فصل تازه؛ فاقد ارزش خوانش

۱ مطلب با موضوع «از رنجی که می‌کشیم» ثبت شده است

این آدم‌ها پر از جرئتند؛ پر از جرئت بازی‌گرفتنِ همه. پول، ثروت، قدرت، و خرکیف شدن از تسلط بر بیشتر جنبه‌های زندگی، که برای بیشتر آدم‌های دنیا کنترل‌نشدنی‌اند. چیز عجیبی که درباره مفهومی اعتباری مانند «پول» وجود دارد، این است که می‌تواند تمام شعائر دیگرِ آدمی را، به جز آن‌ها که لذت صفرِ جلوی عددها را حس می‌کنند، کور کند. پول، می‌تواند کالایی را که بیرون از ماست، جزئی از زندگی ما کند. لذت تصاحب، لذت تصاحب چشم‌ها و حتی لذت اینکه نقل شب‌نشینی‌های مردمی در بیرون از خانه‌ات، فحاشی به توست، لذت تصاحب زمزمه‌ها، دخترها و پسرها، لذت تصاحب و جلب نگاه، برای کسی که از درون پوچ است، آنقدر عمیق و فراگیر است که توانایی حس هر لذت دیگری را هم می‌گیرد؛ آنکه اعتبارش از پول می‌آید، خوشحال نیست از اینکه می‌تواند سنگین‌ترین برنامه‌های گرافیکی را روی لپ‌تاپ اپل‌ش اجرا کند، به روایتی، کالا، برای او، کالابودگی‌اش را به‌مثابه یک شیء دارای فایده، که به خاطر فایده‌اش خواسته می‌شود، از دست می‌دهد، و به ابزاری برای جلب چشم‌ها بدل می‌شود. (البته لپ‌تاپ اپل برای آن دسته از کسانی که حرفشان را می‌زنم، از شدت دردسترس‌بودن، کالابودگی‌اش را از دست داده؛ این فقط یک مثال بود)/

این نگاه قرون‌وسطایی، از فلسفه مرکزبودگی زمین می‌آید. قبلا در جایی نوشته بودم؛ دورانی که کم‌کم، زمزمه‌هایی از سلب مرکزیت زمین در جامعه علمی آن زمان به گوش رسید، کلیسا به وحشت افتاد؛ چراکه اگر مرکزیت از زمین گرفته می‌شد، کلیسا دیگر نمی‌توانست انسان را، و اخلاق انسانی را، به عنوان غایتی که آدمی باید برای رسیدن به آن تلاش کند، مطرح کند. به‌عبارتی، انسان با کشف لایتناهی بودن جهان (که البته این با مرکزبودگی زمین متفاوت است)، و با طرح این سؤال که اگر او تنها موجود متفکر دنیا نیست، پس اصلا چرا باید بیندیشد، و اگر تمام جهان او را تماشا نمی‌کند، و به انتظار حرکت بعدی او نیست، پس او اصلا چیست؟ انسان از به خطر افتادن مرکزبودگی‌اش وحشت دارد. چون انسان می‌خواهد تمام چیزی باشد که در جهان وجود دارد، و همه چیزهای دیگر برای او باشند؛ از اینکه اندیشه‌ای جز اندیشه او در جهان باشد، و از اینکه عقلی جز عقل او، جهان را با خط‌کشی‌های ذهن خودش فهم کند وحشت دارد.

تقلا برای دیده شدن، حاصل فرار از این وحشت‌زدگی‌ست. یک وحشت‌زدگی کلیسایی. به دست‌وپای برندها و ماشین‌ها و اشیاء و جشن‌ها آویختن، برای جلب چشم‌هایی که به‌ظاهر برایت اهمیتی ندارند؛ شهوت بی‌پاسخ گذاشتن پیام‌ها، شهوت «من به شما توجهی ندارم». شهوت «این‌ها به من حسودی می‌کنند؛ به من فحش دادند!». شهوت «همه نگاه‌ها سمت من است».


جمهوری اسلامی ابدا انقدر باهوش نیست، که برای تضمین بقای خودش، برای تربیت مردمی بکوشد، که مدام درحالِ نگاه کردنِ یواشکی به زندگی «آن دیگران» هستند؛ اما ناخواسته، این را مرتکب شده. مردمی که مدام در حال «تماشا»ی زندگی آن دیگرانند، و حسرت می‌خورند، و عکس‌های عروسی آن سلبریتی اینستاگرامی را پخش می‌کنند، و از مدل لباس پوشیدنش تقلید می‌کنند. کسی که در بهترین حالت، فقط «خوشگل» است و یک پدر احمق دارد، که از قضا در حکومتی احمق‌پرور دارای مقامی سیاسی‌ست. و همین. و این باعث بقای چنین حکومت منحطی‌ست.



حالا چطور می‌توان در ناخوداگاه، این آدم‌های مسخ‌شده را وادار کرد چشم‌هایشان را از این‌ها بردارند؟ چطور می‌شود بهشان فهماند که راه‌اندازی جریانی تا این حد مبتذل برای روکردن خرج‌های این آدم‌ها، دقیقا کاری را می‌کند که آن‌ها می‌خواهند؟ چطور می‌شود به این احمق‌ها فهماند حسرت و عقده موقع انتقاد از این‌ها از چشم‌هایشان می‌بارد، و این نقد، اگر اصلا نقد باشد، کاری از پیش نمی‌برد؟ چطور می‌شود به این‌ها فهماند حتی سعی در نگاه نکردن، خودش اثباتی‌ست بر مشغولیت ذهنی؟ چطور می‌شود این جماعت خر را حالی کرد که دارند به پول اعتبار می‌بخشند؟ به اتفاقی که در بهترین حالت، خودکشی برای شیء‌بودگی چیزهاست؟



پ.ن: حزب‌اللهی‌ها، و جریان حزب‌اللهی‌ها، آنقدر احمق هست که به خودی‌خود در حال مرگ است. اگر ایران شانس بیاورد، و همین حکومت بتواند روی پا بماند، (برای خطر تجزیه و اینجورچیزها)، این نسل متلاشی‌شده‌ست. بهترین کار هم، برای کمک به این نابودی، نادیده گرفتنشان به‌تمامی‌ست. چراکه این جماعت خود را به خدا پیوند می‌زنند، و برای چنین کسانی، فحش‌خوردن و تحقیرشدن در راه عقیده، توهم مظلومیت به همراه دارد، که البته این هم خود راهی به سوی نابودی‌ست.

پ.ن دو: چندوقت پیش، به علی الف گفتم، باید کاسه‌هایمان را آماده کنیم برای باران؛ گفت دیر شده. خیلی زودتر، چیزهایی در راه است. ترسیدم. خیلی ترسیدم. و بعد به من گفت برو. و شنیدن این کلمه از او، کسی چه می‌داند تا چه اندازه سنگین است.

پ.ن سه: کسی که به خودش جرئت می‌دهد، درحالیکه تقریبا تمام جوانان کشورش که سرشان به تنشان می‌ارزد، در حال فرار از اینجایند، بایستد و جرئتمند از آینده چندده‌سال بعدِ کشور بگوید، بی‌شک اگر احمق نباشد، بی‌خبر است. که البته متن آن سند، گمان اول را تقویت می‌کند. گرچه، این هم به دلایلی ساده‌لوحی‌ست که در حوصله این جملات نیست.

پ.ن چهار: دارم بین آدم‌هایی زندگی می‌کنم که آدم‌ها برایشان دودسته‌اند: وینرهایی که توانسته‌اند تا اواسط دهه سوم زندگی، از اینجا فرار کنند، و لوزرهایی که نمی‌توانند. اصلا هم مهم نیست مجبور شوند بروند آنجا ظرف بشویند. لعنت به شما؛ کاش به‌جای من می‌دانستید چه کسانی را از دست داده‌اید. لعنت به شما. لعنت به شما.

۰ زمزمه ۲۸ مهر ۹۷ ، ۲۱:۰۸
مــاهان (ف.چ)