خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۲ مطلب با موضوع «با توئم!» ثبت شده است

1.

اولین سال‌هایی که شروع کردم به درک تفاوت وضعیت اطرافم با آدم‌های دیگری که می‌شناختم، با بهت برخورد می‌کردم. هنوز مثل بچه‌ای که نمی‌داند داغی می‌سوزاند و دیوار ضربه می‌زند، بی‌محابا رفتار می‌کردم و هرآنچه در گستره روحم اتفاق می‌افتاد بی‌ملاحظه آنکه چیست فریاد می‌زدم. انگار دیوار را نبینی، ولی باشد. داغی را در نزدیکی چیزی حس نکنی، اما گر بگیرد. آن روزها در واقع کوبیده می‌شدم به دیوار نامرئی و بعد مبهوت اینکه چه بود، چه شد، نگاه می‌کردم به استحکامِ غم‌انگیزِ خشنی که دیده نمی‌شد. برخوردها و مواجهه‌های هرروزه، با زودرنجی یک بچه نازپرورده درونگرا ضریب می‌گرفت و محکم‌تر می‌کوبید. تا این ماه‌ها و روزها و شاید سال‌های اخیر، که «پیشفرض»ها را تغییر داده‌ام. پیشفرض اول دریافت موج بی‌تفاوتی‌ست بر اثر هر اتفاق خوب و بد. پیشفرض دوم توقع تشنج است در مواجهه با هر حرفی که هیچکس دیگر در این دنیا نمی‌تواند آن را به جای بدی بکشاند. پیشفرض سوم تنها بودن است، به معنای واقعی تنها بودن. پیشفرض چهارم، رفتار بی‌سروصداست آنگونه که انگار وجود نداری؛ رفتار محافظه‌کارانه حتی در قبال باز کردن در شیشه مربا. پیشفرض پنجم، بی اثر بودن است. کمترین آثار ممکن، کمترین حضور ممکن، کمترین دیده‌شدن ممکن.

چند سال طول کشیده و من چقدر در خودم جنگیده‌ام که برای خودم حل کنم این یک‌جور مدل زیستن است؟ مثل زندگی 24ساعته در یک اتاق هم‌قد و هم‌هیکل خودت، که اگر کمی بیشتر از جیره روزانه غذا بخوری در میان شیشه‌هاش از خفگی می‌میری، و اصلاً نمی‌دانی در پس این شیشه‌ها زندگی جورِ دیگری جریان دارد، یا حتی اگر می‌دانی، آن شیشه‌ها را پذیرفته‌ای یا حتی اگر نپذیرفته‌ای لاأقل فکر نمی‌کنی زندگی در ورای آن حق تو باشد..

پیشفرض یک دیوار نامرئی، یک سقف موریانه‌خورده نادیده، یک زمین با سیرشدگی سرحدی از مین‌های ناپدید؛ که هر آن ممکن است محکم به آن کوبیده شوی، روی سرت خراب شود، زیر پایت منفجر..؛ در همه جا. در قبال اینبار همه آدم‌ها. انتظار داشتن همه چیز از همه کس. و فهمیدن این جمله انگار که نمودش را پرده‌ای کرده‌اند و برای همیشه انداخته‌اند روی چشم‌هایت؛ انتظار داشتن واقعاً همه چیز، از واقعاً همه کس.


بگذار فکر کنیم این مقدمه برآورده شدن آرزوهایی‌ست برای دست‌های بی‌قوت این بچه، که به مذاق جهانی خوش نمی‌آید؛ پس باید بی‌تفاوت باشد به رفتنِ همه، یا آمدن همه. به بودن همه، یا نبودن همه. بگذار فکر کنیم از آرمان وجود علی، بناست سهمی از آن را به من بدهند؛ مثل رفتنِ راه خودم، بی‌توجه به اینکه تمام جهان من را به حال خودم گذاشته‌اند، یا تمام جهان از پی من روانند..






2.

عزیزم؛ باید برایت بگویم، مضافِ اینکه دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست، دنیا از چشم‌های علی، یعنی گذرگاه روبرویی ترجیح‌ها. مثلاً اینکه رواست من یک کیف اضافی برای رنگ جدید مانتوم بخرم، و کسی نه زیاد آن‌طرف‌تر از من، عزای راه مدرسه فردا را بگیرد، با سوراخ کفشش و سوز سگ‌کش زمستان لامروت؟ رواست وقتی با غذای ساده‌ای سیر می‌شوم، کودکی نه‌چندان دورتر از من از گرسنگی به خود بپیچد؟ رواست چهار سری کتاب فیزیک داشتن، وقتی کسی برای یک سری‌ش هم باید بجنگد؟ می‌دانی عزیزم؟ نان خالی را با هم خوردن، ترجیح دارد به مجلل‌نشینی‌های تنهایی..

مادرت از این بابت، تا این سن، جز شرمندگی چیزی ندارد؛ مادرت همیشه وقت مواجهه سرسختانه ترجیح‌ها، چشمانش را بسته و به اشک‌های به‌هیچ‌جانرسنده‌ای در سوگ بازنده مُرده میدان بسنده کرده..





3.

عزیزم؛ داستان، داستانِ پیشفرض‌هاست. فقط نمی‌دانم چگونه باید آنقدر حجت محکمی باشم، که پیشفرض‌های مریض جامعه را در مقابل پیشفرض‌هایی که اصول آدمیتِ ناآمیخته با توحش است، نادیده بگیری. چگونه همراه با زندگی در میان مردمی که شانه می‌شوند فقط برای اینکه شانه گریه‌هاشان باشی، باور نکنی که لبخندت به انتظار لبخندی روی لبت مانده؛ اصلاً ندانی که قرار است برای لبخندت لبخندی بگیری، برای گامت به جایی برسی، و برای کاسه‌ات بارانی ببارد. نترسی از مهربان بودن، معنی «لطف» ندانی چیست، جرئتمند مهربان باشی فقط برای اینکه این انسان رنجور محتاج دست نوازش توست برای دوام آوردن وقت رفتن به راهی که به رفتنش محکوم است.. «جبران» مریض‌ترینِ واژه‌هاست، که اگر از بندش رها شوی، تازه می‌توانی بفهمی معنی آنچه این آدم‌ها جنونش نام نهاده‌اند چیست.. دیوانه‌ات می‌خوانند برای همه لبخندهایی که می‌زنی و سنگ می‌خوری. اینجاست که می‌گویم دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست؛ قلب آرام وقت سنگ خوردن، و شراکت در ظلم ظالم با رفتارِ مسکوت؛ تفاوت مظلوم بودن و متظلم بودن. شاید، تفاوت انسان بودن و منفعل بودن.






4.

عزیزم؛ لالایی هیچ‌جوره بر زبان مادرت جاری نمی‌شود. من حتی آوازهای نحیف گنجشکک خونین‌بال از شیطنت پسربچه‌ای، سر شاخه را، حماسی می‌شنوم.. این را بدان که یک جنگ، تا مرگِ آخرین عضو از خانواده آخرین ازجنگ‌برگشته‌اش ادامه دارد، و من جنگ را چشیده‌ام، درست زیر زبانم، زیر پوستم، با ذره‌ذره وجودم؛ جنگ کریه‌ترین پس‌مانده بشر است، اما می‌دانم سرآخر همه آن‌ها که می‌خواهند انسان بمانند، ناگزیرند به جنگی که هیچ آتشی برایش نیفروخته‌اند.. من را ببخش! من عاشقانه‌ترین داستان دنیا را هم، حماسی می‌خوانم..






5.

با عشق؛ تنهای وامانده‌ی سرگردان غمزده؛ به نادیده‌ی ناشنیده‌ی نامده.

  • ۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۱
  • ماهان (ف.چ)

دنیا محل مناقشه تفاوت‌هاست عزیزم. اینکه به تو تفاوت‌های کوچک را بفهمانم. تفاوت عشق‌ورزیدن و خودراباختن، تفاوت مهربانی و ساده‌لوحی، تعصب و پاپس‌نکشیدن از عقیده، تعصب و آرمان، مبارزه و جنگ‌طلبی، درقالب‌نگنجیدن و افسارگسیختگی، آنارشیست‌بودن و دین‌گریزی، شوخ‌بودن و لوده‌بودن، چشم‌پوشی و احمق‌‌بودن، باادب بودن و ترسو بودن، باادب بودن و ملاحظه‌گربودن، معقول‌بودن و ترسوبودن، دیوانه‌بودن و مجنون‌بودن، رفتار ناشی از قلب مطمئن و بی‌کنش بودن، باهوش‌بودن و خرخوان‌بودن، به‌دل‌حادثه‌رفتن و بیشعوربودن؛ یاد دادن تناقضاتی مثل سراسر این جمله: با تمام عقل خویش در عمق حادثه افتادن؛ انسانی، خود را با تمام عقل خویش در عمق واقعه انداختن.. تفاوت قناعت و اشعری‌گری، تفاوت انسان متوکل و منفعل، تفاوت مرگ با گلوله دشمن و شهادت، خیلی چیزها عزیزم؛ خیلی چیزها.

نمی‌دانم، شاید اگر نگذارم کلیشه‌های جهان مدرن ذهنت را تصرف کنند، آموختن هیچ‌کدام از مفاهیم استحاله‌شده آدم‌ها را نیاز نداشته باشی. در جهان خالصی که به امن و حرکت رسیده، هیچ مغلطه‌ای وجود ندارد، همه مردم جهان به یک زبان حرف می‌زنند، سفسطه‌ها مرده‌اند و سفسطه‌گرها با بطلمیوس به خاک سپرده شده‌اند، آنجا که کلیساها کلمه مذهب را به لجن نکشیده بودند و خراب‌شده‌ای مثل آن هرزه‌دانشگاه لعنتی، نام امام صادق را با خود نمی‌کشید. راهبه‌ها هنوز با کشیش‌ها نخوابیده بودند و فانتزی ذهنی سلطنت‌کنندگان حوزه قم اینهمه از واقعیت جامعه دور نبود.

عزیزم؛ شب و روز فکر می‌کنم این اشتیاق زیر پوستم را، و این جهان مرسومِ ذهنم را، چطور، با کدام گواش و مدادرنگی برایت نقاشی کنم!


فرزانه می‌گوید مادر بودن راحت است. بچه‌ات چیزی می‌شود دقیقاً مثل آن‌که هستی. اما تو شبیه چه کسی می‌شوی؟ شبیه این هیچِ هیچ‌زاده؟ باور نمی‌کنم شب‌های من را ارث ببری. جانم برود نمی‌گذارم شب‌های پرکلنجارم را ارث ببری. به بهای نداشتنت حتی نمی‌گذارم.. تو نمی‌دانی من چه چیزهایی را می‌دانم، تو نمی‌دانی جای این دانستن تا چه حد دردناک و تازه‌ست. نمی‌دانم بگذارم در جهان امنت بمانی یا دردآشنات کنم.. می‌بینی؟ مادر بودن پر از سختی انتخاب‌های اینچنینی‌ست!


عزیزم! خیلی وقت است این یادداشت ناتمام مانده. خیلی یادداشت‌های دیگر هم. دستم این روزها به‌ نوشتن نمی‌رود، همانقدر که زبانم به گفتن. گفتن، نه که زبان بچرخانی و اصوات واژه‌ای را به لحنت بیامیزی و در هوا نقش کنی؛ گفتن، گفتن آنگونه که درونت را برای حرفِ دل‌فهمی بگشاید، آنگونه که دردآشنایی از پیش باشد و تو، مضطرب و ترسیده، در آن برش فضا-زمان که به خودت می‌آیی و می‌فهمی مضطربی، مثل بالا آمدن از زیر آب و فرو دادن بی‌نظم و دیوانه‌وار هوا، فرار کنی سمت او. سمت دردآشنایی که مدام و در هر لحظه به ذهنت خطور می‌کند. اصلاً نمی‌رود که خطور کند. آن انتهای ذهنت وقتی دستی زیر آب فشارت می‌دهد، و وقتی نفست بالا نمی‌آید، می‌دانی به محض فرو دادن اولین جرعه هوا، به سمت او فرار می‌کنی..



امشب شبی بود برایم به غایت غمگین، و هیچ دردآشنایی نبود که سمتش فرار کنم. صدای جیرجیرک‌ها می‌آید عزیزم. پنجره باز است و ستاره‌ها را نمی‌بینم. مادر بودن انتخاب‌های سخت اینچنینی دارد؛ بگذارم در بی‌دردی خودت شب‌ها در نرم‌ترین رختخواب ممکن آرام بگیری، یا آشنات کنم با عدمی که در آن معلقم؟ جای خواندن با گنجشک‌های دم صبح، مادرت با جیرجیرک‌های نیمه‌شب هم‌صدا بود..

  • ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۳:۰۵
  • ماهان (ف.چ)