این مطالب با این برچسب ثبت شده‌اند
‎۳۰ آذر ۹۷

وضوحِ ایام

شنیدن

من هنوز از یکی‌شدن با خودم ناتوانم، و در جستجوی مدامِ آدمی، همانطور که به تبع بشربودن می‌دانی، پیِ خودم می‌گردم. گاهی شب‌ها وحشت‌زده از خواب می‌پرم، از وحشتِ احساسی شبیه به تهی‌شدن از خودم. انگار کسی من را از خودم بیرون می‌کشد، انگار کسی من را می‌دزدد گرچه من سرِ جای خودم به رختِ بی‌خوابی پیچیده‌ام. من هنوز از تماشای خودم از درون ناتوانم. من هنوز سوم‌شخص غریبه‌ای هستم که مثل فرشته مرگ بیرون از خودم ایستاده‌ام و خودم را تماشا می‌کنم، حرکت‌های دستم برایم غریبه است و طرز راه رفتنم را نمی‌شناسم. هی هزارباره خودم را به چشم‌های مُرده‌ام تلقین می‌کنم و هربار کمتر می‌دانم کیستم. و گاهی حتی نمی‌دانم کیستم.

این‌ها به چشمِ تو واژه‌بازی‌ست. اما حالاتِ واقعی من است. یک روزهایی در زندگی من بوده که اصلا گمان نمی‌کردم کنار کسی مثل تو باشم. جمله‌ای که این روزها زیاد گفته‌ام، کنار کسی مثل تو، که اگر نتواند با چیزی سد بسازد، دور می‌اندازدش. این‌ها به چشم تویی که کفه ترازویِ لایب‌نیتس برایت از هگل سنگین‌تر است، واژه‌بازی دخترکی مجنون به چشم می‌رسد. اما حالاتِ واقعی من است. 

من خودم را کنارِ تو بازشناخته‌ام. تو بندِ آشنایی بوده‌ای که وقتی از خوابِ مرگ‌جلوه‌ی تماشای تصویر غریبانه خودم پریده‌ام، از تو فهمیده‌ام کجایم. تو آن نشانه‌ای که من این جهان را با تو علامت زده‌ام. تو آنی که من هربار به تو برمی‌گردم درست در لمحه‌ای که روحم به خودآگاهی من‌بودنش بازمی‌گردد.

من ملال را کنار تو تجربه کرده‌ام. این روزهای کناره‌گیری‌ام از تمام دنیا، تو یگانه‌شوق من بوده‌ای همانطور که تنها ملالم. من کنار تو بیشتر از هروقتی بیهوده بوده‌ام. من کنارِ تو بیشتر از هروقتی که عاشقی داشته‌ام به گوشه پُررنج جستجونشدن افتاده‌ام. در سرزمین‌های تازه‌روییده منِ با تو، بیشتر از هر گذشته‌ای ملال بکارت ریشه کرده. تو من را کناری انداخته‌ای مثل تمام دنیا که من را کناری انداخته‌اند. آهای! تکیه‌ات را از مبلِ همیشگی‌ات توی خانه بردار، من را نگاه کن.. 

تو آن افسانه‌ای نیستی که به تبع بودنت، خطورِ من از گمان‌های بدم به عشق خالی شود. تو علتِ گمان‌های بیمارِ من به عشقی. بگذار روشنت کنم، من هرگز عشق را فقط در رختخواب‌های سکرآور یاکه در راحت‌طلبی‌های ساده‌لوحانه تصویر نکرده‌ام. من هرگز این کلمه را به ابهامات مبتذل روانشناسی‌های خوشی -این انسان‌زدایی تمام‌نما- نیالوده‌ام. من در عشق، من در پروریدن این احساس در خودم همواره اصیل بوده‌ام، همواره مازوخیست، همواره در کنش. من هزارباره به هیکلِ تنهای خودم پیچیده‌ام و تکه‌های خودم را از پیِ ملزوماتِ این عشق از خودم کَنده‌ام. بهتر است بدانی این‌ها فقط واژه نیست، اگر تو دنیا را به کیفیت من درک نمی‌کنی، انگشت اتهامت را از کیفیات من بردار و ببین. بردار و گوش کن؛ این اشتباه تویی‌ست که به توابع کتابخانه‌ای زبان برنامه‌نویسی موردعلاقه‌ات، از تصاویری که بشر ناخواسته با آن‌ها زندگی می‌کند آشناتری. این که نمی‌دانی تصویرها و استعاره‌ها، گرچه در تقریبا تمام موارد، دستمایه ذهنِ پوکِ شاعرنماهاست، اما در آن چندهزارم‌درصد باقی‌مانده، تنها راه بیان حقیقت است. چشم‌هایت را ببند و انگار کن تصویر زنی را که تکه‌های متحدالشکل خودش را به جبرِ عشقِ تو از هم برمی‌دارد و روی تکه‌چوبی بی‌ترتیب فرو می‌برد؛ این منم در مواجهه با شرایط خاصِ تو. این منم در مواجهه با انسانی که هیچ‌گاه نمی‌خواستم عاشقش بشوم. من رنج‌کشیده‌ام و عاشق بوده‌ام. من پا روی امنیت خودم گذاشته‌ام و عاشق بوده‌ام.



تو تکه‌پاره‌های من را دیده‌ای و جلو نیامده‌ای. تو مردِ ذاتا عاشقی نبوده‌ای. تو هیچ‌گاه برای من از دایره امنت پا بیرون نگذاشته‌ای. چگونه باید باور کنم دوستم می‌داری؟


با اینهمه، تو کسی بوده‌ای که من اینجای عمرم را با تو شناخته‌ام. من تو را مقدم بر خودم شناخته‌ام و این است که هنگامِ بازگشتم به دنیا از تماشای تصویرِ غریبی که بعد می‌فهمم «من»م، اول تو را می‌شناسم. از شناختنِ تو می‌دانم که کجایم. می‌دانم که کیستم. 

بدونِ تو دنیا برای من اتفاق مبهمی بود مثلِ لحظه‌های بعد از بیداری در غروب. بدون تو من کجابودگی و چرابودگی‌ها را به خاطر نمی‌سپردم. گرچه تو هرگز به من اشاره نکرده‌ای، گرچه تو هرگز به من نپرداخته‌ای، من از این پرداختنِ یک‌سویه لذت می‌برم. گرچه تو من را به دنیای تازه‌ای نینداخته‌ای، گرچه تو هرگز دست روی نقطه ناشناخته‌ای از من نگذاشته‌ای، گرچه تو همه گلایه منی چون من عمرم را به پای تو می‌ریزم، گرچه تو همه ملال منی چون من تنها از تو انتظار دست یاری می‌کشیده‌ام، همینکه از ابهامِ تاریخم کاسته‌ای کافی‌ست. همینکه کنار من بوده‌ای وقتی که لال بوده‌ام کافی‌ست. من در صحنه‌ای ابدی به جنگ با تو برمی‌خیزم چراکه جنگیدن نهایت عشق است، من در صحنه‌ای ابدی و خالی به جنگ با تو برمی‌خیزم وقتی که تو مثل مجسمه‌ای کنارِ ستون‌های دنیای من ایستاده‌ای، من تو را تکه‌تکه می‌کنم و تو نمی‌فهمی. من سعی می‌کنم تکه‌های خودت را از استحاله‌ بیرون بکشم و تو نمی‌فهمی. 


تو وضوح این روزهای منی. گرچه نه آنقدر قدرتمند که وادارم کنی به تکذیب همه این اراجیفی که از عشق می‌گویند. من کنارِ تو و در اوجِ خودم با تو فکر کرده‌ام این کنارِ هم بودنِ ما چقدر بیهوده‌ست. من از سینما رفتن با تو لذتی نبرده‌ام و گاهی وقتی دستت را در دست‌هایم فشرده‌ام در دام غریزه‌ای حیله‌گر افتاده بودم. من تظاهرکرده‌ام کارهای تکراری می‌تواند با تو لذت‌بخش باشد اما نبوده. با این حال تو واقعه‌ای هستی که باید به آن متعهد بود. واقعه‌ای که گریزی از آن نیست، واقعه‌ای که نمی‌شود به کناری انداختش و مُرد. تو واقعه‌ای ابدی هستی برای من، چراکه حرکتِ ما همزمان و هماهنگ است و من همواره تو را در چشم‌های خودم دیده‌ام. من پایبندِ تو بوده‌ام که زنده بمانم. من به تو محکوم بوده‌ام که نتوانم دور بیندازمت. تو رشته‌موی نازکی بودی که با تو از لبه‌های دنیا آویخته‌ام.



عزیزم؛ 

تو هرگز من را به پیکار نطلبیده‌ای و هرگز من را نشناخته‌ای. 

و من عاشقت بوده‌ام.

تو تاریخِ منی. نشانه‌ای که وقتِ برگشتن از جهان‌های دیگر، بدانم کدام در، درِ دنیای من بود.

عجیبِ منزوی؛ تاریکِ لال؛ جشن گرفتن برای تو که از زیستن جز خشم و عصبانیت به دل نداری، وصله بی‌معناست. 

یله بده به شانه‌ام، سینه سبک کن از اینهمه سالی که خودت را درونِ هزارلایه پوسته‌های زمخت پنهان کرده‌ای. تلاش نکن پسربچه مرموز. من تو را دیده‌ام من تو را مدت‌هاست دیده‌ام. و بینهایت عاشقت شده‌ام، بینهایت دلِ هزارپاره‌ام را بر تو نهاده‌ام؛ بی‌چشم‌داشت. دست باز کن تا که همه اندوخته‌هات بریزند. من اندوخته توئم. من که پرستیده‌امت. می‌توانم بپرستمت. من که می‌دانم چه‌ها درون تو هست حال‌آنکه تو خودت از آن‌ها بی‌خبری.


با اشک نوشتم که بدانی خلافِ گمان‌های مسمومت، تا کجا ارزشمندی. 

من منتظر پایکوبی‌های بزرگم. به کوری چشم همه نگاه‌های خیره‌ای که ترسانده‌اندت از بیرون ریختن. از زیستن. 

بیست‌ساله شده‌ای.

صاحبِ عجیب‌ترین و، غمگین‌ترین و، ناشناخته‌ترین چشم‌ها؛ سلام کن به اولین سالی که از ابتدایش مرا می‌شناسی. سلام کن به اولین سالی که من کلماتم را به پایت ریخته‌ام. و کفش‌هایت را بپوش، و برو.



۰ زمزمه

‎۲۲ آذر ۹۷

مــ ... ... ـا!

سیزدهم توی دانشگاه باز دوطرفِ احمق این آشفتگی افتاده بودند به فحش و فحش‌کشی و زدوخورد. عصری که من برگشته بودم خانه، همکلاسی دبیرستانم زنگ زده بود که چه خبر بوده توی دانشگاه؛ خودش هم از نوچه‌های سیاسی طرفدار حکومت است که تمام ایرادات سیستماتیک را می‌خواهد گردنِ این دولت و آن رئیس جمهور بیندازد. زنگ زده بود به من چون فکر می‌کرد هنوز مثل دبیرستان کاری به کار سیاست‌بازی‌های این آقایان دارم. گفتم خبری ندارم و دانشگاه نیستم. شماره کسی را خواست که خبری داشته باشد، گفتم کسی را نمی‌شناسم جز فلانی، که او هم همکلاسی دبیرستانمان بود، و شماره‌اش را برایش فرستادم.
هی همه از من می‌پرسند خودتی؟ آره خودمم. منتها خسته‌ام از این پریدنِ احمقانه وسط معرکه. گمانم دیگر فریادهایی که می‌کشید کارکردش را باخته باشد. زود خر می‌شوید، سیاسی‌کاری بلد نیستید، علم ندارید، جز زندگینامه شهدای جنگ کتاب دیگری نخوانده‌اید، و جز در خبرگزاری‌های مبتذل داخلی پیِ تحلیل نگشته‌اید. من بیایم با شما سیاسی‌کاری کنم؟ شمایی که مغزتان از شدت فرو رفتن در کلیات توانایی درک جزئیات را از دست داده، شمایی که ریزبینی انسانی را در میدانِ تحمیق رسانه‌ای باخته‌اید، شمایی که تا زبانتان می‌گیرد به توجیه «دست‌های پشت پرده» متوسل می‌شوید، شمایی که هنوز نفهمیده‌اید در سیاست مگر امام معصوم، معصوم بماند و نه هیچکس دیگر، شما که از کسی برای خودتان بت‌واره ساخته‌اید، شما که احمقانه، دیوانه‌وار، حیوان‌گونه، برای کسی فریاد کشیده‌اید، شما که از بزم شام این آدم‌ها بی‌خبرید و توی مخیله محدودِ تحمیق‌شده‌تان نمی‌گنجد تصویری که همه این لاشخورها دور یک میز از یک شکار شام این شب سیاه را می‌خورند، من بخواهم با شماها سیاسی‌کاری کنم؟ 

ابدا.


من می‌نشینم یک گوشه، به دست به ریش کشیدنتان وقتی که هم‌قافله‌هایتان از نطق غرای البته تکراری و مزخرفتان تعریف می‌کنند، می‌خندم. من می‌نشینم یک گوشه به سیگار دودکردنتان توی کافه‌ها وقتی که تصمیم گرفته‌اید انتقام این مملکت خونی را از آخوندها بگیرید و همزمان گل دود کنید، می‌خندم. من وقتی که هم را می‌کشید، وقتی که هم را فحش‌کش می‌کنید، نشسته‌ام به‌تان می‌خندم، احمق‌ها. وقتی که هم را کشتید، وقتی که لاشه‌هایتان بعدِ فواره‌های خون روی زمین ماند، وحشت بازماندگانتان را مرکب عقل می‌کنم، و از راهی میانِ مصلحت‌اندیشی بزدلانه و انقلاب‌های احمقانه، به خُرده‌عقلی که در مغز آدم‌ها مانده دست دراز می‌کنم؛ شاید شد و چاره‌ای اندیشیدیم.


سکوت کنید دوستان؛ همهمه از قوت درک می‌کاهد. سکوت کنید و کناری بنشینید تا غبار بخوابد. تا من بگویم یک‌شبه راه انحطاط هزارساله مرزی را نمی‌شود برگشت. که هنوز خون دل‌ها مانده که نخورده‌اید، که این شکوفایی‌ها همه مصنوعی‌ست، که ما هنوز ماقبلِ هزارهاسالِ پیشینیم؛ که «نایس»ها را در این مبارزه راهی نیست. ناخن‌های شکننده و سیگارهای روشنفکری و ست ساق دست و روسری را در این میدان جایی نیست. 
سکوت کنید دوستان. همهمه‌ی توده، وقتی که هیچ‌چیز نمی‌داند، راز بقای میان‌مایه‌هاست.


تو بی‌آنکه کلمه را دوباره تعریف نکرده باشی، تو بی‌آنکه بازنفهمیده باشی که درد چیست، مرگ چیست، سعادت و گمراهی چیست، تو اگر هنوز ندانی با شمشیرکشیدنت به کدام پرسش جواب می‌گویی، تو اگر نشناسی در کدام معرکه اسب می‌تازانی، بازیچه‌ای و سیاسی‌کاری‌ات سیاست‌بازی‌ست. من و تو هنوز میان‌مایه‌ایم. سیر تفلسف من و تو در نزدیک‌ترین حد دسترسی مانده، ما از دورترها ترسیده‌ایم، ما از کمی ابهام رم می‌کنیم، ما از دورتر شبیه چندتا چارپائیم که بی‌موضوعیت جست‌وخیز می‌کنند. دست از سرِ من بدار ای برادر! هر خروجی را سال‌ها سر فروبردن در یقه خود و هستی لازم است. من را با خروج دیمی شما کاری نیست. من را با شما نطاقان که آموخته‌اید سرمستِ هرچیزی که بوی شعر و هیجان داشت، بشوید، کاری نیست.

دست از سر من بدار ای نابرادر.. من را با هیاهوی شما کاری نیست.

۲ زمزمه

‎۲۰ آذر ۹۷

فاقد ارزش خوانش؛ نُه

دورم این مدت پُر از آدم‌های تازه‌ای شده بود که از دور زیبا به نظر می‌رسیدند. خیره مانده بودم که شاید از هرکدام رفیقی برای روزهای تازه‌ام در بیاید، در دوری از هم‌صحبتان قدیم. در دوری از کسانی که یادگارِ من‌های تاریخ‌گذشته‌اند، من‌هایی که تاریخی ندارند برای به یاد آوردن اگرچه خیابان و کافه دارند، مکان و زمان و موسیقی دارند، میمیک صورت دارند، وضعیت آب‌وهوا دارند، اما تاریخ نیستند.
اما دریغ‌. انگار من مال جمع نشستن نیستم. که خودم البته معنای این جمله را نمی‌دانم، اما چیزی‌ست شبیه اینکه از خودت بیشتر بهره‌مند می‌شوی، هم‌نشینی‌ها قرار است دست بگذارند روی نقطه مکشوفی از تو که کیفی ندارد، بناست با سطحی از تو رفت‌وآمد کنند، سطحی از تو را بشناسند و بعد صفاتت را جایگزین خودت کنند. چه چشمی می‌شود از کسانی داشت که سال‌هاست بنای روابط را بر ساختن گذشته‌ای گذاشته‌اند که بشود با سر بالا به آن برگشت. من نمی‌خواهم به گذشته برگردم. جز نقاط آزاردهنده‌ای که قلب من را به میخ کشیده‌اند چیزی از گذشته برای من نمانده. من لحظه پیش را فقط در گزاره‌هایی بی‌احساس می‌ریزم و در مکان مشخصی روبات‌وار ذخیره می‌کنم. این است تفاوت من و شما، شمایی که خواهانِ خاطره‌اید و من که خاستگاهِ دوستی‌ام تاریخ آفریدن است. شما بی‌تاریخ‌ها، شما که تاریخ شخصی ندارید، شمایی که عظمت تاریخ را به خاطره‌ای از تصویرهای ممتد تقلیل داده‌اید و همین است که نشستن با شما مثل مرور فیلم‌واره‌ای مبتذل، تلخ و ملال‌انگیز است‌.

شما خواهان خندیدن‌اید و من در نشستن‌های اجباری‌ام با شما می‌خندم اما شما اگر چیزی می‌دانستید، شما اگر احمق نبودید، می‌فهمیدید این فعل برای من بی‌معناست و این خندیدن نه، که تصویری از نمایان شدن دندان‌ها و باز شدن دهان و بیرون ریختن صدایی‌ست از حنجره. اما شما نمی‌فهمید، شما نمی‌دانید، نصیب من از شما نافهم‌ها شنیدن احمقانه‌ترین گزاره‌هاست شبیه اینکه چه قشنگ می‌خندی چه قشنگ پشت چشم نازک می‌کنی‌‌. نصیب من از شما ملال است. تصویر عجولانه‌ای از من در چشم‌های شمایی که همیشه درحالِ رفتن‌اید، فرصتِ ماندن و جستجوکردنتان نیست، و در این رفتن پیِ تاریخ نیستید، پیِ خاطره‌اید.

پس اگر از این حقیر به دل نمی‌گیرید بگذارید من فریادی بکشم در مرکز صورت شما، که خاطره‌هایتان در نظر من تنها نشانه‌گذاری سنگ‌های راه و تپه‌های مسیر، با خنده و گریه کسی دیگر است‌. اینجا بود که تو خندیدی فاطمه، اینجا بود که تو نشستی روی زمین و گریستی، کنار همین کوهپایه بود که ترک شدی کنار همین رودخانه بود که جمع شدی.

من نمی‌خواهم بخندم با شما. من نمی‌خواهم با شما گریه کنم. من نمی‌خواهم شما مجموعه حقارت‌باری از من باشید وقتی که خوشحال بوده‌ام یا گریسته‌ام. من نمی‌خواهم شما را جزئی از خودم کنم که با مرگِ من جزئی از شما بمیرد. من به شما تاریخ می‌دهم، تاریخی که ارجِ آن داشته باشد که از هیئت شهود به شمایل واژه در بیاید، که اگر به زبانش آوردیم، نقض انسان بودنمان نباشد، پوسته‌ای خشک نباشد که عصا از زیرش بکشیم و فرو بریزد.

چه می‌شود از شمایی چشم داشت که کلمه را تابه‌آنجا قدر ندانسته‌اید که از آن شرح احمقانه یک گذشته را طلب می‌کنید. وقتی کلمه اینچنین برای شما فروریخته است بیهوده است اگر بخواهیم به جای خاطره پیِ تاریخ باشید، پی تاریخی که ارج نگاشتن داشته باشد. 

من شما را در تاریخ خودم جاودانه می‌کنم، من شما را جزئی از این تاریخ می‌کنم من به ابدان مبتذل شما وجود می‌بخشم و حتی آنقدر در پیِ دستمالی اسفباری که واژه‌ها را کرده‌اید، از شما بیزارم، که بخواهم بگویم من شما را می‌آفرینم و اما شما در مقابل چه می‌کنید؟ شما من را جزءجزء، تکه‌‎تکه سر هر درختِ سبز و کوهِ بلند می‌گذارید، تا در اجتماعِ تکه‌های من تصویری از گذشته مُرده‌تان ببینید. شما مُردارخوارها، شما کثافت‌ها.

ملال من از شماست. ملال من از جستجو نشدن است. این است که نمی‌خواهم با شما بنشینم. این است که نمی‌خواهم کنار شما باشم. این است که در سلسله خودارضایی‌های وحشتناکم گرفتار آمده‌ام، هزاربار خودم را با چشم‌های تکراری خودم جُسته‌ام اما به شما مردارخوارها نیاویخته‌ام که مرا بشناسید.

من ناشناخته می‌میرم. من نیافته و درنیافته می‌میرم. اگر این رنج برای مغزهای گندیده کوچکتان فهمیدنی‌ست.


پ.ن: پراکنده و نامفهوم است، در مترو و اتوبوس از زبانم ریخته. ننوشته‌ام که بخوانید.

۰ زمزمه

‎۱۳ آذر ۹۷

ابدی

فقط وقتی درمی‌یابی مقدسِ مطلق کلمه‌ست، که سنگینی سینه‌ات به هیچ خیابان‌مترکردنی آرام نگیرد و تراوش واژه‌ها از ذهن ناشکرت ایستاده باشد؛ دوزخ. زنی با طولِ موهای متوسط، با لباس خوابی سفید و نازک میان سرمای زمستان، نشسته بود در خیابانی تاریک و از لالی به خودش چنگ می‌کشید. اطرافش کشته‌هایی دراز افتاده، که برای چیزی شنیدن آمده بودند، برای چیز تازه‌ای شنیدن، و زن تمامشان را کشته بود و باز می‌آمدند و زن باز تمامشان را می‌کشت. زن بیشتر چیزی برای عرضه نداشت جز مرگ. من می‌دیدم خیل مردم روانه به سمت زن را در پی‌گرفتنِ معصومانه‌ای برای چیزی شنیدن، و اگر چیزی نبود، پس مرگ. زن می‌کشت و خود به عزا می‌ایستاد، به عزای لالی و شهر مُرده؛ شهرِ تا فردا صبح، مُرده.

۰ زمزمه

‎۱۰ آذر ۹۷

منِ موهوم

می‌دانی، امروز از خواب بیدار نشدم، از خواب پریدم. خواب می‌دیدم مشکلِ عجیبی برایم به وجود آمده، و نیم‌ساعتِ آخر کلاسِ C را رسیده‌ام و استاد می‌خواهد حذفم کند. بعد بلند شدم و مثل دیوانه‌ها لباس پوشیدم و از خانه بیرون نرفتم، از خانه بیرون افتادم. همه‌چیز تاریک و تند بود. شبیه تجربه‌های انسانی ساده که برای بیشتر آدم‌ها یکسان است. شبیه بیدارشدن از خوابِ بعدازظهر در خانه‌ای که در آن جز تو و تنهایی کسی نیست. شبیه کر شدن. کور شدن. عقب کشیده شدن با دوتا دست سهمگین بزرگ.


گردنم از درد درحالِ شکستن است. باز هم برای هزارمین‌بار اوضاع را در هزارتوی ذهنم مرور می‌کنم. می‌خواهم شاعری بی حساب و کتاب باشم، اما نه شاعری که زود می‌میرد. می‌خواهم شاعری باشم که بی‌اهمیت به زود مُردن، همه عمر زندگی کند، اما مطمئن نیستم تا وقتی زنده‌ام شعری متولد شود. می‌خواهم صبر و سکوت پیش بگیرم و مثل همه تشبیهات تکراری، جوانه ساکت غافلگیرکننده‌ای باشم که بی‌صدا از میان عدم سر بالا می‌گیرد، اما خاک عدم نیست. خاک هیچوقت عدم نبوده. دوباره داشته‌ها و نداشته‌ها را با عقل محاسبه‌گر چک می‌کنم. همه‌جا تاریک است. آنقدر به همه‌چیز شک کرده‌ام که حتی نمی‌دانم همه آن چیزهایی که یک عمر برایمان از آرام نشستن و صبر گفته‌اند، حقیقت داشته، یا توجیهی بوده برای پوشاندنِ بازندگی. آنقدر به همه‌چیز بی‌اعتمادم که چیزی ندارم برای دست آویختن، و تو خودت می‌دانی، آدمی میل بی‌پایانی دارد که به چیزی بیاویزد، که با چیزی شناخته شود، آدمی رازی می‌خواهد برای خودش، رازی که بخواهد از آن پرسیده شود، رازی که دایره‌اش باشد، جمعیتش باشد، لشکرش باشد، رازی که آدم‌ها را دنبالش بکشاند. من چیزی برای آویختن ندارم. حتی آونگی نیستم که بین چند مکان نوسان می‌کند. یک ماده بی‌وزن سیالم و سردرگمی‌ام مجموعه‌ای از هزارهزار حالت مختلف. باز هم با عقل محاسبه‌گر داشته‌ها و نداشته‌ها را چک می‌کنم. نه، باید رفت. نباید ماند. نه، نمی‌شود رفت. نه، نباید رفت. کدهای بسیار ساده‌ام برای چندمین بار run نمی‌شوند. دوشنبه امتحان C دارم. نمره C و AP و ساختمان داده برای دورشته‌ای کردن مهم است. من کی هستم؟ من در وهم فرو رفته‌ام؟ چیزهایی از کسی شنیده بودم از علمی که وهم است و برایش دست‌وپا می‌زنی و نمی‌یابی. دنیا را نگاه می‌کنم. دنیا بناشده روی وهم است. من رازی ندارم که کسی را دنبال خودم بکشانم. من مستقیمم. صافم. مسطح و بی‌شکلم. من یک موجود موهومی‌ام. چیزی که اگر چنگ بزنی در هوا دیگر نیستم. 


در سعی‌ای عبث درحالِ فروپاشی‌ام. می‌خواهم دنیاهایی را که از اساس متفاوت‌اند توی هم بریزم، چون من بدون هرکدامِ این‌ها بی‌معنایم. می‌خواهم به هر قیمتی معنای خودم را حفظ کنم، پس خودخواهانه از آیات کتاب شعر می‌سازم. آیات کتاب را مثل شعر از بر می‌کنم، زیر لب تکرار می‌کنم و برایشان قصه می‌نویسم. کلماتشان را می‎بینم و وحشت می‌کنم، جوشیدنشان را زیر پوستم درمی‌یابم و می‌سوزم. ان سعیکم لشتی. والعصر. والعادیات ضبحا. 


من رازی ندارم که از رازم سپری بسازم برای وهم. برای لشکر وهم. داستانِ من را دنیا هزارباره خوانده و هربار با تاریخی خونی به داستان من برمی‌گردد تفی می‌اندازد می‌رود. من به وهم پرداخته‌ام. من از وهم خانه ساخته‌ام. من از وهم شکل پیدا کرده‌ام. 


با همه این‌ها، با همه اشک‌های سرِ شب، و همه چیزهایی که در هم پیچیده، امروز میلی بی‌نهایت به زیستن داشتم. هربار از خودم می‌پرسیدم تو بینِ این کمترین‌ها هم کمترینی، چطور اینهمه به زندگی ایمان داری؟ و بعد عقل محاسبه‌گر کنار می‌رفت و چیزی می‌گفت باید به زندگی ایمان داشت. باید به هوشمندی زندگی، به چیزی که می‌تواند در سر داشته باشد، به مسیرهای شگفت‌انگیزی که مقابلت می‌گذارد ایمان بیاوری. باید صبر کنی. باید خستگی نپذیری.

اما همه این‌ها برای چه؟ برای آدمِ بی‌رازی بودن؟ برای همیشه تشنه بودن؟ برای گُنجیدن و نه برای چارچوب آفریدن؟ 

ای کاش کسی هیچوقت به من نمی‌گفت تمام این‌ها می‌توانند رؤیاهای کودکانه‌ای باشند که تا اوایل جوانی دخترکی احمق دست دراز کرده‌اند. ای کاش هیچوقت نمی‌دانستم آدمی می‌تواند تا این حد کوچک باشد. ای کاش هیچوقت نمی‌دیدم کسانی را که اینهمه کوچکند که مسجل شود که ثابت شود آدمی می‌تواند اینهمه کوچک باشد. کاش زمینه ظهور ابرقهرمان مشتی ضعیف مُرده نبود. کاش ابرقهرمانی وجود نداشت. کاش ابرانسانی نبود که بشود فهمید می‌شود ابرانسان نبود. 


اما این‌ها رؤیا نیستند. هستند؟ 

حتی اگر رؤیا نباشند، وقتی کسی جز من وجود ندارد، وقتی من کسی جز خودم را نمی‌شناسم، برای چه چیزی باید جنگید؟ وقتی من نه پرولتاریا باشم، نه بورژوا، نه سرمایه‌دار و نه کارگر، چه چیزی بناست من را وادار کند به خیابان بیابم؟ شکنندگی مرا، وقتی هرچیزی جز خودم هستم، وقتی در جمع فرو می‌روم و جزئی از حرکت مواج جمعیت می‌شوم، چه کسی جواب می‌دهد؟ این جنگی که خلافِ قناعت است، خلاف فقط خود را شناختن است، این جنگی که برایِ شمشیر کشیدنش ناچاری از خودت بیرون بیایی، ناچاری به وهم چنگ بزنی، ناچاری سرتاپا داستانی علنی باشی، ناچاری رجزی باشی میان همهمه شیپور جنگ، این جنگ برای من چه خواهد داشت؟ برای خودِ خودم جز معدن طلا و نیکی، جز وضوح و سیری چه خواهد داشت؟


کاش خودم را می‌شناختم. یا کاش در وهم تمام بودم، زندگی‌ام را پای وهم می‌ریختم. کاش.


پ.ن: ممنونم از هالی هیمنه برای قالب اینجا. هروقت می‌آمدم توی بلاگم، از دیدنِ آن فونت منفور و ساختار دلمُرده کهیر می‌زدم. دستش درست!

۰ زمزمه

‎۸ آذر ۹۷

the handmaid's tale

سلیقه پوسیده‌ام در دیدنِ سریال، اجازه نمی‌دهد برای west world خیلی هیجان‌زده باشم، یا منتظر فصل هشتمِ GOT یا حتی بخواهم بعد از مرگ فرانک -این یگانه سیاستمدارِ دنیای فیلم- برای دیدنِ فصل آخر house of cards اشتیاق نشان بدهم. بعد از six feet under، این تنها چیزی‌ست که برای تماشا یافته‌ام، در شب‌های زجرآوری که نه می‌توانی درس بخوانی، نه زبان، نه کتاب، نه حتی کلمه‌ای گفتن یا نوشتن، و تنها می‌توانی بزنی توی سر خودت یا چیزی ببینی.

The handmaid's tale.



۰ زمزمه

‎۸ آذر ۹۷

در چشم‌ها

از حضور در خیابان‌ها بیزارم. آنچه که «شهر» ذاتاً هست، می‌تواند آنچنان تو را تحلیل ببرد و از خودت تهی کند، که ناگهان وقتی سرت را بالا می‌آوری و چشمی روی خودت پیدا می‌کنی، درمی‌یابی موجودی مینیمالیستی هستی و جمعیت آنچنان در مینیمال بودن احاطه‌ات کرده که راه فراری نداری. چشم‌ها تو را می‌خوانند و تو ناچاری به خوانده‌شدنی چندثانیه‌ای تن بدهی و دسته‌بندی شوی. گذشته از آنکه اگر کسی بتواند دسته‌بندی شود، با احتمال خوبی می‌توانی از انسان بودنش صرف نظر کنی، اینکه در چشم‌برهم‌زدنی، با ژست ایستادنت گوشه مترو یا چشم‌های خسته‌ات تفسیرت کنند و در دسته‌های معمولا خیلی کوچکِ این آدم‌ها بگنجانندت، این من را از هر بیرون آمدنی گریزان کرده. 

برای من روابط کوتاه معنایی ندارند. ما یا نمی‌توانیم تعامل کنیم یا باید ذوب بشویم درون هم. تو اگر می‌خواهی سمت من بیایی باید خودت را آماده کنی برای کشیده‌های دردناک. من زننده‌ام و زنندگی‌ام از بعدِ یک جایی کوبیده می‌شود توی صورتت. من مدت‌هاست از شهر خسته‌ام، من باید آنقدر توی چشم‌های تمامِ این مجمع الحمقا فرو بروم که زنندگی‌ام تا عمق جانشان کوبیده شود. که از هر نگاه کردنی بترسند بعد از من. که تمام شهر یا خیره به زمین بشوند یا به آسمان. 


من از حضور در چشم‌های جمعیتی که به جبرِ ساعت‌ها با عجله از کنارم می‌گذرند بیزارم. من از فقط ره‌گذر بودن بیزارم. تو دیده می‌شوی اما کم. نمی‌توانی خودت را پشتِ هیچ سکویی پنهان کنی. یک چشمی بالأخره هست که نگاهش از تو می‌گذرد. تکه‌ای از تو کنده می‌شود و نقطه‌ای می‌شود نقطه‌ای ازپیش‌فراموش‌شده در ذهنِ آن دیگری، که حتی تو را ندیده. 


تو نمی‌فهمی. تویی که مدام به غریبه‌ها لبخند می‌زنی، تویی که خودت را تا «نایس» بودن فروکاسته‌ای، تویی که تنها یک پوسته شده‌ای و پرده‌ها که بیفتند چیزی درون تو نیست، تو نمی‌فهمی من چه خراشی برمی‌دارم هربار که سر بالا می‌آورم و نگاهی می‌بینم. تو نمی‌فهمی این پندار که من جزء جمعیت باشم چقدر من را خراشیده می‌کند. نه که توهمِ برائت جستن از عوام باشد؛ نه. من از یکی شدن با متن می‌ترسم. من از فرو افتادن در کلیات وحشت می‌کنم. من از خلاصگی در یک جزء می‌گریزم. من منم، و در من بودن تمـامم. من آن «انزوای احمقانه» را می‌خواهم اگر بناست در شهر خُرده‌روایتی سیاهی‌لشکری در جنگ سرد طبقاتی باشم. 


شهر چشم‌های تو را می‌پوشاند. شهر چشم‌های تو را پُر از صحنه‌های مبتذل می‌کند. شهر آنقدر تو را در تکرار فرو می‌برد که بار دیگر هنگام به‌خودآیی، حتی نشناسی کیستی. جلوه‌های تهی شهر از دور خطی صاف است اگرچه مملو از جرقه. همانطور که خط در سکونِ نقطه‌ها کنار هم معنا می‌یابد، حرکت هماهنگ همه‌ی نقاط باز هم یک خط کسل‌کننده‌ست. در چنین زیستنی‌ست که گریختن از شهر معنا می‌یابد و تو شب‌ها، وقتی سنگینی دیواری به چشم‌هایت می‌کوبد که دیدن را از تو گرفته، وقتی می‌خواهی چشم‌هایت را از کاسه چشم در بیاوری بلکه چیز تازه‌ای ببینی، در عطش مبتذلت برای یافتنِ هرچیزی، حتی زشت و زننده اما تازه، دست و پا می‌زنی، می‌فهمی چاره تماشای طولانی کویر مسطحی‌ست از یک‌شکلی شکوهمندی که یادت می‌دهد اگر اینجای تاریخ نبودی، قرار بود دنیا را چگونه تماشا کنی.



چقدر حرف دارم.. چقدر.


پ.ن: یک هفته‌ست گیر کرده‌ام روی این. شبانه‌روز. سی‌مگابایت. flac.

۰ زمزمه

‎۶ آذر ۹۷

ریاضـ ت ـیــات؛ فاقد ارزش خوانش

ظالمانه‌ترین مجموعه‌اتفاقات این جهان، سیری‌ست که تو را دیوانه‌وار به سمتِ چیزی می‌کشاند، و عشق تو را در چیزی می‌‌ریزد که در آن میان‌مایه‌ای. چیزی که باید تمام بودنِ کسی دیگر در آن را، از دور به تماشا بنشینی، و موهبتی را دست‌ودلبازانه از سرانگشتانت می‌چکاند، که برای تو نه عشق، نه خواستنِ جانانه، که گریزگاهی‌ست که به آن ناچاری.

پ.ن: حتی زمانِ دایل آپ هم با سرعت ده کیلوبیت بر ثانیه دانلود نکرده بودم. بهتر نیست به جای گه‌خوری درباره جهش‌های علمی که از قضا با یک «تهدید به تشدیدِ» تحریم گندِ دروغین بودنش در می‌آید، اینترنت دانشگاهِ الکی‌مثلاخوبتان را درست کنید؟

پ.ن دو: از در ولیعصر دانشگاه تا مترو میدان ولیعصر شاید ده دقیقه هم نیست، اما برای من مظهر ابهام، آشفتگی، غریبگی، بدبینی، و انکارِ زشتی‌هاست. برای من مظهر ملتی‌ست که چیزی که هست را انکار می‌کند، مگر از حقارتِ آنچه که واقعا هست بکاهد.

پ.ن سه: تاریخ علوم انسانی، سرشار است از جامعه‌شناسان ریاضی‌خوانده‌ای که برای شبیه‌ کردنِ جامعه‌شناسی به یک علم سخت (به قولِ فیل هوباردِ جغرافیدان) فرمول‌های ریاضی زائد را در آن چپانده‌اند، اقتصاددانانی که بی توانایی استنتاج از رفتارِ مهم‌ترین عضو بازار و اقتصاد - انسان - تمام هویت علمی و آکادمیک خود را مدیونِ ریاضی ندانستنِ دیگر اقتصاددانان هستند، یا جغرافیدانانی که تنها راه جدیت بخشیدن به رشته‌شان را، مدل‌سازی بر اساس فیزیک و ریاضیات می‌دانستند تا به آن حد که بعضی‌شان ادعا کردند جغرافیای انسانی را می‌شود نوعی فیزیک فضایی تلقی کرد. اقتصاد توانست با یافتنِ بزرگ‌ترین وجه اشتراک بین خودش و علوم جدی، از میان دیگر رشته‌های علوم انسانی، خودش را از ورطه یک لوزرِ دانشگاهی بودن، نجات بدهد. همه این‌ها در پیش‌زمینه‌ای از خودحقیرانگاری تعریف می‌شود. وقتی به دنبالِ چسباندنِ خودت به دمِ رشته‌ی دانشگاهی دیگری هستی، که باور داشته باشی دوره‌ات گذشته. حال آنکه دوره‌ات نگذشته و اتفاقا امروز شاید بزرگ‌ترین بستر تو برای ظهور است، اما تو با خشک‌فکری و حماقت، و با هوشی که تنها به تحلیل آمیزه‌ای از درست و غلط درباره اتفاقات پیشین قد می‌دهد، آنچه که می‌توانی باشی را به گه کشیده‌ای و این گه را، می‌کوشی با آویختن به چیزی دیگر پاک کنی. نمی‌توانی. 
ما خدای انکاریم. 

۰ زمزمه

‎۱ آذر ۹۷

یادمان

یکبار هم بعد از دانشگاه، در مسیر خانه، ایستاده بودیم انتهای ایستگاه فردوسی، جایی که بیشتر اوقات آخرین حرف‌هایمان را می‌زنیم و خداحافظی می‌کنیم. به معمولی‌ترین شکل ممکن حرف می‌زدیم و من در یکی از آشفته‌ترین شمایلم، در یکی از آشفته‌ترین برهه‌های زندگی‌ام بودم؛ پیرزنی از کنارمان رد شد، به مهدی گفت «فقط مواظب باش خرِت نکنه».


از آن روز توی دلم مانده، هرچه هم وسیله خنده‌اش کردیم و هرچه هم گفتیم او یک پیرزن احمق بوده مثل بیشتر پیرزن‌ها با ذهن‌های بسته دوزاری. توی دلم مانده و هروقت شبیه حالا می‌افتم یک گوشه به خودخوری برای کارهای کرده و ناکرده، مثل یک جسم لزج بی‌ربط که از تمام دنیا فقط یک جمله می‌داند، می‌ریزد وسط شیارهای مغزم و آزارم می‌دهد. از این صحنه‌ها زیاد دارم، صحنه‌ای که دیالوگ را روی سِن یادم رفت، صحنه‌ای که فاطمه به‌م گفت تو خودت را تغییر داده‌ای که به مذاق آن‌ها خوش بیاید؛ صحنه‌های بی‌ربط آزاردهنده. بسیار آزاردهنده.

۰ زمزمه

‎۱ آذر ۹۷

مـ ـن

من یک سرخ‌پوستی بودم که شما آمدید آیین‌هایم، رابطه‌ام با زمینم را، با خدایانم و آوازهایم را، انگشت زدید و دستمالی کردید و بردید و رفتید. من یک چیزی بودم که چون به دنیای شما نیالوده بودم، من را از زمینم، از ریشه‌ام کندید و گذاشتید پشت شیشه‌های موزه شهرهای آدم‌های دستِ اول. من یک چیزی بودم که موضوع تحقیق شما می‌شدم، مفعول جستجوی شمایی که هیچکس زیر ذره‌بینتان نگذاشته بود، که هیچوقت جستجو نشده بودید، که بدیهی بودید، رسا بودید، واضح بودید، همان چیزی بودید که باید می‌بودید، من اما چیز غریبی بودم که برای جلب شگفتی شما باید جستجو می‌شدم. کنارِ آتش من نشستید، داستان‌های من را شنیدید، از شکار من خوردید، و من را نوشتید و توی کتابخانه‌ها گذاشتید؛ با من نشستید برای گفتنِ داستان‌های خودتان، من هویتم را در داستان‌های شما از دست دادم برای موزه‌شدن. 


من یک سرخ‌پوست تنهایی بودم که من را جستجو نکردید، من شبیه شما نبودم، آمدید، دستمالی‌ام کردید و رفتید. آوازهایم را با لهجه‌های تقلبی از بر کردید و رفتید. غربتِ من از دنیایتان برای همیشه من را فقط یک چیز غریب نگه داشت. من هیچوقت من نبودم. هیچکس من را جستجو نکرد. من یک سرخ‌پوست ازهمه‌جارانده‌ای بودم که آمدید داستان‌های عاشقانه‌ام را دستمایه شاعرانگی‌های مبتذل شهرهایتان کردید و رفتید.

۰ زمزمه