خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

به من گفته بودند آخرش این می شود. جایی که ایستاده بودم دقیقا وسطِ یک خروار انارِ ترک خورده که «هست» و «نیست» شان با تواضع پاشیده بود روی زمین و از سراشیبی تپهء نقلی قل می خورد تا برسد به ناحیه هموار. هیچ پیدا نبود کدام «هست» مالِ کدام انار است و کدام «نیست» مالِ کدام انار. همه شان با هم یکرنگ و یکمسیر و یکراه. این را هم بگویم که «هم» ها بعدِ تو من را درد می آورند. پس یکرنگ و یکمسیر و یکراه می رفتند. هیچ هم پیدا نبود کدام «هست» مالِ کدام انار است و کدام «نیست» مالِ کدام انار. مالِ انار. یعنی همه دار و ندار و انار. یعنی سهم انار. حق انار. گوشت و پوست و خونِ انار. جانِ انار. نانِ حلالِ انار که خونِ دل خورده بود بالایِ شاخه که ثمر بیاوردشان. با تمام اینها راضی شده بود به اینکه سینه بشکافد و «مالـ»ش را بپاشاند رویِ زمین که با مالِ بقیه انار ها، از تپه‌نقلی قل بخورند و بروند تا برسند به ناحیه هموار. ببین، می دانی؟ یک جورهایی خودشان هم دیگر داشتند می ترکیدند. که ترکیدند هم. خودشان هم راحت شدند. مالشان مالکِ آن ها شده بود. که مالشان بشود گلِ انار (گل را هم که قبل تر برایت گفته ام)، و خودشان بشوند یک تکه پوست که بی مالشان هیچ است. که باید بپیچد به پر و پایِ مال که بشکفد. بسُرخد. بشود. خودشان هم خسته شده بودند دیگر. خودشان هم بریده بودند. خودشان هم داشتند می ترکیدند، که ترکیدند هم. بعد سینه شکافتند و مالِ سرخشان را، دلشان را، خودشان را، خون دلشان را، جگرپاره شان را، رها کردند که از تپه‌نقلی قل بخورد تا ناحیه هموار، آنچنان که هیچ پیدا نباشد کدام هست مالِ کدام انار است و کدام نیست مالِ کدام انار. تو فکر می کنی اتفاق کوچکی ست. اما خیر! بزرگ نیست این که یک انارِ زبان بسته که تو فکر می کنی فاقد شعائر و غرایز است، خودش را رها کند که بینِ هست و نیست باقی انارها قل بخورد تا ناحیه هموار تپه‌نقلی؟ گاها جلویِ چشمش هم ببیند که دانه های سرخش بینِ خاک و خُل لهیده می شوند و شأن سرخی شان زمین را می گیرد و می لرزاندش. آیه است خب. آیه خداست. کوه را می لرزاند؛ تپه‌نقلی را که هیچ...

من ایستاده بودم آن بالا، به هبوط سرخی ها نگاه می کردم. بعضی هاشان آنچنان بودند که انگار بهشت... می دانی که؟ خدا بهشت را جای داده تویِ دانه اناری. دانه پنهان اناری. بعضی هاشان آنچنان نگاهم می کردند که انگار بهشت خودشانند و دارند از دست هایِ بشر می افتند. از قضا، گیرِ بشرِ نفهمی افتاده بودند که می خواست بگذارد بهشت از دستِ بشر بیفتد پایین تپه‌نقلی و آنقدر بماند که لا به لایِ خاک ها گم بشود...

من ایستاده بودم آن بالا، و فکر می کردم به این که بهشتِ خدا که یک تکه از عرشش است، می گویند دلِ بعضی ها مثل عرش خدا می ماند... آن ها که افتادند، آن ها که لرزیدند، آن ها که ریختند زیر دست و پا و له شدند و خون جگرشان که به سرحد کاسه رسیده بود ریخت رویِ کوه و زمیننن را لرزاند... عرش ریخت! حالا بهشت هم بریزد... اشکالش کجاست؟

من ایستاده بودم آن بالا، و خروار انارها را بغل گرفته بودم. شکافِ دلشان را نوازش می کردم و قول می دادم که باز، از سرشاخه درخت ها متولد می شوند...

من ایستاده بودم آن بالا، و دلم را با مابقی دل ها، قل می دادم تا پایینِ تپه‌نقلی، و می دانستم که از سرشاخه هیچ درختی، باز به دنیا نمی آید... بعد، آنچنان رعد و برقی زد، که انگار عرش...

  • ۲۹ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۳۹
  • ماهان (ف.چ)

بحث نکن با من. خودت فهمیده ای از آب و رنگِ ریخته قیافه ام که حال و حوصله حتی تو را ندارم. حالا نه اینکه قبل از این سر و صورتم آب و رنگی داشته ها! نه؛ اما حالا خودت می بینی، می توانی رگ هام را از روی صورتم بشماری. چند تا سبز؟ چند تا قرمز؟ راستی، خون که سرخ است، رگ ها چرا سبزند؟! چرا پوستِ هندوانه سبز است و خودش قرمز؟ تو می دانی؟ تو که علامه ای می دانی؟ یک دقیقه این کتاب کوفتی را بگذار زمین و به من گوش کن. یک دقیقه قافیه ها را بگذاری به حال خودشان طوری نمی شود. آنقدر از ریخت افتاده ای که حتی این اوزانِ زورکی ت هم گیر کرده اند تویِ گلویِ بیت. مثل تمام بچه ها وسطِ مهر، سرفه می زند. از کجا فهمیدی می خواستم بگویم مثل تمام بچه ها وسطِ آبان؟! اما نگفتم. دیدی؟ توانستم. نگفتم. نه روز است محض آرامشِ خاطر این بچه دماغویِ سرهم بندی شده یک کلمه هم ننوشته ام. زجه ای می زند ها... جگرت حال می آید. بیا اینجا بنشینیم تا صبح با هم گریه کنیم. چنان گریه ای می کند که ببینی ش حالی به حالی می شوی. یک جورهایی شبیه همین بچه هیئتی هاست که روضه خوان ب بسم الله را نگفته، ناله ها جگر سوز می زنند. دور و بری ها هم از شرم اینکه نکند کم بیاورند، به زور و کتک و دعوا هم که شده، صدا را از ته حلقوم بی صاحب می کشند بیرون. ناله های مرد ها که این حرف ها را ندارد... فوت کنند داد می شود. اراده کنند، ناله می شود... تو مگر می دانی؟ شاید طرف دارد کربلا می بیند جلویِ چشمش... همینقدر بدان خدا خیرت بدهد... پسر مردم وسطِ مجلس قالب تهی نکند خوب است... من یکی هستم. تا خودِ صبح. تا خودِ خودِ صبح. تا خودِ خودِ صبح زنانه گریه کنیم. سرمان را ببریم زیر چادرمان، آرام گریه کنیم... به من و تویِ بی ناله بی فریاد چه که مردم داد می زنند؟! آرام. بیا من و تو همین گوشه مجلس بنشینیم و تا صبح گریه کنیم. حتی وقتی همه رفتند. وقتی همه خوابیدند. بیا من و تو بنشینیم همین جا، حرف هایِ نگفته را گریه کنیم. آرام. من و تو که خوب بلد بوده ایم زبان به دهان بگیریم، خفه بشویم، لال بمیریم... من و تو رسالت لال بودن را عجیییب بلدیم... از بس که هر چه گفته ایم، دمی بعد دهانمان را پر از خون دیده ایم، از بس که وسطِ حرفمان چنگ انداختند تویِ صورتِ از رنگ و لعاب افتاده ما... رسالتی ست ها! سینه ستبر می خواهد! دلِ بزرگ می خواهد... بیا من و تو بنشینیم همین گوشه، آرام با هم گریه کنیم... ببین! خدا رحم کند آنجا که ناله هایِ غیر تصنعی مان می آیند بالا، موقع بلعیدنشان، قالب تهی نکنیم... لال بودن عجب رسالتی ست... زن بودن را خدا به خیر کند...

  • ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۱۳
  • ماهان (ف.چ)

که دلخوش نباشم به این روز ها...

بدترش را شکسته ام...

  • ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۳۳
  • ماهان (ف.چ)