خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

1.
من اصلا حرفی نداشتم بزنم. یکی - دو ماه هم بود حتی نرفته بودم بنشینم کنارش، مثل عزیز از دست داده‌ها مچاله شوم بالای سرش و زار زار گریه کنم و گله که صدایِ گریه‌ام بلند بشود مثل مردها. مردها... مردها! مردها؟! خودش خواست با من حرف بزند. حالا به من می‌خواهی بگو متوهم، متهجر، هر چی. می‌توانی فکر کنی بیکارم که بنشینم از اتفاقی که خواهی نخواهی پیش می‌آمده داستان ببافم و نشانه‌هایی که اصلا نشانه نیستند و صرفا جبری هستند که باید بشوند را وصل می‌کنم به هم که اشک خودم را در بیاورم. حق داری. اما او خواست با من حرف بزند. من هم دلگیر بودم ها. یک زمانی آنقدر پاپیچش شده بودم و جواب نداده بود، انقدر پی‌اش رفته بودم و خودش را با اکراه کنار کشیده بود انگار که نجسم. که هستم هم اما به او چه دخلی داشت؟! وقتی می‌خواستم بروم پی‌اش تا سه روز قبل و بعدش حرمت نگه می‌داشتم اندازه وسعم. پس تا حدودی که دستم می‌رسیده پاک بوده‌ام. پس به او چه دخلی داشته نجاستم؟! دلگیر بودم. پس حکما حرفی هم بین ما نمانده بود. حالا هم که حالی نمانده برایِ گریه و من از بساطِ روضه فراری‌ام حرفی نمانده. او خواست با من حرف بزند؛ فقط همین. من هم نمی‌دانم چطور شد... گیرِ دلم را به هر زحمتی بود تا حدودی باز کردم، که فقط بتوانم مثلِ آدم‌های کمی دلگیر بنشینم رو به رویش و فرصت بدهم ناز بکشد. یک شورِ کوچکی هم بود؛ یک جشن کوچکی هم بود در لایه‌های هزارم به بعدِ دلم، که قرار است ناز بکشد، بقیه گیر را وا کند، دوباره بشویم مثل قبل. عاشق و معشوق. شمع و پروانه. که باز برایش گله بکنم، که باز برایش حرمت نگه دارم، که باز برایش بخندم، که باز برایش از دنیا دل بکنم، که باز برایش پر وا کنم، که باز برایش بمیرم... با خودم حق کوچکی هم می‌دادم به او. انصافا سر تر بود دیگر. محبوب او بود! حق داشت حرف نزند... اصلا بیخیاااااااالِ این دلگیری‌های مفت و این نازها و اداها! می‌خواست حرف بزند با من!!!! این بیچاره‌دل خودش هم می‌دانست که حق هم با خودش باشد، آنقدر جان می‌دهد پایِ آهنگِ صدایِ او، که سرِ آخر یک بهانه پدر و مادر دار که انگار راست باشد، جور می‌کند که باز بی شال و کلاه و بی سر و پا زودتر از موعد برود سرِ قرار. من رفته بودم آن یک ذره گیرِ دلم را باز کند... خدا لعنت کند این دل را... اصلا همان وقتی که داشتم بی کفش و بی هیچ می‌رفتم پی‌اش گره را باز شده می‌دیدم از بس خودم را به او باخته بودم... من داشتم می‌رفتم نازم را بکشد... بغلم کند... خدا لعنت کند این دلِ لامذهب را... زدم زیرِ دلگیری... نازت را چند بخرم؟! نرسیده به پیچِ بازار مفت می‌فروشند! برو حاجی... برو... ما را سیاه نکن...! من داشتم می‌رفتم نه برایِ اینکه نازم را بکشد... نه که بغلم کند... دلم تنگ شده بود... همین...



2.

«خوبی»؟
«آره».

مجبورم. می‌فهمی؟ تو حرف دل فهم نیستی که بگویمت چه حالی‌ام. اگر بودی نمی‌پرسیدی. یک خیره به پنجره که هر دقیقه دست می‌کشد به چشم‌هاش و دست‌هاش می‌لرزند و پاهاش نمی‌آیند و مدام دنبال این است که سر ببرد به محل برخورد دو تا دیوار و زار بزند، چه حالی می‎‌تواند داشته باشد؟! هان؟!


3.

من خودم با سر رفتم دنبال حجتی که نمی‌خواست بر من تمام شود. می‌خواست مهلت بدهد چندی به من... شاید هم می‌خواست لااقل این دو روز را خوش بگذرانم... من خودم با سر رفتم دنبال حجت که بر من تمام شود. که بعد، بیش از پیش به سرگردانی‌ام ادامه بدهم...


4.

ننشین اینجا برایِ من روضه بخوان. اصلِ این حرف روضه نیست. تهِ این گریه‌های آبکی می‌رسد به قهقهه. باور نمی‌کنی بیا چند لحظه‌ای با ما باش. پس نه خودت را خسته کن، نه من را. حالِ روضه ندارم. حال دعا ندارم که به حال تحبس الدعایی ما، دعا کردن آب در هاون کوبیدن است. پشت این گریه‌ها حالِ خوشی نیست. تحریک احساسات است. تو هم نناز به خودت که نفسِ گرمی داری. این مردم داستان بافتن از مصیبت را خوب بلدند. اما فقط همین را. در حد همان چند دقیقه گریه و شیون و گاها خود زنی و ناله!!!! اما عروسی‌شان را ساعتِ بعدِ گریه نگیرند، از فردا دیرتر نمی‌گیرند. پس نه خودت را خسته کن، نه من را. نه باور کن گریه‌های اینها را. نه برای لحظه‌ای مرتکب شو این اشتباه را که تا به حال کسی با این گریه‌ها به راهی رفته باشد، به جایی رسیده باشد، کسی را دیده باشد... نکن!


5.

قهرمان قصه تا جایی قهرمان است که نیرو در بدن دارد و توان در بازو. کشته‌ها قهرمان نمی‌شوند. این چیزی‌ست که نه تو می‌فهمی نه پا منبری‌هات. می‌خواهید از صرفِ مردنِ یک نفر، از استخوان های یک نفر، از چشم به راهی مادرها قهرمان در بیاورید. نمی‌شود. نمی‌شود. نمی‌شود.


6.

تقصیر تو هم نیست ها! مردم بدشان هم نمی‌آید به اسم کسی روضه بخوانی که به دردهای خودشان گریه کنند. باور نمی‌کنی امتحان کن. یک شب به اسم مجلس روضه، مجلس عشق بگذار. از جوانه‌هایی بگو که بعدِ بریده شدنِ سرها هنوز در اعماق ذهن‌هایشان سبز مانده‌اند. از زمزمه‌های شبانه‌ بگو. یک شب به اسم مجلس روضه، مجلس عشق بگذار. از زمانی بگو که دل عاقل بشود، عقل دیوانه؛ بعد برسند به مرز جنون، بزنند هم را بکشند که از کلِ کلِ کلِ هستی آدم یک او بماند و او.

لازم نیست قسم بخورم، خودت می‌بینی که فردا کسی نمی‌آید.
گریه کردن و انداختن صدا در سینه و ناله زدن، آسانتر است از تحمل دلهره‌ای که بعدِ این حرف‌ها لهو و لعب دنیا را سخت می‌کند به آدم... خدا را خوش می‌آید با بندگان خدا این کارها را بکنی؟!!!



7.

رفته بودم چون دلم تنگ بود...
همین.
کربلا همین بغل بود.
رفته بودم با او حرف بزنم؛ بلکه از دلم در بیاورد، بار ببندیم، برویم همین کربلایِ بغل...
دلم آرام که نمی‌گرفت!
گفته بود بیا حرف بزنیم؛ رفتم. هی منتظر شدم... هی منتظر شدم... هی سر کج کردم... نشستم... پا شدم... لب گزیدم... گریه کردم... خندیدم... خودم را به آن راه زدم... هر چه ادا بلد بود این تن، در آوردم... دلم داشت خودش را می‌کشت که یعنی: صداش...
خودم را زدم به نشنیدن. گفتم اینبار دیگر او باید بگوید. اصلا دلم هم گرفته. بگوید هم جواب نمی‌دهم. هی منتظر شدم... هی منتظر شدم... هی نگاه کردم تویِ چشم‌هاش که نگاه نمی‌کرد توی چشم‌هام. هی منتظر شدم... هی نفسِ عمیق کشیدم... هی دست‌هام لرزید... دیدها. نگفت. دست دراز کردم دستش را بگیرم، پس کشید. به حرف آمدم. با همه اضطرابی که آدم از اول تجربه کرده بود گفتم: چیزی نمی‌گویی؟ نگفت. من مانده بودم مبهوت. مردِ روزهای سخت، باید هم نرم نشود با اضطرار صدایِ من. باید هم... و ناگهان از خودم رفتم از قامتِ مردانگی‌اش... تمام شد... بعدِ بیداری نبود...


8.

تو به من بگو متوهم. داستان سرا. خودش به من گفت! خودِ خودِ خودش... گفت بیا با هم حرف بزنیم. من هم دلگیر بودم‌ها. اما نفهمیدم چه شد که رفتـَ...
هان!
دلم تنگ شده بود...


9.

من از تمامتان بریدم همان وقتی که بالایِ آن تپه با حالِ نزار زمین خورده بودم و هیچ کدامتان زیر بغلم را نگرفت که بلندم کند...


10.

من هم دوست داشتم احوالِ خوشِ زندگیم موقعِ خنده باشد.
شما نگذاشتید.
خوشی و ناخوشی‌م یکی شد به برکت وجودتان...
هااااای با وفاها...
از شما هم دیدم...


11.

من دیگر ابدا بر نمی‌گردم... حتی اگر به بالِ تمام کبوترهای دنیا نامه ببندی که می‌خواهی با من حرف بزنی...


12.

می‌گویند ندانستن عذر موجهی‌ست...
رفتم که بفهمم که همان عذر را هم کفِ دستِ خالی‌ام نداشته باشم...


13.

باشد سید مرتضی...
باشد...
رها کردی که رها کنمت...
دیگر نمی‌خواهی رفیق باشیم.
حق هم داری.
دارم دو دستی حق را به تو می‌دهم تااااااااا ابد...
بیا این لحظه‌های آخر بخندیم...
گرچه دلِ من هنووووز تنگِ صدایت است، تو که حرف نزدی با معرفت...
اما باید این لحظه‌های آخر بخندیم...
بخندیم که دنیا خاطره آخرمان را با خنده به ذهن بسپارد. دو روز دیگر برچسب متهجر می‌زنند به‌مان. اصولِ کار بلدهایِ روح اینها می‌گوید گریه خوب نیست! پس بیا بخندیم هرچند هنوز چیزی نگفته‌ای... هرچند دلم صدایت را می‌خواهد... اما بیا یک اینبار به زمزمه‌های تو فکر کنیم و بخندیم... با صدایت بال در بیاوریم و بخندیم... به کربلا فکر کنیم و بخندیم... به جاماندگی من، به اینکه می‌خواهم بروم پیِ زندگیم و یادِ تو هم نیفتم، به این خاک‌ها، به شکوفه‌هایی قرار است تا ابد در ذهنم بپژمرند تا تهِ باغ، به پاییز، به این همیشه نرسیدن‌ها، همیشه نبودن‌ها، به بی‌صاحبی من، به رویِ دست ماندن من، به تمام اینها بخندیم... بیا بخندیم و از هم خداحافظی کنیم... نخواستی رفیقت باشم رفیق... بیا برایِ آخرین بار همبال شویم، تا آخرین اوجی که از بالاش این تپه کوتاه معلوم باشد برویم، بعد تو برو تا او و من در نهایتی که یک داستان می‌تواند خوب تمام شود، با سرررر بخورم زمین و از هم بپاشم...
نخواستی همسفر باشیم... رفیق باشیم... باشد رفیق... بیا بخندیم و خداحافظی کنیم...


14.

من همیشه وقتِ خداحافظی بدحال بوده‌ام.
دارم از تو و مقصدت، از خاک و خونت، از عشقت، خداحافظی می‌کنم...
دارم می‌روم «فی طغیانهم یعمهون» بشوم...
خداحافظ رفیق...
فقط،
این هم بماند بینِ خودمان،
که به دادِ بدحالی دلم
نرسیدی ها...


15.

یادم
تو را
فراموووو...ش...
  • ۲۶ آبان ۹۴ ، ۲۲:۴۰
  • ماهان (ف.چ)
ببین! شجاع، نه آنی‌ست که همه فکر می‌کنند.

...و همان منی که اگر نرفت، چون «می‌ترسیییییییید» از راه، که این راه راهِ کندن بود و من، می‌ترسیدم از کندن...

من دل بسته‌ام به اینجا. به این رختِ همیشه پهنِ خیال، که جایِ لمِ خوبی‌ست و از حق نگذریم، حال می‌آورد تنِ لهیده آدم را...
راهِ رسیدن به تو، آسان که نباید!

این منم؛ کمی از ترس فراتر رفته. مستوحش از به باد دادن موهایِ تو...
ببین؟! گرفته‌مشان به مشت، نگاهشان هم نمی‌کنم از بسسسس که می‌ترسم به هم بزنی رخوتِ رخنه کرده در جانم را، در پسِ پرده هر باران...
جمع کن بساطِ ریزش را...!
جمع کن بساط آسمان‌ها را...!

شجاع یعنی بتوانی قدم برداری به راهی که می‌دانی... می‌دانی جانِ آرام برایت نخواهد گذاشت...
که می‌دانی اگر شروع کند به جُنبیدن، ابدا اگر به چشمت بیاید، شورِ تولدی، اندوهِ مرگی، آرزویِ جایی، مرورِ خنده‌ای، خیالی، خاطره‌ای، عطری، حسی، هوایی، نفسی، میخانه‌ای، بزمی، شرابی و بعد نمیشناسی، دوستی و دشمنی و رفیقی و همراهی و هیچ، جز برایِ او...

و حقیقت این است؛ تو همه چیز را برای خودتِ خواسته‌ای،
انسان...!

می‌ترسم از رفتن...
بلند بالا!
داناتری به من، به کسی که دست بگذاری زیر گلوش، به آنی جانش در می‌آید. مظلوم نمایی هم نمی‌کنم به «رقة جلدی و دقة عظمی». فقط، نه اینکه دستم به تو نمی‌رسد؟ ناچار به همین سیب‌هایِ پایِ درخت راضی شده‌ام...
آدمت بی خیال می‌میرد...
من می‌روم،
اما تو اگر زمانی دلت خواست زمزمه‌های این ژولیده مست را،
خودت صدایم کن...
من منتظرت هستم اما، فعلا بگذار با همین خیال‌هایِ دمِ دستی نفس بکشم... داناتری به من، آدمت بی خیال می‌میرد...
آدمت، از کندن می‌ترسد... آدمت بی امید می‌میرد...
  • ۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۲:۰۱
  • ماهان (ف.چ)
به من می‌گفت اگر می‌خواهی هر روز از این نان‌ها بخوری، باید بروی دِه. من مدام نگاه می‌کردم به نان‌ها، مدام خش‌خش شور و لذیذشان را زیر دندانم مزه مزه می‌کردم و فکر می‌کردم بدم هم نمی‌آید! به من می‌گفت باید خودت بکاری، خودت درو کنی، خودت خوشه‌چینی کنی، خودت آرد کنی، گرمایِ تنور نوش جان کنی، که آخرش بشود همین خش‌خش لذیذی که بعدِ چند روز بی‌اشتهایی اینطور افتاده‌ای به جانش. و من فکر می‌کردم بدم هم نمی‌آید...

همان وقتی که اینها را به من می‌گفت، جایی در زندگی‌ام ایستاده بودم که دل می‌گفت برگرد و اینبار استثناءً عقل هم می‌گفت برگرد! که من نمی‌دانم سرِ کدامشانم که هنوز مانده‌ام!

خلاصه که هیچ بدم نمی‌آمد این خیرِ نادیده را رها کنم بروم دِه.

آنجا نه اینکه بگویی بی‌خیالی. اما لااقل فقط باید نگران باد و باران و خورشید و آفت باشی. آن را هم که خدا کریم است... یک جو عقل تویِ سرت باشد، می‌فهمی که حرص را زده،نزده، یا باران می‌آید، یا نه.

همان وقتی که اینها را به من می‌گفت یا حتی همین حالا، بدم هم نمی‌آمد با شنیدن یک شعر مثلِ بچه‌های سه ساله نگاه کنم که نفهمیده‌ام. حالا که کم‌کم دارم مشاعرم را از دست می‌دهم، که فقدانش من را مدام بکوباند به کنجِ دیوار و آنقدر بزَنَدَم که تا عمر دارم، لنگ بزنم. همان وقت‌ها با خودم گفتم بدم هم نمی‌آید روشنایی ذهنم بارانِ به موقع* باشد و دلخوشی‌ام اینکه این زمستان آنقدر‌ها هم سرد نیست... که بشینم روی چهارپایه، سرِ کوچه‌باغِ منتهی به خانه، خیره شوم به باغِ پرتقالِ روبرو، و منتظر بشوم زمستان برود که خوشه‌های زردم را بگیرم به بغل و حس کنم نادر شاه افشارم! تازه آن هم اگر نادر شاهِ افشاری می‌شناختم...

همان وقت‌ها، حتی همین حالا، که بعدِ هر شعر رم می‌کنم، که بعدِ هر عشقبازی کوتاهی گریه؛ که دلیل اشک‌هایم را کسی نمی‌داند... حتی همین حالا که یادِ اویی که نمی‌شناسمش گاهی راه باز می‌کند، از خودِ لحظه کوچِ شب که از خانه بیرون می‌زنم، تا خودِ خودِ این شب‌هایی که زود می‌شود، دم بر می‌دارد و شور می‌گیرد و تاریکی خواب‌آور شیرینم را قلقلک می‌دهد، که من درد بگیرم و بپیچم به خودم و بعد، پشیمان هم نشوم... حتی همین حالایی که فهمیده‌ام بیداری چیست، و موقعِ خواب هم بیدارم از فکر بیداری... حتی همین حالا هم، بدم نمی‌آید این خیرِ نادیده را رها کنم بروم دِه.

دخترهایِ دِه را زود شوهر می‌دهند. اگر دِه بودم، لابد تا حالا حداقل دو تا شکم زائیده بودم. فکر سرمایِ این بچه، شیرِ آن بچه، غذایِ شوهر که باید آفتاب نزده برود دنبالِ دامِ مردم و بعدِ تاریکی برگردد، فکر شکوفه دادنِ باغ‌های گیلاس، برداشتِ محصول، اینکه تا بچه‌ها مریض نشوند، از کدام چاه باید آب آورد؟ فکرِ بافتن مویِ بلند و سوغاتِ شهر و اینکه مردهایِ دِه این زمستان چه فکری برایِ گرگ‌ها کرده‌اند... فکر گرمایِ زیر کرسی، و آغوشی که قطعا معنادار است، و اگر بویی برده باشم از شامه شاعری، حداکثرش این است که قبلِ زنانگی‌ام پشت چند پروانه دویده باشم... خوابم آسوده است و شب‌بیدارهام، مگر برای هوا داشتن خمیر است، که مبادا ترش بشود...

بیداری نچشیده را خواب خوش‌تر است...

حالا که پشتِ عطر دست‌هام، قرار نیست هیچ شورِ ناپیدایی باشد که ناگهان سر بزند به بیرون و طلوع کند و مستی رواج بدهد، حالا که قرار است امشب را هم بیدار باشم و سهمِ آغوشم را، مثلِ سهمِ انارم، مثلِ سهمِ سیبم از بارِ باغِ امسال، پس بدهم و حالا که قرار نیست در هیچ بغلی آرام بگیرم، - حالا که قرار نیست آرام بگیرم - ، باید بیدار بمانم... حالا که انتخاب کرده‌ام بفهمم، باید تا تهِ جان کَندنش هم بروم... حالا که فریاد را طلب کرده‌ام، حالا که برخاستن را، حالا که این غمِ اصیل را در فقدانِ لیلیِ بی جانشینِ تاریخ، حالا که این درد را به جان خریده‌ام، باید تا تهِ جان کندنش هم بروم... حالا که بیدار شده‌ام، راه برگشتی نیست... پل‌های پشت سرم ریخته‌اند... باید بیدار بمانم...

راستی، تاریخ با این عظمت، با این محاسن سپید، کجا می‌دود اینسان سراسیمه؟
کیستی تو؟ کیستی شور خوابیده در قلب که شورهای دیگر را پر می‌دهی؟
کیستی بیداریِ صبح و شب، که پلکِ خسته من را از زیر بارِ خواب می‌کشی؟
کیستی که اینهمه لیلایی می‌دانی؟
کیستی که بی وعده آغوش، بی سلام، بی بزم شراب و مستی می، اینهمه خاطرخواه داری؟
کیستی؟ بگو... کیستی که نمی‌دانمت و دارم به تمام دنیا ترجیحت می‌دهم؟
کیستی...؟
ای صدایِ نشنیده...
چشمِ ندیده...
آغوشِ نچشیده...
وصلِ نرسیده...
خوشه نچیده...
کیستی آخر؟ بگوووووووووو...! بگو کیستی که حتی امیدِ وصلت نیست و من، اینگونه در پی‌ات...
کیستی؟
کیستی که از تو فقط، یک عطر یاس به ما رسیده؟

کیستی؟
مقصد دست‌های نارسیده...
حالا که بیدار شده‌ام،
با خیال تو،
مرا
خواب نمی‌رود...
بیا...

*استغفرالله...!
  • ۱۷ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۹
  • ماهان (ف.چ)

تا طفلک می‌آمد دهان باز کند، حرفی بزند، می گفتم:«تو رو به عزیزت فلسفه نباف»!

جهان را ساده می‌دیدم به خیالِ اینکه واقعا ساده است و دنبال دلیل نمی‌گشتم برایِ اتفاقات معمولی. که قطعا اشکال از چشم من بود که هزار پرده زیر پلکم داشت که افتاده بودند رویِ هزارتویِ واقعه. خودم را ذره کوچکی می‌پنداشتم که از چشم ناظر بیرونی، با زمین و زمان و منظومه و آدم‌ها، مثلِ خرده نانی که از دهانِ خانی تُف شده باشد، در طوفان می‌چرخیم و سرخوش از فتح‌های ناچیز، مستِ سرگردانیی که نمی‌دانیم، با فرض دانایی و ظفر زندگی می‌کنیم. پس برایِ این حقارتِ واضح، دلیل نمی‌خواستم. برای این تمدن محو که همیشه خودش را در جایگاه کاشف دیده و حتی فکر نمی‌کند به وزنِ بارِ مکشوف بودن!

آن بیچاره هم که ذاتاً ذاتِ صدرش پر از حرف‌های نگفته بود که خواهی نخواهی رنگِ فلسفه داشت. حالا من داشتم به کسی که یک عمر با پایِ پیاده و رنجِ سفرِ بی مرکب، دنبال دلیل و دیوانگی گشته بود و داشت جان می‌کَند که این ها را کنار هم نگه دارد، می‌گفتم نگو! چون به مذاقِ راحت طلبِ من خوش نمی‌آمد...


آن روز که داشتم از پله‌ها پایین می‌آمدم و تمامِ بارِ دنیا انگار رویِ دوشم بود، کشان کشان با تنی که بعدِ بازگشت از فاجعه غریقی، سنگین‌تر از گذشته می نمود، پا از پله آخر زمین نگذاشته بودم که گفت:«بیا کارت دارم»!

باقی را با کلافگی رد کرد پیِ کارشان و بعد من را به کناری کشید و گفت:«یه دونه جایِ خالی داریم. خودتو به برنامه می رسونی. پاشو بیا».

نگاه کردم تویِ چشم‌هایش جوری که انگار بخواهم مردمک هایِ چشمم را محکم بکوبم به رنگِ عسلی و مدادِ دور چشمش.

یک نفر جایِ خالی.

برایِ منی که همان اولِ کار به قطع گفته بودم نمی‌آیم. نمی‌آیم چون حالِ آمدن ندارم. چون حالا وقتِ آمدن نیست. چون تازه برگشته‌ام از خط مقدم جبهه فرضی‌ام که مرا بین انگشتان توهم جنگ فشار داده بود. که چون له بودم. خسته بودم. پایِ آمدن ندارم. برایِ منی که همان اول کار، حتی فکر هم نکرده بودم به آمدن. شانه بالا انداخته بودم، گوشه‌لب کج کرده بودم، مکث کرده بودم برایِ تاکید رویِ حرفم و گفته بودم:«من که نمیام»!

یک نفر جایِ خالی.

یک نفر جایِ خالی رویِ صندلی‌هایِ قطاری که داشت می‌رفت به همان جایِ موعود که من فصل پیش و فصل پیشش له له زده بودم برایِ بویِ خاکش اما نداده بودند. نداده بودند که من تا نزدیکی‌هاشان، با اضطرارِ وحشتناک پشت پایِ رفتنشان بدوم و هزار بار زمین بخورم و آن ها همچنان بروند و من بشکنم، «به تمامِ قامت»... بشکنم و رو برگردانم و بروم و بروند و اصلا شما را به خیر و ما را به جهنم! یک نفر جایِ خالی رویِ صندلی‌هایِ قطاری که حالا میلی به مقصدش نبود. حتی دو دلی هم نبود بین رفتن و ماندن! من می‌خواستم بمانم در همین تهرانِ پتیاره و سنگ بخورم از آدم‌هاش و دم نزنم... خو کرده بودم به این خویِ ساکت که سر برده بود در انزوایِ بی‌آدمِ خودش که تنهایی بلد بود جان دادن را... که هم‌راه نمی‌خواست برایِ سیرِ تقدیم جان... یک نفر جایِ خالی رویِ صندلی‌های قطاری که حالا دیگر فرقی نمی‌کرد کجا می‌رود... حالایی که من راضی شده‌ام به غربت شانه‌هایِ خسته‌ام، به بالِ زخمی پرنده‌ها، به حبسِ پرواز بینِ پر‌های گنجشکک هایی که کوتاه آمده بودند از آزادی... راضی شده‌ام به قفسی که درهایش باز است اما رخوتِ جلدِ رقت‌برانگیزم، بالی برایِ بیرون پریدن از آن را ندارد...

نگاه کردم تویِ چشم‌هاش. نگفتم که جایِ خالیِ حالا را می‌خواهم چکار؟ رفتنِ بی‌موقع را می‌خواهم چکار؟ نگفتم که هزار بار امید بسته‌ام و بعد که گفته‌اند تمام شده، با سرِ پایین و حالِ نزار، بااااااز با آرزویِ بخشش فردا برگشته‌ام... نگفتم که دیگر حالِ امید بستن ندارم... سرِ امید بستن ندارم... نگفتم که دیگر تویِ قلبم، جایی برایِ هزار و یکمین امید ندارم... نگفتم که اینبار اگر آرزویم را بکشند، دیگر قامت ندارم برایِ نشِکستن... دیگر نا ندارم برایِ بلند شدن... نگفتم که بگذارد این آخرین امید را برایِ خودم نگه دارم! نگفتم زندگی که فقط همین چیزها نیست؛ آرزوهایم را برایِ بعدها هم احتیاج دارم... نگفتم که برایِ کسی زندگی می‌تواند همین چیزها نباشد، که روزی زندگی برایش همین چیزها بوده... به جایِ تمام این‌ها، گفتم می‌شود که فکر بکنم؟

یک چهارم ساعت فرصت.


یک دقیقه بعد رفتنم قطعی شده بود.


از فلسفه خوشم نمی‌آید. حتی حالا که فهمیده‌ام جهان همین‌جاست. جهان فقط انعکاس قطره اشک آن‌هایی ست که روزی دنبال طیّ طریق مقصد جنونشان بودم... از فلسفه خوشم نمی‌آید اما در آن یک دقیقه، خودم را دیدم، پریشان، که نقدش را از دستش گرفته بودند و وعده هم نداده بودند به سلامی حتی! خودم را دیدم که زیرِ شهرِ زشتی که حتی آسمان دامن کشیده از بالایِ سرش بودن، شعرهایم را دچار تلخیصی کرده بودند که حتی واژه‌ای نشان از شعر من نداشت... خودم را دیدم در آستانه چاهی که یازده تا برادر کم دارد... خودم را دیدم که دست‌هایِ خالی‌ام اندازه وسعت جهان بزرگ شده بود و بدجور تویِ چشم می‌زد سفیدیِ پیدایِ کفشان... تخلخلشان... بعد فکر کردم به «یک جایِ خالی»... یک جایِ خالی برایِ من... به اطمینانی که به نرفتن داشتم و حالایی که شبهه افتاده بود در درستی ماندنم... تنها مانده بودم... زیر باران تنها مانده بودم... و فکر کردم به اینکه، امکان ندارد انسان، موجود رها شده در عصیانی باشد که مجبور است به زمین خوردن... تمام این مدت را، زیر باران تنها قدم زده بودم، و تن داده بودم به خزان که بتازد به من، بی آنکه وعده بهاری باشد... دیدم همین حالا هم راهی ندارم... راضی شدم به رفتن... فرض کردم که این بار آخر است... قرار است به جایِ عشقِ شیرینی که گرفتند، وعده شیرین‌تری بدهند... قرار است پرده بردارند که یک نظر رویِ ماهی را ببینم... پایم به پایِ دریایی باز شود، دلم به دلش روشن... فرض کردم حالا که خوانده‌اندم، من که نخواستم و خواستندم، لابد قرار است حجتی تمام کنند... حرفی بزنند... دستی به بیعت دراز کنند... فرض کردم اینبار قرار است وعده‌ای بگیرم... قرار است اینبار مکان را فراموش کنم، که آسمان نزول کند به زمین و من لامکانی بشوم... که بیفتم بیرون از بندِ این مکان‌ها... که بخندم... یک دقیقه طول کشید شاید، که ایستادم «به تمامِ قامت»، و گفتم که می‌آیم...

#صائب_تبریزی

  • ۱۴ آبان ۹۴ ، ۱۱:۵۸
  • ماهان (ف.چ)

ببین! اینجا را یک نگاه بکن؟!


شور خوابیده. شور می دانی چیست؟ چیزی که آدم را از خمیازه صبحِ پس از شب بیداری می کشد بیرون و می اندازد بین رختِ روزگار. بعد طرف هم نگران نیست از چلانده شدن، از زمین خوردن، تو حتی بگو با سررر زمین خوردن... اصلش از همین «نگران نبودن» می آید.

قرار هم نبود شور ما بخوابد. قرار بود بایستیم، پرچم بالا بگیریم که بدانند وقتی نیستی ما هستیم زیر سایه نگاهت!

اما خب ما عرضه همین بودنِ خالی خالی را هم نداشتیم.

خودت وضع را مشاهده کن عزیز! مثلِ مرگ می ماند کوچ از این مقاربتِ هر شبه که هیچ بچه‌ای هم نمی زاید... دل نمی شود کند. هی بیا به دلت بفهمان این خیالِ بی پدر عقیم است...

اینکه دنیا به من چسبیده یا من به دنیا را نمی دانم. حتی اینکه کدام علت ما را که هیچ به هم نمی آییم کنار هم نگه داشته را هم. فقط می بینم که ما را به اسم هم می شناسند. حالمان را به اسم دنیا می پرسند. اینکه قلبمان خوب است؟ درس ها چطورند؟ لباس جدیدت را خریدی؟

در من ظلماتی ست که تو را نمی بیند. تو را گم می کند میان خودش. تو هر چقدر هم نور... تو اصلا خودِ نور... حق هم هست! تو اصلا همه چیز! بود و نبود... هست و نیست... گشت و گردید... بود و شد... آیینه کم است اینجا... در راه آمدن، با خودت آیینه بیاور...

یادم می رود مدام. یادم می رود مهربانم! یادم می رود... فراموش می کنم، که باز بیفتم به پایِ رفتنش، بلکه دل بسوزاند، نگاهم کند، نرود... می بینی به چه روزی افتاده ام؟! بلکه به چه شبی...

شور ما را همین عاشقی های الکن خواباند. همین عشق هایِ پوسیده که هر چند می دانیم، راضی نمی شویم به رها کردنشان... دلمان را قربانی کردیم پیش پایِ عقل، لامذهب معلوم نیست انگور کدام باغ است که پدر عقل را هم در آورد... ببینش؟! افتاده گوشه پستو، چند وقت یک بار گردنی تکان می دهد، چشمی می چرخاند، هذیانی می گوید... فقط خدا نکند برود بین مردم...

من که آدم برگشتن به دنیا نیستم! وصله ناجوریم به تنِ هم... من به دنیا آمدم؟ دنیا به من؟ هر چه هست به هم نمی آییم...

اشک چشمم خشکیده و حال بدم از اندازه و مقدار و خط کش و معیار گذشته...

مفت هم نمی ارزم که بگویم بیا مرا بردار و ببر.

ناله و التماس را هم سر همان بزنگاه، سر همان جا که سر می خواستند، سر می بریدند، «تنورِ» سر و سر دادن داغ بود، که دست می کردند تویِ بار و به برکتِ سلامتِ پشته، چند دانه خراب را هم بر می داشتند، سر همان جا که بنده می خریدند کردم... رهاوردی نداشت...

امیدم برید.

لابد بریده ای از من...

باید بپذیرم برای تو نیستم، هر چند برایِ تو بودن شیرین ترین رویایِ دنیاست...

باید بپذیرم کنارِ تو نیستم، هر چند کنارِ تو بودن، نا خود آگاه می کشد هر کناری را که موجِ ساحلِ تو، تا هر کجایِ دنیا هم برود، به کنارِ خودش می رسد عاقبت...

باید بقبولانم به خودم، اندازه بندگی ات بین وجب هایِ عقلِ من نمی گنجد!

باید بپذیرم قرار نیست دلت بسوزد، برگردی، نگاه کنی، بگویی: حالا این یکی را هم...

باید بپذیرم نه من، نه تو، هیچکداممان قرار نیست به هم برگردیم...

باید بپذیرم که قرار است بیفتم به شبی که بیفتم به پایِ رفتنی که بیفتد به راهِ رفتنی که دلِ خرابِ من را با خودش ببرد برایِ همیشه... آن وقت، نه اینکه بیدلم؟! دیگر منتظر آیینه هایت هم نمی مانم... خانه ای نیست که طاقچه ای باشد که آیینه ای رویش...

باید بپذیرم قرار نیست مالِ تو باشم...

سخت است ولی،

چاره ای نیست!

باید بپذیرم...

باید بیایم به دنیا! باید «بیایم» به دنیا... بعد تو، بعدِ نبودن برایِ تو، بعد رفتنِ بی منِ تو، باید بیایم به دنیا...

اما تو عزیز من! تنها نقطه روشنِ زندگی ام... اما تو... فکر من را نکن... فکرِ دلِ رفته به ناکجایِ نیستی ام را... تو، سرِ راهت، با خودت آیینه بیاور...

اینجا،

خیلی ها منتظرند...

  • ۰۹ آبان ۹۴ ، ۲۲:۰۳
  • ماهان (ف.چ)

بعد از دو ماه سکوتِ کمابیش،

درگیری هایِ بیش از حد،

سوختن ها،

حماقت ها،

حماقت ها،

حماقت ها،

حماقت ها،

حماقت ها،

نفهمی ها،

بیچارگی ها،

خسران،

خسرانِ تام،

زیان، زیان، زیان...

باز هم می خواهم بنویسم.

برایِ این پستِ سیاه که حالا دینش را هم آلوده به میِ نامرغوبِ یکی دو روزه‌ای،

گمان کنم

تا آخر عمر طول بکشد که

برسد به نقطه صفر.

اما

بسم الله...

هر چقدر هم حقیر...

هر چقدر هم کثیف...

بسم الله تا همان نقطه صفر.

  • ماهان (ف.چ)

خدا را قسم می خورم که بعضا عروج ها از حسادت آغاز شده‌اند. که مثلا سر بعضی ها را می گیرند در بغل، می گویند: أنتَ أمامی فی الجنه... که مثلا بعدِ بعضی ها، می گویند: انکسر ظهری... بعد، مردند ها، از همه هم مرد ترند. از همه اهل عالم مرد ترند. اما بعدها در مقتلی می نویسند: فرجع الحسین الی المخیم... منکسرا... حزینا... باااااااکیااااااااا...

بعضا، دستِ بعضی ها را می گیرند می برند. ابواب رحمت خاصه بسته است ها! اما اینها، تافته جدا بافته اند... دوستشان دارند... حواسشان بهشان هست... دلشان می خواهد اصلا! من و تو که حالی مان نیست... دلشان می خواهد بیایند دستشان را بگیرند ببرند... شخصا ها! نه با پیک و فرستاده. نه با مرکب و بال و پر و پرواز و اینها. شخصا. دوستشان دارند دیگر... به من و شما مربوط نیست! دوستشان دارند، دلشان می خواهد شخصا بیایند دستشان را بگیرند با خودشان ببرند...

گمان خام دارند اینها که می خواهند احیایش کنند! رهایش کنید... طرف رفته! طرف از خیلی وقت پیش رفته... کار گذشته از احیای قلب و نفس و جان... طرف برگشته...! طرف از شوق برگشته...! کجا؟! برگشته... خودت بگیر. خودت بفهم. کجا می شود برگشت؟! کلا، چند جا هست که بشود به آن برگشت؟! هذیان نگوها! چند جا کلا، مسلمان؟!

نگاه کردم آن سمتِ صحرا. دور را دیدم. بعید را. هم‌آن جا که همه خودشان را می کشند که به آنجا برسند... خودش می آمد سمتم. خودش با پایِ برهنه، شتابان... جوابش کردم. گفتم برود. گفتم راهِ من را نگیرد و نیاید از پشتِ سرم که راه من نیامدنی ست و من فقط چون نماندنیم، می روم... داشتند می رفتند. زود. خیلی زود. دنیا می دوید دنبال من... داشتند می رفتند... یک نگاه کردم به دنیا، یک نگاه به قدم هاشان... داشتند می رفتند به جایی که اگر می رفتند، اگر یک لحظه چشم بر می داشتم از قدم‌هاشان، دیگر هیچ جایِ جهان نمی توانستم پیدایشان کنم... یک نگاه کردم به دنیا، و شعرهایم آنقدر بالا زده بودند، که تف کردم توی صورتش. فرصت نبود؛ رفتم...

بعضا دستِ بعضی ها را، شخصا، می گیرند می برند. نه به بانگ. نه به وکیل. نه به پیک. نه به قاصد. شخصا! شخصا... ما و شما هم نمی فهمیم. دوستشان دارند، شخصا دستشان را می گیرند می برند...

خدا را قسم می خورم که بعضا عروج ها از حسادت شروع شده... مثلا، سراغ بعضی ها را می گیرند: أین عماااااار...؟

کم پیش می آید... خیلی کم... بعضا بعضی ها را به نوکری قبول می کنند...

خدا را قسم می خورم که بعضا عروج ها از حسادت شروع شده...

که بیایی به خودت

و ببینی

چاره ای برای زنده ماندن نمانده

جز

«مُردن برایِ او»...


* «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود»...

#بشری_صاحبی

  • ۰۲ آبان ۹۴ ، ۱۸:۴۷
  • ماهان (ف.چ)