خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - 166های های های های... آن هایی که رفتند، غفیله و نافله اشان ترک نمی‌شد، ما که ماندیم، تا صبح بیداریم، اذان که می دهند، می خوابیم... آن هایی که رفتند، صفایشان زیارت عاشورا بود و اشک برای غیبت مولـا... ما که ماندیم، صفایمان خنده های بلند وسط خیابان است و اشک برای شکست های عشقی... آن ها که رفتند، ته خوشی اشان بود دعاهای توسل و وداع های شب های عملیات. ما که ماندیم، ته خوشیمان نوشابه انرژی زاست... آن ها هم رفتند دانشگاه، ما هم رفتیم، اما آنها چمران و صیاد و باکری شدند، ما هیچ و پوچ و آرایشگر و بی‌غیرت... های های های های... ببین که ها رفتند برای که ها... های های های های...

+ دلم پر می زند برای شهادت... پر می زند... پر می زند... خسته ام از این آدم های قلـابی... از این در راه ماندگان مقصد انسانیت... از خودم... از منِ ناآدمِ ناپرهیزگار پر ادعا... دلم شهادت می خواهد... دلم شهید گمنام بودن می خواهد... های های های های... 

+ چـه راست میگفت سید شهیدان اهل قلم، که: ما گمان می کنیم شهدا رفتنه اند و ما مانده ایم. در حالی که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند... 

+ عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است/دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است...

+ دلم شهید بی سر شدن می خواهد... های های های های...

  • ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۴
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 165+ بیچــاره او...!

= چرا؟

+ چـون... چــون... چـون بیچـاره ست!

و من از یک دختر بچـه چهـار ساله یاد گرفتم، که بعضی چیزها شرح تفصیل نمی خواهند. بیچــاره آن که ندیده حرم، بیچـاره تر او که دیده ست کربلـا را...

+ بیچـاره ام و بس. بیـا بیچـاره تـرم کن.


  • ۳۱ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۱
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 164

این جریان روشنفکری که از آن دم می زنید، به فاضلــــاب می رود... از ما گفتن بود.

  • ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۵۴
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - گهواره نیست دست خودت را تکان مده...

بس کن رباب نیمه ای از شب گذشته است
دیگر بخواب نیمه ای از شب گذشته است
کم خیره شو به نیزه ، علی را نشان نده
گهواره نیست دست خودت را تکان نده
با دست های بسته مزن چنگ بر رخت
با ناخن شکسته مزن چنگ بر رخت
بس کن رباب حرمله بیدار می شود
سهمت دوباره خنده انظار می شود
ترسم که نیزه دار کمی جابجا شود
از روی نیزه راس عزیزت رها شود
یک شب ندیده ایم که بی غم نیامده
دیدی هنوز زخم گلو هم نیامده
گرچه امید چشم ترت نا امید شد
بس کن رباب یک شبه مویت سپید شد
پیراهنی که تازه خریدی نشان مده
گهواره نیست دست خودت را تکان مده
با خنده خواب رفته تماشا نمی کند
مادر نگفته است و زبان وا نمی کند
بس کن رباب زخم گلو را نشان مده
قنداقه نیست دست خودت را تکان مده
دیگر زیادت این غم سنگین نمی رود
آب خوش از گلوی تو پائین نمی رود
بس کن ز گریه حال تو بهتر نمی شود
این گریه ها برای تو اصغر نمی شود

+ حسن لطفی


,
  • ۲۹ شهریور ۹۳ ، ۱۶:۰۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 152همه ی آدم ها در از دست دادن یک عزیز با هم مشترک هستند، اما هیچ کس نمی تواند تصور کند، یک نفر، چه کسی را از دست داده، چون از دست رفته ها با هم فرق می کنند... خیلی فرق می کنند...


  • ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۲
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - یک عدد دیالوگ بین من و ن.ن : می گذره...

+ ولی به سختی...

  • ۲۳ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۱۳
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 146در وصف این روز هایم فقط می شود گفت: جدل پشت جدل... حرف پشت حرف... و گاهی از این لـا به لـا ها درد دل با اهل دلـی که دل را دل به دل می کند برای دل دادن... که ما به همین ها زنده ایم. به همین ها دلخوشیم. به همین آدمِ ابدی که جای خودش، سنگ قبرش نقش چشم می شود... به همین آدم های ابدی... به همین روزی خور های نزد [او]یِ ماه مـن...


,
  • ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۰۱
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 145تابستان هم تمام شد و من هنوز یک کلمه از پروژه خوارزمی را هم ننوشته ام. اینجاست که باید به من گفت: بی خاصیت... تمام تابستانم در حسرتِ رشته مورد علاقه ام گذشت. پشت نوستالژی ها و تراژدی ها و تصمیم های بزرگ اما پنهان. به بزرگی یک زندگی از شروع تا پایان. ولی آنقدر پنهان که هر کس ببیندم یک چیز بیشتر ندارد بگوید: بی خاصیت... هیچ کس نمی داند که ریشه خانه را از جای کاری خراب کرده اند. ضربه کوچک بود، ناپیدا بود، شاید خیلی آرام و تدریجی هم بود! اما کاری بود! این تابستان مثـالِ تابستانِ بی تاکستان بود. بد و نا هنجـار. مثل آدمی فلج، آدمی مبهوت... آدمی که دردِ بعدش بر درد پیشش پیشی گرفته... مثل آدمی که نمی داند کجا برود، چه بکند، مثل آدمی بی آب، درگیر نا منتهی بیابان... هر چه بود دارد تمام می شود. من هم دارم با آن تمام می شوم... این یک ماه، مثل یک سال برایم گذشت... امروز، ساعت یک و سی دقیقه بعد از ظهر، یک ماه تمام شد... دوباره مهر می آید اما هیچ کدام از آن خاطرات گذشته را ندارد. مهر امسال برابر است با شروع اضطراب های بیش از پیش کنکور. باز هم لاک تلخ که مزه زهر مار می دهد. باز هم ناخن خوردن. باز هم خیس خیس خیس شدن سر امتحان ریاضی... باز هم گم شدن میان اضطراب و کابوس... مهر برای من یعنی همین... چرا؟! همه این ها آخرش به کجا ختم می شود؟! به یک منِ با تحصیلات عالیه... فارغ التحصیل از شریف؟! امیر کبیر؟! علم و صنعت؟! هاه! رتبه؟!! رتبه خیلی مهم است... رتبه باید رتبه ای باشد که پدر بتواند سینه اش را ستبر تر از پیش بکند، سرش را بالاتر از پیش بگیرد و بگوید: این تربیت شده دست من است! سه سال زندگی با اضطراب و لحظه لحظه مرگ، برای یک دکتر بعد از این! چشم یک طایفه دوخته شده به [به اصطلاح نابغه اشان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!]... اگر می دانستم حرف هایم انقدر پیامد دارند، لال می شدم... حالا این درد از پدر به من رسیده... مرضِ بهترین بودن*! حالا اگر همکلاسی من ریاضی اش را نود و شش درصد بزند و من نود درصد، روز به من مثل جام زهر می شود. کلاس درسی که یک روزی دوستش داشتم مثل حادثه ضرب الوقوع دو ساعته ای می شود که جان را به لبِ جان می آورد. می کشد و بی رحمانه می رود. از کی اینطور شدم؟! چقدر خوب بود آن زمان ها... می نویسم تا حسرت هایم را برآورده کنم... اهل زندگی در گذشته نیستم! منِ مدعی زیست در زمان حال!!! یادش بخیر... قبل تر ها هم مرکز توجه بودم. چقدر خوشحال بودم از این واقعه! آن زمان چیزی تحت عنوان [چاپلوسی] وجود نداشت! من همچنان با همه رفیق بودم! همان موقع هم دوست داشتم بهترین باشم. بهترین بودم! تعریف پشت تعریف... ذوق پشت ذوق... حالا چقدر انزجار دارم از خودم، از مرکزیتم...، از حرف های پشت سرم که هیچ کدام حق من نیست... از توقع های نا به جا... از انگشت نما بودن... از این جمله که : انتظار داشتیم بهتر ب... وای! بهتر بودن! بهترین بودن! برترین بودن! وای از تمام ترین های جهان! حالا منِ دیوانه، درگیر چیز هایی می شوم که متعلق به آن ها نیستم. دورنمایی از زندگی ام را انتخاب میکنم، که خیلی نزدیک است. همین جا، بغل گوشم... من، یک سر در کتابِ احمق... می روم برق می خوانم! و فقط می خوانم... فقط می خوانم که روزی سایه این توقع ها از روی سرم کنار بروند... می روم تا آخرش می خوانم. می روم می خوانم که فقط خوانده باشم!!!!!!! که ترین های پدر را برآورده کرده باشم! تمام آرزو ها به جهنم! تمام بلیط ها، سفر ها، مهمانی ها... قضیه آنقدر ها هم بغرنج نیست!!! بعضی ها ساخته شده اند برای اینکه بخوانند و فقط بخوانند و بخوانند و دوست هم دارند. من هم می خواندم اگر می گذاشتند چیزی را بخوانم که با آن احساس خوشبختی می کنم! من هم دوست داشتم بخوانم اگر منِ بی انعطاف را در انحنای دور زدن از مقصد به راه قرار نمی دادند! و این همه اش نیست... یک نفر باید می گفت روح من کشش ندارد. حتی اگر مغزم وراءالعقول کشش داشته باشد!!! یک نفر باید رد ناخن هایم را، روی کف دستانم به اشان نشان می داد. رد ناخن های اضطراب خواب های شبِ امتحان... کابوس های من، باید یک بار مجوز نمایش عمومی می گرفتند... من را از خودم گرفتند و من، با این یک صدمِ خالی از حجمه ناراحتی هایم، می توانم تا آخر عمرم خنده هایم را خفه کنم... اما از خیرش می گذرم، که خدا هم از شر این زندگی، برایم بگذرد... بگذار یک عدد من، آرزو های برآورده شده یک نفر دیگر باشد. یک نفر من است دیگر! چـه قابلی دارد!

پ.ن:

+ بذارین برم انسانی بابا...

-- چرا انسانی؟! اگر می خوای بری انسانی می ذارمت حوزه...

مکالمه همین جا تمام شد. چون من فقط توانستم چشم هایم را ببندم.

+ خـدای من... مددی... آقای من... مددی...

* بهترین بودن در بعضی چیز ها هم توفیق می خواهد که ما نداریم... مثلـا بچـه حزب اللهی یکِ یکِ یک بودن...


,,
  • ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۲۰:۴۳
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × رهای من× 122نمی دانی وقتی آمـدی چقدر همه چیز خوب شد! نمی دانی چقدر بودنت، حرف های بی پروایت، لوس شدن های بامزه ات، مهربانی های کم سابقه ات، خنده های بلند بلند و بی ملـاحظـه ات، و همه و همه و همه چیز هایی که یک جوری به تو وصل می شوند خوب است...! نمی دانی که همیشه، همه، همه جا از تو حرف می زنند... نمی دانی چقدر زود در دل امان جا باز کردی و چقدر زود دلم تنگ می شود برای خوابیدن کنار تو، زیر پنجـره، و قصـه هایی که همیشه آخـرش می گویی:« باز هم!»... و منِ نیمه بیدارِ نیمه خـواب، باز هم می گویم... نمی دانی دلم چقدر زود به زود برای شبگردی هایت تنگ می شود. برای کار های هر شبت که می گردی و می گردی و می گردی و فردا صبح، یک گوشه خانه، با همان طرز خوابیدن آشنایت پیدا می شوی... بدون پر قو، بدون زیر انداز، بدون رو انداز، بدون هیچ... چقـدر شبیه منی تو! نمی دانی در قلبم چـه جـای بزرگی داری... نمی دانی چقدر عشق و هیجـان پشت نگـاه های من خوابیده است... چقـدر ستایش پشت هر ثانیه حـرف هایم پنهان شده است... چقـدر تمنا برای اینکه لحـظه ای به حـرف بیایی و من تا می توانم انعکاس صدایت را در گوشم بشنوم... نمی دانی چـه دلیل خوبی هستی برای زندگی... خـودت هیچ کدام این ها را نمی دانی! اما من برایت می نویسم. توی همان دفترچه زرد رنگ که خط خطی کردی...

تولدت نیست. اما بعضی آدم ها آنقدر توی زندگی مهم اند، که برای نوشتن درباره اشان، نباید صبر کرد تا تولدشان باشد... شاید دیگر نفسی نباشد، شاید دیگر مهلتی نباشد... شاید همه چیز، در یک آن، تمام شود...

رهای من! شازده کوچـولوی من! بی قصدِ من! بی هوسِ من! بی غرضِ من! بی طمعِ من! بی خشمِ من! بی بدِ من!! بی رنگِ من! بی حسدِ من! بی منظورِ من! بی غرورِ من! پاکِ من! رویایِ من! دنیایِ من! خوبِ من! نگذار بزرگ شدن رنگارنگت کند! نگذار حرف آدم ها تو را از راهت برگرداند... آدم ها فکر می کنند پشت هر لبخندی، قصـدی هست! نگذار افکارشان خنده های همیشگی ات را بگیرند... وقتی بزرگ شوی، دنیا خیلی آشفته ست... نگـذار نگذارند محـرم مشکی بپوشی... نگذار نگذارند مثل الـانت «قصه تشنگی حضرت رقیه» را با شیرین زبانی تعریف کنی... نگذار نگذارند شیطنت کنی... نگذار آدم بزرگ ها تو را دچـار روز مرگی کنند... نگذار رهای من! نگذار رهایی ات را از تو بگیرند... نگذار در بندت کنند... نگذار که تو پرنده آزادی! و پرنده های آزادت، اگر در قفس شوند، می میرند... بگـذار لبخند هایت برای من همیشه عمیق باشد. بگذار دهانت مرا یاد ماهی قرمز ها بیندازد و گونه های سرخت مرا یاد گل های قالی... بگذار همیشه همینطور باشی که در بچگی هستی... همینطور مهربان! همینطور خیرخواه! همینطور فروتن! نگـذار حـرف های مردم تمامت کند. نگـذار تو هم یکی شوی، مثل تمام آدم های روی این زمین... نگـذار رهای من! نگذار که تو پرنده آزادی...

بیا همیشه آدم ها را در آغوش بگیر! بیا همیشه حرفی از غم نزن! بیا وقتی بزرگ شدی، خودت را گرفتار هیچ آدمی نکن جز «او»... بیا وقتی آدمی غمگین است، کاری نداشته باش دور است یا نزدیک، فقط بی مهابا آغوشت را به او هدیه کن... اگـر حـرف بدی شنیدی، آرام باش! صبر کن! اگر خوبی دیدی، چند برابرش را برگردان... صبح ها از خواب بلند شو، چای دم کن، خانه را مرتب کن-صبح های تابستان البته- ، پنجره های خانه را باز باز کن، صبحـانه آماده کن، شاد باش! عهد بخوان! نماز صبحت را قضا نکن... تمام ظرافت های زنانه ای که من از دست دادم، تو داشته باش! تا می توانی عروسک بازی کن! تا می توانی با باد هوهو کن که این ها اینجـا عیب است رهای من و باید بـه هنجـار ها احترام گذاشت... رهای من! نمی دانی چقدر شیرین است که روز به روز دیدم بزرگ شدی و بعد نوزاد شدی... نمی دانی چقدر شیرین است که تمام کار هایت را دیدم... از وقتی که با چشم و گوش ات به دنیایت واکنش نشان دادی، تا حـالـا که انقدر شیرین زبانی... نمی دانی شنیدن شرح اولین قدم هایت از پشت تلفن چقدر مرا خوب می کرد... نمی دانی رهای من! نمی دانی چه نقشه ها که برایت نکشیده ام... نمی دانی چقدر دوستت دارم... نمی دانی چقدر دلم می خواهد تا ابد شازده کوچولوی من باشی... شازده کوچولوی مو قهوه ای چشم تیله ای من... دوستت دارم...

k25038_IMAG0754.jpg


  • ۰۲ شهریور ۹۳ ، ۰۹:۵۰
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × ما دوباره سبز می شویم؟؟!× 121قبل از آنهمه جـریانات کذایی، سبز را خیلی دوست داشتم. الـان هم دوست دارم. زیـاد. اما فکر می کنم اگـر بگویم جـایی، می شوم طرفـدار حـزب خاصی که کبکشان خروس می خواند...

بیخیـال این حـرف ها، اگـر سبـز مبـدأ رویش یک جـوانه باشد...

وقتی هوش امان سرشـار بود و فـوران می کرد، پنـج تـا کتـاب بـه امان درس دادند. وقتی که سـراسر فـراغ بال بودیم و پـر از شور و شوق و هر چـه می پاشیدی در دم سبـز میشد... بـه امان گفتند:«خرگوش از کدام راه زودتر می رسد؟» و این نهـایت سختـی کتـاب ریاضی امان بود... وقتـی که می توانستـیم خودمان را بسازیم. وقتی که می توانستند بسازندمان. وقتی که می توانستند از هرکداممان یک مغـز تمام بسازند، «بابا آب داد» یاد می گرفتیم... پدر و مادرمان کلمـات را غلط ادا می کردند که به خیـالشان با مزه بیاید، ما هم یاد گرفتیم. تا خواستیم احشام عروسک -اگر بود- و ماشین هایمان را بیرون بریزیم و به حس کنجکاوی ذهـن خلـاقمان پاسخ دهیم، بی تربیت و خرابکـار خوانده شدیم. تا روی دیوار نقاشـی کشیدیم، هدف سرزنش این و آن شدیم و... بـعـد تویِ نفهم... تـا وقتی وقتش بود دین خـدا را یادمان بدهند و چـادر سرمان کنند و بچـه مسجـدی امان کنند و اینهـا، چشم هایشان را بستند. تا وقتی باید برایمان از معصومانمان داستان می گفتند، یک عمر قصه شنگول و منگول شنیدیم. تا وقتی باید یاد می دادندمان که چطور زندگی کنیم، یاد می دادندمان که چطور لبخند بزنیم، که چطور با همه مهربان باشیم، تشویقمان می کردند توی مدرسه حق هـرگز وجود نداشته را بگیریم و... کم کم بزرگ شدیم. ذوقمان کور شد. خنـده امان کور شد. هوشمان کور شد. فهممان کور شد. کنجکاوری امان کور شد. و گره ها کور تر و کور تر... ریاضی امان را به هر زور و زحمتی بود بیست می شدیم. شده با تقلب، با گریه برای معلم، با خواندن... هر طور که شده بود! چون ریاضی مهم بود! چون از همان اول برای نمره های دیگر سرزنشی در کار نبود اما اگر ریاضی ات را می لنگیدی... می شدی خنگ! نفهم! کودن! اصلـا تقلب از همان جـا بود که آمد و کم کم شد عادت خیلی ها... از همـان اول اهمیت نمی دادند اگـر خوب می نوشتی، اگر فهمیدنی ها را می فهمیدی... ریاضی ات اگر خوب بود، میشدی شاگرد زرنگ، اگر نبود...

از همان اول هی توی گوشمان خواندند:«مرد گریه نمی کند»! ، «دختر باید مطیع و گوش به فرمان برادرش باشد!»... و قصه تفاوت ها از همان جا شروع شد...

بعد بزرگ شدیم. بـرای خاطر نمـره می رفتیم مدرسه، شب امتحـان می خواندیم، بیست هم می گرفتیم... سر کلـاس می خوابیدیم، مسئله تکراری حل می کردیم، و پوچ می شدیم... هیچـکس نفهمـید چطور استعـدادمان را انداختند توی جوب...

انکار نمی کنم خیلی ها با همین وضع موفق شده اند. انکـار نمی کنم دوره تحصیـلی ام خوب بوده و همیشه محبوب بوده ام... ولی میشد خیلی بهتر از اینها باشیم... چـه کسانی که خیلی ازشان گذشته، چـه کسانی مثل من که ازشان گذشته و چـه بچـه هایی که می رود تا ازشان بگذرد، همه امان می توانستیم خیلی بهتر باشیم... خیلی...

حـالــا آن هوش سرشار تمام شد و اگر بخواهی به جـایی برسی، فقط خودت هستی و خودت و خودت... اگر یک بـار دیگر متولد می شدم، خـودم را مثل خـودم بزرگ می کردم... امـا، اگر ها و کاش ها و قبل ها را باید ریخت دور... حـتی این سوال خوشآهنگ :« ما دوباره سبز می شویم؟!»... همه این ها را باید ریخت دور... باید به جلو نگاه کرد... باید به او توکل کرد... باید از «او» دعا خواست.... باید محکم بود. باید کم نیاورد وقتی «او» هست و «او»... باید راه افتاد، حرکت کرد، اشک نریخت، بار بست، باید هزاران بار متولد شد... و باید گفت / ما دوباره سبز می شویم.../ . باید خبر داد از فصل رویش جـوانه ها. باید رویید. باید اینجـا را آباد کرد. تک تک ما باید /صیاد/* باشیم... ما، دوباره سبز می شویم... از آبی سرخ... از آن ها که استخوان هایشان، وجب های خاک سرزمینمان را پوشانده است.../ما، دوباره، سبز می شویم/.

* منظور، شهید صیاد شیرازی ست... صیاد دل ها...


,,,
  • ۰۱ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۵۳
  • ماهان (ف.چ)