خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

گفت: می‌خوای زنگ بزنم باهاش حرف بزنی؟

گفتم: من باهاش قهرم.


زنگ زد. صداش پیچید پشت گوشی. قلبم آمد تویِ حلقم. سرم را بردم نزدیک گوشی که صداش را بشنوم. طاقت نیاوردم؛ وسط حرف‌هاش گوشی را گرفتم و در آن، اشک‌هام به پهنایِ صورتم جاری شد.


گفتم: چرا نیومدی پیشم؟

گفت: گریه نکن... نشد دیگه. ببخشید. به خدا انقدر دلم برات تنگ شده!

گفتم: معلومه!

گفت: به خدا... از همه فقط سراغ تو رو می‌گرفتم. نمی‌خواستم مزاحمت بشم. گفتم شاید کار و...


دویدم تویِ حرفش:

لحظه سال تحویل روبرویِ گنبد اولین نفر از ته قلبم تو رو دعا کردم...


بغضش ترکید. افتادم به غلط کردن. مثل دوتا بچه از پشتِ تلفن، شبیه ابر بهار گریه می‌کردیم.

آخرین باری که قبلِ این با هم گریه کرده بودیم کی بود؟

همان وقتی که ساعت چند نصفه شب تویِ آن سرما نشسته بودیم بالا پشتِ بام؛ تازه برگشته بودم از مشهد. دمِ ازدواجش بود و یک جورهایی ته دلِ همه‌مان قند آب می‌شد.

گفتمش: اصلا از مشهد که برمی‌گشتم، می‌دونستم قراره خبر خوب بشنوم...


گریه‌مان گرفت. هم را بغل کردیم.

گفت: جز تو من حرفامو به کی می‌زدم که طعنه نشنوم؟ کی مثلِ تو می‌فهمید؟



نمی‌دانم چرا باید از تمامِ آدم‌های زندگیم خداحافظی کنم. نمی‌دانم چرا هر کسی حرف‌های من را می‌فهمید رفت. یا دارد می‌رود. یا قرار است در آینده‌ای نزدیک برود. کسی جز یک تنها نمی‌فهمد که با سکوت چطور می‌شود همدم شد.

تنهایی لفظ مقدسی‌ست. هرکسی تنها نمی‌شود. از صبح تا شب خوش بگذرانی و شب تا صبح با یک نفر صحبت کنی و بعد برایِ پروفایل تلگرام و استاتوس اف بی ژست تنهایی بگیری مزخرف است. این یک حقیقت است که هرکسی تنها نمی‌شود. آدم‌های معمولی با حرف‌های معمولی، چطور ممکن است تنها باشند؟ اینکه یک نفرِ دهمی را یک جایی دیده‌ای و برایِ دهمین بار عاشق شده‌ای حرفی نیست که نشود به کسی زد. اینکه یک نفرِ یازدهمی برایِ یازدهمین بار تنهایت گذاشته خیلی اگر اتفاق غمگینی باشد؛ دو روز. تنهایی کارِ هر کسی نیست. حرف‌هایی که برایِ یک عمر گیر می‌کنند در گلو و فهمیده نمی‌شوند تنهایی را معلوم می‌کنند.

... و من از وقتی یادم هست داشتم از پدرم خداحافظی می‌کردم؛ از مادرم خداحافظی می‌کردم؛ از شهرم خداحافظی می‌کردم؛ از خانواده‌ام خداحافظی می‌کردم. حالا هم باید از همه خداحافظی کنم. آدم‌ها کار دارند. آدم‌ها ازدواج می‌کنند. آدم‌ها خسته‌اند. آدم‌های زندگی من هیچ کدام ماندنی نبودند.


عروسی‌ت مبارک ملیکا. چادر سفیدت مبارک. الان یکی دو ماه است که درست و حسابی حرف نزده‌ایم. درست و حسابی که هیچ؛ حرفی نزده‌ایم به آن صورت. عکسِ دستِ گلت را می‌بینم و می‌فهمم عقد کرده‌ای! بعضا غریبه‌هایی که نمی‌شناسی از من زودتر فهمیده‌اند! های رفیقِ صمیمی...


می‌گویم: مبارکه عروس خانوم :)

می‌‎گویی: ممنون... : )


دوستت دارم. خاله سارا را هم داشتم. فرزانه را هم داشتم. دایی را هم. نرگس را هم دارم. فاطمه را هم. یلدا را هم. شاید باورت نشود ملیکا؛ من حتی پدرم را هم از تهِ قلب...


همه‌تان می‌روید.

قلبِ من هیچ وقت موضوع مهمی نبوده...


هیچ کس نیست بگویمش که اینبار من دارم می‌روم. «رفت» باید با همین ر و ف و ت گذرا می‌شد. من را رفتاندند ملیکا. باید بروم و پشتِ سرم را هم نگاه نکنم.


می‌دانی؛ من باید از همه بروم. و می‌روم هم. وقتی دارم از او می‌روم، هیچ سخت نیست که تمامتان را...


قبل از اینکه بابا برود من از او می‌روم. درست همان وقتی که شروع می‌شود؛ پشتِ سرِ هم خواب صیاد را می‌بیند... من از او می‌روم. صیاد هی از بالایِ دیوار پذیرایی نگاهم می‌کند. من سال به سال نگاهش نمی‌کنم. بابا می‌رود می‌ایستد جلویِ صیاد، احترام نظامی می‌کند. من گریه نمی‌کنم ملیکا. من گریه‌هایم را کرده‌ام. هنوز شب نشده... من خیلی وقت پیش از بابا رفته‌ام.


از تو هم می‌روم. فرزانه هم عروس می‌شود و از فرزانه هم می‌روم. نرگس هم. فاطمه هم. یلدا هم. اصلا ربطی به ازدواج ندارد. ایراد از من است که از بچگی برایم لالایی رفتن خوانده‌اند. شک ندارم راهِ تمامتان از من جدا خواهد شد. من باید تنها بروم. تنها.


آخرین باری که با هم حرف زدیم دعوامان شد. لابد باز هم می‌خواهی از نظام رحمت خدا برایم حرف بزنی.


همه فکر می‌کنند من می‌خواهم خودم را آزار بدهم. خیر؛ از این خبرها نیست. رفتن مهربانانه‌ترین حکمِ خداست در زندگی‌ام.


نیمه دوم خرداد، بارم را از آخرین نفری که قرار است از او بروم بر می‌دارم، و می‌روم.

هیچ هم داستانِ غمگینی نیست.

من گریه نمی‌کنم ملیکا... من گریه‌هایم را کرده‌ام...



این نهایت عشق است. عشقی که محتاجِ حضور نباشد. محتاجِ گفتگو نباشد. عشقی که پای آدم را نبندد. این نهایت رفاقت است. نهایت دوست داشتن... نهایت عشق. اینکه از لجنِ عشق‌های امروزی و گریه‌های مضحک می‌کنی و می‌روی جایی که آدم‌هاش عشق بلد نباشند. از این عشق‌هایی که دهمی یازدهمی دارد. از این عشق‌هایی که وقتی هم را ول می‌کنند باید بروند سراغِ نفر بعدی که پوزِ طرف را به خاک بمالند: که بهتر از تو منتظر من بود. این نهایت عشق است. عشقی که حتی وقتی بروی هم هست.


... و رفاقت؛ و قسم به لفظ جلاله؛ اینجا هرکسی اهل رفاقت نبود... هر کسی اهل رفاقت نبود و این، به گمان خودم، نهایت رفاقت است. نهایت دوست داشتن است. که حتی وقتی رفتی هم رفاقت بماند.


من و تو تا ابد رفیقیم. اما من می‌روم ملیکا. ما دست‌های هم را فشار نمی‌دهیم، مثل چشم‌رنگی‌ها خیلی آرام و سرد زندگی‌های هم را رها نمی‌کنیم. ما رفتنمان فرق می‌کند. تو هم از من می‌روی. آدم فقط از آدم‌های مهم زندگی‌اش می‌رود. چون اصلا به بقیه نیامده...


ما می‌رویم و سرنوشت ما و آدم‌های مثل ما رفتن بود. ما نتوانستیم در تنمان بگنجیم و باید می‌رفتیم. ما، ملیکا، ما که رفیق‌های خوبی بودیم، چاره‌ای نداشتیم جز رفتن...


من، ملیکا، من که خوب عاشق او بودم، چاره‌ای ندارم جز رفتن... ما، همان گرفتارانِ جنونی که به هیچ وقت به مهمانی‌ها و کافه‌ها و ... به هیچ کجایِ شهر عادت نکردیم. مایی که باید برویم؛ باید.


یک زمانی می‌آیی به خودت می‌بینی خیلی وقت است حرفی نزده‌ای با کسی. ته حرف‌هات را تبدیل کرده‌ای به گریه، سرت را فشار داده‌ای تویِ گردنِ فرزانه، قدر یک دریا اشک ریخته‌ای. بعد دیگر حرفی نبوده. نمی‌توانسته باشد.


یک زمانی می‌آیی به خودت می‌بینی آن کسی که دوستش داشتی چون حرف‌هات را می‌فهمید دیگر نمی‌فهمد. شاید هم دوست ندارد بفهمد.


ما، همان گرفتارانِ جنونی که از بچگی با همه خداحافظی کرده بودیم... مثلا چهار سالِ تمام بابا نداشتیم. خیلی سالِ تمام بابا نداشتیم. خیلی سالِ تمام رفیق نداشتیم. و وقتی داشتیم هم می‌دانستیم به همین زودی زود باید از هم برویم. ما خیلی سالِ تمام حرف هم حتی...


ما، همان گرفتارانِ جنونی که، چاره‌ای جز رفتن نداشتیم...

  • ۶ نظر
  • ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۲۴
  • ماهان (ف.چ)

نخواه که از تو برگردم؛



جایی نیست

برای بدون تو رفتن...

  • ۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۶
  • ماهان (ف.چ)

دلخوشی‌م پنجره باز شب‌ها بود، که سرما خوردیم و سلب کردند. فقط آدم سرما که خورد، کمی کمتر و بیشترش چه فرقی می‌کند؟ الان یک سال بیشتر است آب را هم با ترس و لرزِ معده درد می‌خورم! آخرش که یک‌روزی برای همیشه باید تن داد به این دردها و تحملشان کرد یا نه؟


دیوانه که شدی، کمی و کمتر و بیشترش چه فرقی می‌کند؟

رسوا که شدی؟

مؤمن که شدی؟

مخبت که شدی؟

من می‌گویم انقلاب حتی از اخبات هم بالاتر است. (برو تکلیف مدرسه‌ات را بنویس فردا پرتت نکنند بیرون)!

منقلب که شدی، کمی کمتر و بیشترش چه فرقی می‌کند؟ قطعا هیچی. توی آن عمق دیگر هیچی فرقی نمی‌کند. ما از تبار سر به دارانیم! (خدا لال کند زبان لاف را). پنجره را باز کن بابا. باز کن تا سقف خفه‌مان نکرده...


+ سلام رفیق. حال همه ما خوب است. مخیری به باور کردن یا نکردن. خیالی نیست جز فکر نیشِ پشه‌ها، - و پشه‌های اینجا مثل خودمان نالوطی‌اند، قطعا به سبب خونمان که در رگ‌هاشان...  .- تو که در پشه بارانِ مجنون خوابیده‌ای، حرف دل فهم! یک پشه بند برایم بفرست. 

  • ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۵۷
  • ماهان (ف.چ)

از آن‌هاست که همین حالا اگر نگویی می‌شود تف سر بالا، می‌رود خانه می‌کند عمق جانت، یک روز بالا میاید پدر جدت و جدش را در میاورد. همین حالا که پنجره باز است و آسمان انگار که بخواهد با مشت بکوبد زیر طاق دنیا و جنگ آسمانی اول را شروع کند سرخ شده. همین حالا که من از اضافات تشبیهی و استعاری و اقترانی خسته‌ام. که انگار که من بخواهد با مشت بکوبد زیر قرار دل و بگوید جمع کن این بساط مسخره بازی را. شورش را درآوردی با این خیالات شیرین. به جهنم که با همین‌ها زنده‌ای. به جهنم که افتاده‌ای کف زمین بال بال می‌زنی از درد. جای تو نه دریاست نه آسمان. این کولی بازی‌ها را بگذار کنار بیا مثل آدم بنشین سرِ جات دلی‌ات را بکن. پادشاهی‌ات را بکن. از درد دوری آسمان پرپر هم بشوی پرنده نمی‌شوی. تا ابد هم زنده بمانی و خودت را اینطوری جلوی چشمم بکوبانی به زمین عین خیالم هم نیست. از این تقلاها زیاد کرده‌ای و محل داده‌ام و آخرش کانه ... پشیمان شده‌ام. عادت کرده‌ام به دیوانه بودنت. می‌خواهی محلت بدهم باید یک چند وقتی «آدم» بشوی... آرام بگیری... حتی مهربانی هم زیادی‌ش دلزدگی می‌آورد. حتی سیب سرخ سرِ شاخه‌ هم اگر می‌شد «سیب‌های سرخ سر شاخه» می‌توانست گند بزند به عشق و مشتقاتش. پس بس کن. ساکت شو محترمانه. از من‌های نیمه‌های شب، خودت می‌دانی همه چیز بر می‌آید؛ تا حد کشتن دل...


باید می‌گفتم. باید بگویم هنوز. آمدم زبان باز کنم، اما نه کسی بود، نه دلی. خوب که نگاه کردم دیدم زبانم هم نیست.

  • ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۹
  • ماهان (ف.چ)

بردار این تکلیف لایطاق را از روی دوشِ من. نمی‌شود. نمی‌توانم. «لا یکلف نفسا الا وسعها»! وقت عمل است. ظرفم بیشتر از این جا نمی‌گیرد. بیشتر از این بلد نیستم. همان حرف‌های تکراری. اما به رویِ هرکس نیاورم، یادِ من و خودت بماند که می‌توانستی آرامم کنی و نکردی. آرامم نکردی که هزارپاره شوم، با هر تکه‌ام، یک بار برسم به تو؛ سر جمع هزار بار. می‌توانستی در عین یکپارگی همین تنِ نحیفِ بی طاقت - که به رویت نیاورم، بیش از همه هم آگاه بودی به ناتوانی‌ش... - من را روزی هزاربار از هزار طرف به خودت برسانی. صراط کدام است! سبیل چیست؟! حرف مفت زدم که گفتم راه یکی‌ست. راه هزارتاست. راه ده هزارتاست. راه بینهایت است. تا ابد هم اگر می‌خواستی روزی هزار بار از هزار تا راه مختلف مرا به خودت بکشانی می‌شد. می‌شد و نکردی. می‌شد و نخواستی. حالا هم نوبت من است. راحتم بگذار.« لا یکلف نفسا الا وسعها». نه؟! بگذار دنیایِ من هم راه خودش را برود! راه به هر خراباتی که بود. به هر خرابه‌ای که بود. به هر خراب‌خانه‌ای که بود. آبادی‌ها پیشکش راه بلدها؛ اما به رویِ هرکس نیاورم، یادِ من و خودت بماند که می‌توانستی راه بلدم کنی و نکردی... مهم نیست اینکه گم بشوم. می‌خواهم گم بشوم اصلا. گم شدن راحت‌تر است اصلا. فقط نمی‌خواهم بفهمم گم شده‌ام. دنیایِ من را بگذار راهِ خودش را برود. همین راهِ معمولی. طاقتِ این عشقبازی‌ها را ندارم که امنی ندارد. قول کریمت برایِ همچو منی نبود. به دردم نمی‌خورد این در آغوش بودن‌های با هول. بد دردی‌ست تویِ بغل عشقت به فکر شب‌های بی آغوشی باشی. نخواستم. نخواستم! سوادِ عدلت را هم ندارم. اما مرامی هم حساب کنی، می‌بینی اگر رفاقتت برایِ ما نشد، باید لطف کنی و خوفت را هم از سرمان برداری. من کجا که باید و نباید بردارم برایت. من فقط مرامی‌ش را گفتم. گرچه حرف مفت است؛ که نشسته‌ای در جایگاه قدرت و می‌توانی خط مرام را هم جا به جا کنی. ما هم حکما نباید دم بزنیم. اما مرامی‌ش این بود. مختاری. فقط خودت می‌دانی که خوفِ بی رجا و رفاقت پدر در می‌آورد. رحم کن به چشم‌هام! یک چکه از آن صد و چهارده‌تا رحمن و رحیم و هزار هزار صفات رحمتت را، بچکان به من. تو آگاه‌تری به اینکه خوف اگر قلب را تک و تنها گیر بیاورد، تکه پاره‌اش می‌کند... تکه پاره‌ام مهربان! به من خوش ندار که  از این هم ارباً اربا تر... ادب هم حالی‌م نیست. تهِ ادبم همین است. حد بی ادبی چقدر است؟! بزن. فقط «لا یکلف نفسا الا وسعها»... بیا مهربانی را تمام کن، تکه‌های دلم را بگذار تویِ عبایی، دامنی، دلی، چاهی، کوزه‌ای... هرجا. هرجا که به وحدت برسند، رگ و خونشان باز بریزد تویِ هم، بلکه شاید فرجی شد... ته ته‌ش حالم خوب هم نشود، یک قلبِ اوراقی بند خورده که می‌ماند برایم؟! نه؟! نگو قلبِ بی من به چه کارت می‌آید. نشد دیگر. نشد. به رویِ هرناکس هم نیاورم، می‌توانستی کاری کنی بشود و نکردی... «لا یکلف نفسا الا وسعها». من بیشتر از این... خاک بر سر ضمایر اصلا. راستش را تو بهتر از همه می‌دانی و باز می‌گویم؛ بار این زندگی را تا همین جا هم اضافی کشیده‌ام... مالی نبود. نمی‌ارزید. برایِ منی که پایِ رسیدن ندارم، برایِ منی که پایِ راه ندارم، برایِ منی که راه ندارم... بگذر از تمام این‌ها که مردان راه، راه را می‌سازند. من بلد نبودم. راستش را تو بهتر از همه می‌دانی و باز می‌گویم... بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد سال زندگیِ خالی خالی را چه کنم خدا؟! کاش این من تو می‌شد... تکه پاره‌ام... نیاورم به رویِ اغیار که می‌توانستی تکه‌هایم را بریزی تویِ عبایی، دامنی، دلی، دلی، دلی... آگاه‌تری از همه به اینکه دل دل را میکِشد... بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد سال زندگی خالی خالی را چه کنم خدا؟ قبلِ اینکه لاابالی باشم، انقلابی بود تویِ دلم... یک چکه از آن همه صفتِ رحمانی را بچکان به من، نگاه کن به این منِ پتیاره که مستِ لایعقل راه افتاده تویِ این کوچه‌ها، دلت بسوزد، بیاید در نظرت که پیش از این مستِ بی حریفی بوده‌ام برایِ خودم... که هر شب باردارِ یک انقلاب بوده‌ام... که مرامی‌ش را بخواهی فرقی هم نمی‌کند. مست مست است. اصل مگر مستی نیست؟ شب گردِ کوچه‌ها باشد یا خانه‌نشین دردها... اصل آن دُرد است و ما هم که دُردکش. خداااااااا... قبلِ اینکه بمیرم دلم را تویِ یک دل بتکان... راه بده... پا هم ندادی لا بأس. اگرنه زندگی‌ام را بگذار راه خودش را برود... هرچه گفتی هم چشم؛ حکم حکم احکامِ توست. گرچه حکما فرقی هم نمی‌کند اگر اجبار جایِ عشق را بگیرد... اما اگر من، تو نشد، بگذار همین بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد سال را خالی خالی زندگی کنم... من که قرار است بنشیند نگاه کند به عشقبازی‌ها و انگشت به دهان، آخر سر دلِ تکه پاره‌اش را بزند زیر بغل خودش و خودش بماند و مستی درد عشقی که در تمامِ عمرش جاری بوده در رگ‌هاش؛ من که قرار است بی دلدار بماند. من که قرار است بیدل بماند. گرچه حکما مست با مست فرقی هم نمی‌کند. اصل همان مستی‌ست اما، من که قرار است من بماند... بگذار این بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد سال زندگی را خالی خالی سر بکشد... من اگر من بماند... من اگر من بماند... به روی کسی نیاورم... واقعا قصد نداری دلم را بریزی تویِ عبایی، دامنی، دلی، دلی، دلی...؟

  • ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۸
  • ماهان (ف.چ)

ماهواره - سکسیسم ظاهری = رسانه ملی



+ ابتذال و انحراف و اضمحلال سرنوشت جامعه بی امام است. ولی فقیه فقط می‌تواند اقلیتی را تربیت کند که اقلیت غربال شده ظهورند و تمام. که هیچ حکومتی قبلِ او قرار نیست جامعه اکثریتی را به «فیض مقدس» برساند. 

لطفا برای نمردن همین اقلیت، بمان... ما دل بسته بودیم به این انقلاب. مایِ در خود فرو رفته‌ای که نهایت خوز را در غایت نا امیدی تجربه می‌کنیم؛ دست و پا می‌زنیم؛ می‌میریم؛ می‌خواهیم بالا بیاییم، به دامنِ صاحب برسیم، انقلابی که هر شب هزار بار می‌کشدمان را فریاد بزنیم. بمان و ما را هم بین آن اقلیت بالا بکش؛ می‌توانی...


+ اللهم احفظ سیدنا و امامنا و قائدنا خامنه‌ای...

  • ۱۳ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۳۳
  • ماهان (ف.چ)

و سوگند خدای را عز و جل

که‌ بعضی را آفرید

تا معشوقه باشند...

لب‌هاش و

موهاش و 

دست‌هاش و

چـ...

چـ...

سوگند به چشم‌هاش؛ عز و جل..


+ و سوگند به عشق... آن هنگام که درست در راه تنفری که باز بانگ می‌زند، همراه می‌شود، نگاه می‌کند... و آن نگاه...؛ بر می‌گرداندت...

  • ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۵
  • ماهان (ف.چ)

می‌گه: اگه قرار عمری که آدما توش عاشقن رو حساب کنیم، چار پنج سال بیشتر نیست...

می‌گه: چه بد! نمی‌شه بیشتر باشه؟!

می‌گه: نه!


می‌گم: چرا. می‌شه. یهو آدم از پونزده شونزده سالگی عاشق می‌شه، تااااا... تا نداره. مثه بهشت که تا نداره. مثه جهنم که تا نداره. مثه خدا که تا نداره. مثه ابد. برا همینه که عاشقا نمی‌میرن...


می‌گه: می‌شه مثال زمینی بزنین؟!


می‌گم: مصن من و آسدمرتضی... البت آسدمرتضی اینجا نیست! اگه بود که منو پیدا نمی‌کردین تو حالت عادی...


سکوت می‌کنه.


زهرا پی ام می‌ده: برات نماز خوندم. فکه. خسته بودم. اما یادم اومدی، نتونستم بگذرم. یعنی تو یادم نیومدیا... اول سید مرتضی یادم اومد... پشت بندش تو یادم اومدی... نتونستم بگذرم...


فرزانه پی ام می‌ده: سال تحویل به جات به سد مرتضی درد و دل کردم... به جات باش حرف زدم...


می‌بینی آسدمرتضی؟! اسم تو که میاد یاد من می‌افتن! اون یارو بیچاره، لابد فکر کرده من دوست پسر دارم. دوست پسر سید هم تازه...! طفلی نمی‌دونه اولین باری که از نزدیک دیدمت، لااقل بیست سال بود که اون زیر خوابیده بودی... چشات سید... چشات... چشات از توی عکسم آدمو دیوونه می‌کنه... چقدر زنده‌ای تو... چقدر از همه زنده‌ها زنده‌تری... منو باش که وقتی بعد اون حال و هوا و رسیدن به نفس «یا ایتها النفس المطمئنه» و واسطه کردن تو و باز عهد شکستن، خواستم قیدتو بزنم... صدات سید... صدات... زهرا خودش ندونست اینکه از اسم تو به اسم من رسید، اون نمازی که به نیتم تو فکه خوند، خودش ندونست چه با من کرد... تو اما می‌دونی... چی می‌خوای بهم بگی آسد مرتضی؟ چیکار می‌خوای باهام بکنی؟! بازی اینبار چه شکلیه؟! باز می‌خوای ماه رمضونی با دهن روزه از اون سر شهر بکوبم بیام مزارت، خشک و خالی برم؟! آهاااااای... چیکارم داری آخه... آرومم چرا نمی‌ذاری... خوش دارم فکر کنم می‌خوای منو بکشونی سمتت... من بلند شدم. بینی و بینک؛ به نیت توئم بلند شدم... خودِ خودِ تو... گفتم قربة الی آسد مرتضی و الله اکبر... حکما خودش نمازه این اقامه. این قیام. نمازم که در جریانی... نمیشه شکست... اما تو بگو؛ چیکارم داری آسد مرتضی؟ دوست دارم فکر کنم... آره... آره... دوست دارم فکر کنم دوسم داری که آرومم نمیذاری... دوست دارم فکر کنم عهدی رو که شکستم نشکستی... دوست دارم فکر کنم یه خبرایی هست... آره... آره آسد مرتضی... دوست دارم فکر کنم یه خبرایی هست... زمینیِ زمینی. زیر همین زمینی دیگه. پس حکما عشقتم زمینیه. کاری به آسمون ندارم من. اهلش نیستم. رنگ و بوشم بلد نیستم. سواد چرخیدن تو باغ و بستاناشم ندارم. اما تو رو بلدم. تو رو حس می‌کنم. پس حکما تو رویِ زمینی که هستی... اینم عشق زمینی. الان بیست و دو ساله که نیستی. یعنی بیست روز دیگه میشه بیست و دو سال. یارو بیچاره فکر کرد من دوست پسر دارم... چند سال قبل اومدنم رفتی؟! هفتاد و دو... هفتاد و هفت... شیش سال. بیخیال... قرار بعدیمون کجا؟!


+ هنوز خیلی مونده تا دنیا، امثال آوینی رو بشناسه... | زنگ هنر - حامد زمانی

  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۸
  • ماهان (ف.چ)

باید عشقتان را فریاد کرد. نه ریاست، نه شوآف؛ که نه من زاهد و صوفیم، نه شما آن که فقط در گوشه صومعه پیدا شوید. همه جا هستید. همه‌اید. چگونه نبینمتان؟ چگونه نگویم از شما؟ چگونه فریادتان نزنم؟

می‌دانید دل کندن از شما برایِ همچو منی، به جان کندن می‌ماند. باشد بین خودمان که منِ بی دل را چند روزی مقیم آستانت می‌کنی و دل می‌دهی به من، که موقعِ رفتن خووووب درد بگیرم از کنارت نبودن. که دل داشته باشم برایِ کندن. اگرنه من کجا، عشق کجا، صاحبدلی کجا... اینکه جهان پیش چشمتان مثل یک کاسه غذاست، پس حکما دیده‌اید وقت رفتن چقدر بیقرار می‌شوم. همین دیشبی، دیدید؟! داشتم می‌مردم... کم مانده بود بنشینم وسط خیابان، جلویِ چشمِ آن همه آدم زار زار گریه کنم... دروغ است می‌گویند گریه برایِ راه درد مادی نمی‌آورد. چشمم سوخت. صورتم سوخت. سرم سوخت. تمام جانم سوخت... تمام جانم آقا... تمااااام جانم... نه اینکه سوختنِ معنوی. نه فقط آن سوختنِ معنوی، که طائران طریق از سوختن در فراق می‌گویند. سوختنِ جسم. خودِ جسم. خودِ همین جسمِ زندان و زندانبانِ پتیاره. خود همین چشم‌های نالوطی و همین صورتِ سیاه.


جان گریه ندارم دیگر. اگرنه گریه زیاد است. از این به بعدش اگر گریه کنم از گوشت تنم آب می‌شود، می‌چسبد به اشک‌ها، می‌ریزد زمین...


باید فریاد زد عشقِ شما را. از گریه‌های بی اختیار هم بگذریم. مثلا از آن گریه‌ای که وقتی با پایِ بی کفش از صحن جامع رفته بودم امانتداری که وسیله‌ها را بدهم و بروم رواق امام خمینی که سیدعلی را شاااااید یک نظرررر از دوووووور ببینم، و گفته بودند گوشی هست تویِ وسیله‌هات و قبول نکرده بودند و من مثلِ بچه‌های دوساله‌ای که به زحمت گریه‌هایشان را پشتِ چشم‌هایشان نگه می‌دارند زار و نزار همان راه را بی کفش برگشتم و تهِ تلاشم فقط تا درِ ورودی نتیجه داد... اشک‌ها جاری شدند و واژه‌های بی سر و ته و نامفهومم رویِ زبان آمدند و نفس کم آمد... «م... می‌خوام برم رواق ولی اینا... وسایلمو... ن... نمی...» ... که بعدِ ورودی تکیه بدهم به دیوارِ صحنت و صدایِ گریه بی اختیارم جوری بلند شود که آنجا که گریه عادی‌ست، با انگشت نشانم بدهند... از گریه‌های بی اختیار و روضه خواندن‌های از رویِ شور و روزهایی که وسطِ مجلس می‌آیی به خودت و می‌بینی داری محکم تویِ سرِ خودت می‌زنی بگذریم. عشقِ تو را باید آگاهانه داد زد... باید فریاد زد عشق شما را... باید...


جانِ گریه ندارم. اگرنه انقدرررر گریه دارم که... تصمیم هم گرفته‌ام جمع کنم بساط این روشنفکری‌ها را. خودشان را خر می‌کنند. اگرنه اینکه وقتی یک خواننده می‌آید رویِ صحنه جیغ بکشند و جامه بدرند و توی سر و صورتشان بکوبند - خودشان حالی‌شان نیست - وگرنه اصلا شبیه روشنفکری نیست! بلا تشبیه؛ اما من هم تصمیم گرفته‌ام جمع کنم بساط روشنفکری را. خفه می‌شوم بخواهم این گریه‌ها را نگه دارم. نابود می‌شوم. بگذار بیایند...


این است که می‌گویم باید داد زد عشق شما را. چه عشق شما را، چه عشق محبان اصیلتان را. کم فحش نخورده‌ام پایِ دوست داشتنِ او هم. فحشِ غریبه و دشمن که تازه شاد می‌کند آدم را. کم رفیق از دست نداده‌ام پایِ دوست داشتنِ او... اما باید گفت. باید اصلا عکسش را زد رویِ پیشانی. باید داد زد عشقش را. رفتنِ هرکه خواست برود به جهنم.


سالِ قبل حالم بهتر بود. کمتر از حالا خودم را به گند کشیده بودم. تو باخبرتری... نه؛ اصلا فقط تو باخبری...! سالِ قبل حالم خیلی بهتر بود...


آقا... گذشته از تمام اینها، گذشته از اینکه دوباره برگشتم به حصرِ این تهرانِ بی شرافت، هستید... همه جا هستید... همه‌اید آقا... همه‌اید... گریه زیاد است از غمِ رفتن از شهرتان اما، شاهدید که جانِ گریه نمانده... آخ از درد قلب. نه فقط دردِ قلب معنوی... دردِ همین قلب که می‌شود گرفتَش تویِ مشت. می‌شود با گلوله پاره پاره‌اش کرد. همین قلب که اگر بخت یارِ من باشد، یک روز بعدِ یک عمر جنگ، به جرم عشقِ پدرت گلوله باران می‌شود، خون فواره می‌زند از توش. خالی می‌شود از خون؛ اما خالی از تو، نه...


بگذار بگویند عقب مانده. بگذار بگویند جنگ طلب. همین که تو می‌دانی بس است... تمام القاب ارزانی خودشان...


#محمد_شریف


+ حالا دیگر گلایه هم نمی‌شود کرد... حرفی بزنی مدعی می‌شوند که تازه زیارتتان کرده‌ام... نمی‌دانند؛ من هنوز از شهرتان نرفته بودم که دلم برایتان...

  • ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۴۰
  • ماهان (ف.چ)

۱. 

ای سلطان کرم...

سایه‌ت روی سرم...

باز آقا

بطلب

که بیام

به حرم...

شوووووور و حال منی...

پر و بال منی..

تو خیال منی...



۲.

رفتم از شهر تو و 

پیش تو جا مونده دلم...

تو همون حال و هوا

آب و هوا‌ مونده دلم...


من هنوز نرفتم و 

دلم

برات

تنگ شده...



۳.

همه داراییمو

به تو بدهکارم من...

جون جوادت آقا...

خیلی...

دوس‍ِـ...



۴.

یا ابالجواااااد...



۵.

این چندمین جانم است

که در صحنت جا می‌گذارم؟




+ ببخشید، حالم مساعدِ پاسخ دادن نظرات نیست.

  • ۰۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۱۳
  • ماهان (ف.چ)