این مطالب با این برچسب ثبت شده‌اند
‎۳۰ مهر ۹۷

به احترام زندگی؛ به احترام نفس کشیدن؛ به احترام همه آرزوهای زندگی خوابیده در قبر

یه روز این روزا رو می‌گذرونم، یه روز تموم میشه این روزا، یه روز که زبون من اینهمه الکن نباشه، اونوقت میام میگم زیر چه آواری‌ام الان، و از زیر چه آواری خودمو «کشیدم» بیرون؛ با چنگ و دندون. با چنگ و دندون.


پ.ن: به احترام همه مردگانِ نابه‌هنگام، وقتی که زندگی تمام‌قد رو به آن‌ها بود.

۱ زمزمه

‎۲۹ مهر ۹۷

کجای این دنیام؟

از کتاب دات آی اُ، کتاب نسیم طالب، fooled by randomness را دانلود کردم؛ یکهو چشمم افتاد به پایین باکس دانلود؛ نوشته بود، با دانلود این کتاب، سه دلار، معادل چهل‌ودوهزار تومن صرفه‌جویی کردید.


چندثانیه ماتم بُرد.


پ.ن: وقتی شرایط انقدر سخت می‌شود، بُرد با رفتار حرفه‌ای‌ست. آرام بگیری و overreaction را کنار بگذاری و نگاه کنی با دقت؛ و هوشمندانه‌ترین حرکت را بکنی که کمترین سروصدا و حاشیه را ایجاد کند. یک عالمه حرف دارم درباره «رفتار حرفه‌ای». چیزی که اصلا ندارم. چیزی که نداشتنش باعث شده مدام به در و دیوار بزنم. چیزی که بعد از کوچک‌ترین اتفاقی من را برافروخته (یا برانگیخته) می‌کند و کاملا جلوی رفتار هوشمندانه را می‌گیرد. فقدان رفتار حرفه‌ای.

۰ زمزمه

‎۲۸ مهر ۹۷

از رنجی که می‌کشیم؛ یک

این آدم‌ها پر از جرئتند؛ پر از جرئت بازی‌گرفتنِ همه. پول، ثروت، قدرت، و خرکیف شدن از تسلط بر بیشتر جنبه‌های زندگی، که برای بیشتر آدم‌های دنیا کنترل‌نشدنی‌اند. چیز عجیبی که درباره مفهومی اعتباری مانند «پول» وجود دارد، این است که می‌تواند تمام شعائر دیگرِ آدمی را، به جز آن‌ها که لذت صفرِ جلوی عددها را حس می‌کنند، کور کند. پول، می‌تواند کالایی را که بیرون از ماست، جزئی از زندگی ما کند. لذت تصاحب، لذت تصاحب چشم‌ها و حتی لذت اینکه نقل شب‌نشینی‌های مردمی در بیرون از خانه‌ات، فحاشی به توست، لذت تصاحب زمزمه‌ها، دخترها و پسرها، لذت تصاحب و جلب نگاه، برای کسی که از درون پوچ است، آنقدر عمیق و فراگیر است که توانایی حس هر لذت دیگری را هم می‌گیرد؛ آنکه اعتبارش از پول می‌آید، خوشحال نیست از اینکه می‌تواند سنگین‌ترین برنامه‌های گرافیکی را روی لپ‌تاپ اپل‌ش اجرا کند، به روایتی، کالا، برای او، کالابودگی‌اش را به‌مثابه یک شیء دارای فایده، که به خاطر فایده‌اش خواسته می‌شود، از دست می‌دهد، و به ابزاری برای جلب چشم‌ها بدل می‌شود. (البته لپ‌تاپ اپل برای آن دسته از کسانی که حرفشان را می‌زنم، از شدت دردسترس‌بودن، کالابودگی‌اش را از دست داده؛ این فقط یک مثال بود).

این نگاه قرون‌وسطایی، از فلسفه مرکزبودگی زمین می‌آید. قبلا در جایی نوشته بودم؛ دورانی که کم‌کم، زمزمه‌هایی از سلب مرکزیت زمین در جامعه علمی آن زمان به گوش رسید، کلیسا به وحشت افتاد؛ چراکه اگر مرکزیت از زمین گرفته می‌شد، کلیسا دیگر نمی‌توانست انسان را، و اخلاق انسانی را، به عنوان غایتی که آدمی باید برای رسیدن به آن تلاش کند، مطرح کند. به‌عبارتی، انسان با کشف لایتناهی بودن جهان (که البته این با مرکزبودگی زمین متفاوت است)، و با طرح این سؤال که اگر او تنها موجود متفکر دنیا نیست، پس اصلا چرا باید بیندیشد، و اگر تمام جهان او را تماشا نمی‌کند، و به انتظار حرکت بعدی او نیست، پس او اصلا چیست؟ انسان از به خطر افتادن مرکزبودگی‌اش وحشت دارد. چون انسان می‌خواهد تمام چیزی باشد که در جهان وجود دارد، و همه چیزهای دیگر برای او باشند؛ از اینکه اندیشه‌ای جز اندیشه او در جهان باشد، و از اینکه عقلی جز عقل او، جهان را با خط‌کشی‌های ذهن خودش فهم کند وحشت دارد.

تقلا برای دیده شدن، حاصل فرار از این وحشت‌زدگی‌ست. یک وحشت‌زدگی کلیسایی. به دست‌وپای برندها و ماشین‌ها و اشیاء و جشن‌ها آویختن، برای جلب چشم‌هایی که به‌ظاهر برایت اهمیتی ندارند؛ شهوت بی‌پاسخ گذاشتن پیام‌ها، شهوت «من به شما توجهی ندارم». شهوت «این‌ها به من حسودی می‌کنند؛ به من فحش دادند!». شهوت «همه نگاه‌ها سمت من است».


جمهوری اسلامی ابدا انقدر باهوش نیست، که برای تضمین بقای خودش، برای تربیت مردمی بکوشد، که مدام درحالِ نگاه کردنِ یواشکی به زندگی «آن دیگران» هستند؛ اما ناخواسته، این را مرتکب شده. مردمی که مدام در حال «تماشا»ی زندگی آن دیگرانند، و حسرت می‌خورند، و عکس‌های عروسی آن سلبریتی اینستاگرامی را پخش می‌کنند، و از مدل لباس پوشیدنش تقلید می‌کنند. کسی که در بهترین حالت، فقط «خوشگل» است و یک پدر احمق دارد، که از قضا در حکومتی احمق‌پرور دارای مقامی سیاسی‌ست. و همین. و این باعث بقای چنین حکومت منحطی‌ست.



حالا چطور می‌توان در ناخوداگاه، این آدم‌های مسخ‌شده را وادار کرد چشم‌هایشان را از این‌ها بردارند؟ چطور می‌شود بهشان فهماند که راه‌اندازی جریانی تا این حد مبتذل برای روکردن خرج‌های این آدم‌ها، دقیقا کاری را می‌کند که آن‌ها می‌خواهند؟ چطور می‌شود به این احمق‌ها فهماند حسرت و عقده موقع انتقاد از این‌ها از چشم‌هایشان می‌بارد، و این نقد، اگر اصلا نقد باشد، کاری از پیش نمی‌برد؟ چطور می‌شود به این‌ها فهماند حتی سعی در نگاه نکردن، خودش اثباتی‌ست بر مشغولیت ذهنی؟ چطور می‌شود این جماعت خر را حالی کرد که دارند به پول اعتبار می‌بخشند؟ به اتفاقی که در بهترین حالت، خودکشی برای شیء‌بودگی چیزهاست؟



پ.ن: حزب‌اللهی‌ها، و جریان حزب‌اللهی‌ها، آنقدر احمق هست که به خودی‌خود در حال مرگ است. اگر ایران شانس بیاورد، و همین حکومت بتواند روی پا بماند، (برای خطر تجزیه و اینجورچیزها)، این نسل متلاشی‌شده‌ست. بهترین کار هم، برای کمک به این نابودی، نادیده گرفتنشان به‌تمامی‌ست. چراکه این جماعت خود را به خدا پیوند می‌زنند، و برای چنین کسانی، فحش‌خوردن و تحقیرشدن در راه عقیده، توهم مظلومیت به همراه دارد، که البته این هم خود راهی به سوی نابودی‌ست.

پ.ن دو: چندوقت پیش، به علی الف گفتم، باید کاسه‌هایمان را آماده کنیم برای باران؛ گفت دیر شده. خیلی زودتر، چیزهایی در راه است. ترسیدم. خیلی ترسیدم. و بعد به من گفت برو. و شنیدن این کلمه از او، کسی چه می‌داند تا چه اندازه سنگین است.

پ.ن سه: کسی که به خودش جرئت می‌دهد، درحالیکه تقریبا تمام جوانان کشورش که سرشان به تنشان می‌ارزد، در حال فرار از اینجایند، بایستد و جرئتمند از آینده چندده‌سال بعدِ کشور بگوید، بی‌شک اگر احمق نباشد، بی‌خبر است. که البته متن آن سند، گمان اول را تقویت می‌کند. گرچه، این هم به دلایلی ساده‌لوحی‌ست که در حوصله این جملات نیست.

پ.ن چهار: دارم بین آدم‌هایی زندگی می‌کنم که آدم‌ها برایشان دودسته‌اند: وینرهایی که توانسته‌اند تا اواسط دهه سوم زندگی، از اینجا فرار کنند، و لوزرهایی که نمی‌توانند. اصلا هم مهم نیست مجبور شوند بروند آنجا ظرف بشویند. لعنت به شما؛ کاش به‌جای من می‌دانستید چه کسانی را از دست داده‌اید. لعنت به شما. لعنت به شما.

۰ زمزمه

‎۲۸ مهر ۹۷

درک متقابل: از مفاهیم به‌لجن‌کشیده‌شده انسان مدرن _ خاله‌زنکی

کاش وقتی دارید با بی‌رحمی آدم را به تمام صفات بد دنیا متهم می‌کنید، فقط برای اینکه نیامده دوردور و سینما و کافه، بفهمید خود آن فرد هم شاید دوست نداشته باشد زیر فشار درس و کارهای نکرده پاره شود اما مجبور است. من خودِ مهدی را که بیست‌چاری دلم برایش تنگ می‌شود و توی همان دانشگاه لعنتی‌ست، توی هفته گذشته یک‌بار، نیم‌ساعته، همین امروز، دیده‌ام.

ضمنا چقدر خوب می‌شد اگر یک لحظه قبل از انجام هرکاری که طرف دومی را درگیر می‌کند، به این فکر کنیم که شاید آدمی جز من هم قبلا این بلا را سر فرد دوم آورده؛ پرسیدن رتبه کنکور، پرسیدن رشته قبولی، پرسیدن اینکه چرا حامله نمی‌شوی، پرسیدن اینکه چرا ازدواج نمی‌کنی، اصرار هزارباره درباره اینکه بیا برویم بیرون!

حوصله هیچکس را ندارم. هیچکس. هیچکس. هیچکس. هیچکس. و اگر شما هم مثل من همینقدر رفیق به‌دردنخوری هستید که با دیدن این چیزها از من می‌خواهید دیگر نباشید، اگر واقعا درگیری‌های درونی آدم را درک نمی‌کنید _حالا هرچقدر هم طولانی باشد_ ما از اول اشتباه کردیم اسم خودمان را گذاشتیم رفیق.


به تنهایی آدم‌ها احترام بگذارید. به درگیری‌هایی که نمی‌بینید. به مسائلی که دارد آن آدم بدبخت را پاره می‌کند اما نمی‌تواند حرفی ازشان بزند.


پ.ن: ستاره‌باران جواب کدام سلامی، به آفتاب، از دریچه تاریک؟

پ.ن دو: سارا شریعتی مگر با شما مردم چه کرده که حتی همه کسانی که از کل جریان علوم انسانی ایران بیزارند، او را مستثنا می‌کنند؟ شناختنش، و برنامه‌ریزی برای کشفش، و مجذوب کردنش تاحدی که گاهی با شوقی دوطرفه، دو سمت یک میز چای یا قهوه بنوشیم، جزء یکی از برنامه‌های بلندمدتم شده.

پ.ن سه: فقط تو می‌توانستی اینهمه ناامیدم کنی؛ تویی که بیشتر از همه به چشم‌هایت امید بسته بودم، اصلا فقط به تو امید بسته بودم..

پ.ن چهار: عزیزم، من انقدر سردمه که الان فقط بوس و بغل می‌خوام و شیر گرم با عسل و دارچین. ولی نشستم دایتل دایتل می‌خونم و هرخط مغزم سه‌بار ارور میده:`)


۱ زمزمه

‎۲۷ مهر ۹۷

به تو؛ دو

عشق تنها وقتی سودمند است که چشم‌های عاشقِ هم‌زمان معشوقت، مهم‌ترین تماشاگر زندگی‌ات باشند؛ این است که می‌توانی زندگی‌ات را از تعبیرهای احمقانه این مردم برهانی، و اعمالت را همانگونه که هستند، بی‌آنکه در آن‌ها دریوزگی برای چشم‌های مردم جا داشته باشد، روی سر بگذاری و خودت را بی‌حجاب ببینی.

این مهم، وقتی محقق می‌شود، که آن عاشقِ هم‌زمان معشوق، آنقدر قدر و تمام باشد، که اصلا پتانسیل تبدیل شدن به همه‌چیز برای تو را داشته باشد. من تماشاگر خوبی، عاشق خوبی، معشوق خوبی، من آدم قدری نیستم. و آنچه تو در آن با من شریکی، به‌تمامی برایت بی‌فایده‌ست.


از آنچه که هستم بیزارم.

۰ زمزمه

‎۲۲ مهر ۹۷

از خویشتنِ خویش، و از دیگران؛ یک، دو

یک؛

کودکی که پیداست از سوء تغذیه رنج می‌برد، و نهایتا چهارسال دارد، توی مترو فال می‌فروشد. او کودک را نگاه می‌کند، و همزمان صورتش به خاطر خطور فکری در هم می‌رود: چقدر بد که دیگر نمی‌تواند کفش سالمون بخرد.



دو؛

«آتی» فمنیست است. همه آنچه آتی از فمنیست می‌داند برگرفته از توییت‌های ترانه علیدوستی و رفقاست. او با جمهوری اسلامی مخالف است، چون آزادی‌اش را گرفته، چون او نمی‌تواند با بیکینی در آب‌های کشورش شنا کند. و باد لای موهایش نمی‌رود. و تابستان‌ها با این لباس‌های مجبوری و آن یک تکه شال گرمازده می‌شود. به هیچ‌جای آتی نیست که نظام حقوقی در ایران علیه زن است. شوهرِ آتی او را ممنوع‌الخروج نکرده، آتی تابه‌حال برای پیگیری کارهای طلاق در راهروهای دادگاه‌ها به گریه نیفتاده، آتی مجبور نبوده برای گرفتنِ حضانت جگرگوشه‌اش بجنگد، آتی را در سیزده‌سالگی به حجله نفرستاده‌اند وقتی که هنوز خبر ندارد آن اندام بین پاهایش چیست، آتی هیچ‌گاه احساس تحقیرآمیز «جزء مایملک پدر و شوهر بودن» را درک نکرده، آتی مجبور نبوده در پزشکی قانونی ثابت کند کبودی‌های روی بدنش کار شوهرش است، از بخت خوب، شوهر آتی آدم روشنفکری بوده و در دوره‌های افسردگی، او را مجبور به همبستری نمی‌کرده، آتی در خانواده های کلسی بزرگ شده، در خانواده آن‌ها هیچگاه هیچ همسری، زنش را مقابل جمع تحقیر نکرده.

آتی می‌خواهد لخت شود.

آتی یک چیزی از فمنیسم شنیده.




سه؛

او به پوچی رسیده. یک پوچی عظیم با تمام طبقاتش در او هبوط کرده. او از «رفتارهای بورژوازی» خسته شده. او دیگر نمی‌تواند سیگور راس و تونتی وان پایلوتس گوش کند و شالش را باز بیندازد که باد در خیابان انقلاب بچرخد لای موهایش. او از بوییدن تازگی‌های نارنگی خسته شده. او دیگر احساس خوبی از کتاب زیر بغل زدن ندارد، او دیگر احتیاجی به تظاهر پیش هیچکس ندارد، او دیگر نمی‌خواهد پیش هیچکس خوب به نظر برسد، او از عکس‌هایی یهویی خسته شده، او دیگر نمی‌تواند دیگر نمی‌خواهد دوربین دستش بگیرد و حس خوب عصرهای رَدکافه را ثبت کند، فریادهای خفه او را دیگر هیچکس، حتی لینکین پارک، روی استیج صدا نمی‌کند. او هیچ نماینده‌ای در «دنیای بیرون» ندارد، او از باران هم خسته‌ست، از گزاره‌ای تا این حد احمقانه که باید با چیزهای کوچک خوب بود. او می‌داند خاک زیر پایش سرازیرِ قهقراست، او می‌داند اصلاح چشم و ابروی پای‌بست ویران بی‌فایده‌ست، او از کافه‌ها خسته‌ست، او از همه همه همه همه آدم‌ها خسته‌ست، او از تظاهر آدم‌ها خسته‌ست، او نمی‌داند تظاهر به اینکه «من می‌دانم» در این اوضاع چه فایده‌ای دارد، او شب‌ها پشت چشم‌هایش، توی کله‌اش، تصاویری می‌بیند از یک مشت کافه و آدم‌های سیگاری و رستوران‌های شلوغ، و مردمی که مشغول مرگند، و آن روشنفکری که سیگارش را به‌زیبایی گرفته بین انگشتانش و از تئاتر و فلسفه مهمل می‌بافد، (واژه‌های متناقض را با چندتا واژه انتزاعی به شکل جدول‌ضربی در هم می‌ریزد؛ هیچکس نمی‌فهمد او چه می‌گوید، اما همه سر تکان می‌دهند چون فکر می‌کنند همه می‌فهمند جز خودشان)، و تصویر زشت فقر، و کسی که بالای بلندی ایستاده و عده‌ای برایش فریاد می‌زنند و شعار می‌دهند و او می‌گوید که ملت ما ایستاده است، و هیچکس انگار نمی‌بیند که سنگ تخت معلق در خلأ، کج شده و همه این تصاویر، همه این آدم‌ها، یکی‌یکی دارند از رویش لیز می‌خورند توی خلأ.

او از مفهوم وطن خسته‌ست. او از مفهوم مرز خسته‌ست. او نمی‌داند کیست. نمی‌داند چیست.

برای او نه اجتماعی مانده که از عمق جان دوستشان داشته باشد، نه خدایی که بشود به او پناه برد، نه اجتماعی که نشود دوستشان داشت، نه داستانی شخصی. او در تمام عمر از میان‌مایگی گریخته، و حالا نمی‌تواند حتی بچسبد به درسش، که یک برنامه‌نویس خوب، یک ریاضیدان، یک مهندس، یا چیزی مانند این‌ها باشد. او نمی‌خواهد حتی اگر بتواند برای کارکردن روی هندسه ریمانی فیلدز بگیرد_که نمی‌تواند هم.

او مدت‌هاست از نزدیک‌ترین دوستانش به‌طورکلی بُریده.

او شب‌ها با این احساس که «نمی‌داند کیست» ناگهان از خواب می‌پرد.




چهار؛

کتاب را پرت می‌کند توی دیوار. گوشه کتاب کاغذ دیواری اتاق را خراش می‌دهد.





پنج؛

در ایرانشهر، چندین‌بار سعی می‌کند یک مفهوم ساده را برای او توضیح بدهد. هربار جز بدیهیات چیزی نمی‌گوید. انتهای ذهنش جملاتی که موجودیت ندارند، چیزهای نامفهومی دست‌وپا می‌زنند، او کلافه می‌شود، دست‌هایش را مشت می‌کند و چیزی بروز نمی‌دهد. دوباره سعی می‌کند. دوباره «زبان» یاری نمی‌کند. دوباره، و دوباره، و دوباره؛ او خسته می‌شود، کنار می‌کشد.





شش؛

او چیزی ندارد که بشود برایش جنگید.






هفت؛

آن‌ها معتقدند خدا با آن‌هاست.





هشت؛

او دارد آماده سفر اربعین می‌شود. مخصوصا او در این سفر سعی در صدور انقلاب دارد با یاداوری «لایت» منت‌هایی که انقلابِ پنجاه‌وهفت بر سر عراق گذاشته. در آخر مکالمه‌اش با عربی دست‌وپاشکسته، یک عکس «حضرت آقا» به پیرمرد عراقی می‌دهد و می‌رود. توی ذهنش تصویری از یک قهرمان که در غبار گم می‌شود، مکررا درحال رفت و آمد است.





پ.ن: احمق‌تر از من نیست که با اینهمه درس، نشسته‌م این خزعبلات نامفهوم را می‌نویسم..

۰ زمزمه

‎۲۲ مهر ۹۷

از دیگران؛ یک

پا روی پا انداخت، دستی به ریش‌هایش کشید، مظلوم‌نمایانه زمین را نگاه کرد، با ژست «حرف‌های ما آنقدر مستدل و درستند که ما برای دفاع از آن‌ها خیلی آرامیم» در صندلی فرو‌رفت، و با «دلیل» و «برهان» انحطاط غرب را به دوستانش «اثبات» کرد، با جملاتی از مارکس و هگل و نیچه و فیلسوفان عصر روشنگری، که اسم‌هایشان را در پیج اینستاگرام «جملات کوتاه» یاد گرفته بود. و دوستانش، خرکیف از اینکه اینهمه برحقند، پیوسته سر تکان دادند. او هم از اینکه توانسته بود عقاید دوستانش را استحکام ببخشد، خوشحال بود.

در کتابخانه او، فقط، چند زندگینامه شهید، و چند کتاب حاوی سخنان جمع‌آوری‌شده «حضرت آقا» وجود داشت.

آنچه او از آن‌ دفاع می‌کرد، یک امتحان پس داده بود. یک امتحان چهل‌ساله.

و در خلال همه این‌ها، او معتقد بود «حضرت آقا» در این نابودی بی‌تقصیرند؛ همه کارها زیر سر بقیه‌ست. او می‌خواهد لفافه‌پیچ بگوید، «حضرت آقا» هیچ‌کاره است.


پ.ن: با حدأقل لباس پنجره را باز می‌گذاری و خودت را می‌سپاری به باران وحشی، بلکه پاکی باران تلخی مجاورت این احمق‌ها را بشوید و با خودش ببرد دور دور دور.

۰ زمزمه

‎۱۷ مهر ۹۷

هیچ دلیلی برای زندگی ندارم.

۰ زمزمه

‎۱۶ مهر ۹۷

از دانشگاه؛ کاملاً فاقد ارزش خوانش؛ سه

یک؛

خب، همانطور که کاملا انتظار می‌رفت، تفاوت دانشگاه قم با پلی‌تکنیک آنقدر زیاد است که باز بر اساس تصوراتم مبنی بر اینکه قرار است بدترین اتفاق‌ها برایم بیفتد، هر لحظه منتظرم یک نفر بیاید من را از دانشگاه بکشد بیرون و بیندازد در جهنمِ قم. امروز مجبور شدم برای دو نفر توضیح بدهم که چرا یک هفته دیرتر آمده‌ام سر کلاس‌ها، چون به‌شدت متنفرم از اینکه کسی فکر کند با سهمیه هیئت علمی آمده‌ام یا مهمان شده‌ام. و یک نفر هم البته آشنا درآمد و همکلاسی دوره المپیادم را می‌شناخت. بعد از کارم به درد آمدم. احساس می‌کنم هرچه‌بیشتر آدم‌ها من را ببینند، و هرچه‌بیشتر برایشان فاش شوم، از شرم چیزی که هستم از این هم خفه‌تر خواهم شد. امروز بالأخره با چندنفر که مهدی نبودند! حرف زدم. بچه‌های کلاس مبانی سرِ حرفِ جلسه قبلم که تقریبا با ناله به استاد گفتم استاد میشه خسته نباشیم چندبار برگشتند سمت من که آخرین ردیف کلاس نشسته بودم و می‌خواستند دوباره بگویم که استاد رهایمان کند. این استاد مبانی البته آدم بدقلقی‌ست و تا مبحث را تمام نکند کلاس را تمام نمی‌کند.

آنقدر از خودم متنفرم و آنقدر خودم را حقیر می‌بینم که از اینکه آدم‌ها رغبت می‌کنند با من حرف بزنند تعجب می‌کنم و از اینکه با کسی دیالوگ تازه‌ای را شروع کنم و از اینکه صدای خودم را بشنوم و حتی از اینکه با دوستانِ قدیمی‌ام حرف بزنم وحشت دارم. نمی‌دانم چه کسی بناست من را از این تنفرم از خودم، و این خودکم‌بینی برهاند، احتمالا هیچکس، من در درون خودم آنقدر چیز ارزشمندی نیافته‌ام که هر حرفی مبنی بر اینکه خوب و کافی‌ام را از روش‌های دیگر تعبیر می‌کنم؛ تمسخر می‌پندارمش یا گمان می‌کنم آدم مقابل دارد به من ترحم می‌کند یا آنقدر دوستم دارد که نمی‌تواند ببیند من تا چه اندازه حقیرم.

گمانم هیچوقت نتوانم بفهمم حیله‌هایی که مغز برای باوراندن یک گزاره به ما به کار می‌برد چیست. چطور می‌شود خودت بدانی از خانوم ایکس و آقای ایگرگ بهتری، اما بعد باز هم وقت قضاوت که می‌رسد، درحالیکه از شدت حقارتت به گریه افتاده‌ای آرزو کنی کاش اندازه خانوم ایکس خوب بودی.

از خودم خسته‌ام و می‌دانم اگر به همین منوال پیش بروم، آنقدر همه‌چیز را خراب می‌کنم که باید تا آخر عمر در این حقارت دست و پا بزنم.

کجایی ای منجی که بناست به من بفهمانی آنقدرها هم بد نیستم؟ کجایی ای منجی که من حرفت را خلافِ حرف این آدم‌ها باور کنم؟ کجایی ای منجی که چشم‌هایت روشن است و من از چشم‌هایت قرار است بفهمم راست می‌گویی؟ یا شاید راست بگویی که من حقیرم و من را از این دست‌وپازدن‌های عبث برای رشد برهانی..



دو؛

کلاس ریاضی و فیزیک عمومی، از این کلاس‌های سالن‌مانند است، با بالای هفتاد-هشتادنفر دانشجو و من چقدر از این کلاس‌ها متنفرم. انگار مدام آدم‌ را توی جایش فشار می‌دهد، انگار مدام می‌خواهد فاعلیت تو را سلب کند، تو را در جمع فرو ببرد، تو را در صدای متکلم وحده استاد فرو ببرد؛ گرچه در حالت عادی هم من فاعلیت خاصی ندارم، اما از این حس هم بیزارم.




سه؛

امروز بارقه‌های نوری در دلم روشن شد، چون فهمیدم پلی‌تکنیک برای تغییر رشته قوانین احمقانه‌ بقیه دانشگاه‌ها را ندارد. در بیشتر دانشگاه‌ها برای تغییر رشته به آن رشته مقصد، باید همان اول رتبه ورود به آن را کسب کرده باشی، اما توی دانشگاه ما اینطور نیست. گرچه فقط یک بار می‌توانی تغییر رشته بدهی و من از شانس تغییر رشته‌ام در همین جابه‌جایی با سهمیه المپ استفاده کرده‌ام، اما بعد فهمیدم احتمالا می‌توانم دورشته‌ای کنم، بنابراین خوشحالم. حالا فردا می‌خواهم بروم آموزش کل و دقیقا سؤال کنم کسی با شرایط من هم می‌تواند دورشته‌ای کند یا نه.




چهار؛

هرروز که می‌رسم خانه تمام بدنم درد می‌کند. شانه‌ها و کمرم بیشتر. راه من را از پا در می‌آورد. حس می‌کنم انتهای این چهارسال از خستگی راه می‌میرم. بعد باید درس بخوانم. درس‌هایی که می‌دانم فایده‌ای ندارند و فقط بهترین ساعات عمرم را تلف می‌کنند. اما همان‌ها را هم باید از روی منبع، کامل بخوانم. همیشه این میلم به خواندنِ کاملِ چیزها و خواندن از روی کامل‌ترین منابع، آسیب‌های زیادی به من زده. سال کنکور، چون آزمون‌ها هر فصل را بخش‌بخش می‌کردند و من حتما باید فصل را کامل می‌خواندم و وقت نمی‌شد، از درس‌های دیگر صرف نظر می‌کردم و بعد ترازم بد می‌شد و مثلا دوهفته تا آزمون بعد را گریه می‌کردم که چرا ترازم بد شده، و آزمون بعد باز هم ترازم بد می‌شد چون دوهفته قبل را در افسردگی کامل گذرانده بودم اما تصمیم می‌گرفتم قدرتمند شروع کنم، اما باز نمی‌رسیدم بخوانم باز ترازم بد می‌شد باز دوهفته گریه می‌کردم باز..

زندگی من پُر است از چرخه‌های باطل، زندگی من را چرخه‌های باطل تصرف کرده‌اند، زندگی من را چرخه‌های باطل دارند نابود می‌کنند، آی منجی که بناست بیایی این چرخه‌های باطل را بشکنی، آی منجی که هیچوقت بنا نیست بیایی، آی منجی که اصلا وجود نداری که اصلا متولد نشده‌ای..




پنج؛

برای چندمین‌بار سرچ می‌کنی how to break this infinite loop in my life و جوابی نمی‌یابی.

۰ زمزمه

‎۱۴ مهر ۹۷

نمی‌فهمید چطور با آدم زودرنج رفتار کنید

نمی‌شود برایتان مُرد.

۰ زمزمه