خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۴ مطلب با موضوع «حالات» ثبت شده است

1.

اولین سال‌هایی که شروع کردم به درک تفاوت وضعیت اطرافم با آدم‌های دیگری که می‌شناختم، با بهت برخورد می‌کردم. هنوز مثل بچه‌ای که نمی‌داند داغی می‌سوزاند و دیوار ضربه می‌زند، بی‌محابا رفتار می‌کردم و هرآنچه در گستره روحم اتفاق می‌افتاد بی‌ملاحظه آنکه چیست فریاد می‌زدم. انگار دیوار را نبینی، ولی باشد. داغی را در نزدیکی چیزی حس نکنی، اما گر بگیرد. آن روزها در واقع کوبیده می‌شدم به دیوار نامرئی و بعد مبهوت اینکه چه بود، چه شد، نگاه می‌کردم به استحکامِ غم‌انگیزِ خشنی که دیده نمی‌شد. برخوردها و مواجهه‌های هرروزه، با زودرنجی یک بچه نازپرورده درونگرا ضریب می‌گرفت و محکم‌تر می‌کوبید. تا این ماه‌ها و روزها و شاید سال‌های اخیر، که «پیشفرض»ها را تغییر داده‌ام. پیشفرض اول دریافت موج بی‌تفاوتی‌ست بر اثر هر اتفاق خوب و بد. پیشفرض دوم توقع تشنج است در مواجهه با هر حرفی که هیچکس دیگر در این دنیا نمی‌تواند آن را به جای بدی بکشاند. پیشفرض سوم تنها بودن است، به معنای واقعی تنها بودن. پیشفرض چهارم، رفتار بی‌سروصداست آنگونه که انگار وجود نداری؛ رفتار محافظه‌کارانه حتی در قبال باز کردن در شیشه مربا. پیشفرض پنجم، بی اثر بودن است. کمترین آثار ممکن، کمترین حضور ممکن، کمترین دیده‌شدن ممکن.

چند سال طول کشیده و من چقدر در خودم جنگیده‌ام که برای خودم حل کنم این یک‌جور مدل زیستن است؟ مثل زندگی 24ساعته در یک اتاق هم‌قد و هم‌هیکل خودت، که اگر کمی بیشتر از جیره روزانه غذا بخوری در میان شیشه‌هاش از خفگی می‌میری، و اصلاً نمی‌دانی در پس این شیشه‌ها زندگی جورِ دیگری جریان دارد، یا حتی اگر می‌دانی، آن شیشه‌ها را پذیرفته‌ای یا حتی اگر نپذیرفته‌ای لاأقل فکر نمی‌کنی زندگی در ورای آن حق تو باشد..

پیشفرض یک دیوار نامرئی، یک سقف موریانه‌خورده نادیده، یک زمین با سیرشدگی سرحدی از مین‌های ناپدید؛ که هر آن ممکن است محکم به آن کوبیده شوی، روی سرت خراب شود، زیر پایت منفجر..؛ در همه جا. در قبال اینبار همه آدم‌ها. انتظار داشتن همه چیز از همه کس. و فهمیدن این جمله انگار که نمودش را پرده‌ای کرده‌اند و برای همیشه انداخته‌اند روی چشم‌هایت؛ انتظار داشتن واقعاً همه چیز، از واقعاً همه کس.


بگذار فکر کنیم این مقدمه برآورده شدن آرزوهایی‌ست برای دست‌های بی‌قوت این بچه، که به مذاق جهانی خوش نمی‌آید؛ پس باید بی‌تفاوت باشد به رفتنِ همه، یا آمدن همه. به بودن همه، یا نبودن همه. بگذار فکر کنیم از آرمان وجود علی، بناست سهمی از آن را به من بدهند؛ مثل رفتنِ راه خودم، بی‌توجه به اینکه تمام جهان من را به حال خودم گذاشته‌اند، یا تمام جهان از پی من روانند..






2.

عزیزم؛ باید برایت بگویم، مضافِ اینکه دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست، دنیا از چشم‌های علی، یعنی گذرگاه روبرویی ترجیح‌ها. مثلاً اینکه رواست من یک کیف اضافی برای رنگ جدید مانتوم بخرم، و کسی نه زیاد آن‌طرف‌تر از من، عزای راه مدرسه فردا را بگیرد، با سوراخ کفشش و سوز سگ‌کش زمستان لامروت؟ رواست وقتی با غذای ساده‌ای سیر می‌شوم، کودکی نه‌چندان دورتر از من از گرسنگی به خود بپیچد؟ رواست چهار سری کتاب فیزیک داشتن، وقتی کسی برای یک سری‌ش هم باید بجنگد؟ می‌دانی عزیزم؟ نان خالی را با هم خوردن، ترجیح دارد به مجلل‌نشینی‌های تنهایی..

مادرت از این بابت، تا این سن، جز شرمندگی چیزی ندارد؛ مادرت همیشه وقت مواجهه سرسختانه ترجیح‌ها، چشمانش را بسته و به اشک‌های به‌هیچ‌جانرسنده‌ای در سوگ بازنده مُرده میدان بسنده کرده..





3.

عزیزم؛ داستان، داستانِ پیشفرض‌هاست. فقط نمی‌دانم چگونه باید آنقدر حجت محکمی باشم، که پیشفرض‌های مریض جامعه را در مقابل پیشفرض‌هایی که اصول آدمیتِ ناآمیخته با توحش است، نادیده بگیری. چگونه همراه با زندگی در میان مردمی که شانه می‌شوند فقط برای اینکه شانه گریه‌هاشان باشی، باور نکنی که لبخندت به انتظار لبخندی روی لبت مانده؛ اصلاً ندانی که قرار است برای لبخندت لبخندی بگیری، برای گامت به جایی برسی، و برای کاسه‌ات بارانی ببارد. نترسی از مهربان بودن، معنی «لطف» ندانی چیست، جرئتمند مهربان باشی فقط برای اینکه این انسان رنجور محتاج دست نوازش توست برای دوام آوردن وقت رفتن به راهی که به رفتنش محکوم است.. «جبران» مریض‌ترینِ واژه‌هاست، که اگر از بندش رها شوی، تازه می‌توانی بفهمی معنی آنچه این آدم‌ها جنونش نام نهاده‌اند چیست.. دیوانه‌ات می‌خوانند برای همه لبخندهایی که می‌زنی و سنگ می‌خوری. اینجاست که می‌گویم دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست؛ قلب آرام وقت سنگ خوردن، و شراکت در ظلم ظالم با رفتارِ مسکوت؛ تفاوت مظلوم بودن و متظلم بودن. شاید، تفاوت انسان بودن و منفعل بودن.






4.

عزیزم؛ لالایی هیچ‌جوره بر زبان مادرت جاری نمی‌شود. من حتی آوازهای نحیف گنجشکک خونین‌بال از شیطنت پسربچه‌ای، سر شاخه را، حماسی می‌شنوم.. این را بدان که یک جنگ، تا مرگِ آخرین عضو از خانواده آخرین ازجنگ‌برگشته‌اش ادامه دارد، و من جنگ را چشیده‌ام، درست زیر زبانم، زیر پوستم، با ذره‌ذره وجودم؛ جنگ کریه‌ترین پس‌مانده بشر است، اما می‌دانم سرآخر همه آن‌ها که می‌خواهند انسان بمانند، ناگزیرند به جنگی که هیچ آتشی برایش نیفروخته‌اند.. من را ببخش! من عاشقانه‌ترین داستان دنیا را هم، حماسی می‌خوانم..






5.

با عشق؛ تنهای وامانده‌ی سرگردان غمزده؛ به نادیده‌ی ناشنیده‌ی نامده.

  • ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۱
  • ماهان (ف.چ)

احساس حقارت می‌کنم. حقارت. و حقارت.

  • ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۱
  • ماهان (ف.چ)

1.

این مرگ مرا بیش از حد تصور به هم ریخت.. گفتن علتش هم از حوصله خارج است..









2.

من بد. پر از عیب. عوضی.

اما هیچی.










3.

مشکل همه با من و من با همه این است که من را نمی‌شناسند. طیف هجده ساله من را نمی‌شناسند. یک‌دولحظه از من دیده‌اند، چند سال، چند ماه، انگار که من همین دیروز متولد شده‌ام..








4.

اینجا کلا پنجاه و سه نفر دنبال‌کننده دارد، که خیلی‌شان دوست‌هایی هستند که بیرون از اینجا می‌شناسمشان، چند نفرشان با دو تا اکانت دنبالم کرده‌اند و چندتاشان مدت‌هاست بلاگ نیامده‌اند. کسی را حقیقتا اجبار نکرده‌ام من را بخواند. چه‌بسا عذاب وجدان گرفته‌ام از هدر دادن وقت معدود آدم‌هایی که اینجا را می‌خوانند.

من از هشتاد و هشت تا الان بلاگرم. از همان روزها که خاطرات و شعر عاشقانه خودسروده می‌نوشتم، تا همین حالا که گاهی نیمچه تحلیلی هم برای نظم دادن به ذهن خودم می‌نویسم. هرجا رفته‌ام باز برگشته‌ام به بلاگ. بهترین دوستانم را اینجا پیدا کرده‌ام. زندگی‌ام از بلاگ تأثیرهای بزرگ گرفته. با آدم‌هایی اینجا آشنا شدم که اگر بلاگر نبودم هیچ‌گاه نمی‌شناختمشان از نزدیک. نوشته‌ام اینجا چون من آدم درونگرایی هستم که عادت ندارم جز با عده‌ای معدود از ناراحتی‌هایم، خوشحالی‌هایم و اهدافم حرف بزنم. نوشته‌ام چون من پرم از اتفاق. هرلحظه در من اتفاق می‌افتد. یک چیز تازه کشف می‎شود. چیز دیگری پس از مدت‌ها افول می‌کند. میمیرد. دنیای تازه‌ای متولد می‌شود. من در هر لحظه‌ای تغییر می‌کنم. در هر لحظه‌ای میمیرم و زنده می‌شوم.

در دنیای واقعی هم همیشه از دور آدم پرطرفداری بودم. هیچکس یا نزدیکم نمی‌آمد یا می‌آمد و می‌رفت. آدم‌های کمی بودند که آمدند و ماندند. و من به همین کم‌ها راضیم.

آدم درقالب‌نگنجیده‌ای هستم. نه که با زور خودم را به دیوانگی زده باشم که غیرعادی به نظر برسم؛ نه. من باب لجبازی و این سرکشی بی حد و حصر که آخرم به هلاکت می‌کشاندم، دیوانه بوده‌ام. جنگجو بوده‌ام بیشتر. بعضی‌ها فکر می‌کنند من بچه حزب‌اللهی‌ام، پس انتظار دارند مثل بچه حزب‌اللهی‌ها رفتار کنم و اگر نه، می‌گویند دو رو. بعضی‌ها فکر می‌کنند من متجدد و روشنفکرم، بعد که اعتقادم به ولی فقیه را می‌شنوند تف می‌اندازند و می‌روند. بعضی از من یک شاعر می‌شناسند که در آن می‎توانست شعری متولد کند، بعد که با بعد منطقی ماجرا آشنا می‌شوند می‌روند پی کارشان. بعضی از من یک عقل کل ساخته‌اند، دو بار که جلوی چشمشان توی چاله‌های آب بدوم، حل می‌شود. بعضی به من می‌گویند مرتد. بعضی انتهای مسلمانی! بعضی هم معتقدند اگر سفت نگیرم می‌روم جهنم..


من نه بچه حزب‌اللهی‌ام، نه بچه مسلمان، نه کافر، نه شاعر، نه عاقل، نه عاشق. هیچ. آنچه توصیف کامل این منِ پیچیده‌ست که خودم را هم گاهی مبهوت وامی‌گذارد این است. هیچ.

من یک بچه هجده ساله نافهمیده‌ام، که اگر کسی یارای این را داشته باشد «اندازه هزارها سال نوری» از من دور شود و من را در شمایل حقیقی‌ام تماشا کند، یک توده نامفهوم می‌بیند از یکسری لگدپرانی‌های بی‌فایده، جنگ‌های پرتلفات، تلاش‌های بی‌ثمر، در مجموع؛ دست و پا زدن..

من از فجیع‌ترین مهمانی‌ها را تجربه کرده‌ام، تا روشنفکری‌ترین فضاها، تا عمیق‌ترین سراب‌هایی که به خیال خودشان فکر می‌کردند اما فقط ادای فکر کردن در می‌آوردند، تا شال هنری دور گردن و تزهای خودبرتربینانه تئاتری‌ها، تا له‌له زدن با چشمان پر از اشک برای دست کشیدن به ضریح، تا دق کردن گوشه اتاق از آرزوی یک لحظه نشستن و زیر لب دم گرفتن در یکی از حجره‌های صحن امام رضای قم، از سبزها تا احمدی‌نژادی‌ترین‌ها، از گریه برای مرگ پدر لیبرالیسم ایران تا جان دادن برای این مردی که سکان‌دار این روزهای این مملکت به‌جان‌آمده‌ست، از موجه‌ترین رفتارها تا شیطنت‌آمیزترین کارها، از گشاده‌ترین آغوش‌ها تا روانه کردن بدترین فحش‌ها؛

من بچه هجده ساله نافهمیده سرگردانی هستم، روبرو با دنیایی توقع از سمت آدم‌ها!

کودکی خیلی سختی داشته‌ام، نوجوانی سختی، حالا هم جوانی سختی دارم و کسی نمی‌داند و بهتر. نخواسته‌ام اینجا باشم. نخواسته‌ام بدانم، نخواسته‌ام بفهمم، نخواسته‌ام فهمیده شوم. زندگی من مجموعه‌ای از نخواستن‌هاست، اینجایی که هستم مال من نیست، هرجایی که همه‌تان هستید مال شما نیست..


اگر سعی نکنید از من در ذهنتان، طبق خط‌کشی‌های جامعه، چیزی تعریف کنید، نه غروری وجود دارد، نه ادایی.

من تلخ شاید باشم، اما مغرور نیستم.









5.

کاش آدم می‌توانست بی‌توقع کنار آدم‌ها باشد. و آدم‌ها می‌توانستند بی‌توقع کنار آدم باشند...









6.

دلایلم برای امسال ماندن:



الف. سال دوم بودم یا سوم؛ از معلم یک سؤال ریاضی پرسیدم که از سطح درس فراتر بود. شاگرد زرنگ کلاس - که هم‌الان هم شاگرد زرنگ کلاس است (یا بود) - با یک لحن شاکی گفت که «عح! فلانی! ما نمیخوایم اینارو یاد بگیریم.. زنگ تفریح بپرس!». و تکرار این اتفاق؛ بارها.

می‌خواهم با کسانی هم‌کلاسی باشم که بطلبند یادگیری را..



ب. با رتبه احتمالی‌ام ریاضی و کاربرد امیرکبیر قبول می‌شوم. احتمال دارد بتوانم با مدالم ببرم کامپیوتر امیرکبیر. اما هر سال چند نفری هستند که قربانی سیاست‌های شل و فشل شورای عالی انقلاب فرهنگی می‌شوند و نمی‌توانند از سهمیه‌شان استفاده کنند. لذا اگر نتوانم، مجبورم بمانم همان ریاضی و کاربرد. و خب ثم ماذا؟


ج. شریف می‌خواهم. شریف. و لیاقتش را دارم.






7.

خدایا! من را پناه بده، در آغوش خودت، در حق مطلق. من از سنت متنفرم، از تجدد برگشته‌ام، این حرف‌ها اقناعم نمی‌کند، احساس می‌کنم بین برداشت‌های ساده‌لوحانه گیر افتاده‌ام، احساس می‌کنم این حرف‌ها برای این روزها کافی نیست، احساس می‌کنم تنهام. خدایا! احساس می‌کنم تنهام..









8.

من را پناه بده در آغوش خودت؛ که حق مطلقی..









9.

جای خالی چشم‌هات..



  • ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۲
  • ماهان (ف.چ)

تصمیمات عجیبی گرفته‌ام؛ به شدت ویرانگر.

  • ۱۸ تیر ۹۶ ، ۲۰:۴۷
  • ماهان (ف.چ)