‌فاقد ارزش خوانش

هیچِ هیچ‌زاده

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

...


...


...


...


من عشّق، فعف، ثم مات...


...


کاش

بمیرم

از عشقت.

من مات علی حب «مادر»

مات شهیدا...



به شرط آرام گریستن در روضه.

به شرط آرام جان دادن پشت تابوت.

به شرط دم نزدن از غربت.

به شرط عمل،

نه حرف.



من مات علی حب علی...


هرکاری می‌کنید، باشد؛

فقط آرام...




+ به قول رفیق:


علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی ...


+ آتش زبانه زد... از خانه علی... در بین شعله سوخت... پروانه علی... پروانه علی... پروانه علی...


+ داغ که زیاد است؛ با هم می‌سوزیم. چه باک؟! اما عاجزانه التماس می‌کنم، شما دیگر حرف رفتن نزنید... می‌ترسم از شدت آزمایش الهی. برایِ مولا نمی‌دانم چه بود اما، وقتی جواب سلامش را فقط فاطمه می‌داد و خدا فاطمه را گرفت، ... ، غربت ما که بیشتر از علی نیست... شما دیگر مثل مادرتان حرف رفتن نزنید... دعا کنید. دعا کنید برای ماندن. من زنده ماندن بعدِ شما را(دهانم دوخته باد)، باور بفرمایید، بلد نیستم...


۰ زمزمه ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۵۶
ماهان (ف.چ)

آنقدر بالا و پایین بوده تویِ همین زندگیِ کوتاهم که بلد شده‌ام چطور هم خوشحال باشم، هم دلگرفته. حق هیچ احساسی را نباید خورد به هر حال...



حرف‌ها حناق شده‌اند گیر کرده‌اند در گلوم، مدام دست میازند به رگ و ریشه‌ام، می‌فشارندشان، خفه می‌شوم...


من که دستم به هیچ جا نمی‌رسد و گرچه برایِ این حرف شایسته اینم که آتش مذاب در حلقم بریزند؛ اما نمی‌رسد. یکی مثل من بخواهد درست کند خراب می‌کند. حالا اینکه از بالا فرموده‌اند از ادبیات «تندرو» برایِ این جوان‌ها استفاده نکنید، مجوز من نیست که هر غلطی بخواهم بکنم و اسم جوانِ انقلابی رویِ خودم بگذارم. «تندروی در حق چیز بدی نیست» اما - خدا ببخشد که اما می‌آورم رویِ حرفتان - به اسم تندروی در حق به بیراهه رفتن و به بیراهه کشاندن افتضاح اندر افتضاح است. الان شبیه این‌هایی شده‌ام که هی رویِ حرف ولی تبصره در می‌آورند که آخرش از تاریخ مثبوت هم حتی، آنچه می‌خواهند را بیرون بکشند و سندِ دمِ روباهی بگذارند روی حرفشان. خیر. غلط بکنم با اینهمه منِ ناچیز ماده و تبصره ببندم به اکمل‌الاحادیث زمانِ خودم، منتهی‌ش عقل ناقصم حدس می‌زند که همه چیز را همه جا نمی‌شود گفت. این است که می‌گویم من و امثال من بخواهیم درست کنیم، بیشتر خراب کرده‌ایم. پس چه کنیم؟ بنشینیم با درد دلِ جامعه اسلامی بسوزیم و تهذیب نفس کنیم؟! روایت آن دنیا را بیخیال، که دلبسته رحم آن بالایی ام به جهالتم، همین دنیا را بچسب! بنشینم نگاه کنم مغز جوان‌های مملکتم را درو می‌کنند آن هم با هیچ و پوچ؟! بنشینم منتظر بمانم بی هیچ مانعی هر حرکتی خواستند بزنند؟! منتظر باشم بریزند تویِ خانه‌ام و دار و ندار من را هم ببرند؟ بنشینم شیمی مبتکران مهندس بازرگانی بخوانم که فردا نوزده به بالا بگیرم که لازم نباشد عید شصت تا سؤال آبدار تکلیف بنویسم؟ بنشینم حافظ‌نامه بخوانم که رقبا تا به حال تمام منابع را هشت دور خوانده‌اند؟ بروم با فلانی کافه گودو قهوه تلخ سفارش بدهم ادای روشنفکری در بیاورم؟ بروم تئاتر شهر دست بگذارم زیر چانه‌ام تظاهر به علاقه به تئاترهایِ آبزوردشان کنم؟ با بچه‌ها برنامه بریزم «من سالوادور نیستم» ببینیم؟ خیلی بچه مثبت باشیم «بادیگارد»؟! یا بنشینم پایِ نت کلیپ‌های رائفی‌پور شیر کنم؟ چه کنم؟؟؟! چه کنم؟! دقیقا چه کنم؟؟؟؟!

اینجا تهران است و برداشت آزاد.

آهایِ کسانی که خودتان را به خواب زده‌اید! آهای کسانی که راضی شده‌اید به چهارتا دبیرستان مذهبی با فلان قدر شهریه - که البته کاملا حق است گاها خودشان از باقی بدترند - ، آهای کسانی که دستتان می‌رسد و کاری نمی‌کنید، الان وقت تربیت اقلیت نیییییستتتت! با چهارتا دانش آموزی که به جبرِ بی خبری از سایر مکاتب و آفتاب مهتاب ندیدگی و مواجه نشدن با شبهات حرف‌هایتان را بی چون و چرا قبول می‌کنند نمی‌شود وارث زمین بود! با چهارتا دانشجویِ متهجر هم. نگویید این ادبیات، ادبیات القایی‌ست. نگویید ناخواسته رفته‌ای در جبهه دشمن. نگویید فلانی دشمن است. نگویید حرف‌هاش اداست - که البته شنیده نمی‌شود - ، فقط نچسبید به قبرهای شهدا که به خودشان قسم اینطور که طی طریق می‌کنیم رو برمی‌گردانند از ما... الان دوره بست نشستن نیست! هیئت خوب است، اشک و گریه و نماز شب عالی‌ست، اما قسم به خدا که آخرش این نسل با فانتزی‌های خودمان روبرویمان می‌ایستند و «مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد» را می‌کوبند تویِ دهانمان و به خدا قسم حرکتی نکرده‌ایم هنوز که آن زمان حرفی برایِ گفتن داشته باشیم...؛ می‌نشینیم مبهوت نگاه می‌کنیم مغزهایِ پاره‌های جگرمان خوراک مارهایِ دوشِ ضحاک می‌شوند...

قضیه چیست؟ آیا زیاد غرق نشده‌ایم در بستن دکمه‌های بالایِ یقه؟ دوختن جلوی چادر؟ آیا زیاد در پرده نشدیم؟ آیا به بهانه فاصله گرفتن از گناه خودمان را مهجور نکردیم؟ خوب است. عالی‌ست. پرچمِ حزب توست نوع لباس پوشیدنت. دکمه‌های یقه را بااااید هم بست. می‌خواهی آدم بمانی جلوی چادر را بااااید هم دوخت. اما حضور فقط تویِ راهپیمایی‌ها نیست. راهپیمایی مشتِ محکم بر دهان استکبار هست، اما باور کنید شنیدن همین یک جمله تکراری، هر ساله از دهان این بچه نوجوان‌ها، آن قدری هم دلگرم کننده نیست. می‌خواهی به خدا برسی باید هم مشت محکم بکوبی در دهان استکبار، اما شیوه‌اش پیش رفتن تا ابدالدهر با همین مفاهیم قدیمی نیست!!! آهااااای شمایی که دستتان به جایی بند است! آهای شمایی که تریبون دارید... نسل من دارد به پوچی می‌رسد... نسل من دارد به این رستوران گردی‌ها و کافه نشینی‌ها دل می‌بندد... نسل من دارد به این دنیا، فقط به این دنیا قانع می‌شود! نسل من اگر خیلی هنر کند، دارد فقط به یک رتبه کنکورِ خوب راضی می‌شود... سیاه نمایی نمی‌کنم. باور کنید سیاه نمایی نمی‌کنم. اما نسل من دارد می‌ می رد... تربیت اقلیت کافی نیست... با پرواز یکی دو تا پرستو بوی بهار حس نمی‌شود. نسل من دارد قید آسمان را می‌زند آقایان!!! نسل من درد می‌کند و برایِ فرار از درد، دارد به هر خوشحالی اینجایی زودگذری تن می‌دهد... نسل من درد می‌کند آقایان... نگویید سیاه نما... نگویید سرباز ناخواسته جبهه دشمن... نگویید اخ، بد، اح، نگویید... حقیقت است...

نسل من واقعا دارد می‌سوزد و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل...

۰ زمزمه ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۱۰:۵۲
ماهان (ف.چ)

بهار می‌آید دقیقا می‌نشیند زیر بینی‌م، که من مدام عطسه کنم. خودت می‌دانی دنبالِ غم نمی‌گردم، می‌دانی سفارشم کرده بودند به شادی. و تو که در ضمیر منی، بهتر از همه می‌دانی هیچ‌کس بهتر از من بلد نیست تمام لحظه‌ها را، مثلا لحظات خنده‌های دندان‌نمای بچه‌هایِ بی دندان را، یا دقایقی که چادر گلدار را باز می‌کنی، می‌چرخانی‌ش و رویِ سرت می‌گذاری، یا وقتی آفتاب ملیحی می‌افتد رویِ مهرت و مهمان سجده‌هات می‌شود، تو می‌دانی هیچ‌کس بهتر از من بلد نیست این لحظه‌ها را به خاطر بسپارد و شعف جاری در آن‌ها را به لبخندهای روی صورت تبدیل کند. من دنبال غم نمی‌گردم. احساس هم می‌کنم که سرمایِ دردآور صبح‌هایِ تاریک زمستان، خودش را به روشنی و بویِ بهار می‌دهد که دقیقا می‌نشیند زیر بینی‌م، که من مدام عطسه کنم. اما قبول کن همه چیز آنقدر تدریجی و تکراری هست که در روزمرگی‌ها و سالمردگی‌هایمان از یاد برود. برایِ من بازار هیچ وقت بویِ عید نمی‌داد. بهار هم بویِ عید نمی‌داد. بلیت قطار و هواپیما و رزرو هتل هم بویِ عید نمی‌داد. تق و لقی کلاس‌های اواخر اسفند هم. کارت پستال‌های عیدی هم. پولِ عیدی لایِ قرآن حاج بابا هم. شکوفه دادن درختِ انجیرِ مرحومم هم. گاهی فکر می‌کنم در این بی تو بودن، کاش تا ابد در سکونِ پیله خودم زندانی می‌شدم. گاه فکر می‌کنم این بودن، این پروانه شدن، این بال در آوردن، اینها که تمامشان برابر است با هبوطِ شعوری در من برایِ فهم نبودن تو، هیچ‌کدام به نبودنت نمی‌ارزید... نه اینکه مشعوف نباشم از این آسمان، نه اینکه حس نکنم باد عصا می‌شود، زیر بال‌هام را می‌گیرد و من را پَر می‌دهد تا بی نهایتی نامکشوف، و نه اینکه حس نکنم راه ما تا بینهایت است و شورِ کشفِ قدمِ بعدِ این بینهایت، سال‌ها رؤیایِ بیداریِ قبلِ خوابم نشده باشد؛ نه. منتهی‌ش، نبودنت انقدر غم انگیز است، که باورت نمی‌شود اگر بگویم، برایِ انسانِ همیشه در آرزویِ پرواز سخت نیست، اگر عدمِ بی آسمانِ بی پرواز را بپذیرد که بلکه در عدم، حس نکند نیستی.


راستش را بگویم، بی تو از خودم می‌ترسم. بارها تماشا کرده‌ام خودم را که عاشق‌گونه اما تهی از عشق، افتاده‌ام به جانِ خودم، زده‌ام، زده‌ام، زده‌ام، زده‌ام... و تو همیشه باید آن مهربانی می‌بوده‌ای که قرار بود مرا از دستِ خودم برهانی... بیایی بازوانم را بگیری، تیشه را به کناری بیندازی، خیره شوی در چشم‌هایم، بگویی :« نزن عزیزم! نزن پرستوها به فدات...». که من فقط برایِ اضطرار چشم‌های تو بس کنم از کشتنِ خودم. که من فقط برایِ عشق چشم‌های تو دست بردارم از کندنِ بال‌هام. که من فقط برایِ کلمه «أنا الحق» چشم‌هایِ تو راضی شوم باز برگردم به آسمان... که من فقط... راحت بگویمت؛ حالا که نیستی، قیدِ بودنم را زده‌ام. می‌ترسم از خودم. از جایِ خالیِ حقِ تو، تویِ قلبِ نا آرامم. از خودم که چه راحت، یک شب به شهوتِ عبادت به سجاده می‌نشانَدم، یک شب به شهوتِ جایِ گرم توی رختخواب، جوری زمین می‌زَنَدم که... منِ بی تو، نه مثل کسی‌ست که افتاده تویِ تاریکی - که وعده کتاب است که صبح آمدنی‌ست - بل مثل کسی‌ست که تا ابد به تاریکی چشم‌هایِ خودش گرفتار آمده... بی تو از نهال گذاشتن تویِ خاک می‌ترسم. نهالِ بیچاره هم می‌ترسد. هزار بار بهار بشود، هزار بار ناخواسته گل بدهد، برگ و بار بدهد، اما نتواند دم بر بیاورد که این برگ و بار، اگر معنی وجودِ تو به وجودشان سبزی نبخشد، اگر بیایند و چیده نشوند و بیفتند، اگر بیایند و چیده نشوند و همان جا بمانند، فقط سنگینی مضاعفی‌ست که شاخه را به زجرررررر، می‌شکند... درختِ بیچاره به خودش می‌آید، می‌بیند تا یک جایی بیشتر زورش نرسیده... چهارتا انجیرِ طفلکی به دنیا آورده که سرنوشتشان مردن تویِ کالی‌ست... نهایتا خیلی به کمال برسد، رسیدن و چیده نشدن و افتادن و .. و ... و ... و ..

بی تو رویِ تمام ثانیه‌هایِ بکر این زندگی غبار می‌نشیند. رویِ خنده‌هایِ بلندِ آزاد، رویِ پناه دادن به یک گنجشک، بستن زخم‌هایِ یک زخمی، بوسیدنِ گونه جانان، رویِ تماشایِ رویش تدریجی جوانه‌ها، رویِ خنکایِ آبِ رودخانه‌ها، رویِ شادیِ اولین دیدارها، اولین عشق‌ها، اولین تپیش‌هایِ قلب، اولین شعرها، اولین شاعر شدن‌ها، اولین دلیل‌هایِ غزل گفتن، اولین قافیه‌هایِ زورکی، اولین تولدها... رویِ نه ماه بارداری و رویِ اولین لحظه بوییدن کودکی از دورن خودت هم، بی تو غبار می‌نشیند. شک نکن به اینکه معنی تمامِ لحظه‌هایی... رویِ لحظه‌های لرزش دست از خوشحالی، لحظه‌های جا گرفتن در یک قاب عکس کنار چندین و چند عزیز، لحظه بوسیدنِ یواشکی ماهی‌هایِ حوض، صدایِ قاچ زدنِ هندوانه‌ای که پیداست سرخ است، روزهایِ بازی‌های کودکانه، رویِ ماه، رویِ ماهتاب، رویِ شب‌هایِ گذرانده شده بالایِ پشتِ بام، رویِ مژه با ناز بر هم زدن‌ها، رویِ لحظه خریدنِ یک کتابِ ناب، قدم زدن در باغ‌هایِ انار، دویدن‌هایِ بالغی که کم از پرواز ندارند، پریشان کردنِ مو، پیدا کردنِ شانه، آخ... اشک‌هایِ شوق... رویِ عشقبازی‌هایِ سجاده، نگاه بازی‌هایِ تویِ قدیمی‌ترین کافه، از شرقی‌ترین شعور بشر، تا غربی‌ترین حس‌هایِ مصنوعی ساخته دست انسان، بی تو غبار می‌نشیند... تو در ضمیر منی؛ خوب می‌دانی... هفده تا بهار گذرانده‌ام و از وقتی فهمیده‌ام هستی، هیچ‌کدام از بهارها را با هیچ خاطره رویشی به یاد نمی‌آورم... غبار نشسته رویِ تمام لحظه‌هایِ تحویل سالم... مسیحا! بهارا! جانا! عزیزا! رویِ قرآن، رویِ حافظ، رویِ تمام آیاتِ هستی غبار گرفته بی تو...


#منصور_اوجی

۰ زمزمه ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۱۶
ماهان (ف.چ)

امروز زنگِ هندسه بود، تمرین حل می‌کردیم. چقدر هم که ساده و مسخره‌ست هندسه. تمرین‌ها را نوشته بودم و داشتم گل و بوته می‌کشیدم کنار دفترِ فاطمه، که دبیر محترم فرمودند خانوم فلانی! حوصله کلاس نداری، بیرون! خیلی خودم را گرفتم که از خنده نمیرم. دو دقیقه نشده بود کنار کتاب فاطمه نوشته بودم: آرزو می‌کنم منو بندازه بیرون! و انداخت. عمرا هیچ‌کس تصور نمی‌کرد بچه مثلا مثبت کلاسش در جواب این جمله کیفش را بردارد و در حالی که صورتش از شدت خوردن خنده سرخ شده، «ببخشید خانم»ـی بگوید و برود بیرون. همان جا رفتم پایِ یک سیستم و دیدم به به! منابع مرحله دو هم آمده و خبری نه از تاریخ بلعمی هست، نه از راحة الصدور! خوشحال خوشحال رفتم اتاق دکتر خرازیان، منابع را برایش خواندم که گفت:« عید تمومشون می‌کنی خب»! بعد باز گفت:« کاش می‌رفتی انسانی! نه؟». حالا نه اینکه ندانم دانشکده‌های انسانی این مملکت چه خبر است! گل بگیرند از دم درِ تمامشان را. بروی آنجا و بنشینی رویِ صندلی‌هایی که اگر چشم داشته باشی می‌بینی رویشان نوشته: «جایگاه جلوسِ فرد شست و شویِ مغزی شونده»!! حالا نه اینکه رشته‌های مهندسی خبری هست، یا علوم پزشکی‌ها خیلی شعورشان بالاست، یا حتی قرار است از حوزه‌ها چیزی در بیاید. نع. هیچ. نه دانشگاه، نه حوزه. توفیری نیست بین منی که شیمی و حسابان و دیفرانسیل و انتگرال می‌خوانم، یا اویی که زیست، یا اویی که تاریخ ادبیات و فلسفه و منطق و فلان. همه‌مان تویِ یک نظام هستیم، که باید توی صف بایستیم، باید طبق معیارها رفتار کنیم، باید حفظ کنیم، حفظ کنیم، حفظ کنیم... حوزه هم که معلوم الحال است. چهارتا جوان حوزوی با عرضه داشتیم، لااقل رویِ منی که اینهمه آدم با همین خط مشی دورم هست باید یک تاثیری دیده می‌شد! حوزه هم عقب مانده‌تر از دانشگاه.


این‌هایی که می‌بینیم کسی هستند را، نه دانشگاه پس انداخته، نه حوزه. خودشان بوده‌اند. خودشان جان کنده‌اند. سرِ آخر موقع مرگشان یک ته نشینی از شمایل خودشان داشته‌اند برای ارائه. خلاصه که کلاهمان پسِ معرکه است. خلاصه که سر بی حاشیه‌ترین درسش، مثلا ادبیات هم بنشینی، طرف شروع می‌کند به تلقین عقاید...


حالِ غم خوردن برایِ کسی را ندارم این روزها. شادِ شادم اگر نبودنِ او را حذف کنیم! نه غصه بودن‌ها را می‌خورم، نه نبودن‌ها. آن‌ها که هستند قدمشان رویِ چشم، آن‌ها که نیستند، دلی پیششان نیست، سفرشان به خیر! آدم‌ها برایِ ماندن نیستند. این یک اصلِ مطلق است. همین است که گاها طرف نشسته کنارِ شما، خیره نگاه می‌کند تویِ چشم‌هایتان و شما نمی‌فهمید فکر و دلش فرسخ‌ها دورتر گرفتارِ غزالِ تندپایِ دیگری‌ست! این است که کنارِ آدم‌ها نمی‌شود امنیت داشت. همین به قدر یک لبخند، همین به قدر یک آغوش، بعضا به قدرِ یک هیچ از هرکدامشان سهم بردارید و او را به خیر و شما را به سلامت. رسم آدمیت این است. که آدم آخرش خسته می‌شود از هم قد خودش. یک روز می‌نشیند دو دو تا چهارتا می‌کند می‌بیند تمام آدم‌های دورش اندازه دلقِ ریایی که به یک جرعه شراب هم نمی‌ارزد، نمی‌ارزند! مجبور می‌شود به رفتن! مجبور می‌شود به کندن. راه رفتنی‌ست. تا کی بنشیند غم بودن‌ها و نبودن‌ها را بخورد. این که عشق حسابِ دو دو تا چهارتا نیست مال جزء و فرع است. دو تا بوسه می‌دهی، هیچی نمی‌گیری. چهار بار بغل می‌کنی، هیچ بار بغل نمی‌کندت. که اصلا همین است که وزن‌ها بنا می‌شوند. نمی‌گنجد در عین حال هم عاشق بود هم معشوق. آخرش، ته ته‌ش، یک نفر باید ناز آن یکی را بکشد. این‌ها جزء و فرع است که عشق حسابِ دو دو تا چهار نیست؛ اگرنه کلا همین است. این حرف‌ها مالِ قصه‌هاست که آن‌ها تا آخر عمر با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند. شاید دور از تصور است اما، حرف‌های شادی می‌زنم! حرف رفتن به وقت رفتن، ماندن به وقت ماندن. راضی شدن به همین چیزهایِ کوچکِ آدم‌ها. همینقدر که دستشان می‌رسد بدهند. همینقدر که وسعشان می‌رسد ببخشند. همینقدر. حالا اینکه انقدر زده‌اند تویِ سر آرزوهایِ کسی، که خودش را جز برایِ یک نفر، و زندگی‌اش را جز برایِ کسی نمی‌بیند، این از کوتاهی قد آسمان اوست.


من این حرف‌ها را باور کرده‌ام. زیرک کسی‌ست که از بالا و پریدن و پنهانی سرک کشیدن قلبش به آن پشتِ دیوارِ دور که کسی پشتش نشسته، استفاده کند برایِ قد کشیدن. بییییییخیاااال!


خدا رحم کند به ما. خدا به تقلاهایِ بیهوده قلبمان رحم کند. خدا به عاشق‌نام‌ها رحم کند. خدا به روح‌های کوچکِ محدود رحم کند. خدا به بال‌های بریده رحم کند. به دچاران رخوت بی‌پروازی رحم کند. خدا به بال داشته‌ها و رویِ شاخه نشسته‌ها رحم کند. بیشتر از همه، خدا به آسمان نداشته‌ها رحم کند. خدا به کسی که تمام اینها را با هم هست، خدا به من رحم کند!

۰ زمزمه ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۳۳
ماهان (ف.چ)

+ این الان واقعا چه شعریه؟!

- لطفا راجع به این شعر از من نقد نخواین. 

این آدم فحش هم بده از نظر من شعره.

۰ زمزمه ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۱
ماهان (ف.چ)

1.

دارد دومین سالِ بی تو بودن می‌آید. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. دومین سالِ بی تو بودن. باورت می‌شود؟ آن دنیا «باور» هم داری؟ دست چی؟ دست‌هات برایِ کی‌اند؟ دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. دومین بهارِ بی تو. باورت می‌شود چند بار تویِ این دو تا سیصد و شصت و پنج روز از تهِ دل خندیده‌ام؟ بهار هم شد. دو تا هم شد. باورت می‌شود بی تو بهار هم بشود؟ فعلا که شده. بادهایِ محترم بهاری کم مانده من را بکَنند و با خودشان ببرند دور. البته نه آنقدر دور که تو هستی. شاید هم بردند نزدیک. نه آنقدر نزدیک که تو هستی. همه چیز بستگی به شاهِ بادها دارد. بالاخره من را که از زمین کنده‌اند. چه فرقی می‌کند کجا بگذارند... هوم؟ برایِ من که فرقی نمی‌کند. خودت که می‌دانی، اگر می‌شد باده از باد پر می‌کردم و تا ابدالدهر می‌نشستم به نوشیدن. تهِ عیش من است. حالا... گذشته از اینها... می‌شود از خدا خواهش کنی که به باد بگوید، من را در دورنزدیکی که تو هستی، زمین بگذارد؟



2.

بگویی نخند نمی‌خندم. راستش صحبتِ خنده داری هم نیست‌ها. من مرضِ خندیدن دارم. آن شبِ منحوسِ امتحان فیزیک، وقتی دو فصلِ پانزده نمره‌ای آخر را نخوانده بودم، خنده‌م می‌آمد. فرداش هم وقتی برگه را گذاشتند جلوم و بلد نبودم، باز خنده‌م می‌آمد. وقتی تو رفتی هم اول خنده‌م آمد. شاید هم نه. شاید هم گریه کردم! یادم نیست. می‌بینی؟ یادم رفته وقتی فهمیدم دیگر نیستی چه کردم. از بس که آدم‍‌های رفته زود فراموش می‌شوند. از بس که آدم‌هایِ مُرده زود می‌روند. از بس که من خو گرفته‌ام به جنگ. از بس که من کام گرفته‌ام از بلا، هی بلا پشتِ بلا، نهایت یکی دو روز منگ جام بلا بوده‌ام. بعد بیدار شده‌ام باز. از بس که من بلد بوده‌ام زود بیدار شوم. از بس که من شب‌ها دیر خوابیده‌ام. از بس که من مرضِ گریه داشته‌ام! مرض خنده داشته‌ام.



3.

شیر آمد،

یعنی باید رفت.

و ما رفتیم.

اگر خط هم می‌آمد و حتی اگر ده بار پشت سر هم خط می‌آمد

ما آن را شیر می‌دیدیم و به راه می‌افتادیم.


#چه‌گوارا


روایتی که انگار هم‌الان، از دلِ میخانه‌هایِ آمریکایِ لاتین بیرون آمده. فاقدِ معنویتِ میخانه‌هایِ حافظی(!)، اما حاوی مفهومی آشنا. رفتن. عشقِ به رفتن. رفتن. رفتن. هرچند رفتنی که قرار باشد، تو را از ثروتِ خانوادگی‌ات بیرون بکشد و پرت کند وسط کارگری. هرچند رفتنی که قرار باشد تو را از جایِ آرامتری که بودی، بیندازد در معرکه چشم‌هایِ آدم‌ها. هرچند اگر قرار باشد از یک آدم عادی تبدیل شوی به منفور یا محبوب.



4.

: میگم... یادته اولین کلمه‌ای که گفتم چی بود؟

:: آره! من داشتم از درِ اتاق می‌رفتم بیرون که گفتی :«اَبت»...



5.

چرا شوروی خواست از چه‌گوارا قدیس بسازد؟



6.

آیا فیدل کاسترو کمونیست بود؟



7.

یک سؤال:

آیا بعضی‌ها احساس نمی‌کنند مفعولِ تفکرات بالایی‌ها، و ابزار تحقق رؤیاهایِ دیگران شده‌اند؟



8.

می‌شنوی که بهار پا تند کرده برایِ آمدن؟ باید یک بار با هم برویم دبستانِ من. که اطرافش را انبوهِ درخت‌هایِ کاج احاطه کرده‌اند. و آن سکویی را که من روش می‌نشستم نشانت می‌دهم. سکویِ خوشبختی بود. آن گوشه دنج و خلوت حیاط، که آفتابش هر لحظه از هر جهت به هزار ترفند خودش را به صورتِ من می‌رساند. نیمی از بازی‌هایِ کودکی تمامِ بچه‌هایِ کلاس‌هایی که من هر سال در آن‌ها درس می‌خواندم، بر می‌گشت به مسخره کردنِ علایق من، و من که اصلا نمی‌فهمیدم مسخره کردن چیست، می‌دویدم دنبالشان و آن‌ها با خنده‌های بلند فرار می‌کردند.



9.

نسلِ نگه داشتنِ فلوراید، پنج دقیقه تویِ دهان، روزهایِ شنبه.



10.

من آزادی شما را نمی‌فهمم. لطفا یک نفر بیاید به من بفهماند.



11.

لطفا با جهان‌بینی‌های نداشته انقدر مرا اذیت نکنید. هژده سالتان شده. لطفا بروید بیرون از خانه، و به اولین نفری که از لباس پوشیدنش خوشتان آمده بگویید به شما یک جهان‌بینی بدهد.



12.

آیا در بعضی از دانشگاه‌ها، از نزدیک شاهد شستشویِ مغزی بوده‌اید؟

جسارتا، با آب شرب، یا آب جو، یا آبجو؟!



13.

شما را قسم می‌دهم به خدا، که این جامه موریانه‌خورده را یک لحظه کنار بگذارید، به کمی بعد از این تن، نه به حتی آن جهان، به همین جا، به عشق فکر کنید.



14.

از تمام شدن هیچ سالی انقدر خوشحال نبوده‌ام. خوشحالی یأس‌آورِ آرامِ سردِ خوابیده، بر وزن بخشِ آلکیلِ هیدروکربنی ناقطبی چربی دوستِ آبگریز.



15.

خدایا...

من از صدا کردنت ناامید شده‌ام.



دوست داری یک روز این را بشنوی از من؟!




16.

اصلا، من غلط بکنم حرفی بزنم. خودت از سر تا ته را می‌دانی.




17.

فوقِ فوقش، همین فرش‌ها را می‌اندازیم زیر پایمان.

رویِ همین تخت می‌خوابیم.

رویِ همین مبل‌هایِ خیلی قدیمی می‌نشینیم.

اتفاقی نیفتاده که.



18.

به من سلام کن.



19.

آیا پرستوها به نامهربانی ما پی برده‌اند؟

آیا پرستوها این بهار بازخواهند گشت؟


لطفا در حضور نفر سوم، تویِ گوش هم پچ پچ نکنید.



20.

به یک عدد ماه رمضان نیازمندیم. با حالِ سحرِ قبلِ سالِ نود و چهار.



21.

شب بخیر.



22.

ساعت سه و چهل و هفت دقیقه PM.

۰ زمزمه ۰۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۷
ماهان (ف.چ)