نیومدی... یه سال خسته‌تر شدم...

بدون تو و دستایِ مهربونت
چه عیدی؟


+ کاش «خسته» تشدید داشت. کاش حرفی در این کلمه بود که می‌شد از ته حلق ادایش کرد. از جایگاه اسکان بغض. کاش یک چیزی داشت این کلمه، که می‌شد با آن گفت، این خستگی معمولی نیست... این خستگی، بی تو، ما را خواهد کشت؛ به پروردگارت قسم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۳:۲۳ توسط ماهان (ف.چ)

فاقد ارزش خوانش

وقتی ازم می‌پرسیدند اسم مامانت چیست، لبم را غنچه می‌کردم، دست‌هایم را قلاب می‌کردم پشتم، کمی به عقب و جلو تاب می‌خوردم و آخرسر انگار که با زور بخواهند چیزی را از زیر زبانم بکشند می‌گفتم: ظریفه! و همین را هم با اکراه می‌گفتم، پس طبعا نمی‌گفتم برای این اسمش را گذاشته‌اند ظریفه که وقتی به دنیا آمده موهاش هفت رنگ بوده. هم طلایی بوده، هم قهوه‌ای بوده، هم هم عسلی بوده، هم زیتونی بوده، هم مشکی و عنابی و خرمایی. نمی‌گفتم حتی از آن خاله مهتابی که توی دو سالگی از بس که قشنگ بود چشمش زدند و تب کرد و مرد هم قشنگ‌تر بوده. نمی‌گفتم اصلا قشنگ‌ترین بچه مامان جانم بوده. نمی‌گفتم یکی دو نفری که اتفاقی - از زیادی مهمان تویِ خانه حاج بابا - یک لحظه تاب یک دسته از موهاش را دیده‌اند دیوانه شده‌اند. نمی‌گفتم چشم‌هاش همه رنگ بوده. که وقتی آفتاب می‌خورده رنگین کمانِ بی باران راه می‌انداخته. یا نمی‌گفتم چشم‌هاش تیله‌ایست. هم الان هم که طوسی سر می‌کند، چشم‌هاش طوسی می‌شوند، قهوه‌ای سر می‌کند عسلی می‌شوند، سبز سر می‌کند سبز می‌شوند... نگفتم گرچه دخترحاجی‌ست و حکما رو می‌گرفته و با حیا بوده، یک دانشگاه را کُشته آن زمان‌ها. نگفتم تمام پسرهایِ کوچه خودشان و هفت تا کوچه از چپ و هفت تا کوچه از راست که حاج بابا را می‌شناختند و نسب و کمالاتی داشته‌اند پا پیش گذاشته‌اند برایِ داشتنش و او هیچکدام را نخواسته. همین «ظریفه» را هم با اکراه می‌گفتم، پس طبعا شرح نمی‌دادم چرا «ظریفه». شاید هم ته دلم سنگینی می‌کرد اینکه اگر بگویم، حتما طرفم یک نگاه از سر تا پام می‌کند و تویِ دلش می‌گوید طفلک حتما به پدرش رفته.


... تا اینکه از قم آمدیم تهران. قم که بودیم، گرچه بابا باز هم نبود، بقیه‌ها بودند. بوی بهار که کم کم جا خوش می‌کرد تویِ موهایِ مامان، مامان جان می‌فهمید که باز باید لباس‌های تویِ کمدها را در بیاورد، بیندازد تویِ تشت و به دایی جان بگوید با پا لگدشان کند. بعد دایی بزرگه خدا بیامرز و خاله‌ها را زور کند که فرش‌ها را از کف اتاق بکنند و بیاورند توی حیاط، آب بپاشانندشان و بگذارند خیس بخورد و بعد هم پنج-شش نفری بیفتند به جانش و هرچه چرک و کثیفی و خانه شیطان است از تار و پودش بریزند بیرون. بعد نوبت پرده‌ها می‌شد، بعد نوبت گردگیری کتاب‌ها. وه که من چه شاد می‌شدم! فکر کن؟ چند صدتا کتاب را بریزند بیرون و گردگیری کنند که تو بهانه گیر بیاوری لا به لاشان را نگاه کنی. گرچه نمی‌دانی چه نوشته! فقط در همان حدی که بوی کاغذها قلقلکت بدهند و رموز ناخوانده خطوط کتاب‌ها بشود خواب شب‌هات. شب اول، خط اول باد بشود که خانه می‌کند بین شاخ و برگ‌هایی که از جنسِ بندِ دوم از کتاب سومند. هوهو کند و تو هم که عاشق هوهویِ باد... تا صبح و صدایِ اذان رؤیا ببینی... شب دوم صفحه هشتم از آن کتاب جلد سیاهی که خیلی سنگین بود، ابر بشود و تمام حروف تمام کتاب‌‌ها باران؛ تو هم که عاشق باران... صبحی که هنوز تاریک و روشن است چشم باز کنی ببینی یک عالم آدم ایستاده‌اند به نماز. پچ پج پج! چک چک چک! و برگ‌های درخت انجیرت تر باشند... دوباره روز از نو، خانه تکانی از نو. مامان هم صبح تا ظهر مدرسه بود و ظهر که می‌آمد ناهار آماده می‌خورد و من را بغل می‌کرد و می‌خواباند کنارِ خودش و وقتی خواب می‌رفت، من آرام خودم را از حصار دست‌هاش بیرون می‌کشیدم و پا می‌گذاشتم به قلمرو بعدازظهری خودم! تمام خانه برایِ من... همه خواب! همه جا آرام.

آخرش یک روز ابر و باران و نصفی از درخت و یک شاره از باد را موریانه خورد. شاید صد-دویست تا کتاب. قبل از اینکه من بدانم تویشان چی نوشته. قبل از اینکه رازهایِ مگوشان فاشِ چشم‌های من شوند. قبل از اینکه جهانِ تو در توشان از گنگی در بیاید و در ذهنم روشن شود؛ ...و ما از قم آمدیم تهران.

بابا باز هم نبود. بابا هیج وقت نبود اصلا. هنوز که انتقالی مامان درست نشده بود، گاها سه روز با عمه می‌ماندم تویِ خانه. آپارتمان چهل واحدی هنوز زیاد سکنه نداشت. عمه بازی بلد نبود. حرف‌های قشنگ بلد نبود. قصه بلد نبود. هیچ دوستی آنجا نبود. دیگر حاج بابا با عبا و عمامه نمی‌آمد با دستِ پر. چوب شور و کیک و میوه و فندق و بادام برایم نخریده بود. دیگر کسی اسبم نمی‌شد. صدای پیتیکو پیتیکو در نمی‌آورد. جز کتاب‌های دانشگاه مامان بابا، کتاب‌های زشت بدریخت که غول و شیطان و شب می‌شدند و تویِ خوابم می‌آمدند هیچی نبود. هیچی نبود. هیچی نبود.

بعد مامان انتقالی گرفت. بابا هنوز هم نبود. کم کم اطراف را یاد گرفتیم. نانوایی لواش پشتِ شهرک بود. نانوایی سنگک پیش مدرسه یاسینی. نانوایی بربری روبرویِ مسجد. دوچرخه سواری یاد گرفتم. سوارِ دوچرخه‌ام می‌شدم و تند تند، تمام دلتنگی‌ها و غم‌ها و عصبانیت‌ها را رکاب می‌زدم. پلاستیک نان و سبزی را آویزان می‌کردم به فرمان دوچرخه و می‌آوردم. موهام هم همیشه باز بود. دست و پایم همیشه خاکی بود. سر زانوهام همیشه زخم بود. اوایل نان لواش‌ها خمیر می‌شدند، اما بعد یاد گرفتم. مامان باهام بازی می‌کرد. همه بازی‌ها. هر بازیی. می‌خندید، ذوق می‌کرد، بغلم می‌گرفت، فشارم می‌داد. دعوام نمی‌کرد که گاهی چند دقیقه روبرویِ یک گل معطلش می‌کردم. بعد آمد یادم داد که چطور باید با گل‌ها حرف زد. چه باید از گل‌ها پرسید. دعوام نمی‌کرد که گِل بازی می‌کردم. دستم که زگیل زد، نگفت دیدی؟ دیدی گفتم گل بازی نکن؟ بفرما. حالا دست‌هات زشت می‌شوند. چون می‌دانست زگیل‌ها می‌روند. عوضش هر وقت می‌رفتیم قم شیره انجیر کال می‌زد رویِ زگیل‌های دستم. من باور نمی‌کردم شیره انجیر زگیل‌هام را می‌برد. بعد بابا آمد باهام دعوا کرد. با مامان دعوا کرد. گفت اصلا چه معنی دارد دختر برود بیرون؟! اما باز رفت. بعد من دوباره رفتم بیرون. مامان برام دوست پیدا کرد. روسری سرم نمی‌کردم. موهام را نمی‌بستم. شانه نمی‌زدم. دوست نداشتم شانه کنم. دوست نداشتم ببندم. مامان دعوام نمی‌کرد. نمی‌گفت ببین بقیه دخترها چه خوشگلند. چه تمیزند. نمی‌گفت یاد بگیر. نمی‌گفت دختر بد. دختر زشت. بابا می‌گفت. می‌گفت روسری سرت کن. ببین فلانی روسری سر کرده؟ بعد باز می‌رفت. همیشه تمام مسابقه‌های دوچرخه سواری را می‌بردم. حتی از پسرها. مامان برام کاغذ متری خرید که رویِ دیوار نقاشی بکشم. تمام دیوارهایِ خانه را موقع دوچرخه بازی سوراخ سوراخ کرده بودم. بابا نبود که از کنارم بگیرد و وقتی رکاب زدم و تعادلم حفظ شد کم‌کم ولم کند. نبود که اگر داشتم می‌افتادم بگیردم. خودم کنار دیوار خانه دوچرخه سواری می‌کردم. هی از دیوار می‌گرفتم. هی گوشه فرمان دوچرخه می‌خورد به دیوار. مامان نگفت چرا دیوارهایِ خانه‌ام را خراب کردی. دعوام نکرد. تا اینکه یاد گرفتم. برام رنگ درست می‌کرد و کف دست‌هام را میبرد تویِ رنگ، می‌زد رویِ کاغذ. می‌گفت ببین جای دست‌هات را؟ اثر دست‌های توست. پاک نمی‌شود. گِل سفال خرید که با هم گِل بازی کنیم. دعا کردن یادم داد. اما من از دعا بدم می‌آمد. چون موقعِ دعا تویِ مسجد، مامان گریه می‌کرد. سرخ می‌شد. نمی‌دانستم چرا یک چیزهایی می‌خوانند و گریه می‌کنند. اما کم کم یاد گرفتم.

عید هم شد. تنها بودیم. مامان خودش پرده‌ها را کند، خودش شست، خودش پهن کرد، خودش پرده‌ها را دوباره وصل کرد. خودش پتوها را شست، تمام لباس‌ها را شست. کمدها را مرتب کرد، لباس‌ها را تا کرد، مرا بوسید، بوسید، بوسید. خودش فرش‌ها را جمع کرد، چهار طبقه برد پایین، شست، آورد بالا، پهن کرد. خودش. تنها. بابا نبود.

ما شاد بودیم. فکر می‌کردم باید برویم خرید، میوه بخریم، نان بخریم، سبزی بخریم، آش بپزیم. فقط مرغ و گوشت و ماهی تویِ فریزر و برنج‌های انباری بودند که وقتی تمام می‌شد بابا می‌آمد.

هی بزرگ شدم. با مامان رفتیم روسری خریدیم، چادر خریدیم، چادر سفید جشن تکلیف خریدیم، جشن گرفتیم، نماز خواندیم، دعا خواندیم، دست‌هام هم مثل باقی دخترها شد. رشت نشد. جایِ زگیل‌ها روش نماند. یک عالمه دوست داشتم. همه تویِ مدرسه دوستم داشتند، گرچه همیشه می‌خندیدند به من که چرا با پرنده‌ها حرف می‌زنی. همیشه اولین داوطلب بودم برایِ تمام کارها. صدام خوب بود. سرود می‌خواندم. مسئول گروه تئاتر دبستانمان فکر می‌کرد من دارم ادا در میاورم. برای همین فکر می‌کرد بچه به این سن، چه خوب بازی می‌کند! نقش اصلی را دادند به من. داستان هم می‌نوشتم. اولش تقلب می‌کردم. مامان نگفت چرا تقلب می‌کنی. نگفت اینکه داستان همین کتابی بود که دیروز برات خریده بودم؟! فقط اسم‌هاشان را عوض کرده بودی. نگفت چقدر بد. چقدر زشت. نگفت تو که بلد نیستی! اول هم شدند. داستان‌های خودم. نمایشنامه‌های خودم. بابا می‌گفت. می‌گفت چقدر بد! چقدر زشت. باید اینطوری بنویسی. پژوهشی که خیلی قاطع اول شده بود را بازنویسی می‌کرد. فکر می‌کرد باید تز دکتری بنویسم. مامان نه. مامان حتی آن شعرهایِ بی معنی اولم را که به زور سعی کرده بودم فقط آهنگ داشته باشند را هم دوست داشت. بغلم می‌کرد. می‌بوسیدم.

هی بزرگ‌تر شدم. بزرگ‌تر شدم. بزرگ‌تر شدم.


موهایِ مامان سفید شد. همین حالا هم خودش پرده‌ها را در می‌آورد، خودش می‌شوید، خودش پهن می‌کند، خودش وصل می‌کند. خودش همه جا را تمییز می‌کند. تنها. مثل دوازده سال پیش. اما زود از نفس می‌افتد. زود خسته می‌شود. زود می‌رنجد.


می‌نشیند کتاب‌هام را نگاه می‌کند، دفترهایِ شعرم را ورق می‌زند، کتاب‌های درسی حاشیه‌نویسی شعرم را می‌بیند، نگران می‌شود اما نمی‌گوید چرا کنار دفتر فیزیک شعر نوشتی؟ نمی‌گوید نقاشی‌هات لایِ کتاب جبرت چه می‌کنند؟ نمی‌گوید چرا این خاطره را نوشتی. هیچ وقت نمی‌گفت. بابا می‌گوید. یک بار که حواسم نبود و دفتر خاطراتم را خواند، دقیق یادم نیست چند روز با من قهر کرد. فکر کرد دختر بدی هستم. اما من فقط یک دختر ده-یازده ساله بودم که داشتم برایِ اولین بار خیلی چیزها را می‌فهمیدم.

مامان می‌نشیند کتاب‌هام را نگاه می‌کند و گاهی زیر لب با خودش می‌گوید چه اشتباهی کردم... بعد نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند. شعرهام را می‌بیند و به‌به و چه‌چه می‌کند، اما یک جوری نگران است. شاید ترجیح می‌داد کمی یا شاید بیشتر از کمی، ساده‌تر می‌بودم. مثلا انقدر بلد نبودم عاشق باشم. مثلا انقدر نگران پرنده‌ها نبودم. نگران رفت و آمدشان، کوچشان، پاییز و بهارشان. بابا دوست نداشت زمستان‌ها پنجره را باز کنم و برایِ پرنده‌ها نان بریزم. مامان خودش نان‌ها را نرم می‌کرد می‌گفت بریز جلویِ پنجره برایِ پرنده‌ها.

الان فقط نگران است. می‌گوید زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد... از سیاست متنفر است. از الان غصه دانشگاه را می‌خورد که نکند شیطنت کنم؛ نکند...

گاهی هم که حوصله داشته باشد می‌نشیند از مردها می‌گوید. از اینکه نباید زیاد بهشان محبت کرد، باید چه کار کرد که بیایند تویِ دستت، مثل موم، گوش به حرفت بشوند، جانشان برایت در برود؛ اما من یاد نمی‌گیرم. من می‌نشینم شعر می‌خوانم. تویِ دلم می‌گویم خودت یادم دادی؛ عشق که این حرف‌ها سرش نمی‌شود... آخر سر باید یکی را دوست داشت. آخر سر با همه این حرف‌ها دختری که تو تربیت کردی است که کوتاه می‌آید. می‌گوید چشم. آرام می‌گیرد. شاید هم خودش مجبور شود مثل تو سال‌ها خودش تنها پرده‌ها و فرش‌ها را بشوید. باید می‌گذاشتی دختر همان بابایِ کم می‌ماندم. همان وقت‌هایی که بود و می‌رفتیم بیرون. می‌گفت محکم راه برو. اخم کن. بی تفاوت باش. آدم‌ها ارزش ندارند. باید از کنارشان گذشت. وقتی راهت به راه کسی می‌خورد تو قدم‌های خودت را بردار. او باید کنار برود. بایست کنار و بگذار بقیه بیایند طرفت. هیچ وقت مهمان کسی نشو. هیچ وقت خانه کسی نرو. هیچ وقت آنقدر با کسی دوست نشو که بغلش کنی. هیچ کس از غرورت با ارزش‌تر نیست. هیچ کس. برای چی یادم دادی که پرنده‌ها طفلکی‌اند؟ برای چی توی دفتر شعرت شعر حسنک بود که بیچاره بود؟ مادرش مرده بود و با پدرش پینه دوزی می‌کرد؟ «از روی اجبار و از ترس مرگ»؟! که بلد نبود «بنی آدم اعضای یکدیگرند» را بخواند؟ که من حالا هم وقتی کسی درس بلد نیست از احتمال یک درصد اینکه زندگی سختی دارد، اشکم تا لبِ چشم‌هام بیاید؟ که من وقتی آرام و آسوده پشت نیمکت‌ می‌نشینم یادم بیفتد که یک نفر از رویِ اجبار و از ترس مرگ، کند با پدر پینه دوزی و کار، و دست پر پینه‌اش شاهد است؟! چرا؟ چرا نا آرامم کردی مامان؟ چرا؟


حالا هم که بی حوصله شده‌ای، هنوز همانقدر دوستت دارم. می‌فهمم؛ خسته‌ای. دیگر رمق برایت نمانده که وقتی غذا نمی‌خورم، لقمه بگیری بیایی تویِ اتاقم با زور و اخم و ناز به خوردم بدهی. می‌فهمم زندگی‌ سخت بوده. دفتر خاطراتت را یک روز یواشکی خواندم...

حسودی‌م می‌شود که بچه‌های مدرسه بهت می‌گویند «مامان». تو فقط مامان منی. فقط من. جز تو کی من را بغل کرد و گفت سختی‌ها تمام می‌شوند؟ حتی اگر بی حوصله باشی مامان منی. حتی اگر غذاهات دیگر مثل قبل خوشمزه نباشند، حتی اگر دیگر در جواب «ممنون مامان» نگویی نوش جان. حتی اگر حوصله نداشته باشی ته زرد تره‌ها را بگیری. هنوز همانقدر دوستت دارم. ببخشید که گاهی... اما تو برایِ من هنوز همان مادری هستی که من را به چالش تجربه کشاند. که هنوز هم تجربه کنم. که چشمه‌هایم کور نباشند، که به آرامش تمام تویِ جایم نخوابم، که بدانم فقر هست، دلتنگی هست، شادی هست، خدا هست، خدا هست، خدا هست... یادم نمی‌رود که علی را از تو دارم. مهر آن خانواده را از تو. عشق را از تو. یادم نمی‌رود هرچند خسته‌ای؛ تا وقتی هستم برایِ من همان مادری می‌مانی که یادم داد زمزمه باران وقت به زمین رسیدن چیست...

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۵۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

من ماتَ علی حبّ علی مات شهیدا.

...


...


...


...


من عشّق، فعف، ثم مات...


...


کاش

بمیرم

از عشقت.

من مات علی حب «مادر»

مات شهیدا...



به شرط آرام گریستن در روضه.

به شرط آرام جان دادن پشت تابوت.

به شرط دم نزدن از غربت.

به شرط عمل،

نه حرف.



من مات علی حب علی...


هرکاری می‌کنید، باشد؛

فقط آرام...




+ به قول رفیق:


علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی ...


+ آتش زبانه زد... از خانه علی... در بین شعله سوخت... پروانه علی... پروانه علی... پروانه علی...


+ داغ که زیاد است؛ با هم می‌سوزیم. چه باک؟! اما عاجزانه التماس می‌کنم، شما دیگر حرف رفتن نزنید... می‌ترسم از شدت آزمایش الهی. برایِ مولا نمی‌دانم چه بود اما، وقتی جواب سلامش را فقط فاطمه می‌داد و خدا فاطمه را گرفت، ... ، غربت ما که بیشتر از علی نیست... شما دیگر مثل مادرتان حرف رفتن نزنید... دعا کنید. دعا کنید برای ماندن. من زنده ماندن بعدِ شما را(دهانم دوخته باد)، باور بفرمایید، بلد نیستم...


+ نوشته شده در شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۵۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...

آنقدر بالا و پایین بوده تویِ همین زندگیِ کوتاهم که بلد شده‌ام چطور هم خوشحال باشم، هم دلگرفته. حق هیچ احساسی را نباید خورد به هر حال...



حرف‌ها حناق شده‌اند گیر کرده‌اند در گلوم، مدام دست میازند به رگ و ریشه‌ام، می‌فشارندشان، خفه می‌شوم...


من که دستم به هیچ جا نمی‌رسد و گرچه برایِ این حرف شایسته اینم که آتش مذاب در حلقم بریزند؛ اما نمی‌رسد. یکی مثل من بخواهد درست کند خراب می‌کند. حالا اینکه از بالا فرموده‌اند از ادبیات «تندرو» برایِ این جوان‌ها استفاده نکنید، مجوز من نیست که هر غلطی بخواهم بکنم و اسم جوانِ انقلابی رویِ خودم بگذارم. «تندروی در حق چیز بدی نیست» اما - خدا ببخشد که اما می‌آورم رویِ حرفتان - به اسم تندروی در حق به بیراهه رفتن و به بیراهه کشاندن افتضاح اندر افتضاح است. الان شبیه این‌هایی شده‌ام که هی رویِ حرف ولی تبصره در می‌آورند که آخرش از تاریخ مثبوت هم حتی، آنچه می‌خواهند را بیرون بکشند و سندِ دمِ روباهی بگذارند روی حرفشان. خیر. غلط بکنم با اینهمه منِ ناچیز ماده و تبصره ببندم به اکمل‌الاحادیث زمانِ خودم، منتهی‌ش عقل ناقصم حدس می‌زند که همه چیز را همه جا نمی‌شود گفت. این است که می‌گویم من و امثال من بخواهیم درست کنیم، بیشتر خراب کرده‌ایم. پس چه کنیم؟ بنشینیم با درد دلِ جامعه اسلامی بسوزیم و تهذیب نفس کنیم؟! روایت آن دنیا را بیخیال، که دلبسته رحم آن بالایی ام به جهالتم، همین دنیا را بچسب! بنشینم نگاه کنم مغز جوان‌های مملکتم را درو می‌کنند آن هم با هیچ و پوچ؟! بنشینم منتظر بمانم بی هیچ مانعی هر حرکتی خواستند بزنند؟! منتظر باشم بریزند تویِ خانه‌ام و دار و ندار من را هم ببرند؟ بنشینم شیمی مبتکران مهندس بازرگانی بخوانم که فردا نوزده به بالا بگیرم که لازم نباشد عید شصت تا سؤال آبدار تکلیف بنویسم؟ بنشینم حافظ‌نامه بخوانم که رقبا تا به حال تمام منابع را هشت دور خوانده‌اند؟ بروم با فلانی کافه گودو قهوه تلخ سفارش بدهم ادای روشنفکری در بیاورم؟ بروم تئاتر شهر دست بگذارم زیر چانه‌ام تظاهر به علاقه به تئاترهایِ آبزوردشان کنم؟ با بچه‌ها برنامه بریزم «من سالوادور نیستم» ببینیم؟ خیلی بچه مثبت باشیم «بادیگارد»؟! یا بنشینم پایِ نت کلیپ‌های رائفی‌پور شیر کنم؟ چه کنم؟؟؟! چه کنم؟! دقیقا چه کنم؟؟؟؟!

اینجا تهران است و برداشت آزاد.

آهایِ کسانی که خودتان را به خواب زده‌اید! آهای کسانی که راضی شده‌اید به چهارتا دبیرستان مذهبی با فلان قدر شهریه - که البته کاملا حق است گاها خودشان از باقی بدترند - ، آهای کسانی که دستتان می‌رسد و کاری نمی‌کنید، الان وقت تربیت اقلیت نیییییستتتت! با چهارتا دانش آموزی که به جبرِ بی خبری از سایر مکاتب و آفتاب مهتاب ندیدگی و مواجه نشدن با شبهات حرف‌هایتان را بی چون و چرا قبول می‌کنند نمی‌شود وارث زمین بود! با چهارتا دانشجویِ متهجر هم. نگویید این ادبیات، ادبیات القایی‌ست. نگویید ناخواسته رفته‌ای در جبهه دشمن. نگویید فلانی دشمن است. نگویید حرف‌هاش اداست - که البته شنیده نمی‌شود - ، فقط نچسبید به قبرهای شهدا که به خودشان قسم اینطور که طی طریق می‌کنیم رو برمی‌گردانند از ما... الان دوره بست نشستن نیست! هیئت خوب است، اشک و گریه و نماز شب عالی‌ست، اما قسم به خدا که آخرش این نسل با فانتزی‌های خودمان روبرویمان می‌ایستند و «مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد» را می‌کوبند تویِ دهانمان و به خدا قسم حرکتی نکرده‌ایم هنوز که آن زمان حرفی برایِ گفتن داشته باشیم...؛ می‌نشینیم مبهوت نگاه می‌کنیم مغزهایِ پاره‌های جگرمان خوراک مارهایِ دوشِ ضحاک می‌شوند...

قضیه چیست؟ آیا زیاد غرق نشده‌ایم در بستن دکمه‌های بالایِ یقه؟ دوختن جلوی چادر؟ آیا زیاد در پرده نشدیم؟ آیا به بهانه فاصله گرفتن از گناه خودمان را مهجور نکردیم؟ خوب است. عالی‌ست. پرچمِ حزب توست نوع لباس پوشیدنت. دکمه‌های یقه را بااااید هم بست. می‌خواهی آدم بمانی جلوی چادر را بااااید هم دوخت. اما حضور فقط تویِ راهپیمایی‌ها نیست. راهپیمایی مشتِ محکم بر دهان استکبار هست، اما باور کنید شنیدن همین یک جمله تکراری، هر ساله از دهان این بچه نوجوان‌ها، آن قدری هم دلگرم کننده نیست. می‌خواهی به خدا برسی باید هم مشت محکم بکوبی در دهان استکبار، اما شیوه‌اش پیش رفتن تا ابدالدهر با همین مفاهیم قدیمی نیست!!! آهااااای شمایی که دستتان به جایی بند است! آهای شمایی که تریبون دارید... نسل من دارد به پوچی می‌رسد... نسل من دارد به این رستوران گردی‌ها و کافه نشینی‌ها دل می‌بندد... نسل من دارد به این دنیا، فقط به این دنیا قانع می‌شود! نسل من اگر خیلی هنر کند، دارد فقط به یک رتبه کنکورِ خوب راضی می‌شود... سیاه نمایی نمی‌کنم. باور کنید سیاه نمایی نمی‌کنم. اما نسل من دارد می‌ می رد... تربیت اقلیت کافی نیست... با پرواز یکی دو تا پرستو بوی بهار حس نمی‌شود. نسل من دارد قید آسمان را می‌زند آقایان!!! نسل من درد می‌کند و برایِ فرار از درد، دارد به هر خوشحالی اینجایی زودگذری تن می‌دهد... نسل من درد می‌کند آقایان... نگویید سیاه نما... نگویید سرباز ناخواسته جبهه دشمن... نگویید اخ، بد، اح، نگویید... حقیقت است...

نسل من واقعا دارد می‌سوزد و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۰:۵۲ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

سالِ اینجا که بی بهار گذشت...#

بهار می‌آید دقیقا می‌نشیند زیر بینی‌م، که من مدام عطسه کنم. خودت می‌دانی دنبالِ غم نمی‌گردم، می‌دانی سفارشم کرده بودند به شادی. و تو که در ضمیر منی، بهتر از همه می‌دانی هیچ‌کس بهتر از من بلد نیست تمام لحظه‌ها را، مثلا لحظات خنده‌های دندان‌نمای بچه‌هایِ بی دندان را، یا دقایقی که چادر گلدار را باز می‌کنی، می‌چرخانی‌ش و رویِ سرت می‌گذاری، یا وقتی آفتاب ملیحی می‌افتد رویِ مهرت و مهمان سجده‌هات می‌شود، تو می‌دانی هیچ‌کس بهتر از من بلد نیست این لحظه‌ها را به خاطر بسپارد و شعف جاری در آن‌ها را به لبخندهای روی صورت تبدیل کند. من دنبال غم نمی‌گردم. احساس هم می‌کنم که سرمایِ دردآور صبح‌هایِ تاریک زمستان، خودش را به روشنی و بویِ بهار می‌دهد که دقیقا می‌نشیند زیر بینی‌م، که من مدام عطسه کنم. اما قبول کن همه چیز آنقدر تدریجی و تکراری هست که در روزمرگی‌ها و سالمردگی‌هایمان از یاد برود. برایِ من بازار هیچ وقت بویِ عید نمی‌داد. بهار هم بویِ عید نمی‌داد. بلیت قطار و هواپیما و رزرو هتل هم بویِ عید نمی‌داد. تق و لقی کلاس‌های اواخر اسفند هم. کارت پستال‌های عیدی هم. پولِ عیدی لایِ قرآن حاج بابا هم. شکوفه دادن درختِ انجیرِ مرحومم هم. گاهی فکر می‌کنم در این بی تو بودن، کاش تا ابد در سکونِ پیله خودم زندانی می‌شدم. گاه فکر می‌کنم این بودن، این پروانه شدن، این بال در آوردن، اینها که تمامشان برابر است با هبوطِ شعوری در من برایِ فهم نبودن تو، هیچ‌کدام به نبودنت نمی‌ارزید... نه اینکه مشعوف نباشم از این آسمان، نه اینکه حس نکنم باد عصا می‌شود، زیر بال‌هام را می‌گیرد و من را پَر می‌دهد تا بی نهایتی نامکشوف، و نه اینکه حس نکنم راه ما تا بینهایت است و شورِ کشفِ قدمِ بعدِ این بینهایت، سال‌ها رؤیایِ بیداریِ قبلِ خوابم نشده باشد؛ نه. منتهی‌ش، نبودنت انقدر غم انگیز است، که باورت نمی‌شود اگر بگویم، برایِ انسانِ همیشه در آرزویِ پرواز سخت نیست، اگر عدمِ بی آسمانِ بی پرواز را بپذیرد که بلکه در عدم، حس نکند نیستی.


راستش را بگویم، بی تو از خودم می‌ترسم. بارها تماشا کرده‌ام خودم را که عاشق‌گونه اما تهی از عشق، افتاده‌ام به جانِ خودم، زده‌ام، زده‌ام، زده‌ام، زده‌ام... و تو همیشه باید آن مهربانی می‌بوده‌ای که قرار بود مرا از دستِ خودم برهانی... بیایی بازوانم را بگیری، تیشه را به کناری بیندازی، خیره شوی در چشم‌هایم، بگویی :« نزن عزیزم! نزن پرستوها به فدات...». که من فقط برایِ اضطرار چشم‌های تو بس کنم از کشتنِ خودم. که من فقط برایِ عشق چشم‌های تو دست بردارم از کندنِ بال‌هام. که من فقط برایِ کلمه «أنا الحق» چشم‌هایِ تو راضی شوم باز برگردم به آسمان... که من فقط... راحت بگویمت؛ حالا که نیستی، قیدِ بودنم را زده‌ام. می‌ترسم از خودم. از جایِ خالیِ حقِ تو، تویِ قلبِ نا آرامم. از خودم که چه راحت، یک شب به شهوتِ عبادت به سجاده می‌نشانَدم، یک شب به شهوتِ جایِ گرم توی رختخواب، جوری زمین می‌زَنَدم که... منِ بی تو، نه مثل کسی‌ست که افتاده تویِ تاریکی - که وعده کتاب است که صبح آمدنی‌ست - بل مثل کسی‌ست که تا ابد به تاریکی چشم‌هایِ خودش گرفتار آمده... بی تو از نهال گذاشتن تویِ خاک می‌ترسم. نهالِ بیچاره هم می‌ترسد. هزار بار بهار بشود، هزار بار ناخواسته گل بدهد، برگ و بار بدهد، اما نتواند دم بر بیاورد که این برگ و بار، اگر معنی وجودِ تو به وجودشان سبزی نبخشد، اگر بیایند و چیده نشوند و بیفتند، اگر بیایند و چیده نشوند و همان جا بمانند، فقط سنگینی مضاعفی‌ست که شاخه را به زجرررررر، می‌شکند... درختِ بیچاره به خودش می‌آید، می‌بیند تا یک جایی بیشتر زورش نرسیده... چهارتا انجیرِ طفلکی به دنیا آورده که سرنوشتشان مردن تویِ کالی‌ست... نهایتا خیلی به کمال برسد، رسیدن و چیده نشدن و افتادن و .. و ... و ... و ..

بی تو رویِ تمام ثانیه‌هایِ بکر این زندگی غبار می‌نشیند. رویِ خنده‌هایِ بلندِ آزاد، رویِ پناه دادن به یک گنجشک، بستن زخم‌هایِ یک زخمی، بوسیدنِ گونه جانان، رویِ تماشایِ رویش تدریجی جوانه‌ها، رویِ خنکایِ آبِ رودخانه‌ها، رویِ شادیِ اولین دیدارها، اولین عشق‌ها، اولین تپیش‌هایِ قلب، اولین شعرها، اولین شاعر شدن‌ها، اولین دلیل‌هایِ غزل گفتن، اولین قافیه‌هایِ زورکی، اولین تولدها... رویِ نه ماه بارداری و رویِ اولین لحظه بوییدن کودکی از دورن خودت هم، بی تو غبار می‌نشیند. شک نکن به اینکه معنی تمامِ لحظه‌هایی... رویِ لحظه‌های لرزش دست از خوشحالی، لحظه‌های جا گرفتن در یک قاب عکس کنار چندین و چند عزیز، لحظه بوسیدنِ یواشکی ماهی‌هایِ حوض، صدایِ قاچ زدنِ هندوانه‌ای که پیداست سرخ است، روزهایِ بازی‌های کودکانه، رویِ ماه، رویِ ماهتاب، رویِ شب‌هایِ گذرانده شده بالایِ پشتِ بام، رویِ مژه با ناز بر هم زدن‌ها، رویِ لحظه خریدنِ یک کتابِ ناب، قدم زدن در باغ‌هایِ انار، دویدن‌هایِ بالغی که کم از پرواز ندارند، پریشان کردنِ مو، پیدا کردنِ شانه، آخ... اشک‌هایِ شوق... رویِ عشقبازی‌هایِ سجاده، نگاه بازی‌هایِ تویِ قدیمی‌ترین کافه، از شرقی‌ترین شعور بشر، تا غربی‌ترین حس‌هایِ مصنوعی ساخته دست انسان، بی تو غبار می‌نشیند... تو در ضمیر منی؛ خوب می‌دانی... هفده تا بهار گذرانده‌ام و از وقتی فهمیده‌ام هستی، هیچ‌کدام از بهارها را با هیچ خاطره رویشی به یاد نمی‌آورم... غبار نشسته رویِ تمام لحظه‌هایِ تحویل سالم... مسیحا! بهارا! جانا! عزیزا! رویِ قرآن، رویِ حافظ، رویِ تمام آیاتِ هستی غبار گرفته بی تو...


#منصور_اوجی

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۱۶ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

فاقد ارزش خوانش - برای اولین بار!

امروز زنگِ هندسه بود، تمرین حل می‌کردیم. چقدر هم که ساده و مسخره‌ست هندسه. تمرین‌ها را نوشته بودم و داشتم گل و بوته می‌کشیدم کنار دفترِ فاطمه، که دبیر محترم فرمودند خانوم فلانی! حوصله کلاس نداری، بیرون! خیلی خودم را گرفتم که از خنده نمیرم. دو دقیقه نشده بود کنار کتاب فاطمه نوشته بودم: آرزو می‌کنم منو بندازه بیرون! و انداخت. عمرا هیچ‌کس تصور نمی‌کرد بچه مثلا مثبت کلاسش در جواب این جمله کیفش را بردارد و در حالی که صورتش از شدت خوردن خنده سرخ شده، «ببخشید خانم»ـی بگوید و برود بیرون. همان جا رفتم پایِ یک سیستم و دیدم به به! منابع مرحله دو هم آمده و خبری نه از تاریخ بلعمی هست، نه از راحة الصدور! خوشحال خوشحال رفتم اتاق دکتر خرازیان، منابع را برایش خواندم که گفت:« عید تمومشون می‌کنی خب»! بعد باز گفت:« کاش می‌رفتی انسانی! نه؟». حالا نه اینکه ندانم دانشکده‌های انسانی این مملکت چه خبر است! گل بگیرند از دم درِ تمامشان را. بروی آنجا و بنشینی رویِ صندلی‌هایی که اگر چشم داشته باشی می‌بینی رویشان نوشته: «جایگاه جلوسِ فرد شست و شویِ مغزی شونده»!! حالا نه اینکه رشته‌های مهندسی خبری هست، یا علوم پزشکی‌ها خیلی شعورشان بالاست، یا حتی قرار است از حوزه‌ها چیزی در بیاید. نع. هیچ. نه دانشگاه، نه حوزه. توفیری نیست بین منی که شیمی و حسابان و دیفرانسیل و انتگرال می‌خوانم، یا اویی که زیست، یا اویی که تاریخ ادبیات و فلسفه و منطق و فلان. همه‌مان تویِ یک نظام هستیم، که باید توی صف بایستیم، باید طبق معیارها رفتار کنیم، باید حفظ کنیم، حفظ کنیم، حفظ کنیم... حوزه هم که معلوم الحال است. چهارتا جوان حوزوی با عرضه داشتیم، لااقل رویِ منی که اینهمه آدم با همین خط مشی دورم هست باید یک تاثیری دیده می‌شد! حوزه هم عقب مانده‌تر از دانشگاه.


این‌هایی که می‌بینیم کسی هستند را، نه دانشگاه پس انداخته، نه حوزه. خودشان بوده‌اند. خودشان جان کنده‌اند. سرِ آخر موقع مرگشان یک ته نشینی از شمایل خودشان داشته‌اند برای ارائه. خلاصه که کلاهمان پسِ معرکه است. خلاصه که سر بی حاشیه‌ترین درسش، مثلا ادبیات هم بنشینی، طرف شروع می‌کند به تلقین عقاید...


حالِ غم خوردن برایِ کسی را ندارم این روزها. شادِ شادم اگر نبودنِ او را حذف کنیم! نه غصه بودن‌ها را می‌خورم، نه نبودن‌ها. آن‌ها که هستند قدمشان رویِ چشم، آن‌ها که نیستند، دلی پیششان نیست، سفرشان به خیر! آدم‌ها برایِ ماندن نیستند. این یک اصلِ مطلق است. همین است که گاها طرف نشسته کنارِ شما، خیره نگاه می‌کند تویِ چشم‌هایتان و شما نمی‌فهمید فکر و دلش فرسخ‌ها دورتر گرفتارِ غزالِ تندپایِ دیگری‌ست! این است که کنارِ آدم‌ها نمی‌شود امنیت داشت. همین به قدر یک لبخند، همین به قدر یک آغوش، بعضا به قدرِ یک هیچ از هرکدامشان سهم بردارید و او را به خیر و شما را به سلامت. رسم آدمیت این است. که آدم آخرش خسته می‌شود از هم قد خودش. یک روز می‌نشیند دو دو تا چهارتا می‌کند می‌بیند تمام آدم‌های دورش اندازه دلقِ ریایی که به یک جرعه شراب هم نمی‌ارزد، نمی‌ارزند! مجبور می‌شود به رفتن! مجبور می‌شود به کندن. راه رفتنی‌ست. تا کی بنشیند غم بودن‌ها و نبودن‌ها را بخورد. این که عشق حسابِ دو دو تا چهارتا نیست مال جزء و فرع است. دو تا بوسه می‌دهی، هیچی نمی‌گیری. چهار بار بغل می‌کنی، هیچ بار بغل نمی‌کندت. که اصلا همین است که وزن‌ها بنا می‌شوند. نمی‌گنجد در عین حال هم عاشق بود هم معشوق. آخرش، ته ته‌ش، یک نفر باید ناز آن یکی را بکشد. این‌ها جزء و فرع است که عشق حسابِ دو دو تا چهار نیست؛ اگرنه کلا همین است. این حرف‌ها مالِ قصه‌هاست که آن‌ها تا آخر عمر با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند. شاید دور از تصور است اما، حرف‌های شادی می‌زنم! حرف رفتن به وقت رفتن، ماندن به وقت ماندن. راضی شدن به همین چیزهایِ کوچکِ آدم‌ها. همینقدر که دستشان می‌رسد بدهند. همینقدر که وسعشان می‌رسد ببخشند. همینقدر. حالا اینکه انقدر زده‌اند تویِ سر آرزوهایِ کسی، که خودش را جز برایِ یک نفر، و زندگی‌اش را جز برایِ کسی نمی‌بیند، این از کوتاهی قد آسمان اوست.


من این حرف‌ها را باور کرده‌ام. زیرک کسی‌ست که از بالا و پریدن و پنهانی سرک کشیدن قلبش به آن پشتِ دیوارِ دور که کسی پشتش نشسته، استفاده کند برایِ قد کشیدن. بییییییخیاااال!


خدا رحم کند به ما. خدا به تقلاهایِ بیهوده قلبمان رحم کند. خدا به عاشق‌نام‌ها رحم کند. خدا به روح‌های کوچکِ محدود رحم کند. خدا به بال‌های بریده رحم کند. به دچاران رخوت بی‌پروازی رحم کند. خدا به بال داشته‌ها و رویِ شاخه نشسته‌ها رحم کند. بیشتر از همه، خدا به آسمان نداشته‌ها رحم کند. خدا به کسی که تمام اینها را با هم هست، خدا به من رحم کند!

+ نوشته شده در شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۷:۳۳ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

پیدا کن پرتقال فروش را.

1.

دارد دومین سالِ بی تو بودن می‌آید. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. باورت می‌شود؟ آن دنیا «باور» هم داری؟ دست چی؟ دست‌هات برایِ کی‌اند؟ دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. باورت می‌شود چند بار تویِ این دو تا سیصد و شصت و پنج روز از تهِ دل خندیده‌ام؟ بهار هم شد. دو تا هم شد. باورت می‌شود بی تو بهار هم بشود؟ فعلا که شده. بادهایِ محترم بهاری کم مانده من را بکَنند و با خودشان ببرند دور. البته نه آنقدر دور که تو هستی. شاید هم بردند نزدیک. نه آنقدر نزدیک که تو هستی. همه چیز بستگی به شاهِ بادها دارد. بالاخره من را که از زمین کنده‌اند. چه فرقی می‌کند کجا بگذارند... هوم؟ برایِ من که فرقی نمی‌کند. خودت که می‌دانی، اگر می‌شد باده از باد پر می‌کردم و تا ابدالدهر می‌نشستم به نوشیدن. تهِ عیش من است. حالا... گذشته از اینها... می‌شود از خدا خواهش کنی که به باد بگوید، من را در دورنزدیکی که تو هستی، زمین بگذارد؟



2.

بگویی نخند نمی‌خندم. راستش صحبتِ خنده داری هم نیست‌ها. من مرضِ خندیدن دارم. آن شبِ منحوسِ امتحان فیزیک، وقتی دو فصلِ پانزده نمره‌ای آخر را نخوانده بودم، خنده‌م می‌آمد. فرداش هم وقتی برگه را گذاشتند جلوم و بلد نبودم، باز خنده‌م می‌آمد. وقتی تو رفتی هم اول خنده‌م آمد. شاید هم نه. شاید هم گریه کردم! یادم نیست. می‌بینی؟ یادم رفته وقتی فهمیدم دیگر نیستی چه کردم. از بس که آدم‍‌های رفته زود فراموش می‌شوند. از بس که آدم‌هایِ مُرده زود می‌روند. از بس که من خو گرفته‌ام به جنگ. از بس که من کام گرفته‌ام از بلا، هی بلا پشتِ بلا، نهایت یکی دو روز منگ جام بلا بوده‌ام. بعد بیدار شده‌ام باز. از بس که من بلد بوده‌ام زود بیدار شوم. از بس که من شب‌ها دیر خوابیده‌ام. از بس که من مرضِ گریه داشته‌ام! مرض خنده داشته‌ام.



3.

شیر آمد،

یعنی باید رفت.

و ما رفتیم.

اگر خط هم می‌آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می‌آمد

ما آن را شیر می‌دیدیم و به راه می‌افتادیم.


#چه‌گوارا


روایتی که انگار هم‌الان، از دلِ میخانه‌هایِ آمریکایِ لاتین بیرون آمده. فاقدِ معنویتِ میخانه‌هایِ حافظی(!)، اما حاوی مفهومی آشنا. رفتن. عشقِ به رفتن. رفتن. رفتن. هرچند رفتنی که قرار باشد، تو را از ثروتِ خانوادگی‌ات بیرون بکشد و پرت کند وسط کارگری. هرچند رفتنی که قرار باشد تو را از جایِ آرامتری که بودی، بیندازد در معرکه چشم‌هایِ آدم‌ها. هرچند اگر قرار باشد از یک آدم عادی تبدیل شوی به منفور یا محبوب.



4.

: میگم... یادته اولین کلمه‌ای که گفتم چی بود؟

:: آره! من داشتم از درِ اتاق می‌رفتم بیرون که گفتی :«اَبت»...



5.

چرا شوروی خواست از چه‌گوارا قدیس بسازد؟



6.

آیا فیدل کاسترو کمونیست بود؟



7.

یک سؤال:

آیا بعضی‌ها احساس نمی‌کنند مفعولِ تفکرات بالایی‌ها، و ابزار تحقق رؤیاهایِ دیگران شده‌اند؟



8.

می‌شنوی که بهار پا تند کرده برایِ آمدن؟ باید یک بار با هم برویم دبستانِ من. که اطرافش را انبوهِ درخت‌هایِ کاج احاطه کرده‌اند. و آن سکویی را که من روش می‌نشستم نشانت می‌دهم. سکویِ خوشبختی بود. آن گوشه دنج و خلوت حیاط، که آفتابش هر لحظه از هر جهت به هزار ترفند خودش را به صورتِ من می‌رساند. نیمی از بازی‌هایِ کودکی تمامِ بچه‌هایِ کلاس‌هایی که من هر سال در آن‌ها درس می‌خواندم، بر می‌گشت به مسخره کردنِ علایق من، و من که اصلا نمی‌فهمیدم مسخره کردن چیست، می‌دویدم دنبالشان و آن‌ها با خنده‌های بلند فرار می‌کردند.



9.

نسلِ نگه داشتنِ فلوراید، پنج دقیقه تویِ دهان، روزهایِ شنبه.



10.

من آزادی شما را نمی‌فهمم. لطفا یک نفر بیاید به من بفهماند.



11.

لطفا با جهان‌بینی‌های نداشته انقدر مرا اذیت نکنید. هژده سالتان شده. لطفا بروید بیرون از خانه، و به اولین نفری که از لباس پوشیدنش خوشتان آمده بگویید به شما یک جهان‌بینی بدهد.



12.

آیا در بعضی از دانشگاه‌ها، از نزدیک شاهد شستشویِ مغزی بوده‌اید؟

جسارتا، با آب شرب، یا آب جو، یا آبجو؟!



13.

شما را قسم می‌دهم به خدا، که این جامه موریانه‌خورده را یک لحظه کنار بگذارید، به کمی بعد از این تن، نه به حتی آن جهان، به همین جا، به عشق فکر کنید.



14.

از تمام شدن هیچ سالی انقدر خوشحال نبوده‌ام. خوشحالی یأس‌آورِ آرامِ سردِ خوابیده، بر وزن بخشِ آلکیلِ هیدروکربنی ناقطبی چربی دوستِ آبگریز.



15.

خدایا...

من از صدا کردنت ناامید شده‌ام.



دوست داری یک روز این را بشنوی از من؟!




16.

اصلا، من غلط بکنم حرفی بزنم. خودت از سر تا ته را می‌دانی.




17.

فوقِ فوقش، همین فرش‌ها را می‌اندازیم زیر پایمان.

رویِ همین تخت می‌خوابیم.

رویِ همین مبل‌هایِ خیلی قدیمی می‌نشینیم.

اتفاقی نیفتاده که.



18.

به من سلام کن.



19.

آیا پرستوها به نامهربانی ما پی برده‌اند؟

آیا پرستوها این بهار بازخواهند گشت؟


لطفا در حضور نفر سوم، تویِ گوش هم پچ پچ نکنید.



20.

به یک عدد ماه رمضان نیازمندیم. با حالِ سحرِ قبلِ سالِ نود و چهار.



21.

شب بخیر.



22.

ساعت سه و چهل و هفت دقیقه PM.

+ نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۵:۴۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

این‌ها صحبت‌هایِ صرفا از سر احساساتِ یک دختربچه نیست.

به متعصب‌های در لباس دین کاری ندارم. اما ما دوستتان داشتیم. به جهان فکر می‌کردیم! در عمیق‌ترین رؤیاهایمان شمایِ همیشه ناراضی را با لبخندهایِ دلنشین می‌دیدیم. که یک روزِ خوب دارید. که آرامید. که می‌خندید. شما اما رنگ سبز به صورتتان زدید، آمدید تویِ خیابان، وقتی ما مشکی پوشیده بودیم. شادیتان شادیمان بود و غمتان غممان. غممان شادیتان بود و شادیمان غمتان. شما فقط لباس سبز پوشیدید، ما به جهانِ سبز فکر می‌کردیم. آن رنگی که تا ابد برایِ ما از سیاه کابوس‌تر شد، قبل‌تر رنگِ آرمان‌هایِ به خون نشسته ما بود. شما اما لاک سبز زدید، لباس سبز پوشیدید، وقتی که ما غممان بود، شادی کردید.

با این حال، باز دوستتان داشتیم. نمی‌شد نداشته باشیم! مالِ این خاک بودید، تنتان از این خاک بود... می‌خواستیم دستانتان را بگیریم، با گرمی دستانتان فکری کنیم به حالِ مدرسه‌های بدون نیمکتِ روستاهایِ لبِ مرز. با پشت گرمی لبخندهایتان چاره‌ای کنیم برایِ موهایِ ریخته بچه‌هایِ سرطانی و پول‌هایِ نداشته پدرانشان. با انگیزه شورِ تویِ چشم‌هایتان، شور به پا کنیم و عروسک‌هایِ بی سر را برگردانیم به تمام دخترکان جنگ زده جهان... با خیالِ رؤیاهایتان، خیال کنیم جهانِ سبز را... اصلا، سبز کنیم جهان را! شما اما فقط تا سرِ خیابان آمدید... سبز پوشیدید و شادی کردید، وقتی که ما غممان بود...


با این حال، باز دوستتان داشتیم. باور نمی‌کنید؟ اینبار با لباس و شال و لاکِ بنفش، برایِ برجام آمده بودید تویِ خیابان؛ برایِ همین ندیدید. مستِ خوشحالی بودید، حالِ غم خوردن نداشتید. پدران و برادران و همسران ما، رفته بودند صدها کیلومتر آنطرف‌تر. چون دانسته بودند بعدِ سوریه، نوبت ایران است. نوبت تهران است. هدف بعدیِ گلوله‌هایشان شادیِ شماست... شما گفتید مگر مرزهایِ ماست؟ مسخره کردید. بعضا فحش دادید. راهتان را کشیدید و رفتید. ما بی پدر شدیم، ما بی برادر شدیم، بچه‌های کوچکمان بی بابا شدند... گفتیم اینبار حتما به سرسلامتی‌مان می‌آیید... نیامدید. با ناسزاهاتان آتش کشیدید به دل‌هامان... یادتان هست؟


با این حال، باز یادمان بود قبلِ تمام این‌ها، خوراکی‌های مدرسه را که، هفتاد-سی نه، شصت-چهل نه، پنجاه-پنجاه تقسیم می‌کردیم... یادمان بود نان و نمک هم را خورده‌ایم، با هم خندیده‌ایم، با هم گریه کرده‎ایم، با هم شعف کودکانه مکیدن شکلات‌ها را تجربه کرده‌ایم، با هم دردهایِ دستِ ناشی از مشق‌های شب را کشیده‌ایم، با هم پشتِ یک نیمکت، تویِ یک کلاس، در یک مدرسه درس خوانده‌ایم... دست‌های هم را مححححکم گرفته‌ایم و خوانده‌ایم: عمو زنجیر باااااف... با این حال، باز نشد دوستتان نداشته باشیم. یادمان نرفته بود، ما با هم چادرهایِ جشن تکلیف را به سر گذاشته بودیم... با هم مثل فرشته‌ها شده بودیم... با هم... بااااا همممم...


اینکه آهسته راهمان از هم جدا شد و ایستادیم مقابل هم، اما فقط برایِ ساعاتی، برایِ کرسی‌های آزاداندیشی، برایِ نشست‌های سیاسی، بعد دوباره می‌نشستیم کنارِ هم. از غذایِ هم با قاشق‌هایِ دهنی خوردیم، بستنی‌هایِ یکی برایِ دو نفر مهمان شدیم، هنوز دلمان برایِ باغ‌های زیتون لبنان شور می‌زد، هنوز روحمان برایِ بچه‌هایِ محروم روستاها بال می‌زد، هنوز هم تویِ جشن‌ها، منِ راستی و تویِ چپی، به احترام سرود ملی میهنمان تمااااام قد می‌ایستادیم، چشم‌هامان را می‌بستیم و می‌خواندیم و اشک می‌ریختیم... یادت هست؟ انسانیت ما که مرز نداشت... لبنان و فلسطین و ایران که فرق نمی‌کرد... ما به جهان فکر می‌کردیم... ما می‌خواستیم به دننننیااااا لباس سبز بپوشانیم... تا اینکه...


لباس سبز که تنت کردند، دست‌بند سبز که به دستت بستند، کم کم تمام شد. لبخندهایِ زورکی و حرف‌هایِ آرام و کممان هم تمام شد. دیگر هیچ چیز نصف نصف نبود. غمتان هنوز غممان بود... شادیتان هنوز شادیمان... اما شادیمان غمتان بود و غممان شادیتان... یادت هست رفیقِ گذشته؟ آشنایِ غریبه امروز؟


حرف‌هات مالِ خودت بود رفیق؟ «نه غزه، نه لبنان» از گلویِ تو بیرون می‌آمد؟! تو بودی که برایِ سبزی مرز قائل شدی؟ پوشیدی‌ش و فکر کردی جهان خلاصه سبزی پیرهن توست؟ تو بودی که انسانیت را پیچیدی در لفافه خط‌های جغرافیایی و یادت رفت... یادت رفت تمام قرارهایمان را... ما قرار بود به جهان جامه سبز بپوشانیم...


برایِ کدام آرمان رفیق؟ برایِ کدام آزادی؟؟؟! رو برگرداندی از من... قهر کردی... نگفتی... مرادت از آزادی چه بود؟!


با این حال، آرمان‌های تو هرچه که بود، برایش تا کجا آمدی؟


ما را کشتند. ما را زدند. ما مُررررردیییییمممم تا تصمیم بگیریم. ما افتادیم کفِ خیابان و در تنهایی جان دادیم، خیابان‌ها را رنگ کردیم با خونمان که کسی که دوستش داشتیم بیاید... حالا هم، تو کنار پدر و برادر و همسرت شادی... پدر و برادر و همسران ما صدها کیلومتر آنطرف‌تر، برایِ انسانیت، برایِ عشق، اصلا برایِ همین ایرانی که محصورش کرده‌ای به این مرزهاااااا، رویِ خاک می‌افتند... تو برایِ آرمان‌هایت، سبز پوشیدی، تا همین خیابان بغل آمدی...


هنوز دوستتان داریم... هنوز می‌دانیم اگر شور چشم‌هایتان با انقلاب دل‌هایمان یکی شود، وجب به وجب جوانه سبز و سرخِ پیوندی می‌کاریم تمااااااامممم جهان را... هنوز به شدت به گرمیِ آغوشتان تشنه‌ایم... هنوز دوستتان داریم...


گرچه در لباسِ آرمان‌هایمان، گرگ‌هایی خوردند و بردند و دامن زدند به فقر و گرسنگی، اما خدا می‌داند، ما تابستانمان را زیر نورِ تندِ آفتاب، آجر رویِ آجر گذاشتیم، بعضا با پولِ تویِ جیب‌های خودمان مدرسه و درمانگاه ساختیم... خدا می‌داند، ما بودیم که خواستیم سبز بپوشانیم به جهان... ما...


ما جنگ طلب نبودیم.

ما عشق می‌خواستیم برایِ تمام جهان...

مرگ بر تمام کسانی که نمی‌خواهند! مرگ بر قاتل کودک‌ها...



هنوز نمی‌دانم تو چه چیز را آزادی می‌نامی. هنوز نمی‌دانم آن پرنده اساطیری تو چیست؟! هنوز نمی‌دانم رفیق قدیم! آشنایِ غریبه امروز... هنوز نمی‌دانم چرا از یک روز به بعد، برایِ کی، برایِ چی، برای کدام آرمان رو برگرداندی از رفاقت و دیگر ندیدمت... دیدمت اما با کینه دیدمت... با چشم‌های پر از کینه‌ای که چشم‌های تو نبود... هنوز نمی‌دانم این بذر دشمنی را که کاشت و؛ شما که به نان و نوایی نرسیدید... که درو کرد؟!



می‌دانم باز هم جوابم ناسزاست! قلبت جایی برایِ عشق ندارد... می‌دانم اما، گفتم که بگویم، ما هنوز همانیم که برایِ تمام جهان، عشق و مهر و دست‌های گرم و چشم‌های روشن و جوانه‌های سبز می‌خواستیم. اینکه بعضی‌ها در لباس ما، خوردند و بردند، خدا می‌داند، ما از دلتنگی پدران و برادران و همسرانمان می‌مُردیم که حتما بعدِ سوریه، نوبتِ ایران بود...


روزهایتان سپید و آبی،

شب‌هایتان ستاره بارانِ شهداد،

رفیق‌هایِ قدیمی! آشنایانِ غریبه امروز...


+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۱۹:۰۷ توسط ماهان (ف.چ) | بگو

های...

دعا نمی کنم این روزها، مرادی نیست

تو را به مهر و محبت که اعتقادی نیست!


ببخش اینکه به تو خیره می شوم گاهی...

خیال کرده ام این حاجت زیادی نیست!


قبول کن به خدا بخت هم رقیب من است 

شبی که موی تو آشفته است، بادی نیست!


سکوت کردی و دیدی چه زخم‌ها خوردم

سکوت معنی‌اش این است: انتقادی نیست!


تو شاهزاده ی مغرور قصه ای؛ جز من

دوای بی کسی ات دست شهرزادی نیست!


به سیل گریه قسم، آبروی من رفته‌ست

از این به بعد به چشمانم اعتمادی نیست


#حسین_دهلوی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۲۱:۴۵ توسط ماهان (ف.چ) | بگو
هیچِ هیچ‌زاده

یک فاطمه چگنی که از نامِ خانوادگی‌اش متنفر است.
دریچه
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان