این مطالب با این برچسب ثبت شده‌اند
‎۲۲ آذر ۹۷

مــ ... ... ـا!

سیزدهم توی دانشگاه باز دوطرفِ احمق این آشفتگی افتاده بودند به فحش و فحش‌کشی و زدوخورد. عصری که من برگشته بودم خانه، همکلاسی دبیرستانم زنگ زده بود که چه خبر بوده توی دانشگاه؛ خودش هم از نوچه‌های سیاسی طرفدار حکومت است که تمام ایرادات سیستماتیک را می‌خواهد گردنِ این دولت و آن رئیس جمهور بیندازد. زنگ زده بود به من چون فکر می‌کرد هنوز مثل دبیرستان کاری به کار سیاست‌بازی‌های این آقایان دارم. گفتم خبری ندارم و دانشگاه نیستم. شماره کسی را خواست که خبری داشته باشد، گفتم کسی را نمی‌شناسم جز فلانی، که او هم همکلاسی دبیرستانمان بود، و شماره‌اش را برایش فرستادم.
هی همه از من می‌پرسند خودتی؟ آره خودمم. منتها خسته‌ام از این پریدنِ احمقانه وسط معرکه. گمانم دیگر فریادهایی که می‌کشید کارکردش را باخته باشد. زود خر می‌شوید، سیاسی‌کاری بلد نیستید، علم ندارید، جز زندگینامه شهدای جنگ کتاب دیگری نخوانده‌اید، و جز در خبرگزاری‌های مبتذل داخلی پیِ تحلیل نگشته‌اید. من بیایم با شما سیاسی‌کاری کنم؟ شمایی که مغزتان از شدت فرو رفتن در کلیات توانایی درک جزئیات را از دست داده، شمایی که ریزبینی انسانی را در میدانِ تحمیق رسانه‌ای باخته‌اید، شمایی که تا زبانتان می‌گیرد به توجیه «دست‌های پشت پرده» متوسل می‌شوید، شمایی که هنوز نفهمیده‌اید در سیاست مگر امام معصوم، معصوم بماند و نه هیچکس دیگر، شما که از کسی برای خودتان بت‌واره ساخته‌اید، شما که احمقانه، دیوانه‌وار، حیوان‌گونه، برای کسی فریاد کشیده‌اید، شما که از بزم شام این آدم‌ها بی‌خبرید و توی مخیله محدودِ تحمیق‌شده‌تان نمی‌گنجد تصویری که همه این لاشخورها دور یک میز از یک شکار شام این شب سیاه را می‌خورند، من بخواهم با شماها سیاسی‌کاری کنم؟ 

ابدا.


من می‌نشینم یک گوشه، به دست به ریش کشیدنتان وقتی که هم‌قافله‌هایتان از نطق غرای البته تکراری و مزخرفتان تعریف می‌کنند، می‌خندم. من می‌نشینم یک گوشه به سیگار دودکردنتان توی کافه‌ها وقتی که تصمیم گرفته‌اید انتقام این مملکت خونی را از آخوندها بگیرید و همزمان گل دود کنید، می‌خندم. من وقتی که هم را می‌کشید، وقتی که هم را فحش‌کش می‌کنید، نشسته‌ام به‌تان می‌خندم، احمق‌ها. وقتی که هم را کشتید، وقتی که لاشه‌هایتان بعدِ فواره‌های خون روی زمین ماند، وحشت بازماندگانتان را مرکب عقل می‌کنم، و از راهی میانِ مصلحت‌اندیشی بزدلانه و انقلاب‌های احمقانه، به خُرده‌عقلی که در مغز آدم‌ها مانده دست دراز می‌کنم؛ شاید شد و چاره‌ای اندیشیدیم.


سکوت کنید دوستان؛ همهمه از قوت درک می‌کاهد. سکوت کنید و کناری بنشینید تا غبار بخوابد. تا من بگویم یک‌شبه راه انحطاط هزارساله مرزی را نمی‌شود برگشت. که هنوز خون دل‌ها مانده که نخورده‌اید، که این شکوفایی‌ها همه مصنوعی‌ست، که ما هنوز ماقبلِ هزارهاسالِ پیشینیم؛ که «نایس»ها را در این مبارزه راهی نیست. ناخن‌های شکننده و سیگارهای روشنفکری و ست ساق دست و روسری را در این میدان جایی نیست. 
سکوت کنید دوستان. همهمه‌ی توده، وقتی که هیچ‌چیز نمی‌داند، راز بقای میان‌مایه‌هاست.


تو بی‌آنکه کلمه را دوباره تعریف نکرده باشی، تو بی‌آنکه بازنفهمیده باشی که درد چیست، مرگ چیست، سعادت و گمراهی چیست، تو اگر هنوز ندانی با شمشیرکشیدنت به کدام پرسش جواب می‌گویی، تو اگر نشناسی در کدام معرکه اسب می‌تازانی، بازیچه‌ای و سیاسی‌کاری‌ات سیاست‌بازی‌ست. من و تو هنوز میان‌مایه‌ایم. سیر تفلسف من و تو در نزدیک‌ترین حد دسترسی مانده، ما از دورترها ترسیده‌ایم، ما از کمی ابهام رم می‌کنیم، ما از دورتر شبیه چندتا چارپائیم که بی‌موضوعیت جست‌وخیز می‌کنند. دست از سرِ من بدار ای برادر! هر خروجی را سال‌ها سر فروبردن در یقه خود و هستی لازم است. من را با خروج دیمی شما کاری نیست. من را با شما نطاقان که آموخته‌اید سرمستِ هرچیزی که بوی شعر و هیجان داشت، بشوید، کاری نیست.

دست از سر من بدار ای نابرادر.. من را با هیاهوی شما کاری نیست.

۲ زمزمه

‎۲۸ مهر ۹۷

از رنجی که می‌کشیم؛ یک

این آدم‌ها پر از جرئتند؛ پر از جرئت بازی‌گرفتنِ همه. پول، ثروت، قدرت، و خرکیف شدن از تسلط بر بیشتر جنبه‌های زندگی، که برای بیشتر آدم‌های دنیا کنترل‌نشدنی‌اند. چیز عجیبی که درباره مفهومی اعتباری مانند «پول» وجود دارد، این است که می‌تواند تمام شعائر دیگرِ آدمی را، به جز آن‌ها که لذت صفرِ جلوی عددها را حس می‌کنند، کور کند. پول، می‌تواند کالایی را که بیرون از ماست، جزئی از زندگی ما کند. لذت تصاحب، لذت تصاحب چشم‌ها و حتی لذت اینکه نقل شب‌نشینی‌های مردمی در بیرون از خانه‌ات، فحاشی به توست، لذت تصاحب زمزمه‌ها، دخترها و پسرها، لذت تصاحب و جلب نگاه، برای کسی که از درون پوچ است، آنقدر عمیق و فراگیر است که توانایی حس هر لذت دیگری را هم می‌گیرد؛ آنکه اعتبارش از پول می‌آید، خوشحال نیست از اینکه می‌تواند سنگین‌ترین برنامه‌های گرافیکی را روی لپ‌تاپ اپل‌ش اجرا کند، به روایتی، کالا، برای او، کالابودگی‌اش را به‌مثابه یک شیء دارای فایده، که به خاطر فایده‌اش خواسته می‌شود، از دست می‌دهد، و به ابزاری برای جلب چشم‌ها بدل می‌شود. (البته لپ‌تاپ اپل برای آن دسته از کسانی که حرفشان را می‌زنم، از شدت دردسترس‌بودن، کالابودگی‌اش را از دست داده؛ این فقط یک مثال بود).

این نگاه قرون‌وسطایی، از فلسفه مرکزبودگی زمین می‌آید. قبلا در جایی نوشته بودم؛ دورانی که کم‌کم، زمزمه‌هایی از سلب مرکزیت زمین در جامعه علمی آن زمان به گوش رسید، کلیسا به وحشت افتاد؛ چراکه اگر مرکزیت از زمین گرفته می‌شد، کلیسا دیگر نمی‌توانست انسان را، و اخلاق انسانی را، به عنوان غایتی که آدمی باید برای رسیدن به آن تلاش کند، مطرح کند. به‌عبارتی، انسان با کشف لایتناهی بودن جهان (که البته این با مرکزبودگی زمین متفاوت است)، و با طرح این سؤال که اگر او تنها موجود متفکر دنیا نیست، پس اصلا چرا باید بیندیشد، و اگر تمام جهان او را تماشا نمی‌کند، و به انتظار حرکت بعدی او نیست، پس او اصلا چیست؟ انسان از به خطر افتادن مرکزبودگی‌اش وحشت دارد. چون انسان می‌خواهد تمام چیزی باشد که در جهان وجود دارد، و همه چیزهای دیگر برای او باشند؛ از اینکه اندیشه‌ای جز اندیشه او در جهان باشد، و از اینکه عقلی جز عقل او، جهان را با خط‌کشی‌های ذهن خودش فهم کند وحشت دارد.

تقلا برای دیده شدن، حاصل فرار از این وحشت‌زدگی‌ست. یک وحشت‌زدگی کلیسایی. به دست‌وپای برندها و ماشین‌ها و اشیاء و جشن‌ها آویختن، برای جلب چشم‌هایی که به‌ظاهر برایت اهمیتی ندارند؛ شهوت بی‌پاسخ گذاشتن پیام‌ها، شهوت «من به شما توجهی ندارم». شهوت «این‌ها به من حسودی می‌کنند؛ به من فحش دادند!». شهوت «همه نگاه‌ها سمت من است».


جمهوری اسلامی ابدا انقدر باهوش نیست، که برای تضمین بقای خودش، برای تربیت مردمی بکوشد، که مدام درحالِ نگاه کردنِ یواشکی به زندگی «آن دیگران» هستند؛ اما ناخواسته، این را مرتکب شده. مردمی که مدام در حال «تماشا»ی زندگی آن دیگرانند، و حسرت می‌خورند، و عکس‌های عروسی آن سلبریتی اینستاگرامی را پخش می‌کنند، و از مدل لباس پوشیدنش تقلید می‌کنند. کسی که در بهترین حالت، فقط «خوشگل» است و یک پدر احمق دارد، که از قضا در حکومتی احمق‌پرور دارای مقامی سیاسی‌ست. و همین. و این باعث بقای چنین حکومت منحطی‌ست.



حالا چطور می‌توان در ناخوداگاه، این آدم‌های مسخ‌شده را وادار کرد چشم‌هایشان را از این‌ها بردارند؟ چطور می‌شود بهشان فهماند که راه‌اندازی جریانی تا این حد مبتذل برای روکردن خرج‌های این آدم‌ها، دقیقا کاری را می‌کند که آن‌ها می‌خواهند؟ چطور می‌شود به این احمق‌ها فهماند حسرت و عقده موقع انتقاد از این‌ها از چشم‌هایشان می‌بارد، و این نقد، اگر اصلا نقد باشد، کاری از پیش نمی‌برد؟ چطور می‌شود به این‌ها فهماند حتی سعی در نگاه نکردن، خودش اثباتی‌ست بر مشغولیت ذهنی؟ چطور می‌شود این جماعت خر را حالی کرد که دارند به پول اعتبار می‌بخشند؟ به اتفاقی که در بهترین حالت، خودکشی برای شیء‌بودگی چیزهاست؟



پ.ن: حزب‌اللهی‌ها، و جریان حزب‌اللهی‌ها، آنقدر احمق هست که به خودی‌خود در حال مرگ است. اگر ایران شانس بیاورد، و همین حکومت بتواند روی پا بماند، (برای خطر تجزیه و اینجورچیزها)، این نسل متلاشی‌شده‌ست. بهترین کار هم، برای کمک به این نابودی، نادیده گرفتنشان به‌تمامی‌ست. چراکه این جماعت خود را به خدا پیوند می‌زنند، و برای چنین کسانی، فحش‌خوردن و تحقیرشدن در راه عقیده، توهم مظلومیت به همراه دارد، که البته این هم خود راهی به سوی نابودی‌ست.

پ.ن دو: چندوقت پیش، به علی الف گفتم، باید کاسه‌هایمان را آماده کنیم برای باران؛ گفت دیر شده. خیلی زودتر، چیزهایی در راه است. ترسیدم. خیلی ترسیدم. و بعد به من گفت برو. و شنیدن این کلمه از او، کسی چه می‌داند تا چه اندازه سنگین است.

پ.ن سه: کسی که به خودش جرئت می‌دهد، درحالیکه تقریبا تمام جوانان کشورش که سرشان به تنشان می‌ارزد، در حال فرار از اینجایند، بایستد و جرئتمند از آینده چندده‌سال بعدِ کشور بگوید، بی‌شک اگر احمق نباشد، بی‌خبر است. که البته متن آن سند، گمان اول را تقویت می‌کند. گرچه، این هم به دلایلی ساده‌لوحی‌ست که در حوصله این جملات نیست.

پ.ن چهار: دارم بین آدم‌هایی زندگی می‌کنم که آدم‌ها برایشان دودسته‌اند: وینرهایی که توانسته‌اند تا اواسط دهه سوم زندگی، از اینجا فرار کنند، و لوزرهایی که نمی‌توانند. اصلا هم مهم نیست مجبور شوند بروند آنجا ظرف بشویند. لعنت به شما؛ کاش به‌جای من می‌دانستید چه کسانی را از دست داده‌اید. لعنت به شما. لعنت به شما.

۰ زمزمه