خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

+ یه گل سرخ دارم، تکثیرناشدنی...

- واقعا؟! کجا؟!

+ فاطمتی...

  • ۲ نظر
  • ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۱
  • ماهان (ف.چ)

مردی از خویش برون آید و کاری بکند...



#حافظ

  • ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۴
  • ماهان (ف.چ)

نایی نیست

تا شبان بی انتهای بشر را

-آنگاه که در هجای آخرینِ این قرن بی امان

به اجبار شیرین انتظار «او»

سرِ قصه‌گوی آسمان را به دامن خود می‌نشاند

و می‌گرید-

به صدا دراوریم...


گو بیا، 

رسول این قرن غریب را

مگر در انحنای زمان

آنجا که تاریخ از سراشیبی جهان به قلب‌های داغدار ما هبوط می‌کند

و لال می‌شویم

به آغوشمان بگیرد...


مگر

واژه‌های بی‌صدایان را

آغوش به آغوش

از آغوشِ هم بشنویم

تا خودمان اگر مردیم

واژه‌هامان نمیرد..


مگر 

آخرینمان زنده بماند


مگر

آخرین بازمانده این حرف‌های آغوشی

برساندش

که او‌ را چقدر در انتظاریم..


مگر

با چشم‌های آخرینمان

- آخرین بازمانده این حرف‌های آغوشی -

او را به چشم...



مگر

یارانمان که در گهواره‌ها

با چشم‌های ما او را...


گو بیا؛

ایستاده‌ایم به انتظار هماغوشی

مگر

چشم‌هامان

به او برسد...


مگر

غریب‌واژه‌های این قرون تنهایی

از چشم‌هامان

به او برسد...


گو‌ بیا؛

که ما

ترینِ برخاستگانیم

به هماغوشی...

  • ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۰۴:۲۰
  • ماهان (ف.چ)

این بوسه دشوارست و تو

امروز مختاری...



#محمدرضا_طهماسبی

  • ۱ نظر
  • ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۰۱
  • ماهان (ف.چ)

همه چیز از دو سالِ پیش شروع شد. همه چیز از یه کامنت توی وبلاگ دوره بیست و شیش شروع شد. اینکه میگم همه چیز، یعنی همه چیز مطلق. واقعا همه چیز. جایی که با تمام مختصاتش من الان در اون ایستادم. و باورش مسلما برای کسی که تجربه نکرده خیلی سخته که یه کامنت تویِ وبلاگِ یه سری آدم با مدیریتِ ... میتونه ایکس و ایگرگ زندگی کسیو، دو سالِ بعد، تقریبا دو سالِ بعد، تعیین کنه.

اون وقت، حتی به ذهنمم خطور نمیکرد یک روز منم با همون آدمایی که اونا سال نود و دو باهاشون سر و کله زدن، سر و کله بزنم. هنوزم باورم نمیشه. هنوزم برام سخته باور کنم این خانوم زندی که صدام میزنه «فاطمه» یه روزی اسم خیلیای دیگه رو هم صدا زده. (این نوشته یکم زیادی شخصیه). این خانوم زندگی یه روزی صدا زده «برنا»، یه روزی صدا زده «سنا»، یه روزی صدا زده «متین»، یه روزی صدا زده «مهدی»؛ همین خانوم زندی خودمون که لابد یه روزی گفته «کوثر» بیاد انشاشو بخونه! همین خانوم زندی که منو وایسوند جلوی بچه‌ها و وادارم کرد توصیف بی حوصله‌ و پر اشکالمو از یه گلِ نزدیک مرگ بخونم و بعد جلوی اون همه آدم که اون روزای اول غریبه بودن ازم ایراد گرفت، حتما به سره‌نویسی «مهدی حسینی» ایراد گرفته. حتما به لحن امیرخانی‌مانند «متین حیدری» کلی اشکال گرفته. یا وقتی «سنا ثقفی» رسیده به قسمت آخر انشاش و خونده «لیلا! برایم یک انار می‌کشی؟» سنا رو تشویق کرده.


من توی این دو سال، خیلی چیزارو تجربه کردم. چیزایی که آدمایی که وادارم کردن به اون تجربه‌ها، حالا خودشون برای همیشه رفتن. چون باید می‌رفتن. چون قرار نیست کسی که دوست داری بمونه، بمونه. من توی این دو سال احساساتی رو تجربه کردم که قبل از اون دیگرانو برایِ داشتنش مسخره می‌کردم. من تویِ این دو سال، فقط به خاطر اینکه بشینم رو صندلی بعضیا، شبا خواب می‌دیدم المپیاد قبول شدم. به نظرم محال بود. خیلی محال بود. اما خداست دیگه... می‌خواد و میشه. خواست و شد. و من هفت هفته نشستم سر کلاسایِ همون آدمایی که خیلیای دیگه نشسته بودن. «فائزه شفیعی» دختر استاد عزیز حسابانمون نشسته بود. و هفت هفته صبح توی خواب و بیداری با چهارتا ماشین رسیدم دانشگاه شهید رجایی.


روزای بدی بود. تقریبا از هفته دوم فهمیدم قراره عذاب بکشم. من به چیزی از ضمایر انسان اعتقاد ندارم. اگر قدرتی هم هست از «او»ست و نه غیر. و نه خود انسان. پس مسلما به این اعتقاد ندارم که جلوی آینه وایسم و مثل متجددها بگم «تو میتونی». نه. منی وجود نداره. تویی وجود نداره. ضمیری وجود نداره. «عرفتُ الله بفسخ العزائم». پس دستی برای انجام کاری به غیر از دست «او» وجود نداره. و (من) احساس کرد(م) باید این عذاب رو بکشـ(م).


نگاها بد بود. رفتامدا بد بود. حرفا بد بود. استادا بد بودن. استادای باسوادی که بد بودن. استادای خیلی باسوادی که بد بودن. و من هر روز میرفتم مینشستم گوشه‌ترین صندلی کلاس و بعضی وقتا گریه‌م میگرفت. بیشتر اوقات خواب بودم و این اواخر تقریبا همه میدونستن. تنها مینشستم. تنهای تنها. اصلا تنهایی بهتره. تنهایی از تمام آدمایی که اونجا بودن بهتره. (قطعا من منزوی نیستم).


هرآنچه اشکال هست، احتمالا به من وارده. انعطاف‌ناپذیری! دگمیست بودن! فلان بودن!

اما روح من با مغلطه‌های اون آدما بیگانه بود. روح من با همه اون آدما بیگانه بود.

آخرش، سر کلاسِ استاد رحیمی، ازش خواهش کردم جلسه آخری شعر «در حجمی از بی انتظاری» سیمین رو بخونه. ... . خودم به پهنای صورت گریه کردم. راحت شدم.

من اصلا اومده بودم اونجا که «در حجمی از بی انتظاری» رو بخونم.


تموم شد. هفت هفته از زندگی من تموم شد که مطمئنم هیچ وقت یادم نمیره.

تموم شد و خوشحالم که تموم شد. از عمق قلبم.

قید طلارو هم خیلی وقت پیش زدم. خیلی وقت پیش.


می‌بینم چقدر دنیای من دوره، حتی از اونایی که باید دنیام بهشون نزدیک میبود! چقدر من غریبه‌م، با تمام این آدما. از روح الله اکبری که توی بیت رهبری شعر خوند، تا دخترا. تا تمام پسرا. تا تمام دخترا. چقدر بین جهان من و اون کسی که میگه «خدا ریشه روانشناسی داره» فاصله‌ست. چقدر من سختمه بخوام یه لحظه فکر کنم «ما خدارو ساختیم که بهش تکیه کنیم». چقدر دنیای من دوره، از همه همه همه همه آدمای اون دوره. از همه آدما اصلا. از همه آدما.


این روزا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای توی زندگیم با خودم درگیرم. انگار تمام تاریخ بشریت در من هبوط کرده و من در یک لحظه مهم ابدی باید تصمیم بگیرم کجا باشم و باید تصمیم بگیرم کدوم گوشه جهان رو بگیرم. این حرفا برای همه مسخره‌ست. برای کسی که معیار سنجش رو خوندن کتابای فلانی و فلانی میدونه، قطعا مسخره‌ست. برای کسی که معیار سنجش رو توی گفتن و خندیدن میدونه...

احساس میکنم جنگِ درونم رو. احساس میکنم از لبنان تا پاریس در من میجوشه. احساس میکنم مردی که «جاء من اقصی المدینة (رجل) یسعی» در منه. احساس میکنم کویرهای بلندبالا در منن. شهداد و لوت و کلیمانجارو در منن. احساس میکنم اون کوچه... در منه... احساس میکنم مسجد کوفه در منه. احساس میکنم خیام محرم در منه... به طرز دلهره‌آوری...


با تمام وجودی که یک انسان میتونه سردرگم باشه، سردرگمم. با تمام ابعادی که وجود انسان داره سردرگمم. با عقلم، با عشقم، با غریزه‌م، با خنده‌م، با گریه‌م، با خودم... با تمام وجود خودم با هفت آسمون درگیرم!

اگر کسی باهوش باشه میفهمه «هفت آسمون» اینجا آرایه اغراق نبود. حقیقتِ واژه هفت آسمون بود.


فقط یه نفر برام مونده. یه نفر و یه جا. یه نفر و یه جا، یه خانواده... که شرط ورود به اون حریم، کنار گذاشتنِ این سرکشیه. آروم گرفتنه... رضا دادنه...


...


وسط اینهمه فلسفه‌جویی من، آخرش اونی میره که خیلی چیزارو نمیدونه!


به سرم میزنه خودمو بکشم کنار... خودمو بغل کنم.. خودمو برسونم پیش «او» و بعد همه چی تمومه. دیگه هیچ عرفان و هیچ فلسفه و هیچ علمی نمیتونه آشوبم کنه. به سرم میزنه «ندونم». نه اون معنا از جهل که همه فکر میکنن...




خسته‌م. این نه به خاطر خستگی همیشگیمه که از مزاج و آب و هوا و حساسیه. نه به خاطر سرماخوردگیه. نه به خاطر اینهمه کلاس و امتحان. خسته‌م چون اونی که باید نیست...


آه و ناله خوب نیست. میدونم. اما آخه از خودم به کی و کجا فرار کنم...؟ خودمو چیکار کنم؟ خودمو تا کی اینجوری روی دوش بکشم تا...


من این فاصله رو با همه این آدما، با همه آدمای دورم چیکار کنم؟

تو که غربت ارث پدریته... بگو من با این غربت عقیم که از ناتوانیمه چیکار کنم؟ بگو من با این گریه‌ها که اگه رهاشون کنم میگن «کم آورد» چیکار کنم؟ بگو من با این همه آغوش که تو بغل خودم مونده و اگه تقسیمشون کنم میگن «ریا کرد» چیکار کنم؟


من روضه‌خون نیستم... میدونی...

دارم سؤال میپرسم و حالا اشکامم وسطش اگه میاد، دلیلش چیز دیگه‌ایه...


تو که وارث فرق شکافته‌ای... بگو من با این مسجد کوفه‌ای که روزی صدبار اون سحرو به چشم میبینه چه کنم؟ بگو من با این منِ ناموجود چه کنم؟


بگو من بدون تو چه کنم؟

بگو من با منِ بدون تو چه کنم؟






میترسم...

خیلی میترسم...

یا وجیها عندالله...

  • ۲۸ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۶
  • ماهان (ف.چ)

1.

خب من هم موسیقی دوست دارم. اما ببین، جهان کارهای مهم‌تری دارد که موسیقیدان‌ها نمی‌توانند آن‌ها را انجام بدهند. حقیقتی‌ست که موسیقی ایجاد فضا می‌کند. شما را بالا می‌برد. عرق ملی در شما ترشح می‌کند حتی! آن لحظه شما حتی می‌توانید از «آدم» به «سرباز» تغییر ماهیت بدهید. برای همین است که اشکی که با موسیقی می‌ریزی ارزشی ندارد. عشقی که با موسیقی اوج بگیرد ارزشی ندارد. تا این حد بگویم که حتی همان غریزه‌ای که با موسیقی اوج بگیرد...!

پس از روی کلمات باید موسیقی را برداشت. از روی حس و حال لحظه‌های من یکی لااقل، باید موسیقی را برداشت. از روی صحنه‌های زندگی من باید موسیقی را برداشت. موسیقی خر می‌کند. این را از من بشنوید که در دوران تاریک زندگیم، موسیقی را «تجربه» کرده‌ام.



2.

به من چیزی نگو. فقط این را از من داشته باش که گاهی آگاهی فقط مانعِ آن می‌شود که کسی از گناهش لذت ببرد. وگرنه تا آخر عمرش آن گناه را...


3.

از توی چشم آدم‌ها بخوان. اگر نمی‌خواهند بشنوند نگو.


4.

اگر نمی‌خواهند بشنوند نگو؟


5.

ما هنوز به عمق بدبختی خودمان پی نبرده‌ایم. ولله من که این دنیای پیچ در پیچ را بی «او» بلد نیستم.

ما خر شده‌ایم که جلویمان را می‌بینیم.


6.

گریه‌ای که با موسیقی اوج بگیرد...


7.

این است که اگر در دلت روضه‌خوانی نباشد، روضه هیئت حکم غنا دارد. در این مسئله بقا بر من کن. راست می‌گویم.


8.

روضه اصلی را تویِ دل آدم می‌گیرند...


9.

از سالِ پیش، که هر صبح تویِ هوای گس مهر، با استرس امتحان حسابانی که نخوانده بودم، حرف‌های این و آن را با آن ماسماسک توی گوشم می‌گذاشتم، تازه فهمیدم ما چرا برای حسین گریه می‌کنیم.


ما از فقدان حسین می‌ترسیم. ما هر شب عاشورا از وحشت فقدان آزادگی به خودمان می‌لرزیم. بهت برمان می‌دارد و من این بهت را با تمام وجود تجربه کرده‌ام. حالا هر گندی هم توی زندگیم بزنم، نمی‌توانم باور کنم آن ناباوری از دست دادن حسین که آن شب بر من غالب شد و آن گریه از شدت ترسی که بند نمی‌آمد، بی روضه، دروغ باشد. پس حسین حقیقت دارد. من حسین را تجربه کرده‌ام. شاید تمام ما در لحظاتی از زندگیمان حسین را تجربه کرده باشیم.



10.


من دیگر باورم شده، از دستِ هر آدمی هر کاری بر می‌آید. وگرنه من که «آن لحظات» قرآن هم روبرویم بود! همان قرآنی که به سر گرفته بودم. همان قرآنی که روی صفحه‌هایش رد اشک‌هایم افتاده. همان قرآنی که روی بعضی صفحاتش، رد اشک‌هایم خیلی افتاده!



11.

اشک بعضی‌ها دمِ...



12.

من گله دارم. اما راستش این بود که یک جایی در زندگیم فهمیدم برای من با این ادعاها، برای کسی که ادعا می‌کند می‌خواهد جای سیدمرتضی نفس بکشد، این گله‌ها معنا ندارد. آدم‌ها مهربان بودند یا نبودند، آدم‌ها فهمیدند یا نفهمیدند، آدم‌ها فحش دادند یا ندادند، اتاق پنجره داشت یا نداشت، پول اگر داشتی یا نداشتی، خسته بودی یا نبودی، موسیقی بود یا روضه، روضه بود یا نوای نی دل، قهرمان داستان بود یا داستانِ قهرمان، قهرمان بود یا نبود، راه بود یا نبود، مرکب بود یا نبود، حتی، حتی، حتی و حتی‌تر، ...



13.


پس با این حساب، قم و تهرانش فرقی نمی‌کند. شاید باورت نشود اما، حتی ایران و آمریکایش هم! پس دیدی هیچ فرقی نمی‌کند توی خیابان «داف» راه برود یا «چادری بی روسری رنگی»؟ این‌ها همه به آن شرط که اول بچه مرتضی باشی، که بعد به واسطه فرزند حسین...



14.

و حسین واقعا که بود؟



15.

راستش را بخواهید، من نه حرف «ژاله آموزگار» را قبول دارم، نه دکتر امامی، نه میرصادقی، نه زندی، نه عظیمی، نه کمالی، نه فیروزیان، نه رحیمی، نه حتی آیدنلو که هفته بعد می‌خواهد بیاید. من حتی پورنامداریان را که خیلی قبول دارم هم قبول ندارم!


ادبیات جز در زندگی شخصی انسان امروز، کدام درد را دوا می‌کند قبل از اینکه ما فلسفه و اقتصاد و روانشناسی و تکنولوژی بومی داشته باشیم؟

این را که گفتم، نزدیک بودم به بلعیده شدن.



16.

یک نوع مغلطه خاصی موج می‌زند در حرف آن‌هایی که می‌خواهند با موسیقی به خدا برسند، یا با بعضی فیلم‌ها مردم را هدایت کنند.



17.

آزادی چیست؟



18.

پس دیدی فرقی نمی‌کند برای بچه‌ مرتضی، که وقتی او می‌رسد صدای حرف‌های خصوصی‌شان را پایین بیاورند و قرار بیرون رفتن مختلطشان را بگذارند؟



19.

پس دیدی برای بچه مرتضی فرقی نمی‌کند، خیابانِ پر از بچه حزب اللهی‌های واقعی، یا دماغ‌عملی‌های منورالفکر؟



20.

پس دیدی برای بچه مرتضی فرقی نمی‌کند، تئاتر در انتظار گودو یا آن تئاتر درخوری که هنوز ساخته نشده؟


21.

پس دیدی خانه با یا بی پنجره، پرنده با یا بی بال، مقصد با یا بی راه...

دیدی فرقی نمی‌کند؟


22.

و فرمود:

الرفیق، ثم الطریق.



23.

و جاء رجل من اقصی المدینة یسعی...


یک مرد.



24.

حتی، حتی، حتی و حتی‌تر،

رفیق راه بود یا نبود...



25.

که شمشیر زدن‌های علی برای بهشت بود و دادن آن انارها به سائل برای بهشت و حمل نخلستان‌ها روی دوش، برای بهشت و لابد عدالتش هم برای بهشت؟!


این چیزی‌ست که ما هرگز نتوانستیم باور کنیم...



26.

حتی، حتی، حتی و حتی‌تر،

بهشت یا جهنم...



27.

با این چشم‌های پرکینه‌ای که دارید، اگر جهان مال شما بود، بی شک ما را از دم تیغ می‌گذراندید...



28.

اگر جهان مالِ ما بود اما...












آخِر.


نُرید أن نمن علی الذین استضعفوا فی الارض...



آخِر و یک.


و نجعلهم ائمه...



آخِر و دو.


و نجعلهم الوارثین...




آخِر و سه.


پس دیدی ایران و آمریکایش فرقی نمی‌کند؟


  • ۲ نظر
  • ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۱
  • ماهان (ف.چ)

سلام سید.

حرف زیاد است و دلتنگی بسیار... 

فقط همین که بگویم، من دلخوشم به حرف‌هایت...

«خون پیکره حق در طول تاریخ از قلب عاشور است که سرچشمه میگیرد و اگر حقیقت را بخواهی هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است کاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سیدالشهدا علیه السلام  یکایک از صلب پدرانشان و رحم مادرانشان پای به سیاره زمین می گذارند و در زیر خیمه های پشمینه و یا در خانه های کاه گلی بزرگ می شوند و خود را به صحرای کربلا می رسانند.»



منتظرم. اگرچه بیهوده. اگرچه هیچ‌گاه عاشورا به استقبال دل دیررسیده‌ام نیاید. اگرچه آشنایم به رسم کربلا و آگاهم که رسم نمی‌دانم و نابلدم. اما منتظرم.. منتظرم که جز با این منتظر بودن، زنده نمی‌توان ماند... یا لااقل من نمی‌توانم زنده بمانم..


که هرچه هم بشود، امشب هم فکر چشمانت مرا بیدار نگه داشته.. 

سید! فرزانه گفت منتظر خواب نباشم! البته که نیستم... چشمان تو را کجا به خواب من! اما فکر کن؟ یک شب می‌آمدی به خواب تحیرِ این جوان قرن پانزدهم قمری، اشاره می‌کردی به میدانی، راهی نشان می‌دادی، و آنگونه که پسر تازه به دنیا آمده حسین خرازی را خطاب کردی که «آینده منتظر توست»‌، می‌گفتی «آینده منتظر توست» تا بدانم من هم از این فتح سهمی دارم... اگرچه شکستش باشد...


سید! ملالی نیست جز دلتنگی‌های جان‌بخش و جان‌فرسا، برای چشم‌هایت.

منتظر خواب نیستم! 

که ما فرزندان یک نفر هستیم و حالا دیگر کم کم شکم رو به یقین گذاشته، که یک روز، قطعا، چشم‌هایت را روبروی چشم‌هایم خواهم دید...

سید! عجیب رفته‌ام توی کار تصور جهانِ با تو. اگر بودی حالا کجا بودی؟ اگر بودی جهان چه شکلی بود؟ شدیدا احتیاج داریم به صدایت که باز بگویی:

« امام کو تا فرزندان خود را ببیند؟»...


سید! 

ملالی نیست جز قحطی محتمل چشم‌هایت، در قرنی که می‌گویی، قرن پیروزی حق است بر باطل...



دلم برای چشم‌هایت...

  • ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۰
  • ماهان (ف.چ)
بروید دمِ دست‌ترین آدمِ زیبایِ قدبلند را پیدا کنید و عاشقِ «زلف و خم و عارض و قامت»ش بشوید. چشم‌ها مهمند. حکما از هر عضو دیگری مهم‌ترند. حرف مفت بود اینکه می‌گویند در چشم باید دنبالِ معانی حیات گشت. برایِ این رسته از عاشقی‌ها همین حالاتِ چشم کفایت می‌کند. همین حالاتِ چشم که می‌تواند انسان را وادار کند مدت‌ها بنشیند روبرویِ کسی، خالی از هر قیدی، - هر قیدی - تا چند سپیدی و سیاهی دو تا خمار را نگاه کند که گرفتار شده‌اند بین انبوهِ مژه‌ها. حکما آرامی و ناآرامی‌شان هم فرقی نمی‌کند. حرف‌های بوده و نبوده، داشته و نداشته؛ اصولا اینطور آدم‌ها سطح و عمق ندارند. خیلی بخواهند تفسیر و معنی بگویند با چشم‌ها، ناراحت می‌شوند که چرا دیر رسیده‌اید به محلِ قرار. برایِ این عاشقی‌های دمِ دستی همین هم کافی‌ست. تازه تویِ تنش زار هم می‌زند. گفتم؛ مدت‌ها می‌شود مسحور زیبایی این چشم‌ها شد. بعد هم که طرف گذاشت و رفت (حرف‌های مشمئزکننده‌ای‌ست! نه؟!) می‌شود نشست یک سال، حتی بیشتر(!)، برایِ آن چشم‌ها شعر گفت. باز هم هست از این خط کشی‌ها. مثلا گونه‌های چالدار، پیشانی بلند، چانه‌های خوش تراش، لــ... (نویسنده به خودسانسوری دچار است.) بعدِ این یک سال و اندی یا حتی بیشتر(!)، جهان حکما چرخیده و به شرط حیاتِ مادی، یک نفر را خواهید دید، ده بار زیباتر از معشوق فقید(!). و در حالی که به سر و صورتِ خود می‌کوبید، قضا و قدر الهی را شاکر می‌شوید که نفرِ قبلی رفته و فارغانه(!) در دلتان جایِ خالی برایِ معشوق تازه هست. در آن دل و دین را تسلیم یک عشقِ تازه می‌کنید و طبعا خوشحال می‌شوید لالایی تازه‌ای برایِ شب‌هایتان پیدا کرده‎اید. دنج‌ترین خیابان‌های شهرتان را با هم قدم می‌زنید، تویِ بهترین کافه‌ها روشنفکری‌ترین چیزها را می‌خورید، تئاترهای عاشقانه می‌بینید و بویِ عطر هم در مشامتان آنچنان مؤکد می‌شود که هرلحظه انگار کنار هم‌اید. یک دنیا حرف دارید از هم به دیگران بزنید. (نویسنده دارد بالا میاورد.) بعد هم می‌توانید بنازید توی جمع‌ها که کنار یک دختر/پسر زیبا و قدبلند راه می‌روید. بعد هم که طرف رفت... (نویسنده...)

خدا نصیب گرگ بیابان نکند؛ اما حکما بلا از رویِ رحمت است. خدا خاطرت را بخواهد دقیقا آنجایی که تا قفا فرو رفته‌ای در دلنشینی شب زنده داری‌هات و به حالاتت می‌نازی، بلا را مرحمت می‌کند. (از اینجا به بعد مناسب روشنفکرها نیست!) بلایی که بتواند کسی را که حتی از بلایای الهی هم احساس قربت کرده و باز به وسعت سینه‌اش نازیده، بیاورد به خودش که ببیند کجایِ کار است چیست؟
حکما بلا از روی مرحمت است. کوری چشمِ هرچه محتسب، - که امیر مبارزالدین‌ها کم نیستند - عاشق می‌شوی. این را هم بگویم محض تاکید؛ که بلا از رویِ مرحمت است. از گوشه عبادت می‌رسی به حیرانی‌های شبانه. از کافه و قهوه تلخ و برگ‌ریزان خیابان ولیعصر و کتابفروشی‌های انقلاب هم خبری نیست. نه باد شال/پیراهن معشوقت را به بازی گرفته، نه صداش تو را حالی به حالی کرده. نه با هم نشسته‌اید لب حوضی و نانی ریخته‌اید برایِ ماهی‌ها، نه در دشت‌های طلایی بعدِ فصلِ درو دنبال هم دویده‌اید، نه زیر باران... (نویسنده به شدت دچار خودسانسوری‌ست.) نه بوسه‌ای روی گونه‌اش نشانده‌اید، نه دست تویِ موهاش برده‌اید، نه دستش را گرفته‌اید. حکما چشم خیلی مهم است. عجیب است؛ که نه حتی تویِ چشم‌هایش نگاه کرده‌اید...

شده چترتان را باز کنید و قید رحمت الهی را بزنید - که حکما بلا از رویِ مرحمت است - ، دل به این عاشقی ندهید. نگذارید خودتان بفهمد که عاشق شده‌اید. که اگر بفهمد و نام عشق بیاید به رویِ این کنش‌ها، دیگر جمع نشدنی‌ست. که این مرحمت بلاست و بلا حتی اگر رنجَش، خوشی هم باشد، باز رنج است. عاشقی‌ست و رسوایی. عاشقیست و تنهایی. عاشقیست و جورِ معشوق کشیدن. عاشقیست و...

حق.
بلای خوبی‌ست... درد زیاد دارد اما بلای خوبی‌ست... از بد جایی بالا می‌کشاندتان، پس بدی‌ش هم خوبی‌ست. از خیالِ بهشت و از هول جهنم؛ از قیدِ حالاتی که یک عمر دل بسته بودید به پشت گرمی آن‌ها. از کرده‌ها و نکرده‌هایی که شب‌ها قبل خوابِ کوتاهِ قبل نماز شبتان فکر می‌کردید به رو شدنشان. که سرتان را پیشِ یک صحرا آدم که سر به گریبان برده‌اند بالا می‌گیرید و لابد دوتا ملک از چپ و راستتان می‌گیرند و می‌گذارندتان درست دمِ درِ نهرهایِ عسل.

هیچ نیستیم. و عشق همان بلایی‌ست که باید تسلیم مهر و قهرش شد، گردن به شمشیرش فرو نهاد، و چتر را زیر بارانش بست، که شاید مگر بلایِ عشق، این مهربانانه‌ترین بلا، یادمان بیاورد که هیچ نیستیم. که می‌شود به اشارتی، بی نگاهی به چشم‌هایِ کسی حتی، از شب زنده داری به دعا، افتاد به عمیق‌ترین حالاتِ مستی بی شراب. گل بگیرند شراب و خم و صراحی و صبوحی و میخانه و ساقی را. صحبتِ این حرف‌ها نیست که. بلاست. بلا هم که گرچه حکما رحمت است اما تفاوتش با عیش از زمین تا آسمان است... مگر بلایِ عشق یادمان بیاورد، که جز گِلی در بندِ حالات، که وقتِ خوشی کوزه شراب می‌شود و وقتِ غم ظرفِ خیس نخورده منزوی زهد فروش، نیستیم... مگر بلای عشق، مگر خدا خاطرمان را خیلی عزیز بداند که بلای عشق...


+ ببخشید بابت نظرات. نمی‌دانم چه باید بگویم. می‌آیم وبلاگ‌هاتان را باز می‌کنم، می‌خواهم چیزی بگویم، لال می‌شوم. پوزش.
  • ۰۱ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۷
  • ماهان (ف.چ)