روز سی و‌ یکم

احساس می‌کنم یک خنگِ به دردنخورم؛ هیچکس نمی‌تواند آرامم کند. 


این درد ماست که اشتباهی زیادی فهمیدیم و دل را نتوانستیم به چیزهای کوچکِ مضحک ببندیم. اینکه تمام چیزهایی را که در این دنیا، کسی را آرام می‌کند می‌دانیم؛ به جز آغوش.


بغلم کن. با من از معادله زمان حرف نزن. با من از روزهای رفته، از آیه دردآمیزِ «و لیس للانسان الا ما سعی»، از علم، از ریاضیات، از فلسفه، از روانشناسی فرویدی، از جهان‌بینی دکارتی، از عقل، با من از هرآنچه که آن را با عقل باید فهمید حرف نزن. من همه چیز را می‌دانم. من را بغل کن! نه از دسته‌ی آغوش آدم‌ها که حس و حال هورمونی‌ش دانستنی‌ست؛ من را از جنس آغوش خودت، آن آغوشِ رازآلود، آن آغوش ندانستنی، من را که گرفتارِ تکثر آراء عاقلان شده‌ام، با وحدتِ خاص آغوشِ خودت، بغلم کن..

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۰۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

روز سی‌اُم

همین که تمام ابعاد علممان، از هزاران سال پیش تا امروز، و حتی احتمالاتِ علوم آینده، هنوز دردِ اصلی انسان را دوا نکرده، برای بودنت، آمدنت، انتظار آمدنت کافی نیست؟


ما توهم یک مرد هزارساله نمی‌بافیم. ما نه اینکه از شدت یأس به امیدهای واهی چنگ زده باشیم. تو، نه اینکه قهرمانِ یک داستان سوررئال باشی؛ 


نه؛ تو هستی چون ما از حیوان متفاوتیم. از این قوانین جنگلی متفاوتیم. چون ما انسانیم. انسانِ نامتناهی؛ انسانِ بینهایت. و تو تصور کن، انسانِ ناتوانِ همین هفتاد سال زندگی را، که خودش را، بشر را نابود می‌کند. تصور کن عمق این ناتوانی را از حمل خود، هفتاد سال ناقابل!

پس برای منی که بار بینهایت را روی شانه‌هایم، هرشب احساس می‌کنم و از به دوش کشیدن هجده ساله خودم خسته‌ام، تو قطعا، حتما، حکما، طبیعتا، حتما، حتما، حتما هستی.



سلام تمامِ هست!



یا ایها العزیز! مسّنا و أهلنا الضر..

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۶ ساعت ۲۳:۵۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

روز پنجم

حق دارم از خودم متنفر باشم. این را می‌دانی که من در چارده-پانزده سالگی باز با «علی» متولد شدم؛ پیدایش کردم و آن شب‌ها را با او، با چاه سخن گفتم. پیدایش کردم و آن شب زیر تابوتِ فاطمه را گرفتم. پیدایش کردم و دستش را در دست رسول، آن روز، زیر آفتاب داغ غدیر دیدم.


انسانِ نسیان‌گرِ بی‌وجودی بودم که تجربه «علی» را فراموش کردم!



خسته‌ام! خوابالودم. گریه‌دارم. هیچکس حتی اگر بخواهد «نمی‌تواند» به دادم برسد.


حق دارم از خودم متنفر باشم. انسانِ سستِ سرکشِ متناقض. حق دارم از خودم متنفر باشم. انسانِ پستِ دروغگویِ ترسو. حق دارم از خودم متنفر باشم. حق دارم از خودم فرار کنم. حق دارم خودم را نخواهم! یا ایهاالعزیز! لابه‌لای نجوای شبانه‌ات به خدایمان بگو به «حق» آن قرآن‌به‌سرگرفتن‌های از تهِ دل، من را از این دنیا بگیرد. من را از خودم بگیرد. یا ایهاالعزیز! دلیلِ خلقت! نهایتِ انسان! تو از درد تحمل یک طغیانگر چه می‌دانی؟ تو از درد تا ابد با یک نفر ماندن چه می‌دانی؟ تو از دردِ شب تا صبح و صبح تا شب خود را به قفسِ خود کوبیدن و باز زنده ماندن چه می‌دانی؟


یا ایهالعزیز! همنقدر بگویم که درد بسیار است... دردِ ابدیِ یک انسانِ ازنطفه‌‌خلق‌شده، که تا بینهایت ادامه دارد! که تا ابد ادامه دارد! ارزش نداشتم اینهمه طول بکشم! ارزش نداشتم!



یا ایهالعزیز! از خودم ناامیدم. ناامیدِ ناامیدِ ناامید. امروز، اینجا، در این لحظه، به شهادتِ شما - قرآن ناطق! - گناهکارترینم؛ که از خدایمان هم ناامیدم.. نشسته‌ام دمِ خانه‌تان، چون نایِ رفتن ندارم. حرف می‌زنم چون اگر نگویم از هم می‌پاشم! خسته‌ام عزیز، خسته‌ام! توانِ بلند شدن ندارم! اینهمه بار هست و من سربارم! تا کی «خودم» را به دوش کشیدن؟




کاش می‌شد امشب خداحافظی کرد و فردا مرد؛ برای همیشه مُرد! برای ابد مرد... «من برای ابدِ پیشِ رو، بسیار خسته‌ام»...


+ نوشته شده در شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۹:۴۴ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

روز یکم

از بدترین مصیبت‌های دنیوی اثبات این است به عده‌ای نافهم، که «منتقد خاتمی و رفسنجانی می‌تواند احمدی‌نژادی نباشد»!


*


می‌دانم وظیفه امسالم چیست. می‌دانم امسال باید ساکت بنشینم، باید بیخیالِ بحث بشوم، باید آرام بگیرم؛ می‌دانم.

حالا که اولین یادداشت را برایت می‌نویسم، کمتر از یک هفته است که جدی‌تر از گذشته درس خوانده‌ام. منِ ناآرامِ «شیطنت‌آمیز» را، عشقت، تا به حال دو روز، هشت ساعت پایِ کتاب و درس نشانده. منِ فراریِ منقلب را. منِ خسته را!

راست آنکه تو بهتر می‌دانی این درس‌ها جبر زندگی من هستند. هیچ‌گاه دلم با ریاضی صاف نمی‌شود، هیچ‌گاه محاسبه مقاومت مدار را به مطالعه کتاب‌های کتابخانه ترجیح نخواهم داد، هیچ‌گاه ریاضیات جای فلسفه را در دلم نمی‌گیرند و تو می‌توانی مطمئن باشی از عمق وجود از شیمی متنفرم. اما می‌خوانم! می‌خوانم چون «مجبورم». اما عشقِ تو آن است که حتی در «جبر» هم شیرینی می‌گذارد.



عزیز! من عهد زیاد شکسته‌ام. زیادتر از زیاد، و تو از همه به آن‌ها آگاه‌تری. نمی‌دانم این که سست‌پیمانی‌ام را طاقت آورده‌ای از سر ناچاری بوده یا دوستم داشته‌ای یا اصلا طاقت نیاورده‌ای از بارت افتاده‌ام و خودم نمی‌دانم! علی ای حال، گمانِ خودم به دومی نزدیک‌تر است. گمان که نه... امید.. آدمی به امید زنده‌ست و تو «واقعی»ترین امید تمام قرون بشری، تو برای امید واجبی، تو حقیقت محضی. تو علتی؛ تو هیچگاه در ظرف معلولیت نمی‌گنجی. اما اگر دوام آورده‌ای این عهدشکنی‌ها را... باید با تو بگویم من هنوز خسته‌ام. از خودم خسته‌ام، از این دنیایِ بی تو خسته‌ام، اما از همه بیشتر از خستگی خسته‌ام.



عزیز! در جهانِ میان من و تو، در جهانِ نگنجیدن، نه برند دانشگاه مهم است، نه درصدِ شیمی کنکور. تو مهمی و انسان، انسانی که خواهی نخواهی، گیرِ «عدل» است و «لیس للانسان الا ما سعی».


عزیز! این سه ماه و بیست و نه روز باقی‌مانده را فرصتِ تلاش می‌بینم. تلاش، به عشقِ تو و برایِ تو. گرچه فراموش می‌کنم، گرچه باز غلبه مزاجم سمتِ خستگیِ این تنِ نحیف را می‌گیرد، گرچه من هیچ‌گاه آن بچه درسخوانِ میز اول نبوده‌ام، اما حکایت این بار فرق می‌کند.


دل من هیچ‌گاه با ریاضی صاف نمی‌شود. اما امروز به این کتاب به چشمِ یک «جهاد» نگاه کردم. عزیزِ جانِ من! با آن‌ها که به اصالتِ انسانِ تنها معتقدند، چگونه از تو بگویم؟ امروز باورم شد رؤیاهایِ شیرینم را باید برای خودم نگه دارم! عشقم به تو را باید برای خودم نگه دارم. اما می‌دانم وقتی بیایی، می‌توانم حقیقتت را نشانِ تمام بشریت بدهم، نشانشان بدهم که وجود داری. هستی. قطعا هستی. قطعا هستی و من برای تو بیدار می‌مانم. برای تو این درس‌های نادوست‌داشتنی را می‌خوانم. برای تو این هستِ «شیطنت‌آمیز» لجباز را هشت ساعت پای میز می‌نشانم.


من عهد زیاد شکسته‌ام؛ تو می‌دانی. پس این بار عهدی نمی‌بندم. این بار می‌گذارم این عهد ناگفته توی دلم بماند؛ بعد از تحققش، شاید تو آمدی، دست توی آب گذاشتیم، عهد بستیم...


تو فلسفه نداری! هیچ خوش ندارم انگیزه‌هایم را برای آن‌ها که نمی‌فهمندت بگویم. اما می‌خواهم اثبات کنم عشقِ تو، عشقِ نپوسیده تو، عشق ناکلیسایی تو، با هرچه مذهب و مکتب است غیر خودت، فرق می‌کند. حالا، «نمره این امتحان صفر یا بیست»، من برایِ تو بیدار می‌مانم، برای تو این درس‌های نادوست‌داشتنی را می‌خوانم؛ برای تو که حقیقت داری! برای تو که هستی!



عزیز! عهد ناگفته این بار را اگر شکستم، نتیجه می‌شود مرد عمل نیستم. قول می‌دهم خودم هست و نیستم را جمع کنم و «شبانه» از کنارت بروم.



بگذریم! تا به حال به هرچه از خودم چنگ زدم، نتوانستم. این بار به تو چنگ می‌زنم! برای در راه بودن به سمت خودت دست دراز می‌کنم. عزیز! از تو با خودت می‌گویم! اینجا کسی حرف من را نمی‌فهمد.. «من را به جبر هم که شده سر به راه کن»!




یا ایها العزیز.. مسنا و اهلنا الضر...




+ نوشته شده در يكشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲۳:۳۹ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان