خیابان ارغوان هفتم

خیابان ارغوان هفتم

فاطمه چ.

دریچه

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - ×...× 103نباید اصلا بنویسم این را. ولی می نویسم. نباید بنویسم چون ممکن است اشک هایم جاری شوند ولی...

ساعت دو، نصفه های شب، به وقت تهران. چراغ ها خاموش، همه خواب، چراغ اتاق من روشن. من بیدار. کتاب نمی خواندم، فیلم هم نمی دیدم، با کسی هم حرف نمی زدم. فقط سرم را برده بودم توی بالش، گریه می کردم و دعا که خوب باشد.

عادت ندارم به گریه کردن. هیچ کس امروز نفهمید تمام شب را گریه کرده ام. و این واقعا خوب است. یک لبخند بزرگ نشاندم روی لبم و رفتم توی خیابان. به پسربچه توی اتوبوس، به مسئول دفتر، به همه لبخند زدم.

گریه ام بند نمی آمد. طبقِ عادتِ هنگامه های ناراحتی شروع کردم به مرتب کردن اینجا و آنجا. به سرم زده بود نصفه شب لباس ها را بریزم توی وان و بروم چنگشان بزنم. ولی کوتاه آمدم برای خاطر خواب نازک نازنین بانو...

روی تخت را مرتب کردم که یک ماهی ست از فرط شلوغی رویش نمی خوابم... کمد را مرتب کردم و گریه ام بند آمد. بعد زیر تخت را ریختم وسط اتاق. شبیه هیچ چیز نبود. حتی شبیه اتاق بی نظام ترین پسر دنیا.

چهار تا سالنامه پر از شعر و نوشته های قدیم. چند تا سالنامه تاریخ گذشته خالی... جامدادی دوران راهنمایی، یک عالم دفتر، تفسیر حافظ، «قدرت فکر بزرگِ» جی.شوارتز، داستان های شکسپیر، کتاب درسی های سال پیش، سال پیشتر، و پیشترش. دفترچه های آزمونی که یادم می آید سر هر کدام چقدر پدر ما را در میاوردند، چهار، پنج تا کتابچه سخنرانی های آقا، چند تا کتاب امانتی، کیف، خلاصه همه چیز... اما بین تمام اینها یک چیز نزدیک بود دوباره گریه ام را درآورد. همان دفترچه خاطرات سبز که همان پارسال توی نمایشگاه کتاب به خاله سارا گفتم چقدر نازیباست... اما حالـا می بینم واقعا ارزشمند است... واقعا... همه چیز را مرتب کردم، سر جای خودشان گذاشتم، دفترچه خاطرات را نهادم در زیرین ترین طبقه کتاب های زیر تخت، بالشم را گذاشتم روی زمین، و خوابیدم.


,,,,
  • ۲۵ مرداد ۹۳ ، ۰۷:۵۳
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × اگر چیزی نمی گویم...× 102اگر چیزی نمی گویم نه اینکه حالم خوب باشد. نه اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده است. اگر لبخند می زنم گریه هایم را یک جای دیگر کرده ام. اگر گریه های من اشک ندارد، اگر بغض من صورتم را سرخ نمی کند، نه اینکه خوبم... کمی با همه فرق می کنم. همین...

اگر اینطور آرامم تمام شب بالشم را چنگ زده ام.

می گویند باید مثل آدم صدایت کرد. باید بلند شد هنگام صدا زدن نامت، دست بر سر گذاشت و خم شد. آری. این رسم خوبان است. اکنون یک معیوبِ بی سرو پا می خواهد با تو حرف بزند. یا حجـة ابن الحسن العسکری روحی و ارواحنا فداک... حرفم یک چیز بیشتر نیست. تا تو نخواهی حـال من همین است که هست... می شود مرا خـوب کنی؟ می شود مرا بپذیری به سمتت؟ می شود؟ به خداوندم بگو، می شود تمامش کند؟!

ساده بگویم؟! دلم تنگ است. تنگ. تنگ. تنگ... اما نمی توانم صدایت کنم. پاکم کن. که سرم را بالا بیاورم و با نرگس چشم های دلربایت مست شوم. مرا چه به میخانه اگر چشمانم پیگیر چشمان تو باشد...؟! دلم را تمام کن به نام خودت. نمی خواهم جای هیچکس دیگری باشد. فقط از دست شما بر می آید محـالِ من... 

+ اهل دلــی می گفت: دل جـای یک نفر است و بس.

والسّلـام.


  • ۲۴ مرداد ۹۳ ، ۰۷:۳۴
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - ×...× 100این صدمی را که می نویسم به زور می خواهند راهی ام کنند شمال. به خیالشان دیوانه شده ام. حال من هیچ خوب نیست. هیچ...

تعلق خاطری نیست به این زندگی. آدم ها در سراسر زندگی اشان مجبورند چیزهایی را تحمل کنند که هیچ تمایلی به آن ها ندارند. و این ذره ذره به مرگ نزدیکشان می کند. تنها نکته مثبتش این است و بس.

من های های گریه می کنم. حقم است. حق.

من همین جا دریا دارم. حال آدم بدحال با دریا خوب نمی شود. می توانم اطمینان بدهم.

حافظ آتش می زند هنوز هم. هنوز هم همینجا نشسته است. هنوز هم...

من زادگاهم را می خواهم و شب های پرستاره اش را. مرا به دریا چه ؟!

من پر از حسرتم. پر از حسرت. حسرت. حسرت. حسرت...

همه چیز برعکس شده است. من بسی با این پوشش سیاه سر تا پا میان مردم این شهر غریبم. بسی غریبم. بسی غریبم... تنها چیزی که از خوردن تنم به تن این مردم دستگیرم می شود اینست که او هم غریب است. غریب. خیلی غریب... خیلی خیلی غریب...

من اشک می ریزم. عجیب است این مایع حلال نمک چگونه می تواند مرهم زخم باشد! ولی هست!

راستش را بگویم؟! فکر نکنم قبل از آدم شدنم لبخندی بزنم. از دست تو برمی آید این و دیگر هیچ کس. مهربان... فکر نمی کنم بتوانی اینگونه ببینی ام.

من دریا نمی خواهم. آواز و رقص و پایکوبی بماند برای بعد. برای شب نشینی با حافظ. حالا اما دلم یک آسمان ستاره می خواهد. آسمان زادگاهم. ستاره های زادگاهم. و آن حوض دلگشا و آن طلایی دلگشا و آن... و والسلام.


,,,
  • ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۰۹:۰۹
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - ×...× 99

حقیقتا گم شدن چیز خوبی ست. شرط هم ندارد. ولی گم شدن در شب، زیر نور مهتاب، بین آنهمه درخت، با یک صدای گرم و خوب و شیرین یک چیز دیگر است.

حقیقتا حتی اگر خوب نباشی، باید که خوب باشی.

حقیقتا یک وقت هایی، تمام حس عاشقانه ات را باید بگذاری برای بعد.

حقیقتا خواب شب چیز خوبی ست و بیداری سحر خوب تر...

حقیقتا بین این مردم رنگ رنگ، او غریب است... حقیقتا هست... هست... هست...


,,
  • ۱۷ مرداد ۹۳ ، ۲۱:۵۲
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - ×...× 98

 

 

خـوب بود که پس از چند وقت، بغـض دیوانه ام ترکید.

اینجــاخـواندم :

همه چیز داشت خوب پیش می رفت، تا اینکه...

بزرگ شدم...

 

  • ۱۶ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۴۰
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - ×...× 93حقیقتا یک سری افکار نوستالژی هستند که حال آدم را خراب می کنند و کاری اش هم نمی شود کرد. من هیچ وقت، هیچ وقت با یادآوری هندوانهِ زیر درخت انجیـر مـادربزرگ در عصـر های تابستان حالـم خوب نمی شود . چون باید خیلی صبر کنم،خیلی صبر کنم تا باز هم اتفاق بیفتند...

حقیقتا چهار روز یک وعده غذا خوردن اصلـا جـالب نیست .

من به این نتیجه رسیـدم که حتـی اگـر آدم از کسی متنفر باشد،کنار آن منفور بودن خیلی خیلی بهتر است از تنها بودن. من فهمیدم که آدم ها هیچ وقت تنهایی را دوست ندارند. بلکه فقط به آن عـادت می کنند و بس !

جـز این هم نیست !

حقیقتا به قول «اوی دیگر»ی که خیلی قبولش دارم: تابستــآن فصل مردگی ست و او حقیقتا راست می گوید.

منِ از درس فراریِ نیمچـه شـاعرِ مستِ خـواب آلودهِ داغان و دلتنگیِ زمستان و درس ! حکایتی ست بس عجیب! این روز ها حرمت عجیب و ناعجیب را هم دیگر نگه نمی دارند !

+ چـو تخته پـاره بر مـوج...

+ اندر حکایت مـن و داغان!

+ خـداوندم مـددی...


,,
  • ۱۰ مرداد ۹۳ ، ۲۳:۴۶
  • ماهان (ف.چ)