خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - حتی اگر خیال منی دوست دارمت...ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت...
  • ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۲۰:۲۳
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - بالاخره خدا یک استعداد به من داد...امروز که ناخودآگاه یک قطره اشک درشت از چشمم چکید و دفترم را خیس کرد، سولماز پرسید: «اشکه یا خمیازه کشیدی؟؟!»

گفتم :«خمیازه کشیدم.»

گفت :«آها! میگم! تو از این کارا نمی کنی!»

آنجا بود که فهمیدم، بازیگر فوق العاده ای هستم.

  • ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۳۰
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - شاید هم وجود ندارم...وقتی داشتم برنج ها را می کشیدم توی دیس، فکر کردم به اینکه چرا عمه هیچ وقت هیچ بچه ای نداشته؟ بعد فکر کردم به اینکه اگر دایی بزرگه الان زنده بود چقدر همه مان خوشبخت تر بودیم. فکر کردم به رفیق جان که اگر بود الان چه می گفت. فکر می کردم به وسعت زندگی هایی که اصلا به دنیا نیامدند و به مساحت زندگی هایی که خاطره شدند و در قلب عزیزانشان به حیات ادامه دادند و به آدم هایی که هیچ وقت حتی قرار هم نبوده که باشند.

من اما،وجود دارم.

  • ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۰۶:۱۹
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - همه بضاعتم در انتقال حس این لحظهچقدر تنها شدم من.به ناگهان.

  • ۲۷ فروردين ۹۴ ، ۱۰:۴۶
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - شهید راه او، شهید ابراهیم هادی...که قرآن را برای انتخاب کردن اسم کتابش باز می کنند و خدایش می گوید:

«سلام بر ابراهیم...

اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم...

به درستی که او از بندگان مومن ما بود...»

+ من آدمی هستم که زندگی م با صیاد گره خورده... عکسش روی دیوار سالن پذیراییمان است!! صیاد! صیاد دل ها! صیاد بزرگ!!! حضرت صیاد... اما، ابراهیم هادی با من جادو کرد... منی که اگر نقطه جای ویرگول می آمد اعصابم به هم می ریخت، با دقت و شوق این کتاب را که کلی اشکالات نگارشی داشت، خواندم و می خواهم دوباره و دوباره و دوباره بخوانمش... شهید راه او، شهید ابراهیم هادی، شهیدی که انگار صدای اذان های معروفش را می شنوم...ابراهیم هادی، کاری با من کرد، که تا به حال از هیچکس دیگری بر نیامده بود.

سلام بر ابراهیم

در روزی که زاده شد

و در روزی که در خون خود عشقبازی را به سر حد کمال رساند

و در روزی که برانگیخته می شود...

  • ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۱۵:۱۶
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - خوشتر ز عیش و کادو و جشن و بهار چیست؟* :))مردم یکجوری افتاده اند روی دور هدیه خریدن برای من که انگار سه ماه دیگر بیشتر زنده نیستم.

* خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست/... | حافظ

  • ۲۳ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۵۹
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - بعضی شعر ها هم یک چیزی درونشان دارند که وادارت می کنند به تکرار.ای آنکه دوست دارمت اما ندارمت...
  • ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۲۹
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - کاشکی می شد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم...وقتی مهربان می شود مدام بغلم می کند. بغلم می کند و زود از خودش جدایم می کند. توی چشم هایم نگاه می کند و شُرشُر عشق از نگاهش روانه چشمانم می شود. بعد می گوید «زشتِ به درد نخور! روز به روز داره دراز تر میشه!» بعد هم من را می زند کنار و می رود.

لااقل من یکی بابایی نبوده ام. فقط تعریفش را شنیده ام. بابایی بودن یعنی پدرت تو را بپرستد. یعنی با اشکت جانش در بیاید. یعنی تو بغض کنی، او گریه کند، تو گریه کنی، او بمیرد...لااقل من یکی بابایی نبوده ام.

حاج بابا عاشق مامان بوده. عاشق مامان هست. جعبه جعبه انگور نوبر می خریده به عشق مامان. کیسه کیسه بادام می خریده برایش و جفت جفت از آن کفش های با نمک پاپیون دار. موهایش را شانه می کشیده و حتما غرق می شده در آن طلایی براق زیر نور آفتاب قم... توی صدای النگوهای مامان زندگی می کرده. در سرخی شرم گونه هایش هزار بار جان می گرفته، در چین دامنش پادشاهی چین را می دیده و بعد ها توی چادر مشکی ش، دنبال عشق ناب می گشته... دیر که از دانشگاه بر می گشته در اضطراب دیدن روی ماهش سر و ته کوچه را یکی می کرده و وقتی می دیده صورت چادرپیچش را که از دور پیدا می شود، نفس عمیق می کشیده که از شوق ندود سمتش و در آغوشش نگیرد... خلاصه که جان بابا بوده... مخاطب مشاعره های حاج بابا با خودش...

هر کسی نداند، من یکی خوب می دانم که نازنین بانویم عادت نداشت به تندی. عادت نداشت به تنهایی. عادت نداشت به خشم های زود به زود. عادت نداشت به گریه جز توی حرم و جمکران... عادت نداشت به سکوت. اما تمام اینها سرش آمد. خوب می دانم که نازنین بانویم، عادت نداشت به بسته بودن، عادت نداشت به نخندیدن، عادت نداشت به دوست نداشتن، عادت نداشت به تحمل کردن، به خودخوری کردن، به نادیده گرفته شدن... اما عادت کرد. دیگر هیچ کس با جام عسل چشم هایش کام شیرین نکرد. هیچ کس با دست های سفیدش دنیا را فتح نکرد، هیچ کس با نمایان شدن سفیدی دندان هایش نفهمید که چقدر مروارید توی مشت دارد... هیچ کس نفهمید و او عادت کرد! عادت کرد و باز هم با من بازی کرد، باز هم دیوار های خانه را کاغذ کشید که من رویشان نقاشی بکشم، باز هم برایم رنگ خرید که با کف دست و پا روی دیوار علامت بزنم، باز هم روزی صد بار برایم کتاب داستان خواند و روزی صد بار به من که داستان را واو به واو حفظ شده بودم گوش داد... باز هم به من قرآن یاد داد، باز هم من را با خودش برد مسجد، باز هم برایم لباس های گل گلی خرید، باز هم گریه هایش را از من پنهان کرد، باز هم برایم گِل خرید و خودش با من گل بازی کرد، باز هم برایم هدیه خرید، باز هم هر روز برایم نقاشی کشید و یاز هم برایم شعر خواند و آواز خواند و لالایی خواند و باز هم شب ها برایم رادیو گذاشت و بعد قصه رادیو خودش هم برایم قصه گفت و باز هم نشست پای زبان لالم و گوش کرد به قصه هایی که از همان کودکی سر هم می کردم و باز هم نوشت قصه هایم را... و من می دیدم چگونه بی محابا عشق می ورزد و زمستان ها نگران پرنده هاست و می رود برایش دانه می خرد و می ریزد روی دیوار بالکن... می دیدم که هیچ خشمی نمی تواند او را از لبخند منصرف کند و هیچ فریادی نمی تواند مجبورش کند مهربان نباشد... می دیدم که چطور نگران گنجشک های مریض می شد که گوشه خیابان می دید و چگونه با گل ها حرف می زد و با آسمان حرف می زد و با باران حرف می زد و با ستاره ها و دریا و ماه و خورشید و شبنم روی برگ گل و گنجشک و کاکتوس، و من سال هاست باور کرده ام صدایشان را می شنود... او به من یاد داد اگر نزدیک ترین آدم های زندگیت مهربان نیستند، تو حق نداری محبتی که خدا در قلبت گذاشته از او دریغ کنی، حق نداری دوست نداشته باشی، حق نداری با جهان در صلح نباشی، حق نداری نخندی، حق نداری پرواز نکنی، حق نداری خودت را از قرار گرفتن در برابر دسته های باد محروم کنی... به من یاد داد که حقیرترین آدم ها باید آغوش را بلد باشند و امید دادن را بلد باشند و با نگاه حرف زدن را بلد باشند و بوسیدن را بلد باشند و اگر کسی تمام اینها را بلد نبود تو حق نداری تا وقتی زنده ای از یاد دادن زندگی به او نا امید شوی... به من یاد داد چطور عاشقانه زیر باران بایستم و فرار نکنم و به من یاد داد چطور باید دعا کرد و چطور باید به ضعیف تر ها کمک کرد و چطور باید خوب بود! صبور بود... صبورِ صبورِ صبورِ صبور... برای خاطر من صبور بود. صبور که حالا در سن چهل و دو سالگی، وقتی می پرسند «موهای مامانت چه رنگیه؟» به جای اینکه بگویم کمی تیره تر از رنگ مزرعه های گندم رسیده، باید بگویم «سفید». نازنین بانویم تمام شد که تمام این ها را به من یاد داد، اما من نمی گذارم قصه همین جا تمام شود... دوستش دارم. دوستش دارم. بیشتر از هر کسی در این دنیا، دوستش دارم.

  • ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۱۶
  • ماهان (ف.چ)