‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

این روزها که دارند در نهایت ادب، دست به سینه و آرام، مثلِ آدم هایی که بود و نبودشان فرقی نکند از کنارم می گذرند، دارد مرا کفری می کند. هر ساعت چند بار مثالِ این بچه دعوایی هایِ تویِ کوچه هست؟ مثل اینها می روم با بیچاره ها دست به یقه می شوم... لشکر نداشته‌ام را ردیف می کنم که راهشان را ببندم. که از پشت بگیرمشان! که فحش را بکشم بهشان که های! می فهمید کی هستید که انقدر راحت می دوید تویِ مه غلیظِ سر کوچه و گم و گور می شوید؟! افسارتان کجاست؟ سوارتان کجاست؟ چرا دهانتان را باز نمی کنید حتی به دشنامی که لااقل بفهمم بیدارم... بفهمم زنده ام... بفهمم هستید...

تا خرخره مشغولم. نمی فهمم کی شب می شود، کی روز. نمی فهمم کدام نماز را کدام ساعت می خوانم. نمی فهمم دارم از پله ها می آیم پایین، یا می روم بالا؟! نمی فهمم گوش می کنم یا می بینم؟! نمی فهمم نیست... فکر می کنم هست... مدام خیال می بافم...

نهیب می زنم سرِ منِ بیچاره که آهااااای! این روزهایی که خیال می بافی تمام می شود؛ خیال تمام می شود؛ فلان سالگیت تمام می شود و تو حتی یک خنده، یک آغوش، یک نوازش باد پاییز، یک خاطره هم از آن به یادت نمی ماند بس که تویِ خیالی... سرم را می کوبم به سنگ که یعنی بلند شو. بیدار شو. بفهم... لااقل روبرویت را ببین...

دارم به باد می روم. همینقدر تاریک. همینقدر واضح. تشبیه و استعاره و کنایه هم نه. «دارم به باد می روم»... واقعا. واقعا. واقعا ذره ذره ام خاک می شود، می رود به باد... با باد... می رود که جهان درِ تازه ای بگشاید یا خیال یا یک عطر یا یک خاطره... اما زهی خیالِ باطل! دارم بهترین روزهایِ زندگیم را، با خاطره زندگی می کنم... دارم به باد می روم... خاکم خشک می شود و پخش می شود در تمام جهان، که تمام هوا بویِ تکه هایِ من را بدهد... دارم به باااااد می روم... همینقدر تیره. همینقدر واقعی.

همینقدر «واقعا»، که حقیقت می آید از روبرو، در شمایل غمگین، و تمام سال های به باد رفته زندگیت را می کوبد تویِ دهان خودت... آنوقت از خیالِ او می آیی بیرون. آنوقتی که زمانی نمانده برایِ زندگی کردن...

شب بخیر حقیقتِ عزیز!

واقعی که نباشد، مثل ماهی که به آب، مثل پرنده که به پرواز، مثل آدم که به نفس، مثلِ برگ که به رگ، مثل رگ که به خون، مثل خون که به رگ، مثل درخت که به ریشه... مثل باد که به هوا، مثلِ هوا بودنِ باد اصلا! مجبورم به خیالِ او... محکومم به خیالِ او... من اصلا اویم... خیالِ او...


#سعدی...

۰ زمزمه ۲۰ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۱
ماهان (ف.چ)