خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۵ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

به پنجره هم دیگر محل نمی‌دهم! نشسته‌ام در گوشه‌ترین جایِ کلاس، نه گوش می‌کنم، نه حرفی می‌زنم. از شما که پنهان نیست... این قصه دودلی درس و دانشگاه و طلا و کلاس کنکور و مدرسه و رتبه دو رقمی، قصه است، برای کسانی که درد نمی‌فهمند چیست. تعریف می‌کنیم که از سر باز کنیم. تعریف می‌کنیم که بهانه برای بیخوابی بیاوریم. بهانه برای سردرد. تعریف می‌کنیم خودمان را خر کنیم. خودمان را الکی آرام کنیم...

نزدیک بود دلم بشکافد و بپاشد روی در و دیوار. هی منتظر بودم آن کلاس مضحک تمام بشود، چند کلمه‌ای حرف بزنیم...

نمی‌دانم چرا این یکی دو ساله، عادتم شده عریضه‌نویسی. باید کلمه‌ها موجود بشوند بر صفحه‌های مجاز یا حقیقی که خودم بشنومشان! خودم‌ها! خودم حرف‌های خودم را نمی‌شنوم...


کی بود می‌گفت بعضی حرف‌ها را فقط به شما می‌شود گفت؟ آخ! بروم با هست و نیستم دهنش را طلا بگیرم... این آدم معلوم است هرچه بگوید طلاست..


از صبح هی هر که را دیدم بغضم گرفت. زور زدم که بخندم‌ها! ...


نمی‌دانم از کی مجبور شدیم خفقان بگیریم. نمی‌دانم از کی سر و صورت و لباس و وضعمان، آنقدر جان گرفت که حق را زمین بزند. اولین باری را که حرفمان را خوردیم که فحشمان ندهند یادم نیست. اولین باری که فحشمان دادند و منطقمان خشک شد یادم نیست. اولین باری که غارتمان کردند و مبهوت و جنگ‌زده، به غارتشان کمک کردیم یادم نیست. اولین باری که ما را کشتند و ما هم خودمان را کشتیم یادم نیست. و من قطعا در آن اولین بار نبوده‌ام که اگر بودم قبل تولد «خفقان»، به «فریاد» نیستش می‌کردم..


آخ آقا! یک دردی پیچیده در گلوی این طفلک بیچاره، که جا دارد بیایید به بالین أشهدش.


من یادم نیست ما کی خودکشی کردیم که خودمان را جا بدهیم در چارچوب. ما مسلمان نیستیم! مگر مسلمانی رهایی از چارچوب نبود؟ یادم نیست اولین بار کی خط‌کش گذاشتیم کنارِ رسالت محمد و اضمحلال مارکس، که آن را بپذیریم و دیگری را رد کنیم! که کز کنیم گوشه بازی‌های بزرگ تبلیغات، بعد با ژست‌های مظلومِ آرامِ سرکوب‌شده ترسیده نابودشده منفعلِ بی‌هیچ، مثل یک حیوان با نوشته‌ای در دست از مقابل دوربین‌هایشان بگذریم و دو-سه تا به‌به و چه‌چه بشنویم و دوباره در کوچه بن‌بست خودمان به مردن مشغول شویم. نمی‌دانم از کی خودمان را در مقیاس اندازه‌گیری دیدیم... نمی‌دانم از کی خودمان را اندازه گرفتیم... نمی‌دانم از کی گفتیم و اجازه دادیم ما را اندازه بگیرند... نمی‌دانم از کی! که اگر می‌دانستنم نسل اندازه‌گیری را از این انسان رو به انحطاط برمی‌داشتم...


آقا! شما عزیزی دارید که به من نزدیک است... ما ادب را تا سرجایی که اسم مادر شما باشد بلدیم و بس! می‌آییم دستاویزشان کنیم، هی صحنه زمین خوردن علی می‌کشد میان پلک‌هایمان... هی صحنه دست‌های بسته علی... هی علی، هی زمین، هی مرور خاطره آخرین لبخند فاطمه‌ی علی... بس می‌کنیم! ادبمان تا اینجا را قد می‌دهد...

آقا! شما را به کشته‌های باب‌الجواد، به دلی که آنجا گذاشتم و برنداشتم قسم؛ ...

شما می‌دانید این نقطه‌ها چیست! ناامیدی از تکراری مکرراتی که روبروی شما زار زدم و پذیرفته نشد؛ از کیلومترها آن طرف‌تر...

مدام یادم می‌افتد به قسم‌هایی که...


آقا!

ما تنهایی‌هایمان را کجا ببریم؟! ما این فریادهای براندازی را کجا ببریم؟ ما این شب‌بیداری‌ها را کجا ببریم؟


من یادم نیست کی و کجا و در کدام کوچه، مالک ضربه آخر شمشیر را زد و میثم خرماهای خودش را تنها خورد و نخلستانِ روی دوش علی غذای شتر شد.

من فقط از تنهایی خودم بلدم. از درد گلوی خودم بلدم. از سیر مرگ خودم بلدم برای شما بگویم. از انتظار برای اتفاق. از جا گرفتنِ در هر کلاسی. شنیدنِ هر حرفی. برتابیدن هر سروده‌ای. هیچ نگفتن... من از هیچ نگفتنِ خودم برای شما حرف‌ها دارم...


آقا! از همین دور توسل می‌کنم که جای گنبدتان دیوار است در چشمم. از همین دور، از همین امشب، از همین اینجا و این مکان و این زمان، از همین نهایتِ پستی که هستم، از همین دلِ تنگ؛ آقا... به دلِ مانده در باب‌الجوادم قسم... در نهاااااااایت اضطرار یک گلو... از نهایت اضطرار انسان پَست مدرن... تمنا می‌کنم این حیرت را به جایی بکشان! آنقدر جان کنده‌ایم که مرد راه کرده باشیمان! حالا وقت دستورِ به میدان رفتن است! میدان بیار... بگذااااار همییین‌جا! وسط همین زمین. میدان را پهن کن روی تمام زمین‌های فوتبال. روی تمام سینماها. روی تمام کافه‌ها. اینبار من احتیاج به مقبولیت پیش هیچ احدی ندارم! یک عمر خودم را کشتم که بگویم ما در جهان جا نمی‌گیریم؛ ... میدان را پهن کن روی تمام زمین که سگش شرف دارد به مابقی. بیا ببین بی دلی که دلش را درِ باب‌الجواد گذاشته، چگونه شمشیرِ ازخودبلندتر را، به آسمان می‌کشاند...


آقا! کی گفته با شما فقط باید حرف‌های پدر-دختری زد؟ شما نهایتِ حماسه‌اید... این یکی دخترتان مضطرب از کار در آمده..

میدان می‌خواهد! میدان! با هرآنچه میدان دارد. میدان با تمام مشتقاتش.

ما به «أین اخوان الذین رکبوا الطریق» ایمان آورده‌ایم. میدان را هم خودمان می‌سازیم. شما فقط بیایید توی خوابمان، بگویید فلان جا، فلان کار، میدان شما... بعد ببینید چه مسجدمیدانی در بیاوریم از آنجا. چه جمکرانی بنا کنیم!


آقا! شما را به دلِ دور... به دل دلتنگ... به دلِ بی دلِ جامانده در باب‌الجواد... آقا! شما را به جوادتان... آقا...

  • ماهان (ف.چ)

از دیروز ساعت دو-سه بعد از ظهر تا به حال، یکی دو ساعت بیشتر نخوابیده‌ام، که کمی‌ش هم خوابِ پریشانِ راه بود، در اتوبوس، سر را تکیه داده به دو دست و دست‌ها روی کوله پشتی.


دانشگاه خب از مدرسه خیلی بزرگتر است. محل دوره‌ها دانشگاه شهید رجایی‌ست. خدا می‌داند امروز چقدر دور دانشکده عمران و مکانیک و دور خودم چرخیدم تا بالاخره نمازخانه را پیدا کردم. بعد هم با فاطمه رفتیم انقلاب و تا نزدیکی‌های کالج پیاده خیابان را گز کردیم. برگشتنی، بلاتشبیه البته، مترو مثل فشار قبر میماند...


حقیقتش را بگویم، مثلِ یک احمقِ بی راهِ پس و پیش، پشیمانم. حالا درست است که اگر خدا بخواهد لااقل برنز را می‌گیرم و بیست درصد سهمیه دارم که یعنی آی تی شریف را می‌توانم بکنم برقِ شریف! اما خب... تابستانم رفت. دارم فکر می‌کنم پایه را چطور جمع کنم؟ دو فصلِ آخر فیزیکِ دو، استکیومتری شیمی سه، فصلِ پنجِ شیمی دو... اصلا همان آی تی شریف را می‌توانم بیاورم با این وضع؟!


من که اصرار نکردم جز همان شب، به سدمرتضی... راستش راهِ جلو آنقدر مبهم است که چاره‌ای جز تکیه کردن به او و دیدنِ جهان از چشمِ او ندارم. همان اول هم سپردم به او. یک چیزی هست تهِ دلم که می‌گوید صلاح جهانِ تو و جهانی که باید بسازی و جهانی که پیشِ رو داری این بوده. تو که اصلا اصرار نکردی به قبولی. تو که قیدش را زده بودی! پس حالا که شده، حتما چیزی هست... بی شک!


حقیقتش اینکه بچه‌های دوره خیلی از من باسوادترند. شاید هم باسوادتر نشان می‌دهند. من حرفی نداشتم بزنم یا اگر هم داشتم آنقدر خسته بودم و آنقدر حضور آنهمه غریبه و آنهمه پسر که هنوز معلوم نیست چه جور آدم‌هایی هستند مرا ساکت نشانده بود که خلافِ همیشه کمتر و کمتر و کمتر حرف بزنم. به هرحال دو روز که بگذرد، فرق باسوادها و باسوادنماها روشن می‌شود.


از کی پنهان کنم! اگر شرایطش را داشتم و اگر از سالِ اول به فکر افتاده بودم و نشسته بودم ریاضی خوانده بودم، حالا نشسته بودم رویِ یکی از صندلی‌های کلاسِ طبقه پایین. آن وقت با امید بیشتری...

اما مشیت خدا که تبصره ندارد!


اووووووه! کار رویِ زمین مانده آنقدر هست! مثلا یکی‌ش همین که، الان هزارتا بچه که از همه این سیصد و شصت تا دانش‌آموز واقعا یا مثلا نخبه مستعدترند، دارند با بدترین مشکلات مالی دسته و پنجه نرم می‌کنند... با سخت‌ترین شرایط زندگی. یک چیزی آدم را قلقلک می‌دهد که در آینده هر چه هم شدی، حتما باید معلم را باشی...



با تمام این‌ها، به کتاب‌های خودم که نگاه می‌کنم، به روزی هشت ساعت و ده ساعت برنامه درس خواندنِ تابستانِ بچه‌ها که فکر می‌کنم، به رتبه بیست و دو که نمی‌دانم چرا بی آنکه قبلا بهش فکر کرده باشم خوابش را می‌دیدم، به تابستانِ از دست رفته و پایه جمع نشده که فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه، زار زار گریه کنم...


یک جاهایی هست آدم فقط باید دست بکشد روی انگشتری «توکلت علی الله» و راهش را برود. بی هیچ فکری.



+ یادم هست شبی که رفتیم انگشترم را تحویل گرفتیم، می‌خواستم بخوابم که رندوم، یکی از سخنرانی‌های استاد صفایی را پلی کردم... یک جایی گفت:«می‌توانند با انگشتر تویِ دستشان دردی را دوا کنند، نمی‌کنند...»...

نمی‌دانم چرا این انگشتر هنوز پیشِ من است. اما قطعا صاحبش من نیستم و قطعا روزی صاحبش پیدا خواهد شد. 

  • ماهان (ف.چ)

درس چیست؟ کتاب کجاست؟ پشتِ کدام میزِ غفلتِ کدام دانشگاه ملحد می‌خواهی بنشینی؟ تو چه می‌فهمی از سقوط شهر؟ از سقوط ذهن؟ از سقوط سنگرهای روحانی؟ تو چه می‌فهمی پشتِ فتحِ نافتحِ این سنگرها، خون چند نفر از شما خوابیده؟ منتظر کدام فرمانی؟ منتظر کدام توقیعی؟ اسبت در طویله کدام مغزخرخورده‌ای علف نشخوار می‌کند؟ راهت کو؟ چشم‌های منتظرت کو؟ کجایی لامذهب؟؟؟! دارند قیچی‌مان می‌کنند...


شاگرد اول بورسیه‌ای! بیا این نامعادله را حل کن. نامعادله جنگِ سنگ‌ را با گلوله. کودک را با نظامی تا دندان مسلح. نامعادله دختر چارده ساله به خون غلتیده، با چشم‌های آبی آرامِ خوشحال. بیا به آن دختر بگو بلند شود. بیا عروسک آن بچه را به دست‌های بی جانش ببخش، شاید به شوقِ مداوایِ دست‌های نداشته عروسک دوباره چشم باز کرد.


تو چه می‌فهمی زجر نسلی را که باید صاحب تمام آسمان می‌شد و حالا مالک سقف لایموت است؟ تو چه می‌فهمی انقلاب به زنجیر کشیده شده نسلی را که می‌توانست جهان را عاشق کند؟ تو چه می‌فهمی اوردوز نسلی از شدت انفجار غریزه چیست، وقتی که سهمش عاشق شدن بود؟ تو چه می‌فهمی درد کسی که باید شهید شود اما میمیرد چیست؟؟؟! تو چه می‌فهمی اشتقاق قلبی را که باید پرواز می‌کرده، اما به گل نشسته؟ تو چه می‌فهمی از تمنای بالی که باید به خون کشیده می‌شده، اما از زخم بستر مرده؟؟؟ تو! می‌توانی این نامعادله را حل کنی؟! تو بگو! تویی که درس خوانده‌ای! این خفقان سهم ما بود؟؟!


جهان آن طرفِ دیوار انتظار ما را می‌کشد...

سهمِ ما این درس‌ها و این بیهودگی‌ها و یکجانشینی‌ها و عاشقی‌ها و فارغی‌هایِ مبتذل بود؟ سرِ کدام گردنه محنت دارایی‌ام را طوفان سپردم؟! کجا طوفان مادر خوبی بود...


های! می‌فهمی؟؟؟!



+ سفسطه نمی‌کنم. به گلویم رسیده. بیخیالِ نصیحت ما بشوید. قضاوت در ذهن راجع به اینجانب از هر آزادی آزادتر است.


#سیداکبر_سلیمانی

  • ماهان (ف.چ)

وضعیت بغرنج (؟) تر از این به عمرم ندیده بودم! با سیر صعودی لحظه به لحظه به سمت...

دعا کنید. دعا کنید این وسط لااقل کسی زیر خاک نرود.


+ دفعه اول که به همه گفتم و نشد، این بار تا وقتی از عوارضی قم رد شدم به هیچکس جز فاطمه نگفتم. به فاطمه هم همان صبحی که وسیله جمع کرده بودم و... اما باز نگران بودم. کاری نداشت که! باز کوله‌ام را باز می‌کردم و همه چیز را می‌گذاشتم جاش. دو ماه بغض گریه نشده را جمع کرده بودم که باز از خانه مامان جان تا درب هفده چکه چکه نگهش دارم و از در که رفتم حیاط شبستان امام و کسی کاری به گریه‌هام نداشت، بروم بغلِ پناه امن خودم، تمام این مدت را زار بزنم. نشد. رفتم و این بغض دلگیر گلوگیر مضطرب همچنان ماند. شب نوزدهم، هی نگاه می‌کردم به تک به تک فرازهای جوشن کبیر، به چارتا فرازی که از اولش نخواندم و دوازده تا فراز آخرش که مات شده بودم به زمین و قید مرگ با عزت را هم زده بودم، آخرش از اینکه گریه‌ام نمیگرفت گریه کردم! سر و ته بودم بین آسمان فلانُم و کبریائی او، با عمق شقاوتم کنار آمده بودم، پذیرفته بودم آنکه قرار است بیفتد بین دانه خراب‌ها و بریزد و به سرسلامتی باقی غربال شود منم، و این بار هیچ اتفاقی نیفتاد... 

با همه این احوال، دلخوشم که او هست و با کوچکترین تحرک‌های نادیده روحم در من می‌جوشد و در من هست!! در من هست...

خودش همین که می‌داند چقدر عاشقانه برایش داشتم و خودش همین که می‌داند روی گرا داده‌ترین خاکریز عمرم تنها اسمِ زیر لبم بوده و خودش همین که می‌داند اگر به فکر زیر و رو کردن جهانم چیزی از این دنیا و مردمش طلب ندارم که راحت بمیرم مگر عدالت او را، خودش همین که می‌داند مرا بس. ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که از کسی که حق ما بود به خون بهای تحمل این وجود دردآور، به همین کم راضی شویم... ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که از آغوشی که حق ما بود، کوتاه بیاییم، بغضمان را بخوریم، آنقدر بخوریم که کنارِ پناه همیشگی‌مان هم غریبگی کنیم، سر فرو ببریم، باز گریه نکنیم... های! جهان! جهانِ بی علی! آغوش مست کننده او، حق ما بود و، ندااااااریمشششش... خودش همین که می‌داند آمده‌ام به طلب کمی از پدرانگی‌ش، همین که اضطرارم را می‌بیند که از تمامش به دانه خرمایی از دست او راضی شده‌ام، خودش همین که می‌بیند کودک بلندپرواز روزهای تنگی تهران، به همین بیچارگی به آسمان‌های عاریه کوچک ناآبی بال بسته و آرام گرفته، می‌فهمد انتهای تقلای من است برای بودن. مطمئنم قبلِ افتادنم از این آسمان، نجاتم هم ندهد، لااقل یک بار طعم بودنش را به چشم‌های دلتنگ خسته یک‌عمرمنتظرم می‌چشاند...

های! جهانِ بی علی! از حقم به یک جرعه راضی شدم. نمی‌دهی؟!


+ بد هم باشی، به دلالت «فمن یمت یرنی...» یک بار می‌بینی‌ش. و شور همین یک بار، من را برای تحمل عذاب ابد جهنم بس.

  • ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۵:۳۱
  • ماهان (ف.چ)

من همه دلخوشی بچگی‌هام آن کاغذ رنگی‌های مربعی کنار قفسه‌ی کتابِ چسبیده به درِ اتاق کوچیک بود. به خیال خودم وقتی همه خواب بودند، یواشکی برشان می‌داشتم و کارِ خاصی هم نمی‌کردم! فقط برشان می‌داشتم. فکر می‌کردم هیچکس نمی‌فهمد اما همه می‌فهمیدند. بعد من سرم را تا جایی که می‌شد می‌انداختم پایین و قائله ختم به خیر می‌شد.

شب‌ها خاله سارا توی آن لیوانی که مثل بشکه می‌ماند خاکشیر می‌ریخت و تمامش را سر می‌کشید. چشم‌هایش را جمع می‌کرد و به من که مثل هرشب با تعجب ایستاده بودم به نگاه کردنش، می‌گفت:«تلخه»!

«خب پس چرا می‌خوریش»؟

«برای جوشام»!

پس آن دانه‌های قهوه‌ای که زود می‌دوند می‌روند تهِ لیوان، تلخند!

ظهرهای بهار با زهرا و مهدی و خاله هانیه و خاله صبا و خاله وجیهه و خاله سارا، می‌نشستیم زیرِ پله‌های طبقه بالا، یک کاسه بزرگ توت فرنگی نوبرانه می‌گذاشتیم آنجا و دورش حلقه می‌زدیم و تند تند می‌خوردیم. آن وقت‌ها اردیبهشت بویِ امتحان پایان‌ترم و دوره و کوفت و زهرمار نمی‌داد. اردیبهشت درست و حسابی بود. توت فرنگی‌ها عجیب خوشمزه بودند... کجایِ فرنگ از این چیزها داشت؟ تهِ تهش یک بوته‌اش مالِ فرنگ بود! عمرا توی همان بلاد کفر با آن روزهای لامذهب ابری، یک آفتابی مثل آفتاب قم پیدا می‌شد. عمرا اگر سر تا پایش را کج می‌کردی که بریزد، مثلِ خانه حاجی بابا ازش می‌ریخت. عمرا اگر آن سه تا خوشه انگوری که تویِ آن عکس دست من و مهدی و زهراست، توش پیدا می‌شد. حالا موسیقی هم نبود که نباشد! سینما هم نبود؛ به جهنم. ما صبح تا شب، شب تا صبح آنقدر بازی می‌کردیم که شب مثلِ مرده‌ها می‌افتادیم تویِ جایِ آماده‌ای که مامان جان پهن کرده بود تویِ اتاق بزرگ. یک وقت‌هایی هم که آراممان می‌کردند، می‌نشستم به خوردنِ مغز آن دو تا.

«زهرا»؟

«هوم»؟

«به نظر تو خدا چه رنگیه»؟

«خدا»؟

«آره. به نظر من خدا آبیه».

خدا آبی بود. آبی آسمان دمِ سحر، آبی آسمان صبحِ صادق.

آن وقت‌ها مهدی هنوز فنچ بود. صورتش مثل انبه زرد بود و لاغر و ریز. دایی می‌رفت انجیرها را می‌چید. یک دانه خراب تویِ انجیرها نبود. سرخِ سرخ. می‌شد نگاهش کرد و مثالِ سیبِ سرخ بالاترین شاخه درخت براش شعر گفت. منتهی‌ش آن وقت‌ها که شعری نبود. اصلا شعری لازم نبود! ما یکی یکیِ شعرهایمان را زندگی می‌کردیم. مثلِ انجیرها که حاجی بابا دور از چشمِ همه سرخ ترین و بزرگ ترینش را می‌داد به من و من شسته-نشسته انجیر را درسته می‌گذاشتم تویِ دهانِ کوچکم و گونه‌هام باد می‌کرد. عصرها هم که بساط چایِ ده-یازده لیوان پشتِ سر هم توی حیاط پهن بود. ظهرها سمفونی جیک جیک داشتیم. سمفونی میو میو. سمفونی صدای خنده‌های ریز دخترانه یواشکی، مبادا خواب‌ها بیدار شوند.


آن وقت‌ها اصلا بلد نبودم به این فکر کنم که یک روز مجبورم صدایم را بالا ببرم که بشوند. مجبورم فریاد بزنم. یک لحظه هم فکر نمی‌کردم یک روز انقدر بی سر و صدا ما سه تا بی هیچ خوشه انگوری باید بنشینیم کنارِ هم و یکی سرش را ببرد راست، یکی چپ، یکی هم تا جایی که می‌شود فرو ببرد تویِ یقه‌اش. نهایتش مهدی کتاب ریاضی بیاورد، دو تا سؤال بپرسد.


ما یک چیزی نداریم. یک جایِ دنیایمان خالی‌ست. یک شریان اصلی هست درونمان، که خونش خشک شده. خوابیده. یک عالمه فریاد داریم که مرده. یک عالمه زخم‌های چرکی تویِ دلمان هست که هرچقدر خاکشیر بی شکر بخوریم خوب نمی‌شوند. یک عالمه خنده هست، منتهی‌ش میان گریه. کدام سیاست این بلا را سر ما آورد؟

شب‌ها تویِ آن لیوانِ بزرگِ شیشه‌ای که شبیه پارچ می‌ماند، یک عالمه خاکشیر می‌ریزم، بی آنکه جوشی داشته باشم روی صورتم، سر می‌کشم. یک چیزی تویِ زندگی ما هست که نیست. که نمی‌شود بیخیالش شد. حالا که زیر پله را چسبانده‌اند به اتاق بزرگ که توت‌فرنگی‌های فرنگی را نخوریم، حالا که درخت انجیرمان را بریده‌اند که هیچکس از تنه‌اش نکشد بالا و هیچکس شعر انجیرها را شسته-نشسته نبلعد که کلماتِ «به» و «نظرت» و «خدا» و «چه» و «رنگیه»، از سرخی شعرگونه انجیرها به دهانش سرازیر نشود، حالا که هیچکس نیست که باور داشته باشد شعر قاچ‌های شتری هندوانه را و دویدن‌های بی خستگی را و پروازِ ناگهانی یک دسته گنجشک را از رویِ شاخه نداشته درخت انجیر، که از دهانش بریزد «خدا» و «مهربون» و «است» را، حالا نمی‌شود بیخیال بود... حالا که نمی‌شود شعرها را زندگی کرد، باید شعرها را گفت. باید شعرها را بیدار کرد. حالا که نمی‌شود پرواز را تماشا کرد، باید پرواز کرد! حالا که نمی‌شود خوب زندگی کرد، باید درست مرد... حالا که همه خوابند، باید فریاد زد! حالا که با صدای خنده‌های ریز دخترانه خوابیدند، باید با گریه بیدارشان کرد. دیگر نمی‌شود بیخیال بود... دیگر نمی‌شود آرام گرفت... ما دیگر هیچ‌وقت بچه نمی‌شویم...

  • ماهان (ف.چ)