جمع نمی شود دگر، آنچه تو می پراکنی...#

این روزها که دارند در نهایت ادب، دست به سینه و آرام، مثلِ آدم هایی که بود و نبودشان فرقی نکند از کنارم می گذرند، دارد مرا کفری می کند. هر ساعت چند بار مثالِ این بچه دعوایی هایِ تویِ کوچه هست؟ مثل اینها می روم با بیچاره ها دست به یقه می شوم... لشکر نداشته‌ام را ردیف می کنم که راهشان را ببندم. که از پشت بگیرمشان! که فحش را بکشم بهشان که های! می فهمید کی هستید که انقدر راحت می دوید تویِ مه غلیظِ سر کوچه و گم و گور می شوید؟! افسارتان کجاست؟ سوارتان کجاست؟ چرا دهانتان را باز نمی کنید حتی به دشنامی که لااقل بفهمم بیدارم... بفهمم زنده ام... بفهمم هستید...

تا خرخره مشغولم. نمی فهمم کی شب می شود، کی روز. نمی فهمم کدام نماز را کدام ساعت می خوانم. نمی فهمم دارم از پله ها می آیم پایین، یا می روم بالا؟! نمی فهمم گوش می کنم یا می بینم؟! نمی فهمم نیست... فکر می کنم هست... مدام خیال می بافم...

نهیب می زنم سرِ منِ بیچاره که آهااااای! این روزهایی که خیال می بافی تمام می شود؛ خیال تمام می شود؛ فلان سالگیت تمام می شود و تو حتی یک خنده، یک آغوش، یک نوازش باد پاییز، یک خاطره هم از آن به یادت نمی ماند بس که تویِ خیالی... سرم را می کوبم به سنگ که یعنی بلند شو. بیدار شو. بفهم... لااقل روبرویت را ببین...

دارم به باد می روم. همینقدر تاریک. همینقدر واضح. تشبیه و استعاره و کنایه هم نه. «دارم به باد می روم»... واقعا. واقعا. واقعا ذره ذره ام خاک می شود، می رود به باد... با باد... می رود که جهان درِ تازه ای بگشاید یا خیال یا یک عطر یا یک خاطره... اما زهی خیالِ باطل! دارم بهترین روزهایِ زندگیم را، با خاطره زندگی می کنم... دارم به باد می روم... خاکم خشک می شود و پخش می شود در تمام جهان، که تمام هوا بویِ تکه هایِ من را بدهد... دارم به باااااد می روم... همینقدر تیره. همینقدر واقعی.

همینقدر «واقعا»، که حقیقت می آید از روبرو، در شمایل غمگین، و تمام سال های به باد رفته زندگیت را می کوبد تویِ دهان خودت... آنوقت از خیالِ او می آیی بیرون. آنوقتی که زمانی نمانده برایِ زندگی کردن...

شب بخیر حقیقتِ عزیز!

واقعی که نباشد، مثل ماهی که به آب، مثل پرنده که به پرواز، مثل آدم که به نفس، مثلِ برگ که به رگ، مثل رگ که به خون، مثل خون که به رگ، مثل درخت که به ریشه... مثل باد که به هوا، مثلِ هوا بودنِ باد اصلا! مجبورم به خیالِ او... محکومم به خیالِ او... من اصلا اویم... خیالِ او...


#سعدی...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۱۱ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

عزیزم...

تو نمی خواهی کز کنی تویِ تیرگی هایِ نقطه اتصال دیوار ها. تو نمی خواهی تکیه کنی به جایی. به خانه ای. به کسی. تو زیادی بزرگی برایِ این خانه. تو خسته ای از تاریکی ها. نور می خواهی. زیرِ آسمان خوابیدن می خواهی. بالایِ پشتِ بام رخت خوابِ انداختن و خوابیدن میانِ زمزمه هایِ شبانه کویر - نسیم - می خواهی. که لم بدهی تویِ جات، یک پارچ آب یخ و شربت بهار نارنج هم بگذاری کنارت، سرت را بچسبانی به زمین سردِ بالا پشتِ بام، و از همان جا صدایِ ماهی هایِ حوضِ خانه‌تان را، صدای گلِ سرخ حیاطتان را بشنوی که در اوج درد به شعف رسیده باشند. تو می ترسی که زیر سقف خانه تان باشی که یک لحظه چشم از ماه برداری. تو می ترسی از اینکه شبی، نیمه شبی، تشنه ات بشود و گیج و منگِ خواب، مجبور شوی تلو تلو خوران بروی دنبالِ یک جرعه آب! تو خیلی وقت است بیزاری از تاریکی...

اما چاره ای نیست عزیزم! من و تو دقیقا نشسته ایم گوشه تاریک جهان!

فرض نکن حتی کمی، که اینجا راهی به روشنایی دارد...! بیا حق را ببینیم... اینجا که من مجبورم به جبر این درس ها، که باید جزوه ام را رنگی بنویسم، که کتفِ بی رمقم را تکیه بدهم به دیوار دالان و آغوش باز کنم برایِ بادی که از میان دست هایم فرار می کند، اینجا نقطه تاریک جهان میان انگشت هایمان را هم پر می کند... نقطه چاله می شود، چاه می شود... ما را تا بالایِ گردن فرو می برد تویِ تاریکی... عزیزم! جهان آنقدر کوچک نیست که با این چراغ ها روشن بشود... لااقل تو یک نفر که با غربت این شهرِ مجنون آشنایی، می فهمی از هر کجایِ تاریکِ اینجا، به هر روشنیِ محضی که رو بیاوری، دیری نمی پاید که خاموش می شود... بیا قبول کن که فصل پروانه ها گذشته است... که این پاییز همیشگی ست... بیا و جانِ عزیزت که من نیستم، بفهم پشتِ این برگریزانِ زیبا، اشک هزار و یک درخت خوابیده... بیا و جان عزیزت بفهم که برایِ سیری یک نفر، دیگری گرسنه می ماند... بیا و جان عزیزت بفهم که این جهان جایِ روشنی نیست! راهی به روشنایی ندارد! آدمی اصلا، اصلِ آدمی، حرف روشنی، دل روشنی، دستِ روشنی، آدمی، نفس آدمی، روشنی ندارد... کجایِ درونِ من، کجایِ درون خودت پیِ روشنایی می گردی؟!

من و تو از جبر آمده ایم! از بال بریدگی! بیا و جان عزیزت که من نیستم، این را بفهم... انقدر پی این کور سو، و آن راه ندو... انقدر خودت را به این در و آن دیوار نزن... انقدر خودت را نزن به روشنایی!!! انقدر خودت را خسته نکن... بیا بپذیریم این سیاهی رفتنی نیست مگر به کسی که آمدنی نیست حالا حالا ها... ما گم شده ایم... ما درس می خوانیم، بعضی ها می میرند، بعضی ها کشته می شوند، بعضی ها می کشند، بعضی ها خوابند، بعضی ها داد می زنند، بعضی ها نشسته اند، بعضی ها فقط منتظرند... و ما نمی توانیم بلندشان کنیم! ما نمی توانیم خودمان را هم بلند کنیم! ما نمی توانیم دل بکنیم از شیرینی این لمِ عصرانه کنار پنجره، ما نمی توانیم دردهایمان را بندازیم به جهنم، عشقبازی هایِ کوچک را، طعمِ نارنگی‌گونه سکوت را، یا دانه هایِ سرخ انار را دور بیندازیم و بلند شویم! بلندشان کنیم! جهان تاریکِ تاریک است عزیزم... بیا و جان عزیزت که من نیستم، انقدر دنبالِ روشنایی نگرد... گیرم که من و تو پروانه شدیم، با دو تا عاشقِ نا بلد، جهان راه به جایی می برد؟!

عزیزم... بیا و جان عزیزت که من نیستم بفهم... روشنایی با درد آمدنی ست... روشنایی با سوختن... روشنایی با زجر زاییدن، سختی بال در آوردن آمدنی ست... روشنایی با گلوپارگی هایِ فریاد... عزیزم... بیا و جان عزیزت که من نیستم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۴۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

من همان کوچکم که بودم...

تو را نباید خواند به آنچه از تو نمی دانم، پس تو را نباید خواند؟ صفات بارکشانِ حقیر توئند، که کلید هایِ نام تو را تحمل نتوانند کرد؛ پس نباید تو را خواند؟ من از تو هیچ نمی دانم. من از تو جز همان جرعه ای که از خودت نوشاندی به من، آن هنگام که رگ‌هام میان وجود و عدم بالا و پایین می جهیدند و می زدند و می خوردند و تکاپو می کردند که هیچی را به هیچِ دیگری برسانند، جز آن جرعه‌ای که همان لحظه آخر در پیاله کوچکم ریختی، - عرش را کج کردی میان دستانت و تویِ پیاله ام ریختی - از تو هیچ نمی دانم. پس تو را نباید خواند؟ نباید گفت؟ خدایِ ناشنیدنی و ندیدنی به! می شود با عقلِ من جور در بیایی فقط؟! با عقل رو به جنون خودم بخوانمت که نگنجی تویِ شعرها و قافیه‌ها را بپاشانی از هم؟ 

امروز که داشتی مرا از خودم می کشیدی بیرون، از همیشه زیباتر بودی. خودم را نخواسته‌ام هیچ وقت. خودم را نمی خواستم که من را گذاشتی رویِ شانه هایِ خودم. تمام هیچِ من را که انصافا سنگین هم بود، گذاشتی که تنها ببرم. شانه هایِ من کم بود، کوچک بود، بی رمق و نا توان بود؛ دیدی تمام این ها را. به منم از همه آگاه تر بودی که من را گذاشتی رویِ همین شانه هایِ کوچک که تنها ببرم. خسته بوده ام من همیشه! این سرکشِ ناآرامی که سوارم کرده‌ای، روزی هزار بار رم می کند و مرکبش را واژگون!!! خسته بوده ام من همیشه... می خواستم بیندازمش جایی میانِ دنیایت، لایِ خاک‌ها، گم و گور شود، بمیرد، نیست شود، هیچ که بود، هیچ‌تر... نشد! امروز که داشتی مرا از خودم می کشیدی بیرون، از همیشه زیباتر بودی... امروز که باز کرده بودی دهانم را، بینِ گیجی شراب که باز کردی دهانم را که انگار هستی را خم کرده باشی تویِ دهان من... هیچِ دنیا را نمی گویم ها... هستی را... که انگار هستی را خم کرده باشی که فوران کند، بمیرد و زنده شود و بشکافد حد زمان را و بریزد تویِ دهان من، که اینبار شانه هایمان را دوتایی بیاوریم و ببریمش... امروز که اشک هایِ چند صد ساله ام را گریه کردی... همین امروز! لحظات پیچیده ای نبود... تو بودی، مثل همیشه، فقط اینبار عالم امکان را کرده بودی بساطِ مستی من... شرابِ چند هزار ساله بود؟! نمی دانم... امروز که من را از خودم بیرون می کشیدی، از همیشه زیباتر می نمودی... به خودت...؛ که خسته شده بودم!!! تنهایی این بار را کشیدن، خودت می دانی که ساده نیست! بند این همه اتصال را بریدن، تویی که نفس داده ای به این گِلِ گندیده، خودت می دانی که ساده نیست! امروز که من را از خودم بیرون می کشیدی، آنچنان بلا را کشانده بودی تا نقطه صفر مرز من، آنچنان هر لحظه امکان وقوعت عظیم بود، که زار می زدم جدا بشوم از هر چه غیر تو... از تو که پنهان نیست... بدجور شیرین بودی رفیق... می خواستم خالی بشوم از هر چه نبود، که بودت را بغل بگیرم، می خواستم بِروم از خود، بِکَنم از اینجا، شور بگیرم و دیوانه شوم و خبر کنم عالم را... افسوس... که پیاله ام از همان اول هم کوچک بود...! انگار که من بااااید چنگ بزنم به غیر تو... انگار که من بااااید دل‌دل کنم برایِ غیر تو... انگار که نشود... دیده ای؟ دیده ای حتما آن زمان ها را که هر کاری می کنی، می شود آنچه که باید... دیده ای که راه فرار نیست از واقعه، دیده ای که حرفی نباید زد، کاری نباید کرد، جایی نباید رفت... باید آرام گرفت زیر وزن مفعول، که واقعه بیاید جا خوش کند و ریشه بدواند عمقِ وجودت را... اما به خودت...! من خواستم خالی شوم از من، از او، از هر چه ضمیرِ غیر توست، ناب ترین شراب عالم... دستِ من هم که نبود! شیرین بودی... نشد! پیاله ام از همان اول هم کوچک بود... جز همانقدری که به من نوشاندی، آن هنگام که می خواستی عدم را رهسپار وجود کنی، همانقدر از تو دارم... گاه گاهی - ناباورانه است اما - گاه گاهی بی آنکه خبر داشته باشم تو را صدا می کند...! راه تو را می رود، پیِ تو را می گیرد، حرفِ تو را می زند، دنبال تو... دنبال توووووو... دنبال تو می گردد... من هزار بار پیاله شکسته ام که نباشی در من... باز نیمه های شب کسی - انگار خودم - دلش تنگ شد برایِ در به دری هایِ راه، برایِ دنبالِ تو گشتن، برایِ نجوا ها... آمد پیاله را بند زد... که فردا، دوباره از سر... پیِ غیر تو رفتن، سر می شکند. گمانم خودت هم می شکنی. پیِ غیر تو رفتن، درد سخت و نه شیرین زیاد دارد. گمانم خودت هم درد می دهی... اما منم، تو که نباشی، تو که نیایی، پرم از هوسِ پیِ غیر تو رفتن...

امروز که مرا از خودم بیرون می کشیدی، از همیشه زیباتر شده بودی... آن لحظه، فقط برایِ همان ثانیه هایِ کوتاه، ترجیح دادم اگر شرابِ پیاله ام را پر نمی کنی، همان خالی بمانم...

تو نیایی، من پرم از هوسِ شرابِ غیر...

بیا...

این غیربازی ها دارند مرا به باد می دهند...

بیا...

این من دارد از دست می رود...

بیا...

کم مانده به مردنم. بیا...

+ نوشته شده در دوشنبه ۶ مهر ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۴۰ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان