خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۱۵ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

گفتم:

«باید ماه تا ماه فقط با تو گفت. فقط با تو حرف زد».


گفتم:

«این واژه‌ها چه داشتند برای ما جز سوء تفاهم؟»


گفتم:

«شاید اگر بدانی با هیچکس جز تو حرفی نمی‌زنم، دلت به حال تنهایی‌ام سوخت، دلت به حال بی‌هم‌صحبتی‌ام سوخت، چیزی گفتی.»


گفتم:

«دوستت دارم.»


نگاهت کردم.

نگاهم کردی.

  • ۲۷ آذر ۹۵ ، ۱۹:۲۹
  • ماهان (ف.چ)

استاد شفیعی می‌گن، پرعاطفه‌ترین شعر فارسی، این رباعی خیامه که میگه:


ای کاش امید آرمیدن بودی

یا این ره دور را رسیدن بودی

یا از پس صدهزار سال از بر خاک

چون سبزه امید بردمیدن بودی...



عاطفه یکی از پنج رکن اصلی شعره که به نظرم توی این شعر بیشتر از هر شعر دیگه‌ای موج می‌زنه. می‌بینید چه ساده‌ست؟ نه شبکه‌معنایی‌های پیچیده حافظ رو داره، نه زبان‌بازی‌های استادانه سعدی، نه صناعت خاقانی. فقط داره از آرزوهای همیشگی بشر حرف می‌زنه. آرزوهای بدون استثنای بشر. فارغ از فقر و غنا و سن و رنگ پوست. آرزوی از خاک برخاستن. آرزوی آرامش. آرزوی رسیدنِ راه دوری که تمام ابنای بشر توی ناخودآگاهشون خستگی‌شو همراه دارن. استاد صفایی می‌گفت بشر با هیچی به آرامش نمی‌رسه. منم به این یقین رسیدم. تا وقتی چیزی رو نداری برای دست‌یافتن به اون بی وقفه تلاش می‌کنی. وقتی به دست میاری، بیشتر می‌خوای. نهایت رو هم که داشته باشی، ترس از دست دادنشو داری. اونی که میگه «کل دنیا پشتم جمع شن خوشحال نمی‌شم و کل دنیا پشتم رو خالی کنن، ناراحت» کسِ دیگه‌ایه.. شعر پرعاطفه‌ست چون آدم تو شادترین لحظه‌های زندگی‌ش غمگینه؛ چون آدم حتی اگر منتهای سعیش رو برای شاد بودن‌های کذایی توی کنسرت و دیسکو و عروسی و پارتی بکنه، تا قبل از حیوان شدن، انسانه و انسان یعنی آرزوی چیزهای نداشته؛ و از رج به رج این شعر، این آرزو فوران می‌کنه..


اینارو نوشتم، برای اینکه سه تا شعر دیگه بنویسم و، پیوست کنم به حرف استاد شفیعی.


۱.


خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم..

ما عاشق توییم؛ همین‌ست ماجرا...


مالِ فاضله. اما من هرشب آرزو می‌کنم کاش مالِ من بود..



۲.

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پیوسته به جاست..


خرم آن نغمه که مردم

بسپارند به یاد...


و این شعر هربار من رو به جوش میاره. حتی بعد از خونده شدن تو برنامه‌های مزخرف تلویزیونی. حتی بعد نوشته شدن اول کتابای کمک‌آموزشی. حتی بعدِ پیام تلگرامی شدن..



۳.


حرف‌های ما هنوز ناتمام...



و من، هیچ چی ندارم راجع به این شعر بگم. و من هیچ وقت هیچ چی نداشتم برای «از قیصر گفتن». هیچ وقت هم نخواهم داشت.

  • ماهان (ف.چ)


حضرت در نطقی می‌فرمان: 


آدم باشید تا ندادم بیرونتون کنن!





+ صرفا جهت یادداشتنِ خودم؛ اگرنه متلک‌پرانی نبود.

  • ماهان (ف.چ)

سالِ پیش که رفته بودیم راهیانِ نور، بگذریم از اینکه شب توی قطار چه وضعی بر من گذشت و صبح هر دوتا دستم - یکی بیشتر - تا حد فلج شدن درد می‌کردند، پوست دست‌هام از زیر ناخن شروع کردند به ور آمدن و شما دستی را تصور کنید که تا بند دومِ انگشت‌هایش یک پوست جدید دارد و از آن به بعد یک پوستِ قدیمی! 

قصد از شرح نفس آن‌که، باز پوستم دارد کنده می‌شود!


+ بگویید را این‌بار واقعا باز کردم! پوزش.

  • ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۴
  • ماهان (ف.چ)

شاهد تمدید تحریم‌ها بدون حتی یک رأی منفی در مجلس سنا بودیم!


امید آنکه مستر پرزیدنت فردا صبح با چهره خندان، باز ادعای لغو تحریم‌ها را نکنند...



+ دلار در مرز چارهزارتومان!

+ حوصله شرح «غصه» نیست! 

+ یادش بخیر روزهایی که صالحی مرد بود...

+ آی آن‌هایی که شب‌های مذاکرات مثل ما تا نیمه‌شب بیدار بودید و بعد از تصویب برجام آمدید توی خیابان‌ها و با خودتان فکر کردید پنج‌هزار‌تومانی توی جیبتان پنج دلار می‌شود! ... هیچ! به قول آقای رضی‌زاده، به نقل از آن شعرِ دلبرِ قیصر، ما هیچ! ما نگاه! 

+ از اتاق فرمان اشاره می‌کنند شعر مال سهراب بود. دیوانه شدم رفت! 

  • ماهان (ف.چ)

توی چرک‌نویسِ هندسه‌ام، بی‌نقطه نوشته بودم:

کاش آدمی را توان از خویش گریختن بود.


فاطمه گفت مثل آن آهنگ علیرضا قربانی‌ست که می‌گوید:«از خویش می‌گریزم...».

دیدم چقدر راست می‌گوید.


آهنگ را نه که زیر باران، که زیر ستاره‌بارانِ جاده‌ی تهران‌قم، وقتی از بهشت به جهنم رجعت می‌کنی باید شنید.



+ پوستر آلبوم طریق عشق محمدرضا شجریان را دیده‌اید؟ استاد شعر معاصرمان تویِ دوره، انگار همسانِ جوانی‌های شجریان است... با آن صدا که شعرهای شاملو را می‌خواند؛ با آن صدا که «در حجمی از بی انتظاری» سیمین را خواند... با آن صدا که فروغ را... از معدود چیزهای دوست‌داشتنی آن دوره بود. 


+ خیلی قبل‌ترها، بابا شجریان می‌گذاشت توی ماشین... حالا نه. حالا خیلی چیزها فرق کرده.

  • ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۸
  • ماهان (ف.چ)

من اتفاقا بیشتر اصلاحاتی بودم تا اصولگرا. از سرِ لجبازی با پدرم بود، یا از سرِ کناره‌گیری و اعلام برائت از بعضی‌ها، نمی‌دانم. اما نوعی نفاقِ ناخواسته در ظاهر و باطنم بود که همیشه باعث می‌شد از دو طرف طرد شوم یا کنار بکشم. راستی‌ها چادر و مقنعه‌ام را می‌دیدند و قیاس می‌کردند با حرف‌های متجددانه‌ام، چپی‌ها هم اعتقادِ به زعم خودشان افراطی‌گونه‌ام را می‌دیدند، به رهبری. حقیقت اینکه من هیچکدامِ این‌ها نبودم. حالا هم نیستم. من خودم هستم! همین خودی که به واقع، نیست و سایه است و هیچ است و بی‌هیچ.

من بین مطبوعاتی‌ها بوده‌ام. و از بخت بلند این موقعیت را داشته‌ام که آدم‌های زیادی ببینم و با آدم‌های زیادی دوستی کنم. اما راستش را بگویم، و آن اینکه، همه ما گرفتار آفتِ «فریاد برای اثبات حقانیت خود،  و نه راه» شدیم.


حقیقتا آقای حداد عادل را برای سیاست نمی‌پسندم. حالا جمعی بست بنشینند دم خانه ما و از خروس‌خوان تا غروب روضه کمالاتِ ایشان را بخوانند و اصلا در شرح بیوی اکانت توییتر جنابشان، مقاله‌ها بنویسند. من باز رویِ حرف خودم هستم و برایش دلیل هم دارم. 


بخواهیم یا نه، گفتمان اصولگرایی از سمت قشر وسیعی از جامعه رد شده. دنبال دلایل پیچیده‌اش نیستم و نمی‌خواهم به توطئه آمریکا و پروتکل یهود برای نابودی مسلمانان و لیبرال‌ها و نظام سرمایه‌داری ربطش بدهم. فقط می‌خواهم بپرسم این جمعِ امام‌دیده و انقلاب‌چشیده از آن روزهای اول انقلاب تا به حال چه کردند؟


من هجده ساله‌ام. زمانی از زندگی‌ام را با تئاتر و پشت صحنه‌اش زندگی کرده‌ام. روزهایی از عمرم تلاش کردم ادای روشنفکری در بیاورم و برای ژست آنتلکتوئل بودن، کتاب‌های ممنوعه خوانده‌ام که از آن‌ها حرف بزنم. و هنوز سینما از بهترین تفریحاتِ من‌ست. اما خسته شدم.

از آن ژست و از آن ادا و از آن کارهای به تحقیق، توخالی. بارها گفته‌ام به قیمت از دست دادنِ موسیقی‌هام و رابطه‌هام و حرکاتم؛ به قیمت ریختن و باز ساخته شدن خودم دست از آن زندگی برداشتم. چون انقلاب واقعی‌تر از موهوماتِ من بود. چون انقلاب یک هیجانِ واقعی بود. یک تفکر روشنفکری واقعی بود. یک شور واقعی؛ یک شعور واقعی. و من برای زندگی یک غایتِ حقیقی لازم داشتم. صحیح که انقلابی نشدم و انگار گِل انقلابی‌ها را، متفاوت از من سرشته‌اند، اما لااقل به تمام زورم، دوست دارم انقلابی باشم؛ یا بهتر بگویم، این انقلاب شده غایتِ آرزوهای من...


گفتمانِ اصولگرایی کجا بود وقتی مسیح علینژاد اینهمه دختر جوان را با خودش هم‌صدا کرد؟ وقتی اخبار بی‌بی‌سی فارسی معتبرتر از اخبار صداوسیمای ملی شد؟ وقتی عده‌ای هیجانات جوان‌ها را دستمایه به قدرت رسیدن خودشان کردند؟ کجا بودند وقتی فلانی‌ها و بهمانی‌های زخم‌خورده به اسم «آزادی»، برای تلافی و بر تخت(!) نشستن، به کشتن دادنشان؟ کشتن مگر فقط با گلوله است...؟ تمام این آدم‌های به اصطلاح سیاستمدارِ خنثی، که حرفِ جوان نمی‌فهمند و هنوز بین مصطلحات سیاستمدارانه خودشان گیر کرده‌اند و نتوانسته‌اند یک جریان مؤثر باشند، در برابر هدر شدنِ تمام این جوان‌ها مسئولند... 

من می‌گویم حکومتِ اسلامی، یا لااقل جامعه‌ای که به دنبالِ حکومت اسلامی می‌گردد، نباید رسانه را از باب تهییج برای نشر عقایدش برگزیند. نباید فقط بشوراند. نباید فقط به یک زبان حرف بزند. گفتمانِ اصولگرایی جز «ما امنیت را از شهدا داریم» در این سال‌ها چه گفتند؟ صحیح. صددرصد صحیح. همین حالاش هم اگر ما را مثل دختران موصل به اسیری نمی‌برند، از برکتِ وجودِ شهداست. اما آیا این انقلاب شیوه‌نامه نداشت؟ آیا این انقلابِ آزاد از «ایسم»ها، آیا این انقلاب آزاد از بند دروغ‌ها، آیا این انقلاب جدا از تلاش برای حفظ قدرت، فقط همین یک جمله را برای گفتن دارد؟ من از این انقلاب برای تمام زندگیم مسیر پیدا کردم! آیا این انقلاب همین بود؟ همینقدر توخالی که بی‌چشم بصیرت می‌بینیم؟ ما قرار نیست مغز کسی را بخوریم! ما قرار نیست چیزی را در مغز کسی فرو کنیم. ما چیزی داریم و این انقلاب چیزی دارد که شعائر هر انسانی را به سمت خودش می‌کشد. گفتمان اصولگرایی، آیا می‌تواند انکار کند در به وجود آمدنِ این شکاف در جامعه، تقصیرکار بوده است؟


از دشمن که انتظاری نیست! دشمن، دشمن است. ما چه کردیم؟ ما! همین مایِ سرتاپا ادعا که مدام می‌نشینیم تناقض‌های طرف مقابل را می‌گوییم، آیا باعثِ این مولودِ نامبارک نبوده‌ایم؟ باعث تجمع عقده نبوده‌ایم؟ از کجا کم گذاشته‌ایم که دغدغه اینهمه جوان زندانی‌های سیاسی هستند؟ از کجا کم گذاشته‌ایم که اینهمه جوان هر روز در تمام فضاهای‌ مجازی هشتگِ «فری فلانی» را می‌زنند؟ من می‌دانم چه کسی و در کدام دولت، اولین بذر اختلاس‌ها را پاشید، اما ما چه کردیم؟ های! آن‌هایی که نام رفیق بر خود می‌گذارید! شما در مقابل زرد بودن تمام این جوان‌ها مسئولید. در مقابل تمام جوان‌هایی که در سرتاسر زندگی‌شان طعم یک انقلاب واقعی را نمی‌چشند. در مقابل تمام جوان‌هایی که فلانی‌های زخم‌خورده، در جدال قدرت به بازی گرفتندشان...



راست‌آنکه از خودم ناامیدم. اما شما برخیزید. شما رفیق‌های واقعی؛ شما که غیر سیاستمدارانید و نفعی از انقلابی‌گریتان نمی‌برید. شما انقلابی‌های واقعی.. برخیزید.‌ دبستانی‌هایی که امید امام به شما بود... جوانانی که چشم حضرت آقا به شماست... من هم شریک باشم در جمله‌ای با شما؟


انقلاب به رگ‌های فسرده ما جان ریخت. نوبت ماست به رگ‌هاش خون بریزیم...




+ آمده بودم از حدادعادل بنویسم و از محمود صادقی و از توییت‌هاشان. آمده بودم از «حمایت از صادقی تا استعفا»ی جلودارزاده بنویسم. آمده بودم از مردمی که پر از تناقضند بنویسم. آمده بودم از توییت‌های آتنا دائمی بنویسم که حتما تا به حال به اوین برگشته، و آن تنفری که در آدم‌ها از انقلاب ما ایجاد شده بود وقتی نوشته بود «...دوباره غم، دوباره زندان»... آمده بودم از باور آدم‌ها بنویسم. از معنایی که «آزادی» در نگاهشان پیدا کرده. از حسی که این زندانیان جوانِ سیاسی به جوان‌ها تزریق می‌کنند. آمده بودم از خیلی چیزها بنویسم و نشد. دیدید چقدر نوشتم و گفتن نتوانستم؟ پس عکس زیر را علی‌الحساب داشته باشید...



+ حالا موج جدید بین کاربران توییتر راه افتاده با هشتگ #این_سؤال_است_یا تهمت؟



+ حالا بیا به این جوان احساساتی بگو، آن کسی که برایش هشتگ می‌زدی، امروز چرا سر از سمینار منافق‌ها درآورده؟ #شبنم_مددزاده


+ راستی! خجالت نمی‌کشید از وبلاگ‌های ساکنِ به غایت شخصیتان، که یک بچه کنکوری ریاضی را مجبور می‌کند بعد از پنج زنگ درس تخصصی، بیاید و بنویسد؟

  • ماهان (ف.چ)

در مقطعی از زندگی، در مقطع کوتاهِ چشم‌برهم‌زدنی از زندگی، نگاهی به راهی‌ که آمده‌ای می‌کنی و نگاهی به خودت. گمان می‌بری حقیقت داری و «تو» این راه را آمده‌ای. گمان می‌بری راه زیادی آمده‌ای. در دلت نای به‌به و چه‌چه می‌گیری و روبروی خلق ادای تواضع در میاوری. و در همین‌جا می‌میری. 


اگر خدا دوستت داشته باشد، از آن سیر و سلوک سماوی که به زعم خودت داشتی، با چنان ضربه‌ای به زمین سرد می‌کوبدت، که تا چند سالِ عمرت فقط در سرگیجه آن هبوط می‌گذرد. و بعدش هم تازه، آیا بشود.. آیا نشود... 


تقریبا دو سال از آن زمانی که از آسمان با سر به زمین خوردم می‌گذرد. در این دو سال، عمیق‌‌ترینِ گریه‌ها را باریده‌ام؛ آنچنان که اشک حتی پیرُهنم را خیس کرده. سه‌چار بار رفته‌ام مشهد. اینهمه‌بار رفته‌ام حرمِ بانو. شب‌هایی از اضطراب بی ولی بودن نخوابیده‌ام. نماز شب خوانده‌ام حتی! روی خاک‌های فکه افتاده‌ام و سیدمرتضی را قسم داده‌ام به آنچه می‌داند، با غربت آقا گریه کرده‌ام، برای امام از عمق جان دلتنگ شده‌ام، برای انقلاب قدم برداشته‌ام، قدم زده‌ام به یاد او، خندیده‌ام به یاد او، نفس کشیده‌ام به یاد او، جوشش هزار انقلاب در رگ‌هام ریخته، حرکتِ هزار رود در سرم چرخیده، و خواب‌هایم به یاد کارهای روی زمین‌مانده ناراحت شده...

چه شب‌ها

چه شب‌ها

چه شب‌ها

که من با رؤیاهای جهان‌شمولم با او نگذراندم...


و حالا ایستاده‌ام اینجا. در درک جهنم. امیدم برگشته. جانم به لب آمده. و اشک‌هام پیرُهنم را خیس کرده. آن حالِ بودونبود و تب و لرزِ شبِ تاسوعا، عاشورا، اربعین، و خداوند شاهد است از آن زمان، که زیر لب آیه‌های غرور برای خودم زمزمه کردم و خدا به رسم غیرتش به زمینم کوبید، دو رمضان بر من گذشته... و خداوند شاهد است از حالی به حالیِ من وقتِ بردنِ نام علی... وقتِ دست به دامانِ مادر شدن... وقتِ آن آیات را به سر گرفتن... وقتِ شکستنِ کمرم زیر بارِ آن کلمات؛ و خداوند بود و هست و شاهد عهدهای وفانکرده‌ام... های دنیا! دو رمضان، دو محرم، دو صفر، دو عاشورا، دو اربعین، دو روضه اسیری، و اینهمه روز بی ولی بودن را گذرانده‌ام و وای از «من»!


و حالا تنهام. پناهی نیست. هیچکس برای دق‌البابِ مضطرب آن‌تنهامانده‌زیرباران‌درشب - من - بیدار نمانده. من اینجام...

های دنیا! من برگ‌برگ قرآنی را رج‌به‌رج با انبوهی از اشک‌ها پوشانده‌ام! من وحی را خوانده‌ام! من روزی هزار بار دلتنگ رسول بوده‌ام! و اینجام...! 


حالا نگاه می‌کنم به خودم؛ چیز زیادی هم خرجم نکرده‌ای. من را همنقدر خریدی. به بهای اینجایی که هستم! همنقدر راحت. همنقدر زود. من را. من را که وحی را خوانده‌ام. 

شاید از آن زمینی که خوردم، هیچ‌وقتِ دیگری هم بلند نشوم. اینجام؛ در انتهای تنفر از خودم. شرمنده آن همه جوشش. شرمنده آن همه انقلابی‌گری. اینجام. همین‌جای خفت‌بار. همین جایِ تاهمیشه بی ولی بودن... تازه اگر بخت یار باشد و، روبرویش نباشیم...




+ کاش می‌شد بگویم مردن قهرمانانه به از زندگی خفت‌بار؛ و لااقل می‌مردم!

+ فرزانه می‌گفت جایی از آیت‌الله بهجت خوانده؛ کسی که با قرآن آدم نشود، با ولی هم نمی‌شود..

  • ۰۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۳
  • ماهان (ف.چ)

فردا مامان راهی قم است. سپرده‌اند به من که فردا بروم ملاقات خاله، بیمارستان.


بچه دومش هم با ما خداحافظی کرد. قبل از به دنیا آمدن.

مانده‌ام چطور این بغض را بخورم. مانده‌ام چطور به مؤمن حافظ قرآن که تمام آیه‌ها را از بر است و خدا تا به حال از هر دریچه‌ای آزمایشش کرده و دوام آورده، دلداری بدهم. کدام آیه را برایش بخوانم که خودش در روزهای سخت زیر لب تکرار نکرده باشد. کدام روضه را برایش بخوانم که روزهای پیاده رفتن تا حرمش، با اشک‌ برای خودش مرور نکرده باشد. کدام شعر را برایش بخوانم که آرام بگیرد. مانده‌ام! من حتی در به‌دست‌گیری بغض خودم هم ناتوانم...



+ حضرت آقا شعری خوانده‌اند از پروین اعتصامی، که آن را عاشقم؛


هر بلایی کز تو آید رحمتی‌ست..

هر که را رنجی دهی آن راحتی‌ست...

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را...

تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند...

تا که با مهر تو پیوندم زنند...


شنیدنش با صدای او.



+ بیش از آنچه تصور شود حرف دارم. این روزها که محکم خورده‌ام به بن‌بستِ خودم، اگر زنده مانده‌ام برای آن ذکر رسول‌الله بود که ملیکا یادم داد. 


+ پدر! های پدر! حرف بسیار است و مجال هیچ. همین کفایت است دانستن تو، این را که، با تمام آنچه که از این خباثت در خودم دارم، ریشه‌هایم بی‌قرار ریشه‌دار کردنِ جوانه‌هاست.. جوانه‌هایی که پس از قرن‌ها، با رؤیایی در شبی در خوابِ بی‌قراری، بی آن‌که حتی نامت را بدانند، به ذهنشان خطور می‌کنی و از آن پس، خودشان هم نمی‌دانند چه چیز را، اما می‌دانند چیزی را گم کرده‌اند... مثل ما... همین کفایت است دانستن تو، این را که، با تمام آنچه هستم - با این تمام‌بد - شب‌ها رؤیای ریشه‌دار کردن جوانه‌هایی را می‌بینم، که بی آنکه بدانند، دنبال تو می‌گردند...


+ دنبالِ تو می‌گردم...


آیا شده در سن و سال کودکیت/ جایی ببینی مادرت... افتاده باشد...؟ | #استاد_علی_اکبر_لطیفیان


+ دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد...

  • ۰۷ آذر ۹۵ ، ۲۰:۳۸
  • ماهان (ف.چ)

و دیدند در میانه میدان، کلاه‌خود از سر برداشت، و زره از تن بیرون کرد.


- عابس! دیوانه شده‌ای؟!



- نعم... حب الحسین اجنّنی...

  • ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۱
  • ماهان (ف.چ)