خیابان ارغوان هفتم

برای خودم می‌نویسم.

دریچه

۵ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

[خیابان ارغوان هفتم] - خــــــدا...؟خدایا به عباد الصالحینت قسم، مواظبِ عطیه باش... طاقت یک رفتنِ دیگر ندارم... ندارم... ندارم...
  • ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۶:۵۶
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 286پریروز داشتم به این فکر می کردم که پول تو جیبی این ماهم را چه کنم. بروم آن چند تا کتابی که چند ماه است چشمم را گرفته اند بخرم و آلبوم کیهان کلهر را، یا مودمم را عوض کنم، یا سه تا از بچه هایِ کلاس را مهمان کنم به تئاتر و قهوه؟ و به نتیجه نمی رسیدم.

امروز به جایِ استاد ر که دیروز هم نیامده بود، یک استاد شیمی دیگر آمد. بعد وقتی ما ازشان پرسیدیم که چرا استاد ر نمی آیند، به ما گفت مادر استاد ر فوت کرده. بعد من ندانستم که باید چه کنم. یک لحظه یادم افتاد به وقتی که استاد ر تمام شکلات هایِ تویِ کیفش را در آورد و به همه کلاس شکلات داد! بعد یادم افتاد به لبخند هایِ محوش موقعی که یک دست را از ته کلاس می دید که تا جایی که راه داشته بلند شده و هی بال بال می زند! و بعد لبخند هایِ واضح ترش، به تند تند حرف زدنم. یا اینکه یادم افتاد به آن وقت هایی که سول هایِ خاکستری امان به کار می افتادند و جواب درست می دادیم و او به امان می گفت آفرین! و در این مواقع تن صدایش را می برد بالا و گاها «ف» را مشدد ادا می کرد. من یادم افتاد که شاید دیگر این لبخند را نبینم. شاید دیگر آن استاد ر همیشگی را نبینم. شاید دیگر آن مانتویِ همیشگی سفید که از اول سال تا به حال عوض نشده بود نبینم. و ناراحت شدم. خیلی.

بعد درست وقتی داشتم به خانه بر می گشتم تکلیف پول تو جیبی ام روشن شد. پول تو جیبی می تواند یک شالِ آبیِ روشن شود برایِ استادی که همیشه دوستمان داشت. که بگذارد رویِ سرش و مشکی اش را در بیاورد.

  • ۲۴ دی ۹۳ ، ۱۱:۴۵
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 283ببین بچه! از آدم ها اندازه ارزن بر نمی آید. حتی اندازه یک لحظه دلداری ناقابل. فهمیدی؟ منتظر هیچ آدمی نباش. آدم ها ناقصند. کلاهشان حسابی پسِ معرکه است و خودشان نمی دانند. تویِ تمامِ زندگی، خودت باید سرپا باشی. باید قوی باشی. باید بلد باشی موقعِ سرما خوردگی با آن بدنِ کوفته برایِ خودت سوپ درست کنی. باید بلد باشی تنهایی سرطان بگیری (!) و تنهایی خوبش کنی. باید بلد باشی که به خودت هدیه بدهی. باید بلد باشی برایِ خودت بخندی. باید تنها از باران لذت ببری. باید باک پر بنزین داشته باشی و خودت بلد باشی که پنچری بگیری. ببین! اینجا به در راه مانده ها کمک نمی کنند. خب، هر کس به بقای خودش فکر می کند. چشم هایت را ببندی، دریده می شوی...

با این حساب، نمی بخشمت اگر تو هم مثلِ این آدم ها، لبخند را دریغ کنی. نمی بخشمت اگر به دوستانت سر نزنی و موقعِ بیچارگی هاشان تکیه گاه نباشی. نمی بخشمت اگر یادت برود برایِ آن هایی که هیچ کس را ندارند هدیه بخری. نمی بخشمت اگر به آن هایی که در غربتند زنگ نزنی و نگویی: هی رفیق! مهمون نمی خوای؟ ببین! آدمِ خوبی باش. همین. آدم خوبی باش. آدم خوبی باش و نگاهت را جز از بالا، از زمین و زمان و این و آن و از تمامِ مردم جهان بگیر...

  • ۲۰ دی ۹۳ ، ۱۳:۰۷
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - هیس!

دلم رنج عجیبی می برد از دوریت اما/ نجابت می کند مانند بانو هایِ ایرانی...

+ [سهـا حیـدری].

  • ۱۸ دی ۹۳ ، ۱۰:۳۴
  • ماهان (ف.چ)
[خیابان ارغوان هفتم] - 279_ کم از کشور گشایی نیست صائب/ گریبانی به دستِ خود دریدن...اینجا زمین است. می دانی؟ نمی توانم بنویسم. خب، اینجا زمین است. ساده بگویم؟ ساده می گویم.

همه من اشک است. همه من غم است. غصه ست. اینجا زمین است و جایی که من زندگی می کنم جایِ بدی نیست. به لطفِ نگاه هایِ او هوایش نفس کشیدنی ست. حتی اگر سرب و فسفر و کربن هم داشته باشد. حتی اگر نگاه هایِ چپ چپ هم داشته باشد. جایِ خوبی ست اگر چشم ببندیم رویِ منفی باف ها و... می دانی؟ می خواهند بروند. می گویند آدم هایِ آنورِ آب راستگوترند. روشنفکر ترند. بهترند. با فرهنگ ترند. مهربان ترند. می دانی؟ می گویند آدم هایِ آنور آزاد اندیش ترند! خب، من که چیزی نمی گویم. من که نمی گویم نیستند. من اصلا این روزها خفه شده ام. همه من بغض است. از آن بغض هایِ خطرناک که باعثِ سکوتند. می خواهند بروند! من که هیچ نمی گویم! نمی گویمشان همین روشنفکرهایی که ازشان می گویند، وقتی می فهمد [Muslim] هستی، برگه استخدامت را پاره می کنند، حقوق شهروندی ات را زیر پا می گذارند و فکر می کنند تو تروریست هستی. من که نمی گویم! نمی گویم. همه من خشم است. از آن خشم ها که بست می نشینند تویِ قلبِ آدم و بیچاره اش می کنند. می گویند که آنجا همه چیز خوب است. آنجا همه چیز خوب است؟ می گویند کسی به عقیده کسی کاری ندارد. می گویند آدم ها آنجا انسان دوستند. تفریح هایِ خوب دارند، خوش می گذرانند، زندگی می کنند و حالشان خوب است. من هیچ نمی گویم. نمی گویمشان از قتل ها و تجاوز ها. تویِ ذهنم مرور می کنم، تفریح. بعد، - من نمی گویم ها!- توی ذهنم می آید: کاباره. رقص. مشروب. سانسور. سانسور. سانسور. سانسور. درست روزِ بعدش: آدم هایِ خسته، بریده، بی جان، نگران... تفریح! تویِ ذهنم می آید زندگی. بعد - من نمی گویم ها!- ذهنم می گوید: دیروز پدری تمامِ خانواده اش را کشت. کالیفرنیا، ایالات متحده آمریکا. می دانی؟ می خواهند گوش هاشان را بگیرند و بروند. خب، من حرفی ندارم بزنم. همه من اشک است و بغض و خشم و گریه. اصلا شاید مغزم دارد به من دروغ می گوید! از کجا معلوم؟

+[این].

  • ۱۷ دی ۹۳ ، ۱۷:۰۰
  • ماهان (ف.چ)