‌گیرد. آینه جادوی سید را می‌خوانم گریه‌ام می‌گیرد. قرآن می‌خوانم گریه‌ام می‌گیرد. وسایلم را جمع می‌کنم گریه‌ام می‌گیرد. با شعر فروغ و شاملو هم گریه‌ام می‌گیرد! با «ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه» هم گریه‌ام می‌گیرد.

من ضعیف نیستم. احمق نیستم. افسرده نیستم. راکد و مرداب‌وار نیستم. من فقط نمی‌دانم وظیفه چیست. رفتن با کدام پاست و اگر هست به کجاست؟ من نمی‌دانم وظیفه چیست. این نظام‌های قراردادی آدم‌ها در ذهنم سر و سامان نمی‌گیرند. درکشان نمی‌کنم. مانعند. دردند. مدرک‌ها را درک نمی‌کنم. نمی‌فهمم به کدام اعتبار خوب و بد را معین می‌کنند. اعتباراتشان را نمی‌فهمم. بالای منبر رفتنشان را نمی‌فهمم. دیدشان را نمی‌فهمم. حرف‌هایشان را... چشم‌هایشان را...

گنگم!
خیلی گنگم.
جایی که همیشه می‌رفتم و هفته پیش هم رفته‌ام گم می‌شوم. تمام کافه‌ها را گم می‌کنم. محصولات فرهنگی بهشت زهرا را. با آن پرچم بلند ایرانِ قطعه بیست و نه و با آن سقف و دیواری که کنار مزار سید مرتضی برای شهدای نیرو هوایی ساخته‌اند، باز مزار سیدمرتضی را حتی... بعد که می‌رسم مثل ناتوان‌ها زار زار گریه‌ام می‌گیرد... هی نماز صبح قضا می‌کنم... هی ظهر و عصر سر هم بندی می‌خوانم... هی خودم را در خودم گم می‌کنم...

بقیه مرده‌اند! بقیه چطور دارند زندگی می‌کنند؟ بقیه یعنی درد را که به حلقوم رسیده حس نمی‌کنند؟ بقیه شعائرشان را از کف داده‌اند... من با این بقیه هیچ حرفی ندارم...

من مؤمن نیستم و روزی هفتاد بار می‌میرم...

من با وظیفه خودم در تناقضم! من با خودم...

سر از اداهای اهل شعر در نمی‌آورم، سر از سفسطه‌های اهل نقد، سر از حرص اهل سیاست، سر از دنیا، سر از اداهای خودم، سر از خودم... می‌آیم شعر بگویم ذره‌های ادا می‌بینم.. می‌آیم دوخط بنویسم باز ادا... در «اللهم خلصنا لنفسکِ» سجده هم حتی ادا می‌بینم... (توجه کنید، ادا و ریا متفاوتند)...

احتمالا مشکل از من نیست. درد مشکل نیست. درد آدم را به حساب و کتاب می‌کشاند. به اینکه دو روز مانده تا هفت ماه از هجده سالگی‌ام بگذرد... و تو هنوز هیچی نیستی. هیچ جا نیستی.




...


من الغریب، الی الحبیب...
و رُبَّ بعیدٍ أقربُ من قریب، و قریبٍ أبعدُ من بعید...



و قریبٍ أبعدُ من بعید...
و قریبٍ أبعدُ من بعید...
و قریبٍ أبعدُ من بعید...




چه بسا نزدیکی که از دور، دورتر است...
چه بسا امامی که...
چه بسا صاحبی که...
چه بسا رفیقی که...




حال که من حتی مطمئن نیستم با راهی که پیش گرفته‌ام، اگر بیایی تمرد نکنم و این سرکشی دیوانه‌کننده را مهار کنم و آرام بگیرم و سر به عشق تو بگذارم. حال که من حتی مطمئن نیستم عاشق تو باشم و هرکس که در روزگار ما به این عشق مطمئن بود، بی ترس از کسی یا چیزی یا حرفی یا نامه و دستور و اداره‌ای کار خودش را کرد و رفت و حالا حتی پیکر بعضی‌هاشان هم برنگشته، یا اگر مانده به کارِ ارجحی، هر روز از سنگ مردم امانی ندارد...

و ما که بهای عشق تو را نپرداخته‌ایم چطور می‌شود که عاشقیم؟



یک نفر امروز در خواب به من می‌گفت لبنان و اینجا و آنجا و فلانی و این و آن بهای عشقشان را پرداختند. تو چه؟
باورت می‌شود یک نفر امروز در خواب...

هرکس مانده به راهِ اداست. عاشقان تو مدت‌هاست که رفته‌اند. ما مدت‌هاست که مانده‌ایم. من مدت‌هاست بی تو اینجا مانده‌ام...

باز هم بگویم، ما فقط به علم تو توجیه می‌شدیم و حالا تو... و رُبَّ قریبٍ أبعدُ من بعید...
  • ۰۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۳
  • ماهان (ف.چ)

همه چیز از دو سالِ پیش شروع شد. همه چیز از یه کامنت توی وبلاگ دوره بیست و شیش شروع شد. اینکه میگم همه چیز، یعنی همه چیز مطلق. واقعا همه چیز. جایی که با تمام مختصاتش من الان در اون ایستادم. و باورش مسلما برای کسی که تجربه نکرده خیلی سخته که یه کامنت تویِ وبلاگِ یه سری آدم با مدیریتِ ... میتونه ایکس و ایگرگ زندگی کسیو، دو سالِ بعد، تقریبا دو سالِ بعد، تعیین کنه.

اون وقت، حتی به ذهنمم خطور نمیکرد یک روز منم با همون آدمایی که اونا سال نود و دو باهاشون سر و کله زدن، سر و کله بزنم. هنوزم باورم نمیشه. هنوزم برام سخته باور کنم این خانوم زندی که صدام میزنه «فاطمه» یه روزی اسم خیلیای دیگه رو هم صدا زده. (این نوشته یکم زیادی شخصیه). این خانوم زندگی یه روزی صدا زده «برنا»، یه روزی صدا زده «سنا»، یه روزی صدا زده «متین»، یه روزی صدا زده «مهدی»؛ همین خانوم زندی خودمون که لابد یه روزی گفته «کوثر» بیاد انشاشو بخونه! همین خانوم زندی که منو وایسوند جلوی بچه‌ها و وادارم کرد توصیف بی حوصله‌ و پر اشکالمو از یه گلِ نزدیک مرگ بخونم و بعد جلوی اون همه آدم که اون روزای اول غریبه بودن ازم ایراد گرفت، حتما به سره‌نویسی «مهدی حسینی» ایراد گرفته. حتما به لحن امیرخانی‌مانند «متین حیدری» کلی اشکال گرفته. یا وقتی «سنا ثقفی» رسیده به قسمت آخر انشاش و خونده «لیلا! برایم یک انار می‌کشی؟» سنا رو تشویق کرده.


من توی این دو سال، خیلی چیزارو تجربه کردم. چیزایی که آدمایی که وادارم کردن به اون تجربه‌ها، حالا خودشون برای همیشه رفتن. چون باید می‌رفتن. چون قرار نیست کسی که دوست داری بمونه، بمونه. من توی این دو سال احساساتی رو تجربه کردم که قبل از اون دیگرانو برایِ داشتنش مسخره می‌کردم. من تویِ این دو سال، فقط به خاطر اینکه بشینم رو صندلی بعضیا، شبا خواب می‌دیدم المپیاد قبول شدم. به نظرم محال بود. خیلی محال بود. اما خداست دیگه... می‌خواد و میشه. خواست و شد. و من هفت هفته نشستم سر کلاسایِ همون آدمایی که خیلیای دیگه نشسته بودن. «فائزه شفیعی» دختر استاد عزیز حسابانمون نشسته بود. و هفت هفته صبح توی خواب و بیداری با چهارتا ماشین رسیدم دانشگاه شهید رجایی.


روزای بدی بود. تقریبا از هفته دوم فهمیدم قراره عذاب بکشم. من به چیزی از ضمایر انسان اعتقاد ندارم. اگر قدرتی هم هست از «او»ست و نه غیر. و نه خود انسان. پس مسلما به این اعتقاد ندارم که جلوی آینه وایسم و مثل متجددها بگم «تو میتونی». نه. منی وجود نداره. تویی وجود نداره. ضمیری وجود نداره. «عرفتُ الله بفسخ العزائم». پس دستی برای انجام کاری به غیر از دست «او» وجود نداره. و (من) احساس کرد(م) باید این عذاب رو بکشـ(م).


نگاها بد بود. رفتامدا بد بود. حرفا بد بود. استادا بد بودن. استادای باسوادی که بد بودن. استادای خیلی باسوادی که بد بودن. و من هر روز میرفتم مینشستم گوشه‌ترین صندلی کلاس و بعضی وقتا گریه‌م میگرفت. بیشتر اوقات خواب بودم و این اواخر تقریبا همه میدونستن. تنها مینشستم. تنهای تنها. اصلا تنهایی بهتره. تنهایی از تمام آدمایی که اونجا بودن بهتره. (قطعا من منزوی نیستم).


هرآنچه اشکال هست، احتمالا به من وارده. انعطاف‌ناپذیری! دگمیست بودن! فلان بودن!

اما روح من با مغلطه‌های اون آدما بیگانه بود. روح من با همه اون آدما بیگانه بود.

آخرش، سر کلاسِ استاد رحیمی، ازش خواهش کردم جلسه آخری شعر «در حجمی از بی انتظاری» سیمین رو بخونه. ... . خودم به پهنای صورت گریه کردم. راحت شدم.

من اصلا اومده بودم اونجا که «در حجمی از بی انتظاری» رو بخونم.


تموم شد. هفت هفته از زندگی من تموم شد که مطمئنم هیچ وقت یادم نمیره.

تموم شد و خوشحالم که تموم شد. از عمق قلبم.

قید طلارو هم خیلی وقت پیش زدم. خیلی وقت پیش.


می‌بینم چقدر دنیای من دوره، حتی از اونایی که باید دنیام بهشون نزدیک میبود! چقدر من غریبه‌م، با تمام این آدما. از روح الله اکبری که توی بیت رهبری شعر خوند، تا دخترا. تا تمام پسرا. تا تمام دخترا. چقدر بین جهان من و اون کسی که میگه «خدا ریشه روانشناسی داره» فاصله‌ست. چقدر من سختمه بخوام یه لحظه فکر کنم «ما خدارو ساختیم که بهش تکیه کنیم». چقدر دنیای من دوره، از همه همه همه همه آدمای اون دوره. از همه آدما اصلا. از همه آدما.


این روزا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای توی زندگیم با خودم درگیرم. انگار تمام تاریخ بشریت در من هبوط کرده و من در یک لحظه مهم ابدی باید تصمیم بگیرم کجا باشم و باید تصمیم بگیرم کدوم گوشه جهان رو بگیرم. این حرفا برای همه مسخره‌ست. برای کسی که معیار سنجش رو خوندن کتابای فلانی و فلانی میدونه، قطعا مسخره‌ست. برای کسی که معیار سنجش رو توی گفتن و خندیدن میدونه...

احساس میکنم جنگِ درونم رو. احساس میکنم از لبنان تا پاریس در من میجوشه. احساس میکنم مردی که «جاء من اقصی المدینة (رجل) یسعی» در منه. احساس میکنم کویرهای بلندبالا در منن. شهداد و لوت و کلیمانجارو در منن. احساس میکنم اون کوچه... در منه... احساس میکنم مسجد کوفه در منه. احساس میکنم خیام محرم در منه... به طرز دلهره‌آوری...


با تمام وجودی که یک انسان میتونه سردرگم باشه، سردرگمم. با تمام ابعادی که وجود انسان داره سردرگمم. با عقلم، با عشقم، با غریزه‌م، با خنده‌م، با گریه‌م، با خودم... با تمام وجود خودم با هفت آسمون درگیرم!

اگر کسی باهوش باشه میفهمه «هفت آسمون» اینجا آرایه اغراق نبود. حقیقتِ واژه هفت آسمون بود.


فقط یه نفر برام مونده. یه نفر و یه جا. یه نفر و یه جا، یه خانواده... که شرط ورود به اون حریم، کنار گذاشتنِ این سرکشیه. آروم گرفتنه... رضا دادنه...


...


وسط اینهمه فلسفه‌جویی من، آخرش اونی میره که خیلی چیزارو نمیدونه!


به سرم میزنه خودمو بکشم کنار... خودمو بغل کنم.. خودمو برسونم پیش «او» و بعد همه چی تمومه. دیگه هیچ عرفان و هیچ فلسفه و هیچ علمی نمیتونه آشوبم کنه. به سرم میزنه «ندونم». نه اون معنا از جهل که همه فکر میکنن...




خسته‌م. این نه به خاطر خستگی همیشگیمه که از مزاج و آب و هوا و حساسیه. نه به خاطر سرماخوردگیه. نه به خاطر اینهمه کلاس و امتحان. خسته‌م چون اونی که باید نیست...


آه و ناله خوب نیست. میدونم. اما آخه از خودم به کی و کجا فرار کنم...؟ خودمو چیکار کنم؟ خودمو تا کی اینجوری روی دوش بکشم تا...


من این فاصله رو با همه این آدما، با همه آدمای دورم چیکار کنم؟

تو که غربت ارث پدریته... بگو من با این غربت عقیم که از ناتوانیمه چیکار کنم؟ بگو من با این گریه‌ها که اگه رهاشون کنم میگن «کم آورد» چیکار کنم؟ بگو من با این همه آغوش که تو بغل خودم مونده و اگه تقسیمشون کنم میگن «ریا کرد» چیکار کنم؟


من روضه‌خون نیستم... میدونی...

دارم سؤال میپرسم و حالا اشکامم وسطش اگه میاد، دلیلش چیز دیگه‌ایه...


تو که وارث فرق شکافته‌ای... بگو من با این مسجد کوفه‌ای که روزی صدبار اون سحرو به چشم میبینه چه کنم؟ بگو من با این منِ ناموجود چه کنم؟


بگو من بدون تو چه کنم؟

بگو من با منِ بدون تو چه کنم؟






میترسم...

خیلی میترسم...

یا وجیها عندالله...

  • ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۶
  • ماهان (ف.چ)

از دیروز ساعت دو-سه بعد از ظهر تا به حال، یکی دو ساعت بیشتر نخوابیده‌ام، که کمی‌ش هم خوابِ پریشانِ راه بود، در اتوبوس، سر را تکیه داده به دو دست و دست‌ها روی کوله پشتی.


دانشگاه خب از مدرسه خیلی بزرگتر است. محل دوره‌ها دانشگاه شهید رجایی‌ست. خدا می‌داند امروز چقدر دور دانشکده عمران و مکانیک و دور خودم چرخیدم تا بالاخره نمازخانه را پیدا کردم. بعد هم با فاطمه رفتیم انقلاب و تا نزدیکی‌های کالج پیاده خیابان را گز کردیم. برگشتنی، بلاتشبیه البته، مترو مثل فشار قبر میماند...


حقیقتش را بگویم، مثلِ یک احمقِ بی راهِ پس و پیش، پشیمانم. حالا درست است که اگر خدا بخواهد لااقل برنز را می‌گیرم و بیست درصد سهمیه دارم که یعنی آی تی شریف را می‌توانم بکنم برقِ شریف! اما خب... تابستانم رفت. دارم فکر می‌کنم پایه را چطور جمع کنم؟ دو فصلِ آخر فیزیکِ دو، استکیومتری شیمی سه، فصلِ پنجِ شیمی دو... اصلا همان آی تی شریف را می‌توانم بیاورم با این وضع؟!


من که اصرار نکردم جز همان شب، به سدمرتضی... راستش راهِ جلو آنقدر مبهم است که چاره‌ای جز تکیه کردن به او و دیدنِ جهان از چشمِ او ندارم. همان اول هم سپردم به او. یک چیزی هست تهِ دلم که می‌گوید صلاح جهانِ تو و جهانی که باید بسازی و جهانی که پیشِ رو داری این بوده. تو که اصلا اصرار نکردی به قبولی. تو که قیدش را زده بودی! پس حالا که شده، حتما چیزی هست... بی شک!


حقیقتش اینکه بچه‌های دوره خیلی از من باسوادترند. شاید هم باسوادتر نشان می‌دهند. من حرفی نداشتم بزنم یا اگر هم داشتم آنقدر خسته بودم و آنقدر حضور آنهمه غریبه و آنهمه پسر که هنوز معلوم نیست چه جور آدم‌هایی هستند مرا ساکت نشانده بود که خلافِ همیشه کمتر و کمتر و کمتر حرف بزنم. به هرحال دو روز که بگذرد، فرق باسوادها و باسوادنماها روشن می‌شود.


از کی پنهان کنم! اگر شرایطش را داشتم و اگر از سالِ اول به فکر افتاده بودم و نشسته بودم ریاضی خوانده بودم، حالا نشسته بودم رویِ یکی از صندلی‌های کلاسِ طبقه پایین. آن وقت با امید بیشتری...

اما مشیت خدا که تبصره ندارد!


اووووووه! کار رویِ زمین مانده آنقدر هست! مثلا یکی‌ش همین که، الان هزارتا بچه که از همه این سیصد و شصت تا دانش‌آموز واقعا یا مثلا نخبه مستعدترند، دارند با بدترین مشکلات مالی دسته و پنجه نرم می‌کنند... با سخت‌ترین شرایط زندگی. یک چیزی آدم را قلقلک می‌دهد که در آینده هر چه هم شدی، حتما باید معلم را باشی...



با تمام این‌ها، به کتاب‌های خودم که نگاه می‌کنم، به روزی هشت ساعت و ده ساعت برنامه درس خواندنِ تابستانِ بچه‌ها که فکر می‌کنم، به رتبه بیست و دو که نمی‌دانم چرا بی آنکه قبلا بهش فکر کرده باشم خوابش را می‌دیدم، به تابستانِ از دست رفته و پایه جمع نشده که فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه، زار زار گریه کنم...


یک جاهایی هست آدم فقط باید دست بکشد روی انگشتری «توکلت علی الله» و راهش را برود. بی هیچ فکری.



+ یادم هست شبی که رفتیم انگشترم را تحویل گرفتیم، می‌خواستم بخوابم که رندوم، یکی از سخنرانی‌های استاد صفایی را پلی کردم... یک جایی گفت:«می‌توانند با انگشتر تویِ دستشان دردی را دوا کنند، نمی‌کنند...»...

نمی‌دانم چرا این انگشتر هنوز پیشِ من است. اما قطعا صاحبش من نیستم و قطعا روزی صاحبش پیدا خواهد شد. 

  • ماهان (ف.چ)