خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - × عالم × 74می دانی ؟! اگـر قـرار باشد تو «بـابــای یتیمان» باشــی ، حــاضرم یتیم تــرین آدم دنیــا باشــم ...

ای «بِــاَبی اَنتَ و اُمّــی» ...

مــی دانی ؟! عـالمـی ست سیـاه پوشیدن بـرای تو ... عالمی ست گـریستن بـرای تـو ... عالمـی ست نخـوابیدن بـرای تـو ... من این شب هــا ، بیدار ترین اهل عــالمم ... من ایـن شب هــا ، کـاسه شیـر کـه نـه ، کــاسه یکی دو ذره کــار های خـوبم را به دست می گیرم و فـرزندت را صـدا می کنم ... او ، امـروز ، یتیم می شـود ...

من این شب ها ، یکی دو ذره کار های خـوبم را ، در کــاسه دلم می ریـزم ... می خواهمــ فرزندت را صدا کنم ، رویم نمی شـود ... پــدر ...! من یتیم تــوام ...


,,
  • ۲۷ تیر ۹۳ ، ۱۷:۱۷
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × ... × 68حافظ ! جمع رندان را بخوان ! این گستره را رنگ خون باید زد .

چـه رقص موزونی ست پیچ موی دوست و تاب مــنِ بی قـرار ...

حافظ ! جمع رندان را بخوان . می خواهیم عسل نوش کنیم و به رقص آییم کـه هوای یار پیچیدست . که ما مستیم . جمع رندان را بخوان .

حـافظ ! شعـر نگو . قافیه های لعل لبش ، مژگــان سیمگونش ، ماه روی روی ماهش را نمی بینی ؟ شعر به چـه کار آید ؟! بیا تماشا کن . شعـر هایت را آتش بزن که مثل یک اند در مقیاس هزار ...

امشب شعر هایم را آتش می زنم ... حافظ ... جمع رندان را بخوان ...

  • ۱۷ تیر ۹۳ ، ۱۱:۵۹
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - ×...× 65می دانی چیست ؟

خیلی وقت است مـا خوابیده ایم .

خیلی وقت است همه را مقصر می دانیم جز خودمان . خیلی وقت است از ندای طبیعت روی گردانده ایم . خیلی وقت است فطرت انسانی شد شهوت حیوانی . خیلی وقت است نه به فرستاده ها گوش می کنیم ، نه به منطق خودمـان . خیلی وقت است مـا مقصر حـال بد دنیـا هستیم . خیلی وقت است که تمام لبخند ها زورکی ست و تمام حرف ها باد هبا و تمام نماز ها ریا ... وای به حـال وقتی که عاشقانه ترین لحظه های کسی با خالقش به تظاهر بگذرد ...

بعضی هامان توی خیابان بلند بلند خندیده ایم . بعضی هامان نگـاهمـان را از قصــد ... از قصـد ... بعضی هامان از قصــد برهنه شده ایم ... خیلی وقت است خودمان به ریش خودمـان می خنـدیم ...

خیلی وقت است ...

خیلی وقت است که خودمـان را به خـواب زده ایم و نمی توان بیدارمـان کرد ...

بیخیال واژه ها ... بحث آرایه و تمثیل از حوصله سیاهه ام خارج است ... خلـاصـه بگویم ... امـروز شنیدم متلک هایی را که به خـانواده شهید می گفتند . شنیدم که می گفتند : بـه ما چه که سوریه ...

می دانی ؟ باید مــا را به حــال خودمــان می گذاشتی ... باید بیعت می کردی ... برای چه جوان فدا کردی ؟ کودک فدا کردی ؟ برادر فدا کردی ؟ خواهر زاده فدا کردی ؟ دختر فدا کردی ؟؟؟؟ بــرای چـه ؟! بــاید «به مــا چـه» را نشان بعضی ها می دادی ...

دیگر طاقتم طاق شدَست . دیگر دلی در سینه نمانده . اندوه مرا پر کرده و شوق مرا فزاینده است هر روز ... روحم دوام نمی آورد ... بیا مــرا ببــر ... دست تو شفــاست ... روسیاهان را به گزاف می خرد و سفید می کند ... بیا مــرا ببر ...

  • ۱۵ تیر ۹۳ ، ۱۹:۱۲
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × ... × 64

 

 

نپــرسید بــرای چــه و بــرای کــه ...

ممــنونـم از او که خــودش می دانـد کیست ... :)

و سکـــوت ...

مــن غرق لـذتمــ :)

 

 


  • ۱۴ تیر ۹۳ ، ۱۲:۵۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × ... × 56به دادم می رسی یا نه ؟!

همه تنهـایم گذاشته اند . می بینی ؟ فقط تویی ...

نــرو ...

تا به حـال ، که ، اینگونه التماست کرده بود ؟!

بیــا بی هیچ در آغوشم بگیر ...

نیستی می ارزد به غرق شدن در اقیانوس تو .

می یبنی حـال و هوای این روز هایم را ؟ بیا ... حرام است ولی می خرم حرام را ، شرط می بندم ... شرط می بندم که خودت خواستی اینگونه شوم ... بیا اینگونه شدنم را خریدار باش که اینجـا همه اش نگاه چپ است و تمسخر ...

دوباره نوشت :

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش/ و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر ...

+ نمی دانم گیر می آید یا نه ، اما کتاب سوم همشهری داستان ، صفحه 99 ، آخرین نفر ، نوشته مهدی قزلی ... و مــنِ بی پــا و بی ســر و سر گردان ...

+ .../ سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد ...

+ پروردگـارا مددی که مصرع اول را از یاد برده ام ...

+ به قول اس ام اس یکی از دوستان :

زولبیا بامیه منو کی خورد ؟!

- مدرسان شریف !

تلفن 9266 D:

+ و پیمــان خـدا را به بهایی اندک نفروشید ؛ زیرا آنچه نزد خداست ، برای شما بهتر است ، اگر بدانید ... (آیه 95 سوره نحل)

+ اگر بدانیــمــ ...

+ فــریــاد از جهل ...

+ می گویند در عالم زر ، خــداوند از همه امــان پیمـان گرفته ...


,,,
  • ۰۹ تیر ۹۳ ، ۰۹:۲۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - × ... × 55این حــال سه نقطه ...

بیــا آرام با هم حرف بزنیم . من که با تو خودمانی ام ...

( ) بود ، ( ) هم بود ، نبود ؟

می گویمت که دیگر قرار نیست مرا . حال من خوش نیست ...

دقیقا به من بگو ... کجای این دنیا ایستاده ای ؟

یعنی « به نرده ها این قطار رفته تکیه داده ام* » ؟؟؟ نگو ...

که یار ها ، یک به یک ، به منزل سفر رسیده اند و من ، هنوز « اندر خم یک کوچه » ... نگو ... کــه من هـــنـــــوز ...

درد می کشم ...

+مــدی، دیوانگی ات را از دست نده ... حتی روز تولد 30 سالگی ات ... ورودت به 16 سالگی را تبــریک می گویم :)

* قیصر امین پور

 


  • ۰۸ تیر ۹۳ ، ۲۲:۴۸
  • ماهان (ف.چ)